‏نمایش پست‌ها با برچسب مبارزه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مبارزه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

تظاهرات در نروژ در اعتراض به بازداشت و شکنجه دانشجویان و مجازات اعدام در ایران


یکی دو ماه است که در نروژ هستم. ماجرای خروج ام از میهن و شش ماه سکونتم در کردستان عراق و پذیرفته شدن درخواست پناهندگی ام در دفتر امور پناهندگان سازمان ملل متحد در اربیل عراق را در آینده نزدیک خواهم نوشت. اما در این مجال، می نویسم از تظاهراتی که ترتیب داده ام در اسلو در تاریخ 12 ژانویه در برابر پارلمان. این تظاهرات قرار است در اعتراض به بازداشت گسترده دانشجویان و شکنجه کردن آن ها در بازداشتگاه های امنیتی و در اعتراض به موج گسترده اعدام ها در ایران برگزار خواهد شد. در سال گذشته 297 نفر در ایران اعدام شدند. از همه احزاب و سازمان ها و گروه های سیاسی و طرفداران دمکراسی دعوت کرده ام که بدون همراه داشتن نمادها و نشانه های حزبی و سازمانی، در این تظاهرات شرکت کنند. سازمان عفو بین الملل در نروژ از این تظاهرات پشتیبانی کرده و همراه با من برگزار کننده ی این تظاهرات خواهد بود. از ایرانیان ساکن نروژ دعوت می کنم در این تظاهرات شرکت کنند.
از سایت عفو بین الملل در نروژ:

10.01.2008Markering:Stans henrettelsene i Iran!Lørdag samles eksiliranere og menneskerettighetsaktivister foran Stortinget i Oslo kl 12.00 i protest mot det stadig økende antall henrettelser og arrestasjoner i Iran. - Det er viktig at det iranske folk ikke kjemper alene, sier den tidligere fengslede studentaktivisten, Kianosh Sanjari.Det iranske regimet strammer grepet ytterligere i 2008. 19 mennesker har blitt henrettet i de første 9 dagene av året. Folket holdes nede, opposisjonen kues med brutale midler. Aktivister trakasseres, arresteres og mange tortureres i fengsel. Flere titals studenter har blitt arrestert i de siste måndene ved ulike universiteter i Iran.Bak markeringen lørdag står 25 år gamle Kianosh Sanjari som nylig har ankommet Norge som kvoteflyktning med hjelp fra blant annet Amnesty. I Iran figurerte han som talsmann for en sekulær gruppe studentaktivister, men måtte flykte etter stadige arrestasjoner og flere lengre fengselsopphold. Nå er han talsmann for en forening for politiske fanger og vil bruke friheten i Norge til å beskytte de som fortsatt kjemper i Iran.- Jeg vil bruke alle mine krefter. Det er viktig at vi fortsetter kampen. Protestene må ikke stilne, det er det, det iranske regime vil. Vi godtar ikke at mennesker blir truet og utsatt for grusomme overgrep. Det iranske folk fortjener bedre enn dette, sier Sanjari som har samlet ulike, ofte motstående grupperinger innen det iranske eksilmiljøet i Norge til en felles markering.Under markeringen vil det blant annet Jila Hassanpour, søsteren til den fengslede journalisten Adnan Hassanpour holde appell, sammen med Kianosh Sanjari, vinner av Amnestys menneskerettighetspris for 2007, Mahmood Amiry-Moghaddam og en representant frra Amnesty. Amnesty oppfordrer fremmøtte til å signere en appell til myndighetene i Iran om å stanse alle henrettelser og respektere menneskerettighetene.Tid: Lørdag 12. januar kl 12-14.00Sted: Eidsvoll Plass, foran Stortinget i OsloArrangør: Kianosh Sanjari og Amnesty International Norge
ارسال شده توسط کیانوش سنجری در 12:19

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

روز سه شنبه 23 سپتامبر همزمان با حضور رئیس جمهور خالی بندمان محمود آقا در مجمع عمومی سازمان ملل، به دعوت خانم نازنین افشین جم تظاهراتی در مقابل آن سازمان در نیویورک برگزار شد. ماکت هایی از اعدام کودکان و تصاویری از زندانیان سیاسی در این تجمع به چشم می خورد. نازنین افشین جم، احمد باطبی، دکتر رامین احمدی از مرکز اسناد حقوق بشر، رضا صفا یک کشیش مسیحی، فروغ ارغوان از کمیته علیه اعدام و سنگسار، دکتر دیوید کیلگور نماینده ی سابق پارلمان کانادا و من در این تظاهرات سخنرانی کردیم. ایرانیان اکثرا از کلیفرنیا، واشینگتن، ویرجینیا و مریلند به این تظاهرات آمده بودند. نمایندگانی از رسانه های فارسی زبان کالیفرنیا نیز حضور داشتند. خانم افشین جم از اعدام نوجوانان و نقض مستمر حقوق بشر در ایران سخن گفت و گفت که اهمیت دارد که بتوانیم صدای راستین مردم ایران را در این سوی دنیا انعکاس دهیم. او گفت اعتراض ما اینجا به معنای این نیست که به ایران حمله نظامی شود، بلکه این مردم درون ایران هستند که باید شرایط را تغییر دهند. باطبی آمارهایی از اعدام ها و زندانیان سیاسی ارائه داد و زود رفت که برسد به کنفرانس مطبوعاتی محمود آقا، اما پلیس او را نگه داشته و سوالاتی از او پرسیده بود. این طور که معلوم شد هیئت آقا محمود درباره احمد به پلیس گزارش غلط ارائه داده بود.
من درباره دروغ پردازی و تناقض گویی احمدی نژاد حرف زدم. گفتم چگونه می توانیم باور کنیم ادعای آقا محمود را که می گوید برنامه های ماجراجویانه ی جمهوری اسلامی صلح جویانه است، در حالی که او و حکومتی که ایشان نماینده اش است، با مردمان خودشان صلح جویانه رفتار نمی کنند. گفتم که آقا محمود بار گذشته در دانشگاه کلمبیا از وجود آزادی در ایران سحن گفت و از اساتید و دانشجویان امریکایی دعوت کرد که به ایران بیایند و در فضای آزاد به بحث و گفتگو بنشینند، اما وقتی به ایران بازگشت، از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر که تصاویرش را وارونه بر دست گرفته بودند انتقام گرفت، آن ها را بازداشت کرد و شکنجه شان داد. به او یادآور شدم که این شیوه رفتار دیکتاتورهای حقیر است و نه رهبران مردمی که او مدعی اش است! گفتم که ای آقا محمود! می دانم که شما از سرکوب و زندانی کردن و شکنجه دادن شرمی ندارید. از دروغ گفتن شرمی ندارید. از این دیوار شرمی که برایتان برپا شده شرمی ندارید، اما من شرمگین هستم از اینکه شما نماینده ی سرزمین متمدن و بزرگ من ایران هستید!
- تابلوی بزرگی که در هنگام سخنرانی مقابلم قرار داده ام را با کمک یکی از دوستان گرامی ساکن واشینگتن درست کردم. تصاویر بیش از صد و بیست زندانی سیاسی دهه ی اخیر و شماری از اعدام شدگان دهه ی شصت بر روی تابلو نقش بسته است. روی عکس ها کلیک کنید تا تصاویر بزرگتری ببینید!
عکس ها اینجاست

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

حرف هایم در مراسم گرامیداشت 18 تیر در تورنتو

گرامیداشت 18 تیر در تورنتومجله شهروند، کانادا: برپیشانی اطلاعیه گرامیداشت هیجده تیر نوشته شده بود:"در نهمین سالگرد جنبش دانشجویی هیجده تیر گردهم می آییم و به خاطره ی ایستادگی و عدالت خواهی یارانمان سلام می کنیم، و سلام می کنیم به یاد یار غایب اکبر محمدی و همه سرفرازانی که گرچه امروز با ما نیستند اما تا ابد از مایند و درمایند"این برنامه به دعوت اتحاد دانشجویان و فعالان حقوق بشر در تبعید و با حمایت کانون دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو روز شنبه 12 جولای درBahen Centre (دانشگاه تورنتو) برگزار شد.در ابتدا نیاز سلیمی هنرمند تئاتر و سینما و از کوشاگران حقوق بشر ضمن خوشامدگویی به جمع گفت: در تاریخ معاصر ایران دانشگاه همیشه سنگر مقاومت و تریبون آزادیخواهی بوده و دانشجویان ایران چه از زمان 16 آذر 1332 که منجر به شهادت قندچی، شریعت رضوی و بزرگ نیا شد و چه در جنبش تیرماه 1378 و شهادت عزت ابراهیم نژاد و دستگیری محمدی ها و باطبی و لهراسبی و ... و چه پس از آن در سالروز چنین روزهایی عابد توانچه، امین قضایی، بهروز کریم زاده، پیمان پیران و ... دانشجویان صدای حق طلبانه ی ملت بودند. و ما باید در نظر داشته باشیم که دانشجو گروه خاص، ایدئولوژی خاص، سازمان خاص و یا طبقه خاصی نیست. دانشجو فرزند من و برادر شما و دختر دیگری است و ما امروز جمع شدیم که نه تنها ادای احترام به این حرکت ها کنیم، بلکه اعلام کنیم که فراموش نمی کنیم و در کنار آنها هستیم و می خواهیم این بخش مهم تاریخ ما به جای اینکه محو شود با یادآوری های مکرر ثبت شود.سلیمی افزود: چون این روز را برای ادای احترام به اکبر محمدی انتخاب کرده ایم و در این نشست ها رسم است که به یاد یار غایب یک دقیقه سکوت اعلام شود چون زندگی اکبر محمدی ها سکوت نیست و فریاد است پس سکوت ما در اینجا همراهی با عمل و نیت او نیست. از همه شما درخواست میکنم برپا بایستید و با سرود یار دبستانی به هر شکل همراهی کنید.از دیگر سخنرانان این برنامه دکتر عباس آزادیان بود که هم اکنون در حرکت اعتراض به افزایش شهریه ها که از سوی دانشجویان دانشگاه تورنتو به راه افتاده، در کنار دانشجویان فعالیت می کند. دکتر عباس آزادیان در آغاز با اشاره به سابقه جنبش دانشجویی گفت: فعالیت دانشجویان از سال 1320 شروع شده و در مقاطع مهم تاریخی نقش مهمی در حرکت مردمی ایران داشته است. چند ماه از کودتای سال 32 نگذشته بود که دانشجویان در دانشگاه تهران دست به اعتراض زدند و اعتراض آنها با گلوله نیروهای گارد شاه و سایر نیروهای سرکوبگر رژیم شاه سرکوب شد.آزادیان در ادامه افزود: جمهوری اسلامی هم همانند رژیم شاه نمیتوانست حرکت گسترده دانشجویان را تحمل کند و تحت عنوان انقلاب فرهنگی در سال 1359 به سرکوب جنبش دانشجویی پرداخت. در این مقطع جنبش دانشجویی آنچنان رشدی داشت که رژیم اسلامی برای مقابله با آن چاره ای جز تعطیلی دانشگاهها در مقابل خود ندید. بازگشایی دانشگاهها بعد از سرکوب تمامی گروههای سیاسی فعال در ایران صورت گرفت.آزادیان با اشاره به فضای خفقان سال های پایانی دهه 60 افزود: در سال 1367 این فضای خفقان با کشتار زندانیان به فجیع ترین و غیر انسانی ترین شیوه ها به اوج خود رسید. به نظر می آید که جنبش دانشجویی هم توان حرکت چندانی در این مقطع نداشت. دانشگاه در تصرف سازمانهای دانشجویی وابسته به رژیم بود. بعضی از مسئولان این سازمانهای دانشجویی در ارکان های دیگر نظام هم حضور فعال داشتند.وقایع 18 تیر 1378 به بعضی توهم هایی که در آن موقع در دانشگاهها وجود داشت و به وسیله بعضی از به اصطلاح اصلاح طلبان هم دامن زده میشد پایان داد. حرکتهای دانشجویی به این نتیجه رسیدند که میتوانند به راحتی بازیچه دست سیاستمداران بشوند. آنها درک کردند که وظیفه حرکت دانشجویی نه شرکت در دولت و کاندید شدن و کاندید معرفی کردن بلکه نقد قدرت است. وظیفه جنبش دانشجویی نشان دادن حساسیت اجتماعی است. وظیفه جنبش دانشجویی مطرح کردن عقیده های تازه و منتقد بودن است.دکتر آزادیان وظایف جنبش دانشجویی را نقد قدرت و به آینده نگاه کردن دانست و گردهم آمدن و همکاری عده ای از فعالان دانشجویی با افکار مختلف را نکته ای امیدوار کننده خواند و در پایان گفت: برای ساختن جامعه نو به انسان نو نیازمندیم. پس در کنار نگاه به بیرون و نقد بیرون باید بر نقد خود هم توجه کرد و خود را صیقل داد و الا خود ما عامل توقف حرکتی میشویم که به آن دل بسته ایم.از دیگر ویژگی های برنامه حضور اینترنتی کورش صحتی و احمد باطبی بود. این دو از دانشجویان مبارزی بودند که در اعتراضات دانشجویی 18 تیر 1378 شرکت داشته و اکنون در امریکا به سر می برند. هر دو طی پیام کوتاهی مراتب سپاس خود را از این حرکت دانشجویی که توسط دانشجویان و هواخواهان دانشجویان برگزار شد اعلام داشتند.همچنین کیانوش سنجری که او نیز در خارج از ایران به سر میبرد طی پیامی اینترنتی با بیانی منسجم و کوتاه به تاریخچه جنبش 18 تیر اشاره کرد و گفت:هجده تیر بزرگترین چالش دانشجویان پس از انقلاب اسلامی بود که هویت و نگرش دانشجویان را تغییر داد.دانشجویان اصلی ترین اهرم پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری در دوم خرداد سال 76 بودند. احزاب نزدیک به دولت در بین دانشجویان نفوذ داشتند و مشخصا سعید حجاریان، ایدئولوگ شاخص حزب مشارکت مهندسی فکری آن را ترسیم می کرد. آموزه های روشنفکران مذهبی همچون عبدالکریم سروش در بین دانشجویان رواج داشت. دفتر تحکیم وحدت به عنوان یکی از بزرگترین تشکیلات دانشجویان در جریان انتخابات دوره ششم مجلس عملا وارد صحنه شد و در قد و قواره یک حزب سیاسی لیست انتخاباتی ارائه کرد.پس از هجده تیر ماه، عدم پشتیبانی اصلاح طلبان و شخص رییس جمهور خاتمی از دانشجویانی که در جریان یورش پلیس و نیروهای شبه نظامی ضرب و شتم شده و خوابگاه شان تخریب شده بود، از سوی دانشجویان به خیانت تعبیر شد و رفته رفته شکاف میان دانشجویان و اصلاح طلبان به بی اعتمادی آن ها از اصلاح طلبان انجامید و شعار عبور از خاتمی مطرح شد. خاتمی به دانشجویان گفته بود اصلاح ساختارهای غیردمکراتیک قانون اساسی خیانت به آرمان های انقلاب اسلامی است. دانشجویانی که تا پیش از آن برای اصلاح ساختارهای استبدادی حکومت به عناصر درون حکومت تکیه داشتند، راه هرگونه اصلاح ساختار سیاسی را مسدود شده یافتند و به تجهیز جامعه مدنی روی آوردند. دگردیسی در سیاست های دانشجویان پس از 18 تیرماه باعث برچیدن هژمونی اصلاح طلبان از روی فعالیت های دانشجویان شد.نحوه مواجهه با اصلاح طلبان، صف کشی های تازه ای درون جنبش دانشجویی به بار آورد. مدرن هایی که مبارزه پارلمانتاریستی را ناکام دانسته و مبارزه مدنی را تجویز می کردند، در برابر سنتی هایی که همچنان معتقد به توسعه سیاسی با روش های اصلاح طلبانه بودند، قرار گرفتند. مدرن ها برنامه ی تازه ای برای جنبش دانشجویی طرح ریزی کردند: فاصله گرفتن از کنش های معطوف به شرکت در انتخابات، حتا تحریم انتخابات و تاکید بر حقوق بشر و دمکراسی سکولار و دیده بانی جامعه مدنی.سنجری در پایان به موانع بر سر راه جنبش دانشجویی اشاره کرد و گفت: به دلیل مشکلات ساختاری و فضای سرکوب و زندان، امکاناتی برای گسترش و پرورش جنبش دانشجویی نبوده. دانشجویان در سال های گذشته از ضرورت بازنگری در ساختار تشکیلاتی و برنامه های شان سخن گفته اند و حتا پایه ریزی تشکیلات تازه ای را مورد توجه قرار داده اند تا طیف های گسترده تر و متنوع تری از دانشجویان جذب فعالیت های سیاسی شوند.از سوی دیگر حکومت جنبش دانشجویی را تهدیدی در برابر خود محسوب کرده و فعالیت های دانشجویان را به بهانه ی پروژه براندازی نرم سرکوب می کند.از دیگر سخنرانان برنامه فرشاد آزادیان دانشجوی دانشگاه تورنتو بود که به دلیل اعتراض به بالا رفتن شهریه دانشگاه همراه با دانشجویان دیگری به کمیته انضباطی احضار شدند. فرشاد طی سخنان کوتاهی از سازمان Fightfees و فعالیت هایشان گفت.در این برنامه ساسان قهرمان شاعر و نویسنده چند شعر خواند. پایان بخش برنامه پرسش و پاسخ بود که بهزاد پیله ور و مهدی حویزی به پرسش های حاضران پاسخ گفتند.

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

متن سخنرانی ام در Sacred Heart University


متن کامل سخنرانی امشب ام در کنسرت آزادی برای ایران:خوشایند و لذت بخش است سخن گفتن از لزوم آزادی و نکوهش کردن خودکامگی و سرکوبگری، در دانشگاه بدون بیم و هراس از بازداشت شدن، شکنجه شدن و زندانی شدن در سلول انفرادی بازداشتگاه 209. این لذتی است که دانشجویان ایرانی برای بهره مند شدن و چشیدن اش مبارزه می کنند، بازداشت و شکنجه می شوند، بدن شان با کابل سیاه و کبود می شود و در حالی که چشم های شان با چشم بند بسته است، لباس های شان را از تن شان در می آورند و تهدید می شوند به تجاوز جنسی!
رییس جمهور احمدی نژاد در سپتامبر 2007 به امریکا آمد، به سرزمینی که ملایان ایران بارها به آن لقب شیطان بزرگ داده اند؛ او از آزادی فراهم آمده در امریکا بهره برد، به دانشگاه کلمبیا رفت و گفت دانشجویان امریکایی هم می توانند به ایران بیایند و در فضایی آزاد به بحث بنشینند. دروغ گفتن و فریب کاری برای احمدی نژاد آسان است.
در یکی از دانشگاه های تهران به نام امیرکبیر، دانشجویان در اعتراض به دروغ گویی و فریب کاری های احمدی نژاد، تصاویر او را وارونه بر دست گرفتند؛ پس از آن به طرزی توطئه آمیز، رهبران دانشجویان و نویسندگان نشریات دانشجویی دانشگاه امیرکبیر بازداشت شدند و 3 نفر از آن ها به نام های مجید توکلی، احسان منصوری و احمد قصابان در بازداشتگاه 209 که تحت مدیریت وزارت اطلاعات است، به طرزی وحشیانه شکنجه شدند. در جلسات بازجویی، یکی از اتهامات این دانشجویان را توهین به رییس جمهور عنوان کرده بودند.
رییس دانشگاه کلمبیا به درستی احمدی نژاد را دیکتاتوری کوچک و حقیر خطاب کرد. او آنقدر حقیر است که دانشجویانی که منتقدش هستند را شکنجه می دهد و از دانشگاه اخراج می کند. شکنجه و اخراج دانشجویان نشانه ی قدرت حکومت نیست، نشانه ای است از ضعف و زوال، نشانه ای است از بیم و هراس و آشفتگی. قدرت در آن است که دانشجو حکومت را به نقد بکشد و حکومت پاسخگو باشد و نه انتقام بگیر!
جنایت مقدس؛
ابراهیم لطف الهی نام دانشجویی است که در منطقه ای کردنشین در غرب ایران در زندان اداره اطلاعات شکنجه شد و به قتل رسید. ماموران امنیتی شبانه جسد ابراهیم را در زیر خاک دفن کردند تا آثار شکنجه ها بر اندام او پنهان بماند. پیش از ابراهیم، خانم پزشک جوانی به نام زهرا بنی یعقوب به همراه نامزدش بازداشت شد و دو روز بعد در بازداشتگاه یک سازمان نظامی به نام سپاه پاسداران، به طرزی مشکوک جان سپرد. جسد او نیز بی درنگ به خاک سپرده شد تا آثار شکنجه بر اندام اش پنهان بماند. مامورانی که زهرا را بازداشت کرده بودند اتهام او را رابطه با مردی جوان اعلام کردند، حال آنکه آن مرد نامزد زهرا بوده است. حال به یاد بیاوریم سخنان احمدی نژاد را در امریکا که گفت در ایران زنان از آزادی کامل برخوردارند!
و به یاد بیاوریم سخنان او را در امریکا که گفته بود در ایران همجنسگرا وجود ندارد. به تازگی سازمان دیدبان حقوق بشر اعلام کرد 30 مرد در یک میهمانی خصوصی در اصفهان بازداشت شدند. مقامات رژیم ایران اتهام این افراد را همجنسگرایی اعلام کرده اند. قوانین اسلامی ملایان ایران مردانی که مرتکب همجنسگرایی شده باشند را می تواند حتا حداکثر به مرگ محکوم کند.
با مطالعه آمارهای سیاه برجای مانده از سرکوبگری رژیم اسلامی ملایان، می تواند پی برد که چرا ما این جا به دور هم گرد آمده ایم و از آزادی برای مردم ایران حمایت می کنیم.
در سال گذشته 297 نفر در ایران اعدام شدند. رژیم ایران رکورددار اعدام نوجوانانی است که در زیر سن 18 سال مرتکب جرم شده اند. سازمان عفو بین الملل اعلام کرده که هم اکنون در ايران بيش از ۷۰ نوجوان در آستانه اعدام قرار دارند.
در شصتمین اجلاس سازمان ملل از کشورها خواسته شد به اعدام ها پایان بخشند اما رژیم ایران مبتکر شیوه های غیر انسانی و خشن مجازات زندانیان بوده است. به جز سنگسار، در تازه ترین نمونه از این ابتکارات، دست و پای چند زندانی در سیستان و بلوچستان بریده شد و دادگاه یک زندانی را به مجازات پرتاب از بلندی محکوم کرد. پرتاب از بلندی مجازاتی است که هزاران سال پیش در تمدن آشوری ها در بین النحرین به اجرا گذاشته می شد، اینگونه که زندانی را درون کیسه قرار می دادند و کیسه را به ته دره پرتاب می کردند!
سازمان گزارشگران بدون مرز می گوید ایران بزرگترین زندان روزنامه نگاران در خاورمیانه است. هم اکنون 10 روزنامه نگار در زندان هستند و صدها روزنامه نگار اجازه کار و فعالیت ندارند. روزنامه نگاران برای انتشار مطالبشان با سانسور و محدودیت روبرو هستند و مرتبا به دادگاه احضار می شوند. ده ها روزنامه و مجله به دستور مقامات قضایی توقیف شده است.
سایت های خبری فیلترگذاری شده تا از دسترسی مردم به اخبار و اطلاعات درست و دقیق جلوگیری شود. رادیو تلویزیون تحت کنترل و مدیریت رهبر حکومت قرار دارد.
در سال گذشته بیش از 2000 کارگر از کار اخراج شده و بیش از 80 کارگر در جریان اعتراضات و اعتصابات بازداشت شده اند. یکی از رهبران جنبش کارگری، منصور اسانلو پس از تحمل شکنجه ها، هنوز در زندان است.
در سال گذشته 309 دانشجو از دانشگاه اخراج و یا برای چند ترم از ادامه تحصیل محروم و یا بازداشت و زندانی شده اند. اتهام آن ها شرکت در تجمعات مسالمت آمیز در دانشگاه بوده است.
وزارت اطلاعات رژیم ایران در ماه دسامبر دست کم 40 دانشجو را به اتهام تلاش برای برگزار کردن یک تظاهرات مسالمت آمیز و به دور از خشونت بازداشت کرد. در جلسات بازجویی، علاوه بر شکنجه روانی مانند تحقیر، توهین و تخریب شخصیت، از شکنجه و آزارهای جسمی برای وادار کردن دانشجویان به اعتراف دروغین بر علیه خود و دیگر دوستان شان استفاده شد. این شکنجه ها به صورت کوبیدن ضربات مشت و لگد و ضربات کابل به بدن دانشجویان بود. شماری از دانشجویان بر اثر این شکنجه ها دچار آسیب های جسمی شده اند.
به دستور وزارت علوم دولت احمدی نژاد بیش از 40 استاد از دانشگاه ها اخراج شده اند. پیش از اخراج اساتید، احمدی نژاد به دانشگاه آمده بود و در جمع دانشجویان وابسته به یک ارگان شبه نظامی به نام بسیج، خواستار اخراج اساتید لیبرال از دانشگاه ها شده بود.
اقلیت های مذهبی با تهدید و سرکوب روبرو بوده اند. رژیم اماکن مذهبی دراویش را خراب کرد و ده ها نفر از آن ها را بازداشت نمود. در آذربایجان ایران 3 نفر از رهبران یک فرقه مذهبی به نام "اهل حق - علوی" به مجازات اعدام محکوم شده اند. هفته ی گذشته یک بهایی در ایران اعلام کرد که ماموران سازمان امنیت که به نام "سربازان گمنام امام زمان" شناخته می شوند، در خیابان بر روی بدن او بنزین ریخته و می خواستند او را به آتش بکشند.29 ژانویه 2008 سخنگوی قوه قضاییه رژیم اسلامی ایران تایید کرد که حدود 59 شهروند بهایی در شهر شیراز بازداشت شده و برخی از آن ها به زندان محکوم شده اند.
آیا برای ثبت نام و ورودتان به دانشگاه، در مورد باورهای مذهبی تان از شما پرسیده اند؟
در ایران برای ورود به دانشگاه از دانشجویان پرسیده می شوند که باور مذهبی شان چیست! اگر بگویند بهایی هستیم از ادامه تحصیل محروم می شوند. در سال گذشته ده ها دانشجوی بهایی به این سبب که باور مذهبی شان را پنهان نکرده بودند از تحصیل در دانشگاه ها محروم شدند.
برای جوانان ایرانی اندوهناک و تاسف برانگیز است که سرزمین باستانی شان، با تاریخی کهن و فرهنگی غنی و تمدنی بزرگ، سرزمینی که اولین منشور حقوق بشر بیش از 500 سال پیش از میلاد مسیح در آن نوشته شد و آن منشور اکنون بر سر در سازمان ملل نقش بسته، اکنون اسیر شیاطین و دغلکارانی در لباس اسلام است، که هم آسایش و آزادی و خوشبختی را از ایرانیان ستانده و با ماجراجویی های هسته ای اش جهان آزاد را تهدید به نابودی کرده است.
احمدی نژاد با پشتیبانی و دخالت مستقیم رهبر حکومت و سازمان های نظامی مانند سپاه پاسداران - که بخشی از آن در عملیات تروریستی و خرابکارانه دست داشته – به قدرت رسیده و برای استحکام پایه های متزلزل حکومت در پی دست یابی به انرژی هسته ای و بمب اتم است. سخنان او هم نگرانی ایرانیان را برانگیخته و هم نگرانی صلح دوستان را در جای جای این گیتی.
بدانید آنچه او می گوید و آنچه او می اندیشد، گفته ها و باورهای اکثریت مردم سرزمین من نیست. مردم ایران صلح جو و دوستار هم زیستی مسالمت آمیز با دیگر مردمان هستند و آرزومند آزادی و در اشتیاق دمکراسی.
سپاسگذارم از Sacret Heart University برای برگذار کردن این جلسه. برگزاری چنین مراسمی پیامی است به دیکتاتور حقیر و دیگر خودکامگان رژیم اسلامی ایران که بدانند آن ها نتوانسته و نمی توانند فریاد اعتراض دانشجویان و مردم ایران را خفه کنند. این فریاد ها در این سوی گیتی شنیده می شود. دانشجویان در این سوی گیتی با دوستان شان در ایران هم دل هستند و از مبارزات شان پشتیبانی می کنند. احمدی نژاد و دیگر خودکامگان رژیم اسلامی ایران می گویند مسئله زندانیان سیاسی و نقض حقوق بشر یک موضوع داخلی است و ربطی به دیگر ملت ها و دولت ها ندارد. آن ها بر این باور هستند که می توانند به دور ایران حصار بکشند و مردم ایران را درونش زندانی کنند. دولتمردان ایران باید بدانند که همه ما در یک جامعه جهانی زندگی می کنیم و از آمال و آرزوها و حتا درد های مشترک برخورداریم.
فعالین حقوق بشر و دمکراسی خواهان ایران خواهان پشتیبانی جامعه جهانی از مبارزات شان هستند. آن ها از سازمان ملل متحد خواستار مشخص کردن ناظر ویژه برای رسیدگی به نقض گسترده حقوق بشر و گزارش آن هستند.

۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه

سخنرانی دوباره ام در دانشگاه اسلو


چهارشنبه 6 فوریه 2008، آمفی تاتر دانشگاه اسلو پذیرای نشست و گفتگو پیرامون وضعیت حقوق بشر در ایران بود. محمود امیری مقدم، فعال حقوق بشر و برنده جایزه دفاع از حقوق بشر در سال گذشته میلادی در نروژ و من میهمان و سخنران اصلی این نشست بودیم.
نخست من درباره وضعیت جنبش دانشجویی ایران و زندانی شدن بیش از 40 دانشجو و شکنجه شدن شماری از آن ها در بازداشتگاه امنیتی 209 و پیرامون قتل ابراهیم لطف الهی در زندانی در غرب ایران و سرکوب و فشار و محدودیت های فعالیت دانشجویان ایرانی سخن گفتم. حرف هایم توسط خانم الهام – یک روانشناس و روزنامه نگار- از فارسی به نروژی ترجمه شد.
سپس آقای محمود امیری مقدم به تفصیل همه جنبه ها و روش های سرکوب مردم و جامعه ناراضی ایران را موشکافی کرد و بر روی پرده نمایشگر سالن، تصاویر آزار و اذیت مردم توسط پلیس امنیتی را نشان داد. او نشان داد و تعریف کرد که چگونه زن ایرانی به سبب رعایت نکردن حجاب اجباری توسط پلیس کتک می خورد و بازداشت می شود. او به طور مشروح از اعدام نوجوانان سخن گفت و تصاویرشان را نشان داد.
در ادامه برنامه پنج شش دانشجو درباره موضوعاتی مانند نحوه یاری رسانی به مبارزات آزادیخواهان در ایران، سرکوب اقلیت های قومی در ایران، مسئله حجاب، راه کار جنگ برای پایان بخشیدن به ماجراجویی های اتمی حکومت ایران و سیاست تحریم های اقتصادی بر علیه رژیم ایران سخن گفتند و پرسش کردند.
+ مصاحبه ام با نشریه دانشجویی دانشگاه اسلو به زبان نروژی.
از اینجا بخوانید
چند تا عکس بی کیفیت از این برنامه به وسیله دوربین موبایل تهیه شده:

۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

پشتیبانی نمایندگان دانشجویان دانشگاه های نروژ از مبارزات دانشجویان ایران در دفتر سازمان عفو بین الملل

شنبه 2 فوریه، دفتر سازمان عفو بین الملل در نروژ پذیرای نمایندگان سازمان های دانشجویی دانشگاه های نروژ بود. آن ها از دانشگاه های اسلو، برگن، ترنهایم، استوانگر، ترمسو و چند شهر دیگر، به دفتر سازمان عفو بین الملل آمده بودند تا درباره وضعیت جنبش دانشجویی در ایران به گفتگو بنشینند. من هم به دعوت بخش دانشجویی سازمان عفو بین الملل به این نشست دعوت شده بودم.در این نشست از من خواسته شد درباره وضعیت جنبش دانشجویی ایران و سرکوب این جنبش توسط حکومت ایران سخن بگویم.در ابتدا برای دانشجویان نروژی تعریف کردم که یکی از دوستان شان به نام ابراهیم لطف الهی، دانشجوی رشته حقوق در ایران به دلایل نامعلوم بازداشت شد و در بازداشتگاه اداره اطلاعات شهری در غرب ایران به طرزی نامعلوم کشته شد. دانشجویان نروژی می خواستند بدانند که این چگونه جنایتی بوده است. برای شان تعریف کردم که شاید بشود این جنایت را جنایت مقدس نام نهاد. یعنی دانشجو ربوده می شود، او باید در زیر شکنجه ها اعتراف کند به کارهای ناکرده، او باید اعتراف کند به ارتباط با گروه های مخالف حکومت، او باید اعتراف کند به قصد داشتن برای براندازی حکومت و اگر اعتراف نکند، ممکن است کشته بشود، ممکن است ضربه های مشت و لگد آنچنان سخت و کوبنده باشد که او از پای درآید.برای دانشجویان نروژی تعریف کردم که فردای از پای درآمدن ِ ابراهیم، او پنهانی در خاک دفن شد تا اثرات جنایت مقدس بر اندامش پوشیده و پنهان بماند.برای دانشجویان نروژی تعریف کردم که پیش از ابراهیم لطف الهی، خانم پزشک جوانی به نام زهرا بنی یعقوب هم به طرزی رازآلود در بازداشتگاه نیروهای شبه نظامی بسیج، لای کفن جنایت مقدس پیچیده شده بود، و پیش از او نیز، اکبر محمدی، که هنوز در خاطره ی دانشجویان ایرانی زنده است.و برای دانشجویان نروژی تعریف کردم که بر پایه آمارها، تنها در چند هفته گذشته در ایران، بیش از 60 دانشجو به کمیته های انضباطی احضار شدند، بیش از 40 دانشجو به صرف فعالیت های شان در دفاع از دمکراسی و انتقاد از حکومت و شرکت در اجتماعات مسالمت آمیز دانشجویی از ادامه تحصیل محروم شدند و بیش از 80 دانشجو بازداشت و زندانی شدند و بخشی از آن ها همچنان در بازداشتگاه امنیتی 209 اسیر و زندانی هستند و در زیر فشار طاقت فرسای بازجویی ها.برای دانشجویان نروژی تعریف کردم که دوستان شان در ایران به صرف تلاش برای برگزار کردن تجمع مسالمت آمیز به مناسبت روز دانشجو در ایران بازداشت شده و در بازداتشگاه امنیتی در زیر شکنجه قرار دارند تا به دروغ بر علیه خود و دوستان شان لب به سخن بگشایند، ترجیحا در مقابل دوربین فیلم برداری!برای دانشجویان نروژی تعریف کردم که سه دانشجوی بیگناه دانشگاه امیرکبیر، احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی پس از تحمل شکنجه های روحی و جسمی و با وجود تبرئه از اتهامات ساختگی و جعلی در دادگاه، همچنان در زندان باقی مانده اند و رهای شان نمی کنند.پس از جلسه پرسش و پاسخ، نمایندگان سازمان های دانشجویی نروژ، در پشتیبانی از مبارزات آزادیخواهانه دانشجویان ایران و در اعتراض به بازداشت و شکنجه آن ها، برگه ای را امضا کردند.

۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه

اعدام را متوقف کنید

گزارش سازمان عفو بین الملل در نروژ درباره تجمع ایرانیان برای اعتراض به بازداشت دانشجویان و شکنجه ی آن ها و موج بزرگ اعدام ها در ایران.
ترجمه گزارش از نروژی به انگلیسی:
Stop the Hangings in Iran!
On January 12, 2008, human right activists demonstrated against the rising number of hangings in Iran. The Iranian regime has escalated hangings in 2008 and the demonstration was to condemn human right violations in Iran. 19 people have been hanged in the first 9 days of the new year. Dissidents are suppressed violently. Political activists are harassed and most are arrested for ambiguous reasons and are tortured in prisons. Tens of student activists have been arrested in the recent government crack-down.
25 year old Iranian activist, Kianoosh Sanjari, who was recently granted political asylum with the help of Amnesty International, spearheaded the recent protest in Oslo, Norway.
Kianoosh, who served as an active spokesperson and representative of a secular student group in Iran, was forced to escape the country due to repeated arrests, lengthy prison terms, and continued threats.
In his speech before the protesters on Saturday, Kianoosh expressed deep concern about the escalating and grave violations of human rights in Iran. Calling for an end to such violations, Kianoosh appealed for active participation by all concerned entities. "It is so important that the Iranian people are not left alone in this struggle!" he told the crowd.
Ms. Bente Erischsen, Amnesty International representative in the gathering, said that Iran is on top of the list of the worst violators of human rights in the world. Erischen went on to emphasize that Amnesty International has condemned the use of torture as a method to obtain confessions and damage government opponents. She emphasized that we should continue the struggle against the Iranian regime.
At first glance, it might seem that it is useless to try, but this is a mistake. It is imperative that we continue our human right activities in this context. In fact, this is what the Iranian regime is trying to do: To discourage actions on behalf of human rights, they are pretending that any effort to improve human rights conditions would be a waste. However, if this happens, it will serve as a significant advantage for a regime that claims that it has won already.
Approximately 50 Iranians participated in the protest, despite inclement weather conditions. The human right organization of Norway thanked the protestors and organizers for their efforts.
لینک اصلی این گزارش در اینجاست

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

اعتراض به شکنجه دانشجویان، اعتراض به اعدام ها


تظاهراتی که با همکاری و مشارکت سازمان عفو بین الملل ترتیب داده بودم، در روز شنبه 12 ژانویه در مقابل پارلمان نروژ در اسلو برگزار شد. این تظاهرات در اعتراض به بازداشت گسترده دانشجویان و شکنجه آن ها در بازداشتگاه های امنیتی و مجازات اعدام در ایران بود. به غیر از 30 نفر از دوستان اهل کردستان، که به دلیل برافراشته شدن چند پرچم ایران، مراسم را ترک کردند، نزدیک به 70 نفر در تجمع شرکت داشتند.
در ابتدا من درباره بازداشت گسترده دانشجویان طیف چپ و شکنجه برخی از دانشجویان در بازداشتگاه امنیتی 209 و بازداشتگاه سپاه در زندان اوین و آزاد نشدن سه دانشجوی دانشگاه امیرکبیر، احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان و نیز درباره موج بزرگ اعدام زندانی ها در ایران سخن گفتم. نماینده سازمان عفو بین الملل گفته های من را به زبان نروژی ترجمه کرد. سپس خانم بنت اریکسن یکی از مسئولین سازمان عفو بین الملل نروژ سخنرانی کرد. او سخنانش را با این جمله آغاز کرد: سه روز پیش وقتی که ایمیل را باز کردم، اولین نامه این بود؛ سعید در آستانه اعدام! سعید محکوم به اعدام است برای اتهامی که هنگام ارتکابش در زیر سن هجده سالگی بود. خانم اریکسن گفت ایران در سال 2007 میلادی تنها کشوری بود که مجرمین نوجوان زیر هجده سال را اعدام کرد. این نقض کنوانسیون حقوق کودکان سازمان ملل است که مجازات اعدام را برای مجرمین زیر هجده سال ممنوع کرده و ایران این پیمان نامه را امضا کرده است.
خانم اریکسن افزود، هم اکنون بیش از 70 نوجوان محکوم به اعدام در زندان های ایران در انتظار اجرای مجازات اعدام هستند. وی در پایان از شرکت کنندگان در تظاهرات خواست به فعالیت ها و اعتراض شان به نقض حقوق بشر در ایران ادامه دهند. خانم اریسکون بر روی اهمیت این اعتراضات پای فشرد.
پس از خانم بنت اریکسون، آقای محمود امیری مقدم، محقق دانشگاه اسلو و فعال حقوق بشر و برنده جایزه حقوق بشر در نروژ در سال 2007 میلادی سخن گفت. آقای مقدم که روشنگری هایش درباره مجازات اعدام در ایران باعث شد اخیرا وزیر امور خارجه نروژ به جمهوری اسلامی نسبت به موج بزرگ اعدام ها در ایران اعتراض کند، با اشاره به آمار مجازات اعدام در ایران گفت: فقط در طی 10 روز نخست سال تازه ی میلادی، بر پایه گزارش روزنامه های رسمی ایران، 23 نفر اعدام شدند. وی از اجرای مجازات قرون وسطایی مانند بریدن دست و پای 5 نفر در روز یکشنبه گذشته در زاهدان و صدور مجازات پرتاب از بلندی برای 2 نفر در فارس نام برد و از مجامع بین المللی خواست که برای جلوگیری از چنین مجازاتی، حکومت ایران را تحت فشار بیشتری قرار دهند.اقای مقدم همچنین خواستار ارجاع پرونده نقض حقوق بشر دولت ایران به شورای امنیتی سازمان ملل شد. وی از دولت نروژ خواست روابط اقتصادی اش با دولت ایران را مشروط به بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران کند.
در ادامه این مراسم خانم ژیلا حسن پور، خواهر عدنان حسن پور، روزنامه نگاری که محکوم به اعدام شده، سخن گفت. خانم حسن پور گفت در زندان اطلاعات سنندج برادرش را تحت فشار قرار داده اند تا جلو دوربین بنشیند و بر علیه خودش حرف بزند و اعتراف کند. خانم حسن پور از سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر خواست کوشش کنند تا عدنان حسن پور اعدام نشود.


عکس ها اینجاست

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

وحشت استبداد از بیداری دانشجویان

یورش وحشیانه ماموران وزارت اطلاعات و امنیت رژیم جمهوری اسلامی به دفتر سازمان ادوار و بازداشت 17 دانشجو و دانش آموخته ی عضو آن سازمان مرا به یاد یورش ماموران سازمان اطلاعات سپاه به دفتر جبهه متحد دانشجویی درفروردین سال 1380 انداخت. در جریان آن یورش، ماموران لباس شخصی با حکم دادگاه انقلاب و با کاربرد خشونت و گاز اشک آور و اسلحه، اعضای مرکزی جبهه متحد دانشجویی را دستگیر كردند. پس از گذشت چند روز معلوم شد که بازداشت شدگان به دستور قاضی حداد - که در آن زمان رییس شعبه 26 بی دادگاه انقلاب بود – بازداشت شده و در زندان سپاه پاسداران در اختیار پاسدار بازجوهای عضو سازمان اطلاعات موازی بودند.با حکم قاضی حسن زارع دهنوی – قاضی حداد - دفتر جبهه پلمپ شد و از ادامه فعالیت های جبهه متحد دانشجویی و جبهه دمکراتیک ایران جلوگیری گردید. در پی آن یورش، به خانه های شماری از اعضای جبهه دمکراتیک ایران نیز یورش برده شده بود.در اواخر سال 1379، حشمت الله طبرزدی در نامه ای خظاب به خامنه ای از او پرسیده بود که آیا حضرت علی هم شکنجه گاه برپا می داشت و مخالفانش را شکنجه می داد؟ در آن نامه، طبرزدی رهبر حکومت را دستور دهنده ی اصلی شکنجه ی دانشجویانی همانند احمد باطبی و شادروان اکبر محمدی در زندان وزارت اطلاعات معرفی کرده بود. علاوه بر انتشار ان نامه که در سایت های اینترنتی منتشر شده بود، دفتر جبهه متحد دانشجویی مبدل گردیده بود به محلی برای حضور خانواده های زندانیان سیاسی و دانشجویان مدافع دمکراسی و مخالف رژیم. خانواده های شماری از زندانیان سیاسی همانند خانواده دکتر فرزاد حمیدی و پدر امیر فرشاد ابراهیمی می آمدند به دفتر جبهه متحد دانشجویی و از ظلمی که بر فرزندانشان در زندان جمهوری اسلامی روا می شد سخن می گفتند و خواستار همیاری برای آزادی فرزندان شان بودند. با انتشار آدرس آن دفتر در اینترنت و برخی از رادیو های فارسی زبان برون مرزی، بر شمار شرکت کنندگان در جلسات عمومی در روزهای دوشنبه افزوده گردید.بحث پیرامون فلسفه سیاسی پوششی بود برای در گرفتن تبادل نظر در بین شرکت کندگان درباره موضوعاتی همانند شیوه های درست مبارزه با استبداد و اقدام در جهت فراگیر شدن سیاست تحریم انتخابات و رفراندوم خواهی.علاوه بر برپایی چنین جلساتی، در سال 1379 جبهه دمکراتیک در صدد برآمده بود با گفتگو با سایر گروه ها و سازمان های دانشجویی مدافع دمکراسی و احزاب منتقد و مخالف رژیم، به ایجاد پیوند و اتحاد برای نفی استبداد در ایران یاری رساند.اما در آن سوی این کارزار و در پشت میزهایی که طرح سرکوب ناراضیان سیاسی ترسیم می شد، زنگ خطر به صدا درآمده بود. در اواخر سال 1379 عناصر وابسته به سازمان اطلاعات موازی بصورت مبدل به دفتر جبهه مراجعه و همانند سایر شرکت کنندگان، مباحث را دنبال می کردند. برخی از دوستان بر این باور بودند که جلوگیری نکردن از حضور آن عناصر در جلسات هفتگی، سیاستی اشتباه بود، چرا که آن عناصر با برقرار کردن ارتباط دوستانه با افراد، آن ها را شناسایی و سپس دستگیر می کردند.البته در این بین برخی از عناصر نفوذی از جمله فردی با نام مستعار "کریمی" شناسایی شده و در مورد وی به سایر شرکت کنندگان در جلسات هفتگی هشدار داده شده بود، با این وجود از حضور وی در جلسات جلوگیری نگردید. ( همین فرد را در سال 1385 در جلسات عمومی در دفتر سازمان ادوار تحکیم وحدت مشاهده کردم و نسبت به حضور او به یکی از دوستانم در آن دفتر هشدار دادم! در پاسخ به من گفته شد که جلسات عمومی است و همگان می توانند در آن شرکت کنند.)دوشنبه ی پایانی فرا رسید. مانند هفته های گذشته بالغ بر 50 نفر در دفتر کوچک جبهه متحد دانشجویی گردهم آمده بودند. در اواسط جلسه رفت و آمدهای مشکوکی دیده شد. مهندس طبرزدی از من خواست بروم بیرون و ببینم چه خبر است. "کریمی" بود که رفت بیرون. چند دقیقه بعد از خروج او، چند مامور لباس شخصی با اسلحه و بی سیم وارد دفتر شدند و برگه ای که ظاهرا حکم جلب افراد و تفتیش دفتر بود و از طرف دادگاه انقلاب صادر شده بود را نشان دادند اما طبرزدی خیلی محکم و جسورانه گفت برگه ی دادگاه برای این جمع اعتبار ندارد! مردی که به ظاهر رهبری این عملیات را بر عهده داشت، با بی سیم چیزی به دوستانش گفت. ناگهان ده ها مامور لباس شخصی وارد دفتر شدند و برای مرعوب کردن حاضرین در جلسه، گلنگدن اسلحه های شان را به صدا درآوردند اما وقتی با اعتراض و هیاهو مواجه شدند، اسپره های گاز اشک آور را افشاندند و به دست هایمان دست بند بستند.همه حاضرین در جلسه به زور اسلحه در مقابل دوربین فیلم برداری قرار گرفتند و نام و مشخصات خود را بازگو کردند. از تک به تک افراد آدرس منازل شان پرسیده شد و پرسیده شد که چگونه و از چه طریق با دفتر جبهه متحد دانشجویی آشنا شده بودند. برخی ها پاسخ نمی دادند و کتک می خوردند!مهندس طبرزدی و پرویز سفری را از جمع جدا کردند و با خود بردند. چند روز بعد معلوم شد که آن دو در سلول انفرادی بازداشتگاه 59 سپاه زندانی شده بودند. به دستور قاضی حداد طبرزدی به مدت 6 ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه 59 سپاه زندانی شد. و پس از یک مرخصی کوتاه – که شگرد آن روزهای پاسدار بازجو ها برای تخریب چهره ی حشمت الله طبرزدی بود - او بار دیگر دستگیر و زندانی شد و این بار به مدت 7 ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه تازه ساخت ِ 325 سپاه در کوچه پس کوچه های زندان اوین – یا همان بند 2 الف، محلی که رییس وقت زندان اوین اعلام کرده بود که از وجودش بی خبر است!در آن روزها اخبار مربوط به زندانی شدن فعالین جنبش مستقل دانشجویی از سوی محافل خبری در داخل و خارج از کشور مورد توجه و کنکاش قرار نمی گرفت و کمتر کسی پی می برد که بر سر طبرزدی و خانواده اش و همکاران اش چه ظلمی روا می شد.در سال 1381 پس از دریافت حکم 5 سال زندان تعزیری و در حالی که به دستور سید مجید پورسیف، منشی قاضی حداد در شعبه 26 بی دادگاه انقلاب موهای سرم از ته تراشیده شده بود! به زندان اوین منتقل شدم و همان شب در بند قرنطینه، مهندس طبرزدی را دیدم، همچنان جسور و مقاوم و ناشکستنی اما این بار با تارهای موی سپیدی که بر روی شقیقه هایش روییده بود. او پس از 7 ماه سلول انفرادی به بند عمومی منتقل شده بود!پس از گذشت نزدیک به شش سال از قلع و قمع دانشجویانی که در همان دوره ی اصلاحات، مبارزات پارلمانتاریستی را نافرجام دانسته و انتخابات را تحریم کرده و شعار رفراندوم خواهی سر می دادند، و در هشتمین سالگرد یورش ددمنشانه به خوابگاه دانشجویان و اسیر کردن شمار زیادی از دانشجویان مظلوم، این بار به دفتر سازمان ادوار یورش برده شد. دفتر سازمان دانش آموختگان همانند دفتر جبهه متحد دانشجویی، محلی شده بود برای گردهمایی قربانیان سرکوبگری رژیم، محلی بود برای دادخواهی پدران و مادران دانشجویان زندانی و اشک هایی که برای اکبر محمدی ریخته شد.اساسا ترفند های رژیم برای سرکوب جنبش دانشجویی کارساز نیفتاده. استبداد به هر وسیله ای دست یازید تا جنبش دانشجویان را رام و سرسپرده ی قدرت سازد. برای این منظور، دانشجویان را به زندان انداخت، شلاق زد و شکنجه داد، انجمن های دانشجویی را تعطیل کرد، حتا انجمن دانشجویان امیرکبیر را با خاک یکسان ساخت، در یک مقطع جنبش دانشجویی موازی درست کرد، نشریات دانشجویان را توقیف نمود، مانع از برگزاری گردهمایی ها و سخنرانی ها شد و شمار زیادی از دانشجویان فعال و سرسخت و اساتید محبوب و مجرب و آزاداندیش را اخراج کرد. اما با وجود این سرکوبگری، جنبش دانشجویی مبدل گردیده به وجدان بیدار جامعه و بازتاب دهنده اعتراضات و خواسته های مردم.رژیمی که اسرائیل را تهدید به نابودی می کند، رژیمی که به دولتمردان امریکا هشدار می دهد، رژیمی که برای پیشبرد پروژه های خطرناک هسته ای اش با دنیا درافتاده و برای مجامع بین المللی شاخ و شانه می کشد، در واقع آنقدر ضعیف و پوشالی شده است که از تحصن سمبلیک 6 دانشجو برای پاسداشت قربانیان یورش سپاه استبداد به خانه ی دانشجویان وحشت دارد و گمان می برد که آن ها عناصر وابسته به طرح ها و برنامه های براندازانه ی غرب هستند!از چنین رزیمی که این روزها همه اقشار و اصناف مردم اعم از زنان و کارگران و معلمان و دانشجویان و اساتید دانشگاه ها و روزنامه نگاران و روشنفکران را عناصر برانداز وابسته به برنامه ی براندازی نرم توصیف می کند باید پرسید که ایا بهتر نیست صدای اعتراض مردم را بشنود و از اریکه قدرت پایین بیاید!

پیرامون شکنجه در بازداشتگاه 209


چندی پیش، گفتگویی کردم با آقای بهروز سورن پیرامون مقوله ی شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی، و به طور ویژه در بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات. این گفتگو امروز در سایت گزارشگران منتشر شده است. این گفتگو را در زیر بخوانید. در این باره بیشتر خواهم نوشت.
گزارشگران:
شما خود بعنوان فردي كه مكررا زندانهاي كشور را تجربه كرده ايد و اخيرا نيز در زندان بوده ايد آيا اوضاع زندانهاي سياسي پس از روي كار آمدن آقاي احمدي نژاد تغييري حاصل كرده است؟ اين را از اين جهت ميپرسم كه در همين اواخر شاهد مواردي بوديم كه از مخاطره آميز بودن وضعيت جسماني زندانيان گزارشات متعددي در رسانه ها منتشر گرديده است.سنجري:بله تغيير كرده. اين تغيير براي زنداني هاي سياسي كاملا ملموس بوده. مثلا براي خود من. اين بار كه من بازداشت شدم، برخلاف سال 83 و 84 كه در بازداشت وزارت اطلاعات بودم، در بازداشتگاه 209 كتكم زدند. در جلسه ي اول بازجويي در اتاق بازجويي، در حالي كه چشم بند داشتم و روي صندلي رو به ديوار نشسته بودم، بازجو پيش از آن كه سوالي بپرسد و يا اتهامي مطرح كند، چند تا سيلي خيلي خيلي محكم زد توي صورتم و فحشم داد و ليچار بارم كرد و براي اينكه توي دلم را خالي كند گفت از دادگاه ويژه دستور گرفته كه پوستم را بكند. مي گفت اگر به سوال هايش درست جواب ندهم مي كشَدَم به چهار ميخ! تا آمدم بگويم چرا مي زني، چند تا سيلي ي ديگر گذاشت توي گوشم. و بعد روي برگه ي بازجويي نوشت با فلاني چه ارتباطي داشتي؟ نوشتم هيچي. دوباره چند تا سيلي زد توي صورتم و گفت جفنگ مي گي!اين اولين جلسه ي بازجويي من بود. من اين رفتار را به قاضي دادگاه گفتم، اما متوجه شدم كه گويا او خود دستور اين گونه برخورد را به بازپرسان پرونده داده بود.در دولت نهم، بازداشتگاه 209 را به زندان و ندامتگاه و يا بهتر است بگويم پشيمان گاه و يا توبه گاه و در نهايت بايد گفت به شكنجه گاه تبديل كرده اند. زنداني هايي را مي شناسم مانند سعيد ماسوري و يا يك نفر كه افشاكننده ي ماجراي سعيد امامي و قتل هاي زنجيره اي بوده، كارمند وزارت اطلاعات بوده، كه الان نام اش را به خاطر ندارم، اين ها الان چند سال است كه در بازداشتگاه 209 زنداني هستند، هرچند كه دوران بازجويي و تفهيم اتهام شان پايان يافته و براي شان حكم زندان هم صادر شده است. من سعيد را يكي دو بار در سالن ملاقات 209 ديدم. در يك فرصتي كه پيش آمد از او پرسيدم چرا هنوز در 209 زنداني هستي؟ او گفت اين دستور وزارت اطلاعات بوده كه من از بند عمومي زندان اوين به 209 منتقل شوم و همين جا زنداني بمانم. در مورد كيوان رفيعي كه يك فعال حقوق بشر است و همين طور در مورد كيوان انصاري و جهاندار و درخشندي هم همين طور است. آن ها با دستور وزارت اطلاعات در بازداشتگاه 209 زنداني هستند. من يكي دو زنداني را مي شناسم (كه البته الان در بند عمومي زندان اوين هستند) كه به دليل فشارها در بازداشتگاه 209 خودكشي كرده بودند. يكي شان – حميد رضا- با ته قاشقي كه با لبه ي ظرف روشويي برنده اش كرده بود رگ دست اش را بريده بود. و ديگري – بابك – كه نمي دانم چطوري، درون سلول خودش را حلق آويز كرده بود، اما زنده مانده بود.اين ها تازه كساني هستند كه نه عضو حزب و دسته اي هستند كه صداي شان را در رسانه ها بازتاب دهند و نه مانند من دست شان به ايميل و وبلاگ و تارنماهاي خبري مي رسد كه بتوانند رفتارهاي غير انساني را بنويسند و افشا كنند.مثلا ببينيد با علي اكبر موسوي خوئيني چه رفتاري داشتند. او خود نماينده ي مجلس بود و از بازداشتگاه هاي بيرون از نظارت سازمان زندان ها، و از همين بازداشتگاه 209 بازديد كرده بود. اما او را (كه به دليل شركت در تجمع زنان در ميدان هفت تير بازداشت شده بود) بيش از 4 ماه در اين بازداشتگاه زنداني كردند و زدند سرش را شكستند و او خود برايم تعريف كرد كه با خوني كه روي پيشاني اش جاري بود، روي ديوار اسم اش را نوشت تا ديگران متوجه شوند كه با او چه رفتاري شده بود. او كه نماينده ي مجلس بود، پس واي به حال زنداني هاي بي پناه، كه صداي شان به جايي نمي رسد.من در اين دوره، شب ها تا دم دماي صبح صداي بازجويي از زن ها و مرد هاي زنداني را مي شنيدم. آن ها در اتاق هاي بازجويي كه با سلول ها زياد فاصله نداشت، ناله مي كردند. آشكار بود كه آزارشان مي دادند. به زن ها فحش مي دادند. من خودم با گوش خودم شنيدم كه يك بازجو به زني مي گفت: برو زنيكه ي خراب، فيلم بازي نكن، و بعد چند تا سيلي توي گوش آن زن نشست. در سكوت محض كاريدورهاي بازداشتگاه 209، مي شد اين صداها را به روشني شنيد. من گرفتاري خودم را فراموش كرده بودم. به صداها گوش مي دادم و به حال و روز اين زنداني ها كه گريه و زاري مي كردند و كتك مي خوردند، بخصوص زن ها و دختر هاي جوان اشك مي ريختم. به راستي اشك مي ريختم.گزارشگران:چه نوع شكنجه روحي در مورد زندانيان سياسي انجام ميشود؟سنجري؛شكنجه ي سفيد. منظور هر شيوه ايست كه ضرب و جرح نداشته باشد. مثل سلول انفرادي، آن هم براي چندين ماه، بدون دسترسي به هواخوري، نور خورشيد، ملاقات، تلفن، همه ممنوع! و بدون آگاهي از دنياي پيرامون، بدون آگاهي از خانواده و بستگان. بازجو برايت خبر مي آورد كه مادرت را هم گرفته ايم، همسرت را هم مي خواهيم دستگير كنيم. همه دوستانت بازداشت شده اند. فلاني اعتراف كرده. فلاني اعتراف كرده كه تو بودي كه چنين حرفي زدي و چنين كاري انجام دادي.سناريو. پرونده سازي. و يك چيز ديگر؛ پيش فرض ها. بازجوها در جلسات بازجويي از پيش فرض ها استفاده مي كردند. پيش فرض ها اساس كارشان بود. مثلا بازجو مي گفت تو با امريكايي ها در ارتباط بودي. اين پيش فرض ِ او درباره ي فعاليت هاي من بود. حالا من – كه اساسا نه با امريكايي ها و نه با روس ها و چيني ها و هندي ها هيچ ارتباطي نداشته بودم، بايد درباره ي اين پيش فرض ها حرف مي زدم و به سوال ها و كنجكاوي هاي پيرامونش پاسخ مي دادم. همه ي اين ها با اتهام من نامربوط بود. اما وقتي اين مسئله را به آن ها متذكر شدم، آن ها مرا به سركشي متهم كردند.و سوالات نامربوط. كنكاش در زندگي خصوصي. اينكه با فلان دختر چه رابطه اي داشته اي، اينكه اين رابطه از كجا و براي چه منظوري برقرار شده بود. من متوجه نمي شدم اين موارد به اتهام من (كه در فلان تحصن اعتراضي بازداشت شده بودم) چه ربطي پيدا مي كرد؟ اما ربط پيدا مي كرد. ربطش را فقط بازجوها مي دانستند. بازجوها همه چيز و همه كس را به هم مي دوختند و ربط مي دادند. مثلا اينكه من در جلسه ي سازمان دانش آموختگان (ادوار) شركت كرده بودم، و اين جلسه البته عمومي بود و از همه دعوت شده بود، براي شان جاي سوال داشت. آن ها من را زير فشار قرار مي دادند تا اعتراف كنم به رابطه اي سيستماتيك و هدفمند با سازمان ادوار، تازه آن هم در جهت براندازي نظام! اين ديگر از آن حرف ها بود. اين همان پيش فرض بود. اين پيش فرض اساسا اشتباه بود. سناريو بود. پرونده سازي بود. توهم وزارت اطلاعات بود. توهم دستگاه امنيتي حكومتي بود كه همه كس را دشمن، و يا با كمي تخفيف، در جهت اهداف و كاركرد دشمن (مهره اي در خدمت دشمن) مي بيند و مي پندارد.و باز هم پيش فرض. مصاحبه هايم با راديو فردا و راديو هاي فارسي زبان ديگر. بازجوها پيش خودشان خيال مي كردند حالا كه فلاني با فلان راديو مصاحبه كرده، پس در نتيجه بايد به اين نتيجه برسيم كه فلاني از فلان راديو (كه در خدمت سازمان جاسوسي امريكاست) پول و امكانات ديگري دريافت كرده است!گزارشگران:اگر برايتان امكان دارد از وضعيت بند 209 براي ما بگوئيد و اينكه كدام زندانيان سياسي هم اكنون در اين بند بسر ميبرند؟سنجري:در زندان هاي عمومي هم رفتارها خشن تر شده است. مثلا در جريان داغان شدن ِ اعصاب و روان ِ احمد باطبي، و متشنج شدن اش، سه چهار نفر از هم اتاقي هايش او را روي برانكارد مي گذارند و مي برند به بهداري. آن جا كسي رسيدگي نمي كرده. اين سه چهار نفر داد و بي داد مي كنند و به اين بي توجهي اعتراض مي كنند. فرداي آن روز، اين سه چهار نفر، بي سر و صدا از بند 350 به اندرزگاه 8 تبعيد مي شوند!و يا چند هفته ي پيش، يك زنداني سياسي به نام دادبخش، كه در سالن 7 بند 8 زنداني بود، به دلايل ناروشن به زندان قزل حصار تبعيد شد. او پيش از انتقال، در قرنطينه ي زندان اوين خودش را حلق آويز كرده بود. اين اوج نااميدي زنداني ها را نشان مي دهد. وضعيت زندان هاي ايران دهشتبار است. تا اندازه اي كه حتا نمايندگان مجلس را (كه اين بار از معتمدين حكومت بوده اند) براي بازديد، مثلا به درون بازداشتگاه 209 راه ندادند و همين نماينده ها در مجلس اين موضوع را مطرح كردند و از وزير اطلاعات توضيح خواستند. اما من و شما مي دانيم كه بازداشتگاه هايي مانند 209 مانند جزيره هاي از مركز جدا افتاده اي هستند كه به صورت خودمختار اداره مي شوند و مستقيما زير نظر و نظارت محافل سركوب قرار دارند و به هيچ مرجعي پاسخگو نيستند.من فكر مي كنم محفل همفكران سعيد امامي در وزارت اطلاعات فعال شده و دارد سركوب جامعه مدني (جامعه مدني كه نداريم، بلكه همين افراد و گروه هاي منتقد و ناراضيان سياسي ي تا حدي تحمل شده) را از سر مي گيرد. آقاي محسني اژه اي، وزير اطلاعات هم به نظرم خودش همفكر با اين جريان است، و اگر هم همفكرشان نيست، حداقل دارد دست شان را باز مي گذارد براي اين گونه رفتارهاي خشن با ناراضيان سياسي. البته اين محفل سعي مي كند سركوب گري اش را از طريق دادستاني و شخص سعيد مرتضوي و معاون امنيتي اش، قاضي حداد (يا همان زارع دهنوي، قاضي سابق شعبه 26 دادگاه انقلاب) پوشش قانوني و قضايي بدهد. اما كيست كه نداند سعيد مرتضوي و قاضي حداد هم همفكر و همكار با همين محفل سركوبگر رفتار مي كنند. البته نبايد فراموش كنيم كه اين محفل سركوبگر دارد از رييس جمهور احمدي نژاد قدرت مي گيرد. اين همان سياست پادگاني ست. دولت نظامي و سياست پادگاني. سركوب و خفقان. البته اين محفل ديگر آدم نمي كشد، چون مي داند كه اين روش در نهايت بر ضد حكومت شان تمام مي شود. حالا آن ها سعي مي كنند به جاي كشتن و ترور كردن، ناراضيان سياسي و حتي منتقدان شان را وادار به سكوت كنند. خانه نشين شان كنند. تهديدشان كنند. اين سياست بازدارندگي است. بازداشتگاه 209 هم به كمك اين سياست آمده. ناراضي ها و سركش ها را مي برند آن جا زنداني مي كنند و بهشان مي فهمانند كه اگر به فعاليت هاي شان ادامه دهند برخورد سنگيني در انتظارشان خواهد بود.گزارشگران:در حال حاضر موقعيت نقض حقوق بشر در ايران بخصوص در ميان دانشجويان چگونه است؟ با روي كار آمدن احمدي نژاد چه تغييراتي را در اين زمينه ها مشاهده ميكنيد؟سنجري:دانشجويان ستاره دار محصول دولت پادگاني احمدي نژاد است. دانشجوياني مانند اميني زاده، عارف و ده ها داشنجوي ديگر را از دانشگاه ها بيرون انداختند. اگر در سال هاي گذشته، يكي مانند من را به اتهام عضويت در گروه دانشجويي غير قانوني، خيلي بي سر و صدا از ادامه ي تحصيل در دانشگاه محروم مي كردند، امروز خيلي علني و رسمي، دانشجوياني را كه خيلي هاشان رتبه هاي علمي بالايي داشته اند، اما در زمينه ي فعاليت هاي سياسي فعال و پويا بوده اند و در تجمعات اعتراضي در دانشگاه ها شركت كرده بودند را از دانشگاه ها اخراج مي كنند. پيش تر اساتيد مجرب و دگرانديش از دانشگاه ها اخراج شده بودند. اين اخراج ها همگي هدفمند بوده، و در جهت هر چه بيشتر محدود كردن ِِ فضاي آزاد گردش افكار و انديشه ها در دانشگاه ها و محيط هاي علمي بوده است. به اين ها اضافه كنيد تخته كردن ِ در ِ بسياري از انجمن هاي مستقل و دمكراسي خواه دانشجويي را، احضار دانشجويان به كميته هاي انضباطي را، توقيف نشريات دانشجويي را، ربودن ِ دانشجويان را، به زندان انداختن شان را، بازداشت هاي يكي دو روزه، براي ارعاب و تهديد، و براي به سكوت وادار كردن آن ها، براي اينكه دست از فعاليت هاي شان بردارند و به اصطلاح فقط به درس و مشق شان توجه كنند و نه به سياست! آن وقت مي بينيم و مي شنويم كه رهبر مي گويد دانشگاه ها بايد سياسي باشند!گزارشگران:چه نظراتي در حال حاضر و در ميان دانشجويان در رابطه با خطر جنگ موجود است و خط سوم تا چه حد در ميان دانشجويان مطرح است؟سنجري:من مي خواهم به يك موضوع ديگر هم توجه تان بدهم. و آن اختلاف افكني هوشمندانه ي دستگاه هاي امنيتي و اطلاعاتي در بين طيف هاي مختلف دانشجويان است. من در جلسات بازجويي در بازداشتگاه 209 از برخي از موضوعاتي كه بازجوها طرح مي كردند و از برخي از پرسش ها و كنجكاوي هاي شان، آشكارا به سياست اختلاف افكنانه شان نسبت به افراد و جمع ها و گروه هايي كه آشنايي داشتم، پي بردم. البته نمي خواهم بگويم كه تفاوت در انديشه ها و افكار باعث بروز برخي از اين اختلاف ها نبوده. بلكه مي خواهم بگويم كه متوجه شده ام كه دستگاه امنيتي جمهوري اسلامي در بزرگ نمايي و پر و بال دادن به اين اختلاف هاي عقيدتي در بين طيف هاي مختلف جنبش دانشجويي نقش داشته است، به اين و آن كد داده است. اين كدها بر عليه يكديگر استفاده شده. اين كدها برخي ها را به جان هم انداخته. بدبين كرده، اختلاف انداخته، جدايي انداخته، تا جايي كه ديگر تحمل يكديگر دشوار شده است. وبلاگ هاي برخي از بچه ها را كه مي خوانم، مي بينم كه از هر 10 نوشته اي كه در نقد يكديگر نوشته شده، شايد يكي در نقد حكومت سركوبگر است.پيش تر، حكومت سعي داشت با به راه انداختن تشكيلات دانشجويي ي موازي در دانشگاه ها، جنبش دمكراسي خواه دانشجويان را به انحراف بكشاند، و امروز با اختلاف افكني، سعي دارد همان سياست را البته به گونه اي متفاوت با گذشته، پي بگيرد.گزارشگران: با تشكر از شما آقاي كيانوش سنجري15.3.2007www.gozareshgar.com

آزادی

این روزها دارم سعی می کنم به آن دسته از دوستانم که از طریق ایمیل یا تماس تلفنی، با لحنی آلوده به ترس و دلواپسی از من می پرسند "آیا ارزش این را داشت که دوباره بیفتی توی زندان؟" بفهمانم که به قول ژان پل سارتر، ارزش چیزی نیست جز معنایی که ما برای آن برمی گزینیم. و آزادی و عدالت هم مانند دروغ نگفتن، همسر را کتک نزدن، دزدی نکردن، شرافتمند بودن، ارزشی ست درخور احترام و شایسته ی جستجو؛ خیر است در مقابل شر؛ حقیقت است؛ زیبایی ست."و مگر نه این است که عشق تاوان دارد؟"و دارم سعی می کنم به آنها توضیح دهم که اینکه من در جستجوی حقیقت، گرفتار زندان می شوم و به اصطلاح "رنج" می برم، این رنج محصول جبر نیست، زاده ی شعور است. می خواهم به آن ها بفهمانم که کسی من را وادار به جستجوی حقیقت نکرده، بلکه این انتخاب اخلاقی من بوده، و این من هستم که درباره ی اعمالم تصمیم می گیرم، و این اعمال من است که زندگی شخصی و ماهیت من را می سازد. و برای پاسخ دادن به این گونه نگرانی های حقیر کننده، به خطابه ی سارتر – که در اکتبر 1945، چند ماه پس از آزادی پاریس از اشغال آلمان ایراد کرد- پناه می برم؛ بشر مسئول وجود خویش است. و این بشر است که بدون هیچ اتکا و دستاویزی، بدون هیچ گونه مددی، محکوم است که در هر لحظه بشریت را بسازد.و آیا من سعی کرده ام دست به کاری بزنم – که به حساب بیاید- تا از "هیچ" بودن رها شوم؟ و از "بی تفاوتی" و از "توجیه ناپذیری" به درآیم؟جواب این سوال را بعدا می نویسم. اما الان باید از همه بچه های خوب و مهربان وبلاگ نویس به خاطر هم دلی ها و پشتیبانی شان قدردانی کنم. از کسانی که وبلاگ کارزار آزادی ام از زندان را براه انداخته اند صمیمانه سپاسگذارم. من، در سرد ترین و تنها ترین و تاریک ترین لحظه هام در سلول انفرادی، از هم دلی شما بود که دلشاد بودم. از دوستانی که بوسیله ی نامه های شان واکنش سازمان عفو بین الملل را نسبت به وضعیت من در بازداشتگاه 209 برانگیختند ممنونم. اقداماتی مانند انتشار بیانیه و جمع آوری امضاء در اعتراض به نقض صریح حقوق زندانیان در بند 209 زندان اوین تحسین برانگیز است و تاثیر گذار. از کانون وبلاگ نویسان هم به خاطر اطلاع رسانی در مورد بازداشت شدنم، قدردانم. و قدردانم از همه ی دوستان وبلاگ نویس، که از من، به عنوان عضو کوچکی از خانواده ی بزرگ وبلاگ نویس ها پشتیبانی کردند.و این هم مقداری اطلاعات درباره ی مسایلی که در مدت زندانی بودن در بازداشتگاه 209 درگیرش بودم:به نقل از سایت گویا نیوز :آزادی موقت کيانوش سنجری از زندان، راديو فرداگلناز اسفندياری - راديو فردا - کيانوش سنجری وبلاگ نويس و از فعالان حقوق بشر که حدود دو ماه پيش در تهران بازداشت شده بود، به تازگی از زندان آزاد شده است.آقای سنجری به راديو اروپای آزاد راديو آزادی گفت که پس از تحمل ۷۰ روز حبس با قرار وثيقه آزاد شد. وی گفت در بند ۲۰۹ اوين زندانی بود. فعالان حقوق بشربارها از اوضاع زندانيان در اين بازداشتگاه امنيتی ابراز نگرانی کرده اند و گفته اند که بند ۲۰۹ تحت کنترل سازمان زندان ها نيستکيانوش سنجری در چند سال گذشته چندين بار به خاطر فعاليت های دانشجويی خود دفاع از حقوق زندانيان سياسی ونيز ابراز عقايد انتقاديش زندانی شده است. وی زمانی که در سال ۱۳۷۸ در جريان اعتراض های دانشجويی بازداشت شد ، تنها ۱۷ سال داشت.آقای سنجری که اين بار روز۱۶ مهرماه روانه زندان شد می گويد: « مامورين هنگام بازداشت و بازجويی با او بدرفتاری کردند.»وی گفت که در نخستين جلسه بازجويی، بازجو چندين سيلی بسيار شديد به صورت وی زد و گفت که وی جزو کسانی است که قرار است اعدام شوند. وی می گويد هدف از اين رفتار، اعمال فشار بر اوبود.گرچه کيانوش سنجری می گويد بدليل «محدوديت هايی» که برايش وجود دارد نمی تواند تمامی جزئيات و حقايق اين دوره ااز بازداشت خود را بيان کند. وی می گويد «هنوز آزاد، آزاد نيستم.»بازداشت و حبس کيانوش سنجری باعث نگرانی نهادهای مدافع حقوق بشر بين المللی از جمله سازمان عفو بين الملل و همچنين نهادهای داخلی شده بود که همگی خواستار آزادی وی شده بودند .آقای سنجری که يک ماه و نيم را در سلول انفرادی گذراند، می گويد: نگهداری افراد در زندان انفرادی، در حاليکه با دنيای خارج هيچگونه تماسی ندارند، از بدترين شکنجه ها به شمار می رود.وی می گويد:« سلول انفرادی که با روح و روان آدم ها سر جنگ دارد ، می تواند غير انسانی ترين شکنجه سفيد برای انسان هايی مانند من باشد که فقط و فقط به جرم پيگيری حقوق شهروندی خود و مردم جامعه، بازداشت می شوند.»کيانوش سنجری می گويد اميدواراست روزی برسد که کسی به جرم ابرازمسالمت آميز عقايد خود، روانه سلول انفرادی نشود .اتهامات عليه کيانوش سنجری مشخص نيست و تاريخ برگزاری دادگاه برای رسيدگی به پرونده او نيز هنوز اعلام نشده است.وی با اشاره به سوالاتی که در جلسات بازجويی مطرح شده بود می گويد: احساس کرده که مطالب وبلاگش و بازتاب آن در سايت های خبری باعث ايجاد حساسيت شده است. مراسم يادبود برای اکبر محمدی از فعالان دانشجويی که بدنبال اعتصاب غذا در زندان اوين فوت کرد و نيز خبرهايی درباره اوضاع زندانيان سياسی از حمله مطالبی است که آقای سنجری در وبلاگ خود منتشر می کرد .حدود يک ماه پيش سازمان ملل از نقض حقوق بشر در ايران از جمله بازداشت و آزار و اذيت منتقدين و فعالان سياسی و نيز دانشجويان و وبلاگ نويسان ابراز نگرانی کرد و خواستار رعايت حقوق بشر توسط تهران شد .

۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه

باز هم خبر


هفته ی پیش خبری نوشته بودم درباره ی یک نویسنده و تهیه کننده ی برنامه های خبری ِ تلویزیون جمهوری اسلامی به نام پوریا نژاد ویسی، که به گفته ی خودش - که از درون بند 350 زندان اوین تلفن زده بود - مسئولیت های زیادی در دولت داشته، و مهمتر از همه اینکه نویسنده و تهیه کننده ی برنامه ی خبری "ورود و توزیع گوشت های آلوده به کشور" بوده، که این برنامه از اخبار شبکه دوم سیما پخش شده بود. و نیز او گویا همکار مطبوعاتی حسین شریعتمداری در روزنامه ی کیهان تهران نیز بوده است. در این باره به این مصاحبه گوش کنید.
و امشب او دوباره تلفن زد و باخبرم کرد که صبح روز چهارشنبه هفته ی پیش، که از بند 350 زندان اوین خارج اش کرده بودند منتقل شده بوده به بازداشتگاه امنیتی ستاد مشترک نیروی انتظامی در اسلامشهر، که محل دستگیری اش بوده. او گفت فردای آن روز، پنجشنبه به دادگاه برده شده و در دادگاه - شعبه اول دادگاه انقلاب - به جاسوسی برای بیگانه متهم اش کرده اند. او این اتهام را رد کرده است. دادگاه که تمام شده، او را بازگردانده اند به بند سابق اش در زندان اوین. >> از اینجا بخوانید
و در خبری دیگر، روز چهارشنبه در اخبار آمده بود رسول حردانی - که برادر خالد حردانی ست که 7 سال پیش همراه چند نفر دیگر از اعضای خانواده اش سوار بر هواپیما شده و قصد ربودن اش را داشتند، اما در پی درگیری داخل هواپیما، توسط محافظان بازداشت شده بودند - از بند 350 به مکان نامعلومی منتقل شده است.
امروز باخبر شدم که او به دلیل جر و بحث با مسئولان زندان برای مدتی از بند 350 به مکان دیگری منتقل شده بود، اما او روز گذشته مانند هفته های پیش، برای مرخصی از زندان اوین خارج شده است.
رسول که به 22 سال زندان محکوم شده، از قانون "رای باز" در زندان استفاده می کند. این قانون به زندانیان اجازه می دهد یک هفته درمیان، برای مرخصی از زندان خارج شوند.
+ مصاحبه ام با رادیو برابری، امروز، درباره ی اخبار زندانیان سیاسی

خبر های خوش


خبر خوش اول را دیروز نوشتم که مربوط بود به آزادی دوست و هم بند سابق ام امید عباسقلی نژاد، که دو ماه پیش در جاده ی آمل بازداشت شده بود. او 45 روز در بازداشتگاه امنیتی 209 محبوس بود و پس از آن به زندان شهر آمل منتقل شده بود، که پریروز با سپردن 20 میلیون تومان وثیقه از زندان آزاد شد و به کرج که محل سکونت اش است بازگشت. خوشا به حال دختر کوچولوهای خوشگل و مامانی اش، که تا دیروز دلتنگ بابا بودند و حالا می توانند بکشندش به آغوش.
و خبر خوش دیگر که ساعاتی پیش به دستم رسید (از اینجا بخوانید) آزادی ِ دوست ام دکتر حسام فیروزی ست که امشب از زندان اوین آزاد شد. او ظهر دیروز در خانه اش در تهران بازداشت شده بود.
حسام تمام دیروز و امروز را در بازداشتگاه 209 محبوس بوده. ساعاتی پیش با او تلفنی حرف زدم. می گفت روز گذشته تا ساعاتی از صبح از او بازجویی شده است. آنطور که می گفت بازجوها از او خواسته بودند وقتی آزاد شد اعلام کند احمد باطبی در سلامت جسمی بسر می برد، اما او به این خواسته تن نداده است.
و نیز بازپرس پرونده اش به او گفته به همسر احمد خبر دهد که احمد تا روز شنبه از زندان آزاد خواهد شد. حالا سمیه خانم، همسر احمد باطبی در تکاپوی فراهم کردن وثیقه است. که این نیز خبر خوش سوم بود.
به امید آزادی همه ی زندانیان دربند

بازداشت های خودسرانه؛ آدم دزدی در روز روشن!

اینکه پنج شش نفر مامور، که لباس شخصی به تن دارند، در روز روشن هجوم می برند به خانه ی جوانی دانشجو (احمد باطبی) که به جرم بالا بردن پیراهن خونین هم کلاسی اش، شش سال در زندان بوده، و او و همه ی دار و ندارش را کیسه می کنند و به دوش می گیرند و با خود به غنیمت می برند، و سپس مدتی بعد از آن، همان پنج شش نفر مامور، هجوم می برند به خانه ی پزشک معالج آن جوان دانشجو (حسام فیروزی) و خانه اش را زیر و رو می کنند و در حالی که همسر و دخترک اش از ترس به خود می لرزند، وسایل شخصی اش بار ِکیسه می شود، و صاحب خانه را به بند می کشند و با خود می برندش به هر کجا که اراده می کنند، آن هم در روز روشن، این معنی اش چیست؟ آدم دزدی نیست؟ وای بر این روزگار که قبح جنایت ریخته و زشتی آدم دزدی تطهیر شده است. و صد البته غم انگیرتر آن است که صدای اعتراض کسی هم درنمی آید!نویسنده ی این نوشتار تجربه ی استقبال از این یورش بری به خانه و کاشانه اش را داشته، و خوب می فهمد احساس کودک خردسال حسام فیروزی و همسرش را، و نیز همسر احمد باطبی را، و همسر حشمت طبرزدی را، و مادر و پدر کیوان انصاری را، و فرزندان امیر ساران را، و همسر و فرزند امید عباسقی نژاد را، و همسر و فرزند موسوی خوئینی را، و صدها خانواده ی دیگر را که نمی شناسیم شان، در هنگامی که آدم های بیگانه ی کت پوش، پدر را کت بسته از خانه دور می کنند.چند مامور می آیند به در خانه، در می زنند، بستگی دارد به نوع و محتوای پرونده ات، تا بخواهند چگونه با تو برخورد کنند، و خود را مامور چه ارگان و نهادی جا بزنند. مثلا، سال گذشته ماموران اداره پست و تلگراف و تلفن آمده بودند در ِ خانه ی ما. می گفتند نماه داریم برایت. گفتم از کجاست؟ گفتند از هلند. خوشحال شدم و تندی آمدم پایین، در را باز کردم. شناسنامه می خواستند تا هویت ام مشخص شود. رفتم بالا شناسنامه بیاورم اما یادم آمد که در هلند آشنایی ندارم برای دلتنگ شدن و نامه فرستادن! پس، از پنجره ی راه رو پایین را دید زدم، به به ...! بله خودشان بودند. نه موتور خورجین دار ِ پست چی ها را داشتند و نه قیافه هاشان به ماموران اداره پست و تلفن و تلگراف می مانست! پس احساس خطر کردم و گرفتم شان به بحث. گرم ِ بحث بودیم که خانم همسایه از کنارم عبور کرد و رفت پایین و در کوچه را باز کرد و رفت بیرون، و اینچنین شد که ماموران اداره ی پست و تلفن و تلگراف تندی جستند داخل آپارتمان. حالا من پشت در خانه مان بودم و ماموران خشمگین در پشت در ِ بسته.- باز کن!- باز نمی کنم!- باز کن!- باز نمی کنم!پس از چند دقیقه بگو مگو و جر و بحث، لگد مرد پست چی (که برای رساندن نامه ی ارسال شده از هلند به دست من بسیار عجله داشت) در ِ خانه را از وسط به دو نیم تقسیم کرد و مردان ِ برافروخته ی کت پوش به خانه مان پای نهادند، و در همان بدو ورود، یکی شان گلویم را چنگ زد و در حالی که مشت اش در هوا رفته بود، تهدیدم کرد به زدن، و من نیز تهدیدش کردم به بازگو کردن ِ ماجرای کتک خوردن در دادگاه. اینطور شد که کتک نخوردم.کامپیوتر، کتاب ها، دفترچه ها، کاغذ ها، نوشته ها، رسیور، موبایل و خلاصه همه ی دار و ندارم بار کیسه شد و من و اندوخته های درون کیسه پست شدیم به پلاک 209 در زندان اوین. در باز شد و بسته شد و من زندانی شدم داخل سلول کوچکی در انتهای کاریدور باریکی در ساختمان شماره 209.ساختمان 209 امروز ساکنین بی شماری دارد؛ دانشجو، کارگر، فیلسوف، رفتگر، استاد دانشگاه، آشپز، وکیل دادگستری، موکل ِ همان وکیل دادگستری، نانوا، نماینده ی مجلس، روزنامه نگار، نامه رسان، چیز نویس؛ مثلا نویسنده یا هر نوع دست به قلم ِ دیگر، روحانی، هوادار ِ روحانی، همسایه ی روحانی، فامیل ِ روحانی، بسیجی ِ سابق، امنیت چی ِ سابق، رییس بانک، کارمند بانک، دزد، کوکایین فروش عمده، منتقد سینما، هنرپیشه ی تاتر، کارگر کشتی، ناخدا، با خدا، بی خدا، نماز خوان، نماز نخوان، کافر، خداپرست، خداپرست ِ بی دین، ملحد، اسلامی، مسیحی، زرتشتی، بهایی، جمهوری خواه، سلطنت طلب، چپ، راست، میانه، ملی گرا، جهان وطن، ایرانی، فرنگی، سیاه پوست، سفید پوست، بلوچ، کرد، لر، گیلک، ترک، توهین کننده به ترک، فارس، عرب، زن، مرد، جوان، پیر.همه ی این آدم ها در ساختمان 209 زندگی می کنند. آنها باید هر روز و یا هفته ای یکی دو بار حرف بزنند. مثلا مانند "کیوان انصاری" که مهندس است و قبلا عضو انجمن دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بوده است. او باید درباره ی سفرش به آلمان حرف بزند و بگوید که کجا رفته، چه کسی را دیده، با چه کسی چای نوشیده، با چه کسی برای شام رفته بیرون، وقتی رفته بیرون، با چه کسی برگشته تو، قرار بعدی شام کی هست، و از این جور چیزها.و دیگری، مثلا موسوی خوئینی. او باید حرف بزند درباره ی اینکه چرا رفته دور میدان هفت تیر لابلای خانم ها، چه می خواسته، نیت اش چه بوده، خیر بوده یا نه، از ضد انقلاب فرمان گرفته یا نه، و اگر نمی داند که در اختیار اهداف ضد انقلاب بوده، باید حالی اش شود که ناخواسته اینطور بوده، و قبول کند که بوده، و قبول کند که سرکشی به بازداشتگاه های خارج از نظارت سازمان زندان ها که در زمان نمایندگی اش در مجلس ششم صورت گرفته بود کار اشتباهی بود، و در حضور رهبر نظام از ظلمی که بر احمد باطبی و مهرداد لهراسبی رفته است سخن گفتن کار اشتباهی بود، و دفاع از زنان کار اشتباهی است، و لابلای خانم ها رفتن کار اشتباهی بود، و از حقوق زندانیان سیاسی دفاع کردن کار اشتباهی است، و دبیر کل سازمان ادوار شدن کار اشتباهی است، و این یعنی همسو شدن با بیگانه و دشمن، این یعنی خدمت به ضد انقلاب، و او باید حرف بزند، و او باید به راه انقلاب و امام بازگردد، و نشانه های این بازگشت باید در چهره و بیان او دیده شود، که اگر اینگونه باشد، او از ساختمان 209 رها خواهد شد.و نیز مثلا احمد باطبی، که او هم باید حرف بزند. اما او قبل از حرف زدن باید کلمه ی رمز و ID اش را روی کاغذ بنویسد، که البته اینبار نیازی به این کار نیست، چرا که لب تاپ اش داخل ِ بار ِ کیسه اش بوده. پس می شود به نامه های او و همه ی محتوای مکالمات اش پی برد. پس احمد باطبی زیاد حرفی برای گفتن ندارد. او باید آنقدر در ساختمان 209 بماند تا دیگر هوس نکند با کسی چت کند و یا جواب تلفن کسی را بدهد!و آدم های بی شمار دیگری وجود دارند که همگی باید حرف بزنند و حرف هاشان را روی ورقه های سربرگ دار بنویسند و زیرش را امضا بگذارند. هر روز که می گذرد، به شمار افرادی که باید حرف بزنند افزوده می شود. و می شود از مقدار نان و غذای درون ظرف روی چرخ نگهبان به این افزایش شمار ِ "باید حرف بزنند"گان در ساختمان 209 پی برد.آدم هایی که همراه کیسه بارهاشان از خانه ها به آدرس پلاک 209 آورده شده اند باید حرف بزنند تا امنیت و ثبات حکمفرما باشد. در واقع امنیت و ثبات در گرو حرف زدن ِ آدم هایی ست که همراه کیسه بارها روزانه به آدرس پلاک 209 آورده می شوند. این چرخه ی امنیت ساز هیچگاه از حرکت باز نمی ایستد. چرا که آدم ها و بار ِ کیسه ها مثلا مانند نفت هیچگاه تمام نمی شوند. پس همیشه حرفی برای گفتن هست که باید زده شود، و پرونده ای برای ساخته و پرداخته شدن هست که باید گشوده شود.پس اگر حرفی برای گفتن داریم، یعنی در کیسه بار داریم، و این بار ِ سنگینی ست که بر دوش داریم، پس باید هر لحظه منتظر زنگ در خانه باشیم، تا پنج شش، و یا حتی هشت نه مرد کت پوش داخل شوند و ما و دار و ندارمان را بار ِ کیسه کنند و با خود ببرند به هرکجایی که می پسندند. فقط در ابتدای ماجراست که ما حق حرف زدن نداریم. و نیز تا آخر داستان حق وکیل داشتن نداریم. حق اعتراض کردن نداریم. حق از سلول انفرادی خوشمان نیامدن نداریم، حق هواخوری رفتن نداریم، حق دیدن آسمان را نداریم، حق لمس کردن باد را نداریم، حق گرم شدن با حرارت خورشید را نداریم، حق نداریم بخواهیم مانند انسان با ما برخورد شود، و در یک کلام، حق انسان بودن را نداریم!

پزشک احمد باطبی نیز بازداشت شد، امید آزاد شد

... و بازداشت های خودسرانه همچنان ادامه دارد.دقایقی پیش تلفنی خبر دار شدم، امروز ظهر "حسام فیروزی" که پزشک معالج احمد باطبی بوده، در منزل مسکونی اش در تهران بازداشت شده است.همسر او به یکی از دوستان ِ حسام خبر داده امروز ظهر، پنج شش نفر مامور لباس شخصی وابسته به وزارت اطلاعات وارد خانه شان شدند و پس از بازرسی خانه و توقیف وسایل شخصی دکتر فیروزی، از جمله کامپیوتر، رسیور، نوشته ها و نامه هاش، او را بازداشت کرده و با خود بردند.همسر دکتر فیروزی که توانسته بود برگه ی حکم جلب حسام را ببیند، گفته است در حکم بازداشت ِ حسام، کلمه ی 209 – که نام بازداشتگاه امنیتی در زندان اوین است – قید شده بود.+ از اینجا بخوانید
امید هم آزاد شد . از اینجا بخواند

مهرداد لهراسبی، زندانی ِ بازمانده از 18 تیر 78 را دریابیم

11 دسامبر 2005 نوشته بودم او پس از یک مرخصی کوتاه مدت به زندان اوین بازگشت و پس از بالا گرفتن جر و بحث اش با مدیر وقت زندان، بر سر لج و لج بازی آقای مدیر، به زندان رجایی شهر کرج تبعید شد.و نیز 11 آوریل 2006 نوشته بودم او که به سختی بیمار است، برای بیرون آمدن از زندان و بستری شدن روی تخت بیمارستان، باید 200 میلیون تومان وثیقه به امانت بسپارد به دادگاه!از تاریخ نخست بیش از 9 ماه، و از تاریخ دوم بیش از 5 ماه گذشته است اما مهرداد، این جوان ِ براستی بی گناه هنوز لای فراموشی ِ زندان جا مانده و کسی نیست به دادش برسد.یکی دو روز پیش، او تلفن زد و خواست بروم بالای شهر، اعلامیه پخش کنم تا کسی پیدا شود و حاضر شود سندی در دادگاه به امانت بسپارد تا او بتواند از زندان بیرون بیاید و جسم ِ بیمارش را یکی دو ماه ببرد دوا و درمان کند.نیست که دل اش ساده ست، هنوز در این باور است که آن بالا بالا های شهر هستند هنوز آدم هایی که اگر بدانند جوان بی گناهی در زندان مانده، می شتابند برای کمک به او. اما به او گفتم اگر هم قرار باشد با این شیوه کسی پیدا شود برای کمک به او، بی شک خانه اش ته تهران است نه سر اش!آنطرف ها کسی برای کسی دل نمی سوزاند، بیشتر دارند باز می خواهند بیشتر داشته باشند، اینکه تو برای چه در زندان مانده ای، برای آنها پول نمی شود تا روی پول بخوابد! که اگر اینطور نبود، تو 7 سال آزگار در زندان نمی ماندی!مهرداد که به گفته ی خودش دارد در زندان پیر و فرسوده می شود، تا امروز 7 سال و سه ماه است که در زندان جمهوری اسلامی محبوس مانده اما گوش حکومت بدهکار نبوده و نیست که نیست که او به راستی بی گناه بوده و نه نتها حق اش نبوده که تا این مدت در زندان محبوس باشد بلکه ماجرای به زندان انداخته شدن اش تراژدی ِ غم باری ست که بی عدالتی و ندانم کاری دستگاه داوری مملکت را بیش از پیش نمایان می سازد.در توضیح این تراژدی همین بس که مهرداد ِ ما – که پیش از بازداشت جوان تهی دست و دست فروش کتاب بوده – در جریان اعتراضات دانشجویی تیرماه سال 1378 در گوشه ای از دانشگاه تهران، همه ی خشم اش از حکومت را جمع می کند در پاره سنگ ِ توی مشت اش، که به سمت گارد ضد شورش پلیس نشانه رفته بود. و به این ترتیب بود که او دستگیر شد و به دیوارهای سلول انفرادی بازداشتگاه امنیتی سپرده شد، و پس از ساخته و پرداخته شدن ِ پرونده اش در وزارت اطلاعات، او در دادگاه انقلاب حاضر شد تا فقط 2 دقیقه کافی باشد تا او به عنوان یکی از طراحان و عاملان اصلی آشوب های خیابانی معرفی شود!و اینچنین بود که مهرداد لهراسبی نخست به اعدام محکوم شد، که البته در پی عفو ملوکانه ی رهبری نظام، حکم اعدام با 2 درجه تخفیف به 15 سال زندان کاهش یافت.4 ماه دیگر که بگذرد، مهرداد نیمی از مدت حبس اش را پشت سر خواهد گذاشت. او 5 سال از این مدت را در زندان اوین سپری کرد، و 2 سال و سه ماه است که به تبعیدگاه رجایی شهر کرج (گوهردشت سابق) منتقل شده است.پس از سپری کردن 87 ماه زندان، حالا او قلب اش تیر می کشد، پاهاش درد می کند، بی خوابی ِ شبانه آمده به سراغ اش، قرص اعصاب می خورد، زیاد هم می خورد تا بتواند در بند (یا همان به اصطلاح اندرزگاه) 2 - که معروف است به "دارالقرآن"- در لابلای آدم هایی با جرایمی مانند قتل و غارت دوام بیاورد و دم فرو ببرد.مهرداد می گفت نمی داند چه می خواهند از جان اش، که چرا دست از سرش بر نمی دارند، که حالا که جوانی اش را لای دیوار ها له کرده اند، دیگر چه می خواهند از جان اش؟ مگر تاوان پرتاب کردن چند تا پاره سنگ به طرف پلیس چند سال زندان است؟ تا کی باید آزار ببیند و دم فرو ببرد؟او می گفت حالا که موهای سرش ریخته و پاهاش چلاغ شده و درون جسم اش پر شده از درد و مرض، باز هم دست از سرش بر نمی دارند که نمی دارند! خب راست می گوید. رییس جمهور محترم و دولت مهرورز اش بشنوند این حرف ها را، تا بجای دل سوزاندن برای زندانیان زندان های امریکا، کمی هم به حال و روز زندانی های بیگناه کشور خودمان دل بسوزاند!مهرداد می گفت در تایید بیماری هاش و در تایید احتیاج اش به بستری شدن در بیمارستان تاحالا چهار پنج بار از طرف پزشکی قانونی نامه ارسال شده به زندان، اما با این وجود قوه قضاییه و سازمان زندان ها از دادن مرخصی برای درمان (مرخصی استعلاجی) به او سرباز زده اند که هیچ، بلکه با انتقال یا بهتر است بگوییم با تبعید او به زندان رجایی شهر کرج، شرایط طاقت فرساتری را برایش فراهم آورده اند تا او هر چه بیشتر و بیشتر آزار ببیند و زجر بکشد.شاید در اعتراض به وجود همین شرایط طاقت فرسا بود که فیض مهدوی ( که درخواست کرده بود به زندان اوین منتقل شود) وادار شد به اعتصاب غذا اقدام ورزد و همانطور که می دانیم در این راه جان اش گرفته شود.و نیز هنوز اکبر محمدی به خاطرمان مانده است. او نیز – که یکی از بازماندگان اعتراضات دانشجویی تیرماه سال 78 در زندان بود- از بیماری های متعددی در رنج بود، و چون با وجود دچار بودن به بیماری و احتیاج به درمان در بیرون از زندان، او را به زندان باز گردانده بودند، به اعتصاب غذا پناه برد و در این راه آنقدر ایستادگی کرد تا از پای درآوردنش.
امروز مهرداد لهراسبی در همان شرایطی ست که اکبر بود و مهدوی. دریابیم اش!
:: ونیز دو خبر دیگر

یورش به دفتر سازمان ادوار تحکیم وحدت

چند دقیقه ی پیش، یکی از دوستان ام که عضو سازمان ادوار تحکیم وحدت است تلفنی خبر داد عصر امروز در حدود ساعت پنج بعد از ظهر هفت هشت ده نفر مامور لباس شخصی وزارت اطلاعات به دفتر سازمان ادوار یورش برده اند و پس از تفتیش دفتر، کامپیوتر ها و کتاب ها و نامه ها را توقیف کرده و با خود برده اند.این دوست می گفت ماموران امنیتی حکم تفتیش دفتر ادوار را به همراه داشته بودند.ونیز او خبر داد، یکی از اعضای مرکزی سازمان ادوار به نام کیوان انصاری که به تازه گی از سفر آلمان بازگشته بوده امروز توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شده است.و نیز به نظر می رسد بلایی بر سر سایت خبری ادوار آورده باشند. چراکه سایت ادوار نیوز بسته شده است:: این خبر را الان تنظیم کردم>> اخبار کامل تر در اینجاست

(اگر) فیض مهدوی جان باخته است (؟) مقصرکیست؟


تا آنجا خبردار شده بودیم که ولی الله فیض مهدوی که در نهمین روز اعتصاب غذای خود در اغما فرو رفت و پوشیده لای پتو توسط هم بندی هایش به بهداری زندان رجایی شهر منتقل شد و به گفته ی مسئولان آن زندان، قلب ِ از کار افتاده اش مجددا احیا شد و به کار افتاد، اما – به گفته ی مسئولان حراست زندان – او به مرگ مغزی دچار شد! (که البته این مسئله به خودی ی خود بحث برانگیز است) و به این ترتیب بود که این زندانی ی امنیتی از زندان رجایی شهر خارج شد (و البته کسی ندیده است که آیا او را از زندان خارج کرده اند یا نه؟ و آیا به موقع خارج کرده اند یا نه؟) و به گفته ی سرپرست سازمان زندان ها، او در بیمارستان شریعتی تهران بستری شده (و آنطور که در متن خبر خبرگزاری ی فارس آمده؛ گویی زندانی ی دست به خودکشی زده، از مرگ رهانیده شده!) و سپس سرپرست در پاسخ به سوالی در مورد وضعیت فیض مهدوی اظهار بی اطلاعی کرده (که این امر نیز غیر قابل قبول است!) و امروز می شنویم ماموران چماق به دست و دوربین به دوش رفته اند به زندان رجایی شهر و با ترفند تطمیع و سیاست تهدید قصد داشته اند از زندانی های اندرزگاه 2 و بخصوص مهرداد لهراسبی اعتراف بگیرند که فیض مهدوی خودکشی کرده و نه اعتصاب غذا! و آنها به همراه خود دوربین فیلمبرداری داشته اند تا اعترافات ِ تلویزیونی ِ (!) زندانی ها را ضبط کنند؟ ( برای چه منظور؟ این سوالی ست که پاسخش روشن است!)و در حالی که سرپرست سازمان زندان ها در گفتگو با خبرگزاری فارس در مورد وضعیت فیض مهدوی به گونه ای اظهار نظر کرده بود که گویی این زندانی امنیتی توسط پزشکان بیمارستان از مرگ رهانیده شده و به زندگی بازگشته است، امروز می شنویم که خانواده ی فیض مهدوی برای تحویل جسد ِ هم بسته ی خود باید به بیمارستان مراجعه کنند! (سرتاسر این ماجرا در ابهام است!)اما اینکه ماموران دوربین به دوش رفته اند به زندان رجایی شهر تا با تهدید و تطمیع از زندانیان اندرزگاه 2 اعتراف بگیرند که فیض مهدوی اعتصاب غذا نبوده و دست به خودکشی زده ، آیا باید ما را برای شنیدن خبر ناگوار مرگ ِ زندانی ی سیاسی امنیتی ی دیگری در زندان (آنهم بر اثر عدم توجه مسئولان زندان به حقوق اولیه ی زندانیان) آماده کند؟ (متاسفانه اینطور به نظر می رسد!)مراجعه ی وکلای مدافع فیض مهدوی (که حتی برای یکبار هم که شده نتوانسته اند با موکل خود ملاقات کنند!) به بیمارستان شریعتی تهران برای رویت جسم ِ بی جان ِ موکلشان بی نتیجه بوده است.و اگر مرگ مغزی فیض مهدوی – که ماموران زندان نیز آن را تایید کرده اند – منجر به مرگ کامل این زندانی شده است، حال می توان فهمدید که چرا ماموران امنیتی ِ دوربین به دوش به زندان رجایی شهر رفته اند تا این ماجرا را به گونه ای دیگر جلوه سازند!به نظر می رسد پس از مرگ ِ قتل گونه ی اکبر محمدی، دانشجوی بازداشت شده ی حوادث تیرماه سال 1378 کوی دانشگاه تهران، و موج گسترده ی اعتراض محافل و مجامع مدافع حقوق بشر در سراسر جهان نسبت به آن، باعث شده است حاکمیت از رویارویی با مرگ ِ رازآلود ِ زندانی ی دیگری در زندان اش بهراسد و به ترتیبی که شنیدیم بکوشد با صحنه سازی، این ماجرا را به گونه ی دلخواه ِ خود جلوه دهد.که البته در هر صورت حاکمیت محکوم است. چرا که نه تنها به درخواست های روشن و قابل فهم ِ زندانی امنیتی اش تن در نداده است، بلکه سعی داشته ماجرای مرگ او را وارونه جلوه دهد.فیض مهدوی که به مدت 5 سال زیر سایه ی سنگین حکم اعدام بسر می برد، و در اردیبهشت ماه سال جاری (به گفته ی وکیل مدافع اش، آقای محمد علی دادخواه) حکم اعدام او از سوی دادگاه لغو شده بود، تقاضا کرده بود لغو حکم اعدام به صورت رسمی به او ابلاغ شود. (که البته دادگاه مربوطه هرگز به این خواسته ی قانونی ی فیض مهدوی توجه نکرد!) و نیز او که از زیستن در شرایط ناسالم و ناامن ِ زندان رجایی شهر به تنگ آمده بود، دلش می خواست قانون داخلی سازمان زندان ها در مورد نحوه و شرایط نگهداری متهمان در مورد او رعایت شود و به زندان اوین منتقل شود تا باقی مدت حبس اش را در کنار دوستانش بگذارند (که البته سازمان زندان ها در این مورد نیز دستور وزارت اطلاعات را از قانون داخلی خود موثق تر دانست و به این خواسته ی فیض مهدوی تن در نداد!)و دیگر اینکه فیض مهدوی خواسته بود به او اجازه بدهند تا بتواند با وکیل مدافع اش در زندان ملاقات کند. که نمی دانیم چرا و به چه دلیل به این خواسته ی قانونی ی این زندانی نیز پاسخ مثبت داده نشد!حال اگر او بر اثر اعتصاب غذا (و حتی اگر آنطور که سرپرست سازمان زندان ها گفته است، بر اثر اقدام به
خودکشی در زندان، جان باخته است) چه کسی مقصر است؟ بجز حکومت چه کسی؟ نمی شناسمش!
- کیانوش سنجری

احتمال مرگ ولی الله فیض مهدوی در نهمین روز اعتصاب غذا


زندانیان سیاسی اندرزگاه شماره ی 2 زندان رجایی شهر از صبح امروز از طریق تلفن خبر داده اند یک زندانی سیاسی به نام ولی الله فیض مهدوی که از 9 روز پیش در اعتصاب غذا بسر می برده، در ساعت 8 شب گذشته دچار ایست قلبی شده و در حالت اغماء توسط هم بندی هایش به بهداری زندان منتقل شده است.در پی انتقال این زندانی سیاسی به بهداری، فردی به نام "شهبازی" که مسئول کامپیوتر زندان است به هم بندی های فیض مهدوی خبر داده که وی در بهداری دچار مرگ مغزی شده و به همین خاطر به بیمارستانی در خارج از زندان منتقل شده است."کرمی خیرآبادی" یکی از زندانیان سیاسی و هم بند فیض مهدوی می گوید به دلیل آشنایی اش با کمک های اولیه، شب گذشته بر بالین فیض مهدوی رفته و متوجه شده که او در اغماء فرو رفته بود. خیر آبادی می گوید: "از نظر من فیض مهدوی 98 درصد مرده بود."به گفته ی هم بندی های فیض مهدوی، او شب گذشته با "مغنیان" رییس اندرزگاه و "علی محمدی" معاونت زندان جر و بحث کرده و بدون نتیجه به بند بازگشته بود. بر اساس این خبر، مسئولان زندان در پاسخ به درخواست های فیض مهدوی به طعنه به او گفته اند برو هر کاری می خواهی بکن، مگر اکبر محمدی مرد چه اتفاقی افتاد؟ولی الله فیض مهدوی از 9 روز پیش اعتصاب غذای خود را با 3 خواسته ی مشخص آغاز کرد: امکان ملاقات با وکیل مدافع، ابلاغ رسمی لغو حکم اعدام از سوی دادگاه به وی، انتقال به زندان اوین.فیض مهدوی در سال 1380 به جرم عضویت در سازمان مجاهدین خلق بازداشت شد. او 5 سال گذشته را در سایه ی حکم اعدام بسر برده است. اما در اردیبهشت ماه گذشته – که موعد اجرای حکم اعدام وی فرا رسیده بود- این حکم از سوی دادگاه انقلاب لغو شد.محمد علی دادخواه وکیل مدافع اسن زندانی سیاسی در همان تاریخ خبر داد: "حکم اعدام تایید شده بود و به ایشان هم ابلاغ شده بود اما در حکم نوشته بود درصورتی که متهم تقاضای عفو کند صراحتا به شعبه 26 اعلام بشود. ما هم به اجرای احکام و هم شعبه 26 اعلام کردیم که متهم تقاضای عفودارد و قاعدتا در این حکم تجدید نظر شده و قاعدتا اجرا نخواهد شد."اما با این وجود، لغو حکم اعدام رسما به ولی الله فیض مهدوی ابلاغ نشد. عدم ابلاغ رسمی لغو حکم اعدام از سوی دادگاه انقلاب ، یکی از دلایل اصلی فیض مهدوی برای اقدام به اعتصاب غذا بوده است.
- کیانوش سنجری

در پاسخ به آقای مدیر زندان اوین!

بی پرده بگویم. پس از خواندن متن اظهارات شما خنده ام گرفت، و نیز دلم برایتان سوخت، چرا که حتی شما نیز که سرپرست زندان اوین هستید هنوز خبر ندارید که در قسمت های مختلف زندان اوین سلول های جورواجور انفرادی همچنان پابرجا هستند و هر روزه از زندانی هایی پذیرایی می کنند که توسط محافل و محاکم امنیتی قضایی با اتهامات ناروشن ِ سیاسی امنیتی مواجه می شوند.پس با این ترتیب اگر شما نمی دانید سلول های انفرادی در کجای زندان ِ تحت سرپرستی تان بنا شده، من آدرس شان را به شما می دهم:از دروازه ی زندان که داخل شدی، یکراست برو جلو، از کنار ساختمان قضایی که عبور کردی می رسی به ساختمان اداری زندان، همان جا که روبرویش ساختمان تشخیص هویت (که در بین زندانی ها به ساختمان کارت عکس مشهور است) بنا شده. جلو تر برو. به ساختمانی می رسی که قرنطینه نام دارد. داخل قرنطینه نشو، چرا که بوی تعفن اتاق هایش آزارت می دهد. باز هم جلو تر برو. نمی دانم آیا هنوز آن دروازه ی بزرگ کنار اتاقک کوچکی که توسط سرباز ها نگهبانی می شد پابرجاست یا نه؟ فرقی نمی کند هنوز باشد یا نه. باید جلو تر بروی. دویست قدم جلوتر سمت راست، درست پشت دیوار های بلند ِ آجری رنگ، ساختمان بازداشتگاه سپاه (که به بند 2 سپاه مشهور است) بنا شده. این ساختمان نو ساز در جوار ساختمان قدیمی ای بنا شده که سال ها پیش محل نگهداری زندانیان روحانی بود.من در اسفند ماه سال 1380 به مدت یک ماه در این بازداشتگاه محبوس بودم. همزمان با من حشمت الله طبرزدی و علی افشاری و یکی دو نفر از زندانی های مرتبط با پرونده ی نظرسنجی از جمله عباس عبدی نیز در آنجا محبوس بودند. ما در سلول انفرادی نگهداری می شدیم. سلول من 2 متر درازا داشت، و از پهنا نیز یک دست جا داشت. یعنی 2 متر در 1 و نیم متر. این مساحت با مساحت 12 متری که شما گفتی جور درنمی آید. وقتی دراز می کشیدم پاهایم به در می رسید. درون سلول بجز یک لیوان و بشقاب چیز دیگری نبود. برای رفتن به دستشویی زندانبان می آمد در را باز می کرد، رو به دیوار پشت به او چهار زانو می نشستیم روی زمین تا او بتواند چشم بند را دور سرمان حلقه کند و گره اش بزند. سپس از روی زمین بلند می شدیم و پا برهنه، بطوری که کسی صدای پایمان را نشنود، از دالان های تنگ می گذشتیم تا به توالت برسیم. کارمان که تمام می شد، زندانبان مي آمد برمی گرداندمان به سلول و در را پشت سرمان می بست. اگر کسی دلپیچه می گرفت واویلا!در این جایی که برایت تشریح کردم نه روزنامه وجود داشت و نه کتاب و تلفن و تلویزیون و ملاقات و وکیل و بقیه ی امکاناتی که شما از آن خبر داده اید!حالا از درون این بازداشتگاه بیرون بیا تا ببرمت به محیط دیگری از زندان که باز هم سلول انفرادی دارد و سلول هایش شبیه سوئیت نیست!بهداری زندان را که بلدی. روبروی بهداری بند 350 بنا شده، و بند نسوان نیز کمی آنطرف تر قرار دارد. برو داخل کوچه سمت راست. در امتداد ساختمان 350، روبروی تاسیسات و آهنگری ساختمانی با نمای آجری و پنجره های پوشیده شده از ورقه های آهن، که جداره های تنگش رو به آسمان است بنا شده است. اینجا ساختمان 209 است. همان ساختمانی که مدتی قبل نمایندگان مجلس را به درونش راه نداده بودند. حالا نمی دانم شما را به درون این ساختمان راه داده اند یا نه؟ اما برای ورود به داخل ساختمان باید چشم بند بزنی، و در یکی از اتاق ها لباس هایت را دربیاوری لباس های زندان را تنت کنی و دمپایی پا کنی. سیاهه ای از سوالات جلو ت گذاشته می شود، باید پاسخشان را بنویسی، که چشم هایت چه رنگی ست و وزنت چقدر است و از اینجور چیزها. بعد نگهبان می آید دستت را می گیرد، از پله ها بالا می روید، از تودرتوی دالان ها می گذرید. داخل یکی از دالان ها جلو در ِ سلول متوقف می شوی، نگهبان قفل در ِ سلول ِ را باز می کند تا تو به درونش بروی. در پشت سرت قفل می شود. حالا تو اجازه داری چشم بند را از روی چشم هایت برداری. چند لحظه طول می کشد تا چشم هایت به نور سلول عادت کند. و حالا چشم هایت در فضای خفقان بار ِ سلول گشوده می شود. اگر به این فضا عادت نداشته باشی، یک آن تنت به لرزه می افتد. اما نگران نباش خوب می شوی. یعنی عادت می کنی. یعنی پس از آن که روی زمین نشستی و ساعت ها به چهار دیوار سلول زل زدی و حرکت سوسک ها و مورچه ها را تعقیب کردی، می پذیری که چاره ای نداری عادت کنی به 2 متر جایی که به تو داده اند تا منکوب بشوی. تا یادت برود انسانی. که تو انسانی؟ نه دیگر انسان نیستی. یعنی باید یاد بگیری انسان نباشی. در این حالت باید ذهنت را از خاطره ها پاک کنی تا دلت تنگ نشود، تا روحت آزار نبیند. حتی نباید روح داشته باشی. باید یاد بگیری که جسمی تهی از روح هستی. جسمی که فقط باید غذا بخورد تا زنده بماند، حتی زیاد مهم نیست برای چی زنده بمانی، فقط باید زنده بمانی، همین. به فضای بیرون از زندان فکر نکن. به زن و بچه ات فکر نکن. به مادرت فکر نکن. به دوستانت فکر نکن. به زندگی ات فکر نکن. یاد بگیر به هیچ چیز جز سلول ات فکر نکن. چون اگر غیر از این باشد باید بروی بنشینی جلو دوربین!پس باید به خانه ی کوچک ات عادت کنی. به تنهایی عادت کنی. به زمان تغییر ناپذیر خروج از سلول برای رفتن به توالت عادت کنی. به مقدار آبی که باید شب ها بنوشی عادت کنی. و عادت کن به خودت دروغ بگو. مثلا سلول کوچک ات را شبیه سوئیت ببین، با 12 متر مساحت، دارای سرویس حمام و توالت و غذاخوری و تخت خواب نرم. که اگر عادت نکنی، پس از گذشت 2 ماه، از بس که روی زمین سفت دراز کشیدی استخوان های پشتت تیر می کشد، و حتی شب ها مانند "ح-م" به دیوار ها مشت می کوبی، به زمین و زمان فحش می دهی. این ها همه معنی اش این است که تو نتوانستی عادت کنی به انسان نبودن. و این یعنی باید بروی بنشینی جلو دوربین!البته اگر بازجوها دلشان خواست، می گذارند منتقل شوی به سوئیت. سوئیت ها دو سه کاریدور آنطرف تر از سلول ِ تو بنا شده. به این ترتیب که تیغه ی دیوار مابین دو سلول را برداشته اند تا سلول کمی بزرگ تر بشود. به اندازه ای که بجای 3 قدم، 6 قدم برداری تا از یک طرف سلول به طرف دیگر برسی. جز این تغییر هیچ تغییر دیگری احساس نمی کنی.آنطرف ها شاید صدای احمد باطبی یا موسوی خوئینی را هم بشنوی؛ صبح ها که بند در سکوت محض فرو رفته، هنگام گرفتن چای.این نوشته پایان ندارد. داخل سلولت بمان تا روز آزادیت فرا برسد. کی؟ خدا می داند! اما بیاد داشته باش کنار دستت فردی زندانی ست که 2 سال پیش به اینجا آورده شده.