‏نمایش پست‌ها با برچسب جنبش دانشجویی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنبش دانشجویی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

اعتراض به شکنجه دانشجویان، اعتراض به اعدام ها


تظاهراتی که با همکاری و مشارکت سازمان عفو بین الملل ترتیب داده بودم، در روز شنبه 12 ژانویه در مقابل پارلمان نروژ در اسلو برگزار شد. این تظاهرات در اعتراض به بازداشت گسترده دانشجویان و شکنجه آن ها در بازداشتگاه های امنیتی و مجازات اعدام در ایران بود. به غیر از 30 نفر از دوستان اهل کردستان، که به دلیل برافراشته شدن چند پرچم ایران، مراسم را ترک کردند، نزدیک به 70 نفر در تجمع شرکت داشتند.
در ابتدا من درباره بازداشت گسترده دانشجویان طیف چپ و شکنجه برخی از دانشجویان در بازداشتگاه امنیتی 209 و بازداشتگاه سپاه در زندان اوین و آزاد نشدن سه دانشجوی دانشگاه امیرکبیر، احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان و نیز درباره موج بزرگ اعدام زندانی ها در ایران سخن گفتم. نماینده سازمان عفو بین الملل گفته های من را به زبان نروژی ترجمه کرد. سپس خانم بنت اریکسن یکی از مسئولین سازمان عفو بین الملل نروژ سخنرانی کرد. او سخنانش را با این جمله آغاز کرد: سه روز پیش وقتی که ایمیل را باز کردم، اولین نامه این بود؛ سعید در آستانه اعدام! سعید محکوم به اعدام است برای اتهامی که هنگام ارتکابش در زیر سن هجده سالگی بود. خانم اریکسن گفت ایران در سال 2007 میلادی تنها کشوری بود که مجرمین نوجوان زیر هجده سال را اعدام کرد. این نقض کنوانسیون حقوق کودکان سازمان ملل است که مجازات اعدام را برای مجرمین زیر هجده سال ممنوع کرده و ایران این پیمان نامه را امضا کرده است.
خانم اریکسن افزود، هم اکنون بیش از 70 نوجوان محکوم به اعدام در زندان های ایران در انتظار اجرای مجازات اعدام هستند. وی در پایان از شرکت کنندگان در تظاهرات خواست به فعالیت ها و اعتراض شان به نقض حقوق بشر در ایران ادامه دهند. خانم اریسکون بر روی اهمیت این اعتراضات پای فشرد.
پس از خانم بنت اریکسون، آقای محمود امیری مقدم، محقق دانشگاه اسلو و فعال حقوق بشر و برنده جایزه حقوق بشر در نروژ در سال 2007 میلادی سخن گفت. آقای مقدم که روشنگری هایش درباره مجازات اعدام در ایران باعث شد اخیرا وزیر امور خارجه نروژ به جمهوری اسلامی نسبت به موج بزرگ اعدام ها در ایران اعتراض کند، با اشاره به آمار مجازات اعدام در ایران گفت: فقط در طی 10 روز نخست سال تازه ی میلادی، بر پایه گزارش روزنامه های رسمی ایران، 23 نفر اعدام شدند. وی از اجرای مجازات قرون وسطایی مانند بریدن دست و پای 5 نفر در روز یکشنبه گذشته در زاهدان و صدور مجازات پرتاب از بلندی برای 2 نفر در فارس نام برد و از مجامع بین المللی خواست که برای جلوگیری از چنین مجازاتی، حکومت ایران را تحت فشار بیشتری قرار دهند.اقای مقدم همچنین خواستار ارجاع پرونده نقض حقوق بشر دولت ایران به شورای امنیتی سازمان ملل شد. وی از دولت نروژ خواست روابط اقتصادی اش با دولت ایران را مشروط به بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران کند.
در ادامه این مراسم خانم ژیلا حسن پور، خواهر عدنان حسن پور، روزنامه نگاری که محکوم به اعدام شده، سخن گفت. خانم حسن پور گفت در زندان اطلاعات سنندج برادرش را تحت فشار قرار داده اند تا جلو دوربین بنشیند و بر علیه خودش حرف بزند و اعتراف کند. خانم حسن پور از سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر خواست کوشش کنند تا عدنان حسن پور اعدام نشود.


عکس ها اینجاست

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

وحشت استبداد از بیداری دانشجویان

یورش وحشیانه ماموران وزارت اطلاعات و امنیت رژیم جمهوری اسلامی به دفتر سازمان ادوار و بازداشت 17 دانشجو و دانش آموخته ی عضو آن سازمان مرا به یاد یورش ماموران سازمان اطلاعات سپاه به دفتر جبهه متحد دانشجویی درفروردین سال 1380 انداخت. در جریان آن یورش، ماموران لباس شخصی با حکم دادگاه انقلاب و با کاربرد خشونت و گاز اشک آور و اسلحه، اعضای مرکزی جبهه متحد دانشجویی را دستگیر كردند. پس از گذشت چند روز معلوم شد که بازداشت شدگان به دستور قاضی حداد - که در آن زمان رییس شعبه 26 بی دادگاه انقلاب بود – بازداشت شده و در زندان سپاه پاسداران در اختیار پاسدار بازجوهای عضو سازمان اطلاعات موازی بودند.با حکم قاضی حسن زارع دهنوی – قاضی حداد - دفتر جبهه پلمپ شد و از ادامه فعالیت های جبهه متحد دانشجویی و جبهه دمکراتیک ایران جلوگیری گردید. در پی آن یورش، به خانه های شماری از اعضای جبهه دمکراتیک ایران نیز یورش برده شده بود.در اواخر سال 1379، حشمت الله طبرزدی در نامه ای خظاب به خامنه ای از او پرسیده بود که آیا حضرت علی هم شکنجه گاه برپا می داشت و مخالفانش را شکنجه می داد؟ در آن نامه، طبرزدی رهبر حکومت را دستور دهنده ی اصلی شکنجه ی دانشجویانی همانند احمد باطبی و شادروان اکبر محمدی در زندان وزارت اطلاعات معرفی کرده بود. علاوه بر انتشار ان نامه که در سایت های اینترنتی منتشر شده بود، دفتر جبهه متحد دانشجویی مبدل گردیده بود به محلی برای حضور خانواده های زندانیان سیاسی و دانشجویان مدافع دمکراسی و مخالف رژیم. خانواده های شماری از زندانیان سیاسی همانند خانواده دکتر فرزاد حمیدی و پدر امیر فرشاد ابراهیمی می آمدند به دفتر جبهه متحد دانشجویی و از ظلمی که بر فرزندانشان در زندان جمهوری اسلامی روا می شد سخن می گفتند و خواستار همیاری برای آزادی فرزندان شان بودند. با انتشار آدرس آن دفتر در اینترنت و برخی از رادیو های فارسی زبان برون مرزی، بر شمار شرکت کنندگان در جلسات عمومی در روزهای دوشنبه افزوده گردید.بحث پیرامون فلسفه سیاسی پوششی بود برای در گرفتن تبادل نظر در بین شرکت کندگان درباره موضوعاتی همانند شیوه های درست مبارزه با استبداد و اقدام در جهت فراگیر شدن سیاست تحریم انتخابات و رفراندوم خواهی.علاوه بر برپایی چنین جلساتی، در سال 1379 جبهه دمکراتیک در صدد برآمده بود با گفتگو با سایر گروه ها و سازمان های دانشجویی مدافع دمکراسی و احزاب منتقد و مخالف رژیم، به ایجاد پیوند و اتحاد برای نفی استبداد در ایران یاری رساند.اما در آن سوی این کارزار و در پشت میزهایی که طرح سرکوب ناراضیان سیاسی ترسیم می شد، زنگ خطر به صدا درآمده بود. در اواخر سال 1379 عناصر وابسته به سازمان اطلاعات موازی بصورت مبدل به دفتر جبهه مراجعه و همانند سایر شرکت کنندگان، مباحث را دنبال می کردند. برخی از دوستان بر این باور بودند که جلوگیری نکردن از حضور آن عناصر در جلسات هفتگی، سیاستی اشتباه بود، چرا که آن عناصر با برقرار کردن ارتباط دوستانه با افراد، آن ها را شناسایی و سپس دستگیر می کردند.البته در این بین برخی از عناصر نفوذی از جمله فردی با نام مستعار "کریمی" شناسایی شده و در مورد وی به سایر شرکت کنندگان در جلسات هفتگی هشدار داده شده بود، با این وجود از حضور وی در جلسات جلوگیری نگردید. ( همین فرد را در سال 1385 در جلسات عمومی در دفتر سازمان ادوار تحکیم وحدت مشاهده کردم و نسبت به حضور او به یکی از دوستانم در آن دفتر هشدار دادم! در پاسخ به من گفته شد که جلسات عمومی است و همگان می توانند در آن شرکت کنند.)دوشنبه ی پایانی فرا رسید. مانند هفته های گذشته بالغ بر 50 نفر در دفتر کوچک جبهه متحد دانشجویی گردهم آمده بودند. در اواسط جلسه رفت و آمدهای مشکوکی دیده شد. مهندس طبرزدی از من خواست بروم بیرون و ببینم چه خبر است. "کریمی" بود که رفت بیرون. چند دقیقه بعد از خروج او، چند مامور لباس شخصی با اسلحه و بی سیم وارد دفتر شدند و برگه ای که ظاهرا حکم جلب افراد و تفتیش دفتر بود و از طرف دادگاه انقلاب صادر شده بود را نشان دادند اما طبرزدی خیلی محکم و جسورانه گفت برگه ی دادگاه برای این جمع اعتبار ندارد! مردی که به ظاهر رهبری این عملیات را بر عهده داشت، با بی سیم چیزی به دوستانش گفت. ناگهان ده ها مامور لباس شخصی وارد دفتر شدند و برای مرعوب کردن حاضرین در جلسه، گلنگدن اسلحه های شان را به صدا درآوردند اما وقتی با اعتراض و هیاهو مواجه شدند، اسپره های گاز اشک آور را افشاندند و به دست هایمان دست بند بستند.همه حاضرین در جلسه به زور اسلحه در مقابل دوربین فیلم برداری قرار گرفتند و نام و مشخصات خود را بازگو کردند. از تک به تک افراد آدرس منازل شان پرسیده شد و پرسیده شد که چگونه و از چه طریق با دفتر جبهه متحد دانشجویی آشنا شده بودند. برخی ها پاسخ نمی دادند و کتک می خوردند!مهندس طبرزدی و پرویز سفری را از جمع جدا کردند و با خود بردند. چند روز بعد معلوم شد که آن دو در سلول انفرادی بازداشتگاه 59 سپاه زندانی شده بودند. به دستور قاضی حداد طبرزدی به مدت 6 ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه 59 سپاه زندانی شد. و پس از یک مرخصی کوتاه – که شگرد آن روزهای پاسدار بازجو ها برای تخریب چهره ی حشمت الله طبرزدی بود - او بار دیگر دستگیر و زندانی شد و این بار به مدت 7 ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه تازه ساخت ِ 325 سپاه در کوچه پس کوچه های زندان اوین – یا همان بند 2 الف، محلی که رییس وقت زندان اوین اعلام کرده بود که از وجودش بی خبر است!در آن روزها اخبار مربوط به زندانی شدن فعالین جنبش مستقل دانشجویی از سوی محافل خبری در داخل و خارج از کشور مورد توجه و کنکاش قرار نمی گرفت و کمتر کسی پی می برد که بر سر طبرزدی و خانواده اش و همکاران اش چه ظلمی روا می شد.در سال 1381 پس از دریافت حکم 5 سال زندان تعزیری و در حالی که به دستور سید مجید پورسیف، منشی قاضی حداد در شعبه 26 بی دادگاه انقلاب موهای سرم از ته تراشیده شده بود! به زندان اوین منتقل شدم و همان شب در بند قرنطینه، مهندس طبرزدی را دیدم، همچنان جسور و مقاوم و ناشکستنی اما این بار با تارهای موی سپیدی که بر روی شقیقه هایش روییده بود. او پس از 7 ماه سلول انفرادی به بند عمومی منتقل شده بود!پس از گذشت نزدیک به شش سال از قلع و قمع دانشجویانی که در همان دوره ی اصلاحات، مبارزات پارلمانتاریستی را نافرجام دانسته و انتخابات را تحریم کرده و شعار رفراندوم خواهی سر می دادند، و در هشتمین سالگرد یورش ددمنشانه به خوابگاه دانشجویان و اسیر کردن شمار زیادی از دانشجویان مظلوم، این بار به دفتر سازمان ادوار یورش برده شد. دفتر سازمان دانش آموختگان همانند دفتر جبهه متحد دانشجویی، محلی شده بود برای گردهمایی قربانیان سرکوبگری رژیم، محلی بود برای دادخواهی پدران و مادران دانشجویان زندانی و اشک هایی که برای اکبر محمدی ریخته شد.اساسا ترفند های رژیم برای سرکوب جنبش دانشجویی کارساز نیفتاده. استبداد به هر وسیله ای دست یازید تا جنبش دانشجویان را رام و سرسپرده ی قدرت سازد. برای این منظور، دانشجویان را به زندان انداخت، شلاق زد و شکنجه داد، انجمن های دانشجویی را تعطیل کرد، حتا انجمن دانشجویان امیرکبیر را با خاک یکسان ساخت، در یک مقطع جنبش دانشجویی موازی درست کرد، نشریات دانشجویان را توقیف نمود، مانع از برگزاری گردهمایی ها و سخنرانی ها شد و شمار زیادی از دانشجویان فعال و سرسخت و اساتید محبوب و مجرب و آزاداندیش را اخراج کرد. اما با وجود این سرکوبگری، جنبش دانشجویی مبدل گردیده به وجدان بیدار جامعه و بازتاب دهنده اعتراضات و خواسته های مردم.رژیمی که اسرائیل را تهدید به نابودی می کند، رژیمی که به دولتمردان امریکا هشدار می دهد، رژیمی که برای پیشبرد پروژه های خطرناک هسته ای اش با دنیا درافتاده و برای مجامع بین المللی شاخ و شانه می کشد، در واقع آنقدر ضعیف و پوشالی شده است که از تحصن سمبلیک 6 دانشجو برای پاسداشت قربانیان یورش سپاه استبداد به خانه ی دانشجویان وحشت دارد و گمان می برد که آن ها عناصر وابسته به طرح ها و برنامه های براندازانه ی غرب هستند!از چنین رزیمی که این روزها همه اقشار و اصناف مردم اعم از زنان و کارگران و معلمان و دانشجویان و اساتید دانشگاه ها و روزنامه نگاران و روشنفکران را عناصر برانداز وابسته به برنامه ی براندازی نرم توصیف می کند باید پرسید که ایا بهتر نیست صدای اعتراض مردم را بشنود و از اریکه قدرت پایین بیاید!

بازداشت دانشجویان در هشتمین سالگرد رویدادهای خونین 18 تیر ماه سال 1378

در این باره با بخش فارسی رادیو صدای امریکا سخن گفتم.قسمت اول - از اینجا بشنویدقسمت دوم - از اینجا بشنوید

سالگرد 18 تیرماه


در هشتمین سالگرد جنبش دانشجویی 18 تیرماه سال 1378، در برنامه صدای امریکا پیرامون پیامدهای آن جنبش و نیز درباره وضعیت دانشجویان بازداشت شده ی دانشگاه امیرکبیر سخن گفتم.
این گفتگو را از - اینجا - ببینید و بشنوید
.
+ در گفتگو با سایت روز آنلاین همراه با آقای علی افشاری و آقای محمد مسعود سلامتی درباره اعتراضات دانشجویان در 18 تیرماه سال 1387 سخن گفتم.
این گفتگو را از - اینجا - بخوانید.
.
در این باره با سایت کار آنلاین هم گفتگو کردم.
این گفتگو را از - اینجا - بخوانید.

سناریونویسی قاضی حداد برای دانشجویان امیرکبیر

آیا نگران کننده نیست وقتی که می شنویم در حالی که مدیران مسئول نشریات دانشجویی از درون بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ و از زیر انواع و اقسام فشارهای روحی و روانی (و حتا شاید هم جسمی!) اتهامات ساختگی محافل امنیتی را رد کرده اند، اما قاضی حداد بسان یک مدیر امنیتی اظهارات دانشجویان بازداشت شده را “فرافکنی” دانسته و برای تکمیل این پروژه، حکم بازداشت یک دانشجوی دیگر به نام «احسان منصوری» دبیر سیاسی انجمن دانشجویان دانشگاه امیرکبیر را صادر کرده است؟حداد دیروز در گفتگو با خبرگزاری فارس ادعا کرده که احسان منصوری حلقه مفقود شده¬ ماجرای چاپ نشریات دانشجویی موهن در دانشگاه امیر کبیر بوده است. برای کسانی مانند نویسنده¬ این نوشتار که در زمان حکمرانی حداد در پشت میز جرم تراشی و پرونده سازی شعبه ۲۶ بیدادگاه انقلاب، در رودررویی با او و اراده مافوق قانونی اش روانه بازداشتگاه های امنیتی ۵۹ و ۳۲۵ سپاه و ۲۰۹ وزارت اطلاعات شده و در آن جاها به باد کتک و فحاشی قرار گرفته تا پس از منکوب شدن، هر آن چه پاسدار بازجو مدعی اش بود را روی برگه¬ بازجویی بنویسد، جای بسی نگرانی است وقتی از زبان اراده فراقانونی او می شنویم که قرار است «تا پایان هفته و قطعا تا هفته آینده مقصران اصلی این حادثه مشخص شوند!»این سخن آمیخته با تاکید معاون دادستان تهران که سوابق سیاهی در صدور حکم بازداشت و پرونده سازی برای دانشجویان و دگراندیشان دارد، می تواند حاکی از آن باشد که حداد دست بازپرس های پرونده¬ داشنجویان بازداشت شده را بازگذاشته تا آن ها به هر طریق ممکن، حتا با اعمال شکنجه های روحی و روانی و جسمی، مدیران مسئول نشریات دانشجویی و دیگر دانشجویان بازداشت شده دانشگاه امیرکبیر را وادار به پذیرفتن اتهامات و نوشتن منویاتشان بر روی برگه های بازجویی کنند!یک یادآوریسال ۱۳۸۰ در زمانی که بسیاری از فعالین ملی مذهبی با حکم قضایی حداد –که در آن زمان قاضی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب بود- در سلول های انفرادی بازداشتگاه ۵۹ سپاه زندانی بودند، شبی از شب ها زارع دهنوی (قاضی حداد) همراه با رییس دفترش سید مجید (پورسیف) آمدند به بازداشتگاه ۵۹ و بر خلاف نتیجه گیری بازجوی جوان پرونده ام که نظر به آزادی ام داده بود، در سلول بازجویی گوشم را چلاند و حالی ام کرد که تا پایان همان هفته روشن خواهد شد که «به طور قطع و یقین» فلان اقدام را من انجام داده بودم!فردای آن روز – برای اثبات ادعای قاضی حداد- دو سه تا پاسدار بازجوی دیگر آمدند به سراغم و ابتدا با فضاسازی و ایجاد رعب و وحشت و اعمال شکنجه های روانی و دست آخر با مشت و لگد افتادند به جانم و سعی کردند با به اصطلاح منکوب کردنم وادارم کنند به پذیرفتن اتهاماتی از قبیل برنامه ریزی برای اقدامات خشونت بار و اعتقاد من و دوستانم به مبارزه مسلحانه با رژیم!همان روز وکیل مدافع و خانواده ام از دادگاه بیرون انداخته شده و حکم بازداشت موقتم برای یک ماه دیگر تمدید شده بود تا با افزایش فشارها، قاضی حداد و تیم پشتیبانش، به اهداف شان برسند؛ چرا که قاضی حداد معتقد بود که قطعا فلان کار را من انجام داده بودم!با سراغ داشتن چنین رفتارها و سوابقی از زارع دهنویست که باید نگران بود از سرنوشت دانشجویان بی گناهی که هم اکنون در بازداشتگاه ۲۰۹ زیر دست بازجوهای وزارت اطلاعات بسر می برند.
+ اینجا منتشر شده
+ گفتگو با من در برنامه تفسیر خبر صدای امریکا درباره سرکوب جنبش دانشجویی در دانشگاه امیرکبیر

۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه

خبر های خوش


خبر خوش اول را دیروز نوشتم که مربوط بود به آزادی دوست و هم بند سابق ام امید عباسقلی نژاد، که دو ماه پیش در جاده ی آمل بازداشت شده بود. او 45 روز در بازداشتگاه امنیتی 209 محبوس بود و پس از آن به زندان شهر آمل منتقل شده بود، که پریروز با سپردن 20 میلیون تومان وثیقه از زندان آزاد شد و به کرج که محل سکونت اش است بازگشت. خوشا به حال دختر کوچولوهای خوشگل و مامانی اش، که تا دیروز دلتنگ بابا بودند و حالا می توانند بکشندش به آغوش.
و خبر خوش دیگر که ساعاتی پیش به دستم رسید (از اینجا بخوانید) آزادی ِ دوست ام دکتر حسام فیروزی ست که امشب از زندان اوین آزاد شد. او ظهر دیروز در خانه اش در تهران بازداشت شده بود.
حسام تمام دیروز و امروز را در بازداشتگاه 209 محبوس بوده. ساعاتی پیش با او تلفنی حرف زدم. می گفت روز گذشته تا ساعاتی از صبح از او بازجویی شده است. آنطور که می گفت بازجوها از او خواسته بودند وقتی آزاد شد اعلام کند احمد باطبی در سلامت جسمی بسر می برد، اما او به این خواسته تن نداده است.
و نیز بازپرس پرونده اش به او گفته به همسر احمد خبر دهد که احمد تا روز شنبه از زندان آزاد خواهد شد. حالا سمیه خانم، همسر احمد باطبی در تکاپوی فراهم کردن وثیقه است. که این نیز خبر خوش سوم بود.
به امید آزادی همه ی زندانیان دربند

بازداشت های خودسرانه؛ آدم دزدی در روز روشن!

اینکه پنج شش نفر مامور، که لباس شخصی به تن دارند، در روز روشن هجوم می برند به خانه ی جوانی دانشجو (احمد باطبی) که به جرم بالا بردن پیراهن خونین هم کلاسی اش، شش سال در زندان بوده، و او و همه ی دار و ندارش را کیسه می کنند و به دوش می گیرند و با خود به غنیمت می برند، و سپس مدتی بعد از آن، همان پنج شش نفر مامور، هجوم می برند به خانه ی پزشک معالج آن جوان دانشجو (حسام فیروزی) و خانه اش را زیر و رو می کنند و در حالی که همسر و دخترک اش از ترس به خود می لرزند، وسایل شخصی اش بار ِکیسه می شود، و صاحب خانه را به بند می کشند و با خود می برندش به هر کجا که اراده می کنند، آن هم در روز روشن، این معنی اش چیست؟ آدم دزدی نیست؟ وای بر این روزگار که قبح جنایت ریخته و زشتی آدم دزدی تطهیر شده است. و صد البته غم انگیرتر آن است که صدای اعتراض کسی هم درنمی آید!نویسنده ی این نوشتار تجربه ی استقبال از این یورش بری به خانه و کاشانه اش را داشته، و خوب می فهمد احساس کودک خردسال حسام فیروزی و همسرش را، و نیز همسر احمد باطبی را، و همسر حشمت طبرزدی را، و مادر و پدر کیوان انصاری را، و فرزندان امیر ساران را، و همسر و فرزند امید عباسقی نژاد را، و همسر و فرزند موسوی خوئینی را، و صدها خانواده ی دیگر را که نمی شناسیم شان، در هنگامی که آدم های بیگانه ی کت پوش، پدر را کت بسته از خانه دور می کنند.چند مامور می آیند به در خانه، در می زنند، بستگی دارد به نوع و محتوای پرونده ات، تا بخواهند چگونه با تو برخورد کنند، و خود را مامور چه ارگان و نهادی جا بزنند. مثلا، سال گذشته ماموران اداره پست و تلگراف و تلفن آمده بودند در ِ خانه ی ما. می گفتند نماه داریم برایت. گفتم از کجاست؟ گفتند از هلند. خوشحال شدم و تندی آمدم پایین، در را باز کردم. شناسنامه می خواستند تا هویت ام مشخص شود. رفتم بالا شناسنامه بیاورم اما یادم آمد که در هلند آشنایی ندارم برای دلتنگ شدن و نامه فرستادن! پس، از پنجره ی راه رو پایین را دید زدم، به به ...! بله خودشان بودند. نه موتور خورجین دار ِ پست چی ها را داشتند و نه قیافه هاشان به ماموران اداره پست و تلفن و تلگراف می مانست! پس احساس خطر کردم و گرفتم شان به بحث. گرم ِ بحث بودیم که خانم همسایه از کنارم عبور کرد و رفت پایین و در کوچه را باز کرد و رفت بیرون، و اینچنین شد که ماموران اداره ی پست و تلفن و تلگراف تندی جستند داخل آپارتمان. حالا من پشت در خانه مان بودم و ماموران خشمگین در پشت در ِ بسته.- باز کن!- باز نمی کنم!- باز کن!- باز نمی کنم!پس از چند دقیقه بگو مگو و جر و بحث، لگد مرد پست چی (که برای رساندن نامه ی ارسال شده از هلند به دست من بسیار عجله داشت) در ِ خانه را از وسط به دو نیم تقسیم کرد و مردان ِ برافروخته ی کت پوش به خانه مان پای نهادند، و در همان بدو ورود، یکی شان گلویم را چنگ زد و در حالی که مشت اش در هوا رفته بود، تهدیدم کرد به زدن، و من نیز تهدیدش کردم به بازگو کردن ِ ماجرای کتک خوردن در دادگاه. اینطور شد که کتک نخوردم.کامپیوتر، کتاب ها، دفترچه ها، کاغذ ها، نوشته ها، رسیور، موبایل و خلاصه همه ی دار و ندارم بار کیسه شد و من و اندوخته های درون کیسه پست شدیم به پلاک 209 در زندان اوین. در باز شد و بسته شد و من زندانی شدم داخل سلول کوچکی در انتهای کاریدور باریکی در ساختمان شماره 209.ساختمان 209 امروز ساکنین بی شماری دارد؛ دانشجو، کارگر، فیلسوف، رفتگر، استاد دانشگاه، آشپز، وکیل دادگستری، موکل ِ همان وکیل دادگستری، نانوا، نماینده ی مجلس، روزنامه نگار، نامه رسان، چیز نویس؛ مثلا نویسنده یا هر نوع دست به قلم ِ دیگر، روحانی، هوادار ِ روحانی، همسایه ی روحانی، فامیل ِ روحانی، بسیجی ِ سابق، امنیت چی ِ سابق، رییس بانک، کارمند بانک، دزد، کوکایین فروش عمده، منتقد سینما، هنرپیشه ی تاتر، کارگر کشتی، ناخدا، با خدا، بی خدا، نماز خوان، نماز نخوان، کافر، خداپرست، خداپرست ِ بی دین، ملحد، اسلامی، مسیحی، زرتشتی، بهایی، جمهوری خواه، سلطنت طلب، چپ، راست، میانه، ملی گرا، جهان وطن، ایرانی، فرنگی، سیاه پوست، سفید پوست، بلوچ، کرد، لر، گیلک، ترک، توهین کننده به ترک، فارس، عرب، زن، مرد، جوان، پیر.همه ی این آدم ها در ساختمان 209 زندگی می کنند. آنها باید هر روز و یا هفته ای یکی دو بار حرف بزنند. مثلا مانند "کیوان انصاری" که مهندس است و قبلا عضو انجمن دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بوده است. او باید درباره ی سفرش به آلمان حرف بزند و بگوید که کجا رفته، چه کسی را دیده، با چه کسی چای نوشیده، با چه کسی برای شام رفته بیرون، وقتی رفته بیرون، با چه کسی برگشته تو، قرار بعدی شام کی هست، و از این جور چیزها.و دیگری، مثلا موسوی خوئینی. او باید حرف بزند درباره ی اینکه چرا رفته دور میدان هفت تیر لابلای خانم ها، چه می خواسته، نیت اش چه بوده، خیر بوده یا نه، از ضد انقلاب فرمان گرفته یا نه، و اگر نمی داند که در اختیار اهداف ضد انقلاب بوده، باید حالی اش شود که ناخواسته اینطور بوده، و قبول کند که بوده، و قبول کند که سرکشی به بازداشتگاه های خارج از نظارت سازمان زندان ها که در زمان نمایندگی اش در مجلس ششم صورت گرفته بود کار اشتباهی بود، و در حضور رهبر نظام از ظلمی که بر احمد باطبی و مهرداد لهراسبی رفته است سخن گفتن کار اشتباهی بود، و دفاع از زنان کار اشتباهی است، و لابلای خانم ها رفتن کار اشتباهی بود، و از حقوق زندانیان سیاسی دفاع کردن کار اشتباهی است، و دبیر کل سازمان ادوار شدن کار اشتباهی است، و این یعنی همسو شدن با بیگانه و دشمن، این یعنی خدمت به ضد انقلاب، و او باید حرف بزند، و او باید به راه انقلاب و امام بازگردد، و نشانه های این بازگشت باید در چهره و بیان او دیده شود، که اگر اینگونه باشد، او از ساختمان 209 رها خواهد شد.و نیز مثلا احمد باطبی، که او هم باید حرف بزند. اما او قبل از حرف زدن باید کلمه ی رمز و ID اش را روی کاغذ بنویسد، که البته اینبار نیازی به این کار نیست، چرا که لب تاپ اش داخل ِ بار ِ کیسه اش بوده. پس می شود به نامه های او و همه ی محتوای مکالمات اش پی برد. پس احمد باطبی زیاد حرفی برای گفتن ندارد. او باید آنقدر در ساختمان 209 بماند تا دیگر هوس نکند با کسی چت کند و یا جواب تلفن کسی را بدهد!و آدم های بی شمار دیگری وجود دارند که همگی باید حرف بزنند و حرف هاشان را روی ورقه های سربرگ دار بنویسند و زیرش را امضا بگذارند. هر روز که می گذرد، به شمار افرادی که باید حرف بزنند افزوده می شود. و می شود از مقدار نان و غذای درون ظرف روی چرخ نگهبان به این افزایش شمار ِ "باید حرف بزنند"گان در ساختمان 209 پی برد.آدم هایی که همراه کیسه بارهاشان از خانه ها به آدرس پلاک 209 آورده شده اند باید حرف بزنند تا امنیت و ثبات حکمفرما باشد. در واقع امنیت و ثبات در گرو حرف زدن ِ آدم هایی ست که همراه کیسه بارها روزانه به آدرس پلاک 209 آورده می شوند. این چرخه ی امنیت ساز هیچگاه از حرکت باز نمی ایستد. چرا که آدم ها و بار ِ کیسه ها مثلا مانند نفت هیچگاه تمام نمی شوند. پس همیشه حرفی برای گفتن هست که باید زده شود، و پرونده ای برای ساخته و پرداخته شدن هست که باید گشوده شود.پس اگر حرفی برای گفتن داریم، یعنی در کیسه بار داریم، و این بار ِ سنگینی ست که بر دوش داریم، پس باید هر لحظه منتظر زنگ در خانه باشیم، تا پنج شش، و یا حتی هشت نه مرد کت پوش داخل شوند و ما و دار و ندارمان را بار ِ کیسه کنند و با خود ببرند به هرکجایی که می پسندند. فقط در ابتدای ماجراست که ما حق حرف زدن نداریم. و نیز تا آخر داستان حق وکیل داشتن نداریم. حق اعتراض کردن نداریم. حق از سلول انفرادی خوشمان نیامدن نداریم، حق هواخوری رفتن نداریم، حق دیدن آسمان را نداریم، حق لمس کردن باد را نداریم، حق گرم شدن با حرارت خورشید را نداریم، حق نداریم بخواهیم مانند انسان با ما برخورد شود، و در یک کلام، حق انسان بودن را نداریم!

مهرداد لهراسبی، زندانی ِ بازمانده از 18 تیر 78 را دریابیم

11 دسامبر 2005 نوشته بودم او پس از یک مرخصی کوتاه مدت به زندان اوین بازگشت و پس از بالا گرفتن جر و بحث اش با مدیر وقت زندان، بر سر لج و لج بازی آقای مدیر، به زندان رجایی شهر کرج تبعید شد.و نیز 11 آوریل 2006 نوشته بودم او که به سختی بیمار است، برای بیرون آمدن از زندان و بستری شدن روی تخت بیمارستان، باید 200 میلیون تومان وثیقه به امانت بسپارد به دادگاه!از تاریخ نخست بیش از 9 ماه، و از تاریخ دوم بیش از 5 ماه گذشته است اما مهرداد، این جوان ِ براستی بی گناه هنوز لای فراموشی ِ زندان جا مانده و کسی نیست به دادش برسد.یکی دو روز پیش، او تلفن زد و خواست بروم بالای شهر، اعلامیه پخش کنم تا کسی پیدا شود و حاضر شود سندی در دادگاه به امانت بسپارد تا او بتواند از زندان بیرون بیاید و جسم ِ بیمارش را یکی دو ماه ببرد دوا و درمان کند.نیست که دل اش ساده ست، هنوز در این باور است که آن بالا بالا های شهر هستند هنوز آدم هایی که اگر بدانند جوان بی گناهی در زندان مانده، می شتابند برای کمک به او. اما به او گفتم اگر هم قرار باشد با این شیوه کسی پیدا شود برای کمک به او، بی شک خانه اش ته تهران است نه سر اش!آنطرف ها کسی برای کسی دل نمی سوزاند، بیشتر دارند باز می خواهند بیشتر داشته باشند، اینکه تو برای چه در زندان مانده ای، برای آنها پول نمی شود تا روی پول بخوابد! که اگر اینطور نبود، تو 7 سال آزگار در زندان نمی ماندی!مهرداد که به گفته ی خودش دارد در زندان پیر و فرسوده می شود، تا امروز 7 سال و سه ماه است که در زندان جمهوری اسلامی محبوس مانده اما گوش حکومت بدهکار نبوده و نیست که نیست که او به راستی بی گناه بوده و نه نتها حق اش نبوده که تا این مدت در زندان محبوس باشد بلکه ماجرای به زندان انداخته شدن اش تراژدی ِ غم باری ست که بی عدالتی و ندانم کاری دستگاه داوری مملکت را بیش از پیش نمایان می سازد.در توضیح این تراژدی همین بس که مهرداد ِ ما – که پیش از بازداشت جوان تهی دست و دست فروش کتاب بوده – در جریان اعتراضات دانشجویی تیرماه سال 1378 در گوشه ای از دانشگاه تهران، همه ی خشم اش از حکومت را جمع می کند در پاره سنگ ِ توی مشت اش، که به سمت گارد ضد شورش پلیس نشانه رفته بود. و به این ترتیب بود که او دستگیر شد و به دیوارهای سلول انفرادی بازداشتگاه امنیتی سپرده شد، و پس از ساخته و پرداخته شدن ِ پرونده اش در وزارت اطلاعات، او در دادگاه انقلاب حاضر شد تا فقط 2 دقیقه کافی باشد تا او به عنوان یکی از طراحان و عاملان اصلی آشوب های خیابانی معرفی شود!و اینچنین بود که مهرداد لهراسبی نخست به اعدام محکوم شد، که البته در پی عفو ملوکانه ی رهبری نظام، حکم اعدام با 2 درجه تخفیف به 15 سال زندان کاهش یافت.4 ماه دیگر که بگذرد، مهرداد نیمی از مدت حبس اش را پشت سر خواهد گذاشت. او 5 سال از این مدت را در زندان اوین سپری کرد، و 2 سال و سه ماه است که به تبعیدگاه رجایی شهر کرج (گوهردشت سابق) منتقل شده است.پس از سپری کردن 87 ماه زندان، حالا او قلب اش تیر می کشد، پاهاش درد می کند، بی خوابی ِ شبانه آمده به سراغ اش، قرص اعصاب می خورد، زیاد هم می خورد تا بتواند در بند (یا همان به اصطلاح اندرزگاه) 2 - که معروف است به "دارالقرآن"- در لابلای آدم هایی با جرایمی مانند قتل و غارت دوام بیاورد و دم فرو ببرد.مهرداد می گفت نمی داند چه می خواهند از جان اش، که چرا دست از سرش بر نمی دارند، که حالا که جوانی اش را لای دیوار ها له کرده اند، دیگر چه می خواهند از جان اش؟ مگر تاوان پرتاب کردن چند تا پاره سنگ به طرف پلیس چند سال زندان است؟ تا کی باید آزار ببیند و دم فرو ببرد؟او می گفت حالا که موهای سرش ریخته و پاهاش چلاغ شده و درون جسم اش پر شده از درد و مرض، باز هم دست از سرش بر نمی دارند که نمی دارند! خب راست می گوید. رییس جمهور محترم و دولت مهرورز اش بشنوند این حرف ها را، تا بجای دل سوزاندن برای زندانیان زندان های امریکا، کمی هم به حال و روز زندانی های بیگناه کشور خودمان دل بسوزاند!مهرداد می گفت در تایید بیماری هاش و در تایید احتیاج اش به بستری شدن در بیمارستان تاحالا چهار پنج بار از طرف پزشکی قانونی نامه ارسال شده به زندان، اما با این وجود قوه قضاییه و سازمان زندان ها از دادن مرخصی برای درمان (مرخصی استعلاجی) به او سرباز زده اند که هیچ، بلکه با انتقال یا بهتر است بگوییم با تبعید او به زندان رجایی شهر کرج، شرایط طاقت فرساتری را برایش فراهم آورده اند تا او هر چه بیشتر و بیشتر آزار ببیند و زجر بکشد.شاید در اعتراض به وجود همین شرایط طاقت فرسا بود که فیض مهدوی ( که درخواست کرده بود به زندان اوین منتقل شود) وادار شد به اعتصاب غذا اقدام ورزد و همانطور که می دانیم در این راه جان اش گرفته شود.و نیز هنوز اکبر محمدی به خاطرمان مانده است. او نیز – که یکی از بازماندگان اعتراضات دانشجویی تیرماه سال 78 در زندان بود- از بیماری های متعددی در رنج بود، و چون با وجود دچار بودن به بیماری و احتیاج به درمان در بیرون از زندان، او را به زندان باز گردانده بودند، به اعتصاب غذا پناه برد و در این راه آنقدر ایستادگی کرد تا از پای درآوردنش.
امروز مهرداد لهراسبی در همان شرایطی ست که اکبر بود و مهدوی. دریابیم اش!
:: ونیز دو خبر دیگر

یورش به دفتر سازمان ادوار تحکیم وحدت

چند دقیقه ی پیش، یکی از دوستان ام که عضو سازمان ادوار تحکیم وحدت است تلفنی خبر داد عصر امروز در حدود ساعت پنج بعد از ظهر هفت هشت ده نفر مامور لباس شخصی وزارت اطلاعات به دفتر سازمان ادوار یورش برده اند و پس از تفتیش دفتر، کامپیوتر ها و کتاب ها و نامه ها را توقیف کرده و با خود برده اند.این دوست می گفت ماموران امنیتی حکم تفتیش دفتر ادوار را به همراه داشته بودند.ونیز او خبر داد، یکی از اعضای مرکزی سازمان ادوار به نام کیوان انصاری که به تازه گی از سفر آلمان بازگشته بوده امروز توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شده است.و نیز به نظر می رسد بلایی بر سر سایت خبری ادوار آورده باشند. چراکه سایت ادوار نیوز بسته شده است:: این خبر را الان تنظیم کردم>> اخبار کامل تر در اینجاست

دادخواست پدر و مادر اکبر محمدی

خطاب به کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد و نهادهای مدافع حقوق بشر و آزادیخواهان جهانفرزندمان اکبر محمدی از صبح روز یکشنبه اول مرداد ماه در اعتراض به وضعیت خود و دیگر زندانیان سیاسی دست به اعتصاب غذای نامحدود زد و در روزهای پایانی در اعتراض به توهین ها، بی توجهی و شکنجه، اعتصاب غذای خود را بصورت خشک یعنی بدون نوشیدن آب ادامه داد. او در نهایت پس از 7 سال مقاومت در زندان در برابر ظلم و جور و بی عدالتی، شامگاه یکشنبه 8 مرداد ماه از اسارت استبدادگرایان رها شد.شقاوت و بی رحمی تا حدی بوده که در پی به وخامت کشیده شدن وضع جسمی اکبر در پنجمین روز اعتصاب غذا، او به بهداری زندان منتقل شد اما مسئولان بی کفایت بهداری و زندان به جای رسیدگی و درمان فرزندمان، دهان او را با باند و چسب بستند و دست و پایش را به تخت زنجیر کردند تا صدای او به گوش نمایندگان مجلس که برای بازدید به زندان آمده بودند نرسد. در واقع در بهداری زندان به فرزندمان به جای رساندن دارو و سرم، سیلی و زنجیر هدیه کردند.پس از انتقال اکبر به بند عمومی، او به هم بندی هایش گفته بود موحدی رییس بهداری زندان، مسئولان زندان از جمله عباسی رییس حفاظت اطلاعات و پاسدار حاج ناصر افسر جانشین شیفت شب را در جریان وضعیت وخیم جسمی اش قرار داده بود و از آنها خواسته بود به درخواست های اکبر پاسخ مثبت دهند در غیر این صورت او با اصرار ورزیدن در اعتصاب غذای خشک خود، از بین خواهد رفت، اما مقامات بی کفایت و نالایق زندان هشدار پزشک بهداری را نادیده گرفتند.اکبر همچنین به هم بندی های خود گفته بود فردی به نام مومنی معاون اجرایی زندان و حاج ناصر افسر جانشین شیفت شب، در بهداری زندان به او گفته بودند که اگر اینجا مثل سگ جان بدهی توجهی به تو نخواهد شد!همچنین پزشک زندان مدعی شده که اکبر شب پیش از مرگ، سکتهء خفیفی را از سر گذرانده بود. حال این سوال مطرح می شود که فردی که در چنین وضع وخیم جسمی بسر می برده چرا به جای بستری در بخش مراقبت های ویژه (ccu) در بیمارستان، به بند عمومی منتقل می شود؟!و نیز ما می خواهیم بدانیم که اگر موارد مشکوکی در مرگ فرزندمان دخیل نبوده است چه دلیل داشت که جسد پاره پاره شدهء او بدون وقفه به خاک سپرده شود، آنهم در محلی که مورد توافق خانواده اش نبوده است؟ما شکایت داریم، از بی توجهی مسئولان نالایق زندان، از عباسی مسئول حفاظت اطلاعات زندان اوین، از مومنی معاون اجرایی زندان اوین و از حاج ناصر افسر جانشین شیفت شب آن زندان که به فرزندمان گفته بودند برو مثل سگ بمیر!ما شکایت داریم از نمایندگان مجلسی که برای بازدید به زندان اوین آمده بودند، اما با وجود با خبر شدن از وضعیت جسمی وخیم فرزندمان از سوی هم بندی هایش، پیگیر ماجرا نشدند. اگر آنها مدعی هستند مسئولان زندان مانع دیدارشان با اکبر شده اند پس چرا وضعیت وخیم اکبر را در مجلس مطرح نکردند. آیا جز آن است که آنها نماینده واقعی مردم نیستند؟ما شکایت داریم، از فردی به نام شیرنگی پزشک شیفت بهداری زندان اوین که اکبر را در حالت اغماء به تمسخر گرفت و او را با مشت مضروب کرد.ما شکایت داریم از بزرگ نیا مسئول بند 350 اوین، چرا که پذیرفت اکبر با وجود وضع وخیم جسمی اش به بند منتقل شود.و فراتر از همهء این ها، ما می خواهیم بدانیم به چه دلیل اکبر که با تایید سازمان پزشکی قانون کشور در مرخصی استعلاجی نامحدود بسر می برد، بیکباره بازداشت و دوباره به زندان بازگردانده شد؟ این سوال را باید از دادستان تهران آقای مرتضوی و معاون او سالارکیا پرسید! شکایت از این دو مقام قضایی حق مسلم ماست.و حال پس از هفت سال رفت و آمد در مسیر آمل به تهران برای پیگیری پرونده فرزندانم منوچهر و اکبر - که متهمان ردیف اول و دوم پرونده جنبش دانشجویی کوی دانشگاه تهران در 18 تیرماه 1378 هستند – و پس از ارسال صد ها نامه به مسئولان سیاسی و قضایی کشور، در نهایت پاسخ آنها (هدیه شان) کشتن فرزند آزادبخواه مان اکبر در زندان اوین بوده است. و نیز دیگر فرزندم منوچهر که برای شرکت در مراسم برادرش اکبر موقتا از زندان خارج شده، از سوی ماموران نظام مورد تهدید قرار گرفته، که این مسئله نگرانی ما را افزون کرده است.لذا ما خانواده داغدار این دانشجوی مبارز از کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد و نهادهای مدافع حقوق بشر و تمامی آزادیخواهان جهان خواستار پیگیری فاجعهء قتل اکبر محمدی در زندان اوین هستیم.پدر و مادر اکبر محمدی

داستان دنباله دار ِ كارشكني ها: مراسم بزرگداشت اكبر محمدي لغو شد!

پس از ربايش پدر و مادر اكبر محمدي در بازگشت از تركيه در فرودگاه مهر آباد و كت بسته منتقل كردنشان به شهر آمل، ودر مرحله بعدي، بي درنگ به زير خاك بردن ِ جسد ِ كبود شده ي فرزند مبارزشان اكبر در ده ِ دورافتاده اي به نام چنگه ميان، و سپس جلوگيري از ورود فعالين سياسي و دانشجويي به شهر آمل براي شركت در مراسم يادبود اكبر، حالا نوبت رسيده به لغو مجوز برگزاري مراسم بزرگداشت او، كه قرار بود عصر روز پنجشنبه در مسجد النبي در امير آباد شمالي در تهران برگزار شود.خبر لغو مراسم بوسيله ي SMS در بين دوستان و آشنايان رد و بدل مي شود. براي روشن شدن ماجرا از راهنماي تلفني ِ 118 شماره تلفن مسجد النبي را مي گيرم و به آنجا تلفن مي زنم. مردي گوشي را بر مي دارد و در پاسخ به سوال من درباره ي برگزاري مراسم بزرگداشت اكبر محمدي مي گويد مراسم روز پنجشنبه لغو شده است. او توضيح ديگري نمي دهد و تماس را قطع مي كند. به يكي از دوستان ساكن امير آباد شمالي تلفن مي زنم و از او مي خواهم برود به مسجد النبي، ببيند آيا مراسمي چيزي در آنجا برقرار است يا نه؟ ساعتي بعد او بر مي گردد و به من خبر مي دهد كه خير، خبري نبود و قرار نيست در آن مسجد مراسم اعتكاف برگزار شود.به اين ترتيب معلوم مي شود كه خبر خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي (ايرنا) و سايت حكومتي ِ بازتاب دروغ محض است.به خانواده ي محمدي در آمل تلفن مي زنم. آنها هم خبر لغو مراسم را شنيده اند. پدر داغدار خانواده گوشي را از منوچهر مي گيرد و با لحن دردمندانه اي مي گويد امروز ظهر ( چهار شنبه) فردي به نام "منفرد" كه خودش را معاون دادستان آمل معرفي كرده به منزل شان تلفن زده و با لحن هشدار آميزي گفته است منوچهر به همراه پدرش بايد فردا صبح در دادستاني آمل حاضر شوند. آنطور كه از صحبت هاي پدر خانواده ي محمدي متوجه شدم، گويا قرار بوده منوچهر براي تمديد مدت مرخصي اش روز شنبه به دادستاني آمل مراجعه كند، اما به دليل در پيش بودن مراسم بزرگداشت اكبر در تهران، دادستاني با ترفند ديگري، تاريخ مراجعه آنها را جلوتر انداخته تا خانوده ي محمدي نتوانند براي شركت در مراسم اكبر به تهران بيايند.پس از مكالمه با پدر محمدي، يكي ديگر از بستگان خانواده گوشي را مي گيرد و مي گويد هرطور كه شده باشد خودمان را مي رسانيم به تهران. جانمان را به لب رسانده اند، عزيزمان را كشته اند اما هنوز ول كنمان نيستند!او كه خيلي عصباني بود داشت مي گفت همراه خودم پيت نفت مي آورم، اگر نگذارند بياييم تهران، آتش مي زنم خودم را، كه تلفن قطع مي شود، يا بهتر است بگويم تلفن چي ها ارتباط را قطع مي كنند.چند بار ديگر شماره ي منزل شان را مي گيرم اما پيغام هاي جورواجور مانند: اين شماره اشغال است، شماره ي مورد نظر در شبكه وجود ندارد، لطفا بعدا تماس بگيريد پخش مي شود. جالب اينجاست كه اين پيغام ها عموما بايد براي ارتباط هاي تلفن همراه پخش شود و نه براي تلفن ثابت! بگذريم.بلاخره بعد از چندين بار تلاش، موفق مي شوم دوباره تماس را برقرار كنم. پدر داغدار خانواده كه مي بيند حتي اجازه ي برگزاري مراسم بزرگداشت براي فرزندش به او داده نمي شود دردمندانه مي گويد بايد اينبار نامه بنويسيم خطاب به سران سازمان كنفرانس اسلامي و شكايت ببريم از جمهوري اسلامي به آنها و بگوييم بهشان كه به داد ما مسلمان ها برسند، كه حتي نمي توانيم براي عزيز ِ از دست رفته مان در مسجد شهرمان مراسم ختم برگزار كنيم! بيايند به داد ما برسند آخر!و دوباره مكالمه قطع مي شود.با خود مي انديشم حكومتي كه ابرقدرت هاي جهان را تهديد به نابودي مي كند مي بايست به چه ميزاني از دلهره و هراس افتاده باشد كه شبانه، خبرنگار خبرگزاري اش را مي فرستد به مسجد النبي تا خبر فوري و فوق العاده مهم ِ لغو مراسم بزرگداشت دانشجوي مبارز اكبر محمدي را از هيئت امناء آن مسجد دريافت و به سراسر جهان مخابره كند تا نكند گروهي از دوستان و آشنايان ِ آن مرحوم در مسجد جمع بشوند و ناله سر دهند!

جزئيات بازداشت در مسير آمل

ساعت 7 صبح امروز همراه با دانشجويان عضو سازمان دانش آموختگان ايران و تحكيم وحدت با 2 دستگاه ميني بوس از ميدان هفتم تير تهران براي شركت در مراسم ياد بود شادروان اكبر محمدي عازم آمل شديم.در ساعت 11 در پليس راه گزنك توسط نيروهاي پليس و ماموران اطلاعات محاصره و به داخل پاسگاه پليس هدايت شديم.در نخستين دقايق بازداشت تلفن هاي همراه توسط ماموران توقيف شد.ماموران پليس امنيتي از همه مان بازپرسي كرده و علت عزيمتمان به آمل را جويا شدند.مهدي هاشمي دبير تشكيلات دفتر تحكيم وحدت به مدت يك ساعت توسط ماموران اطلاعات بازجويي شد.علاوه بر مهدي هاشمي چند تن ديگر از دوستان از جمله مريم جاويد پور و محسن صادقي نور نيز براي دقايقي توسط ماموران اطلاعات بازخواست شدند. ماموران اطلاعات به آنها هشدار دادند كه در روزهاي آينده به اداره اطلاعات احضار خواهند شد.بازپرسي ها تا ساعت 3 بعد از ظهر ادامه يافت.در پايان بازپرسي ها در اعتراض به بازداشت خودسرانه، از سوار شدن به ميني بوس ها خودداري كرديم و براي دقايقي در محوطه ي پاسگاه تحصن كرده و سرود اي ايران و يار دبستاني را سر داديم.اين حركت اعتراضي خشم ماموران پاسگاه را برانگيخت.در ساعت 4 بعد از ظهر ماموران پاسگاه ما را وادار كردند سوار ميني بوس ها شويم و محوطه ي پاسگاه را به قصد تهران ترك كنيم.پليس براي اطمينان حاصل كردن از عدم بازگشت مجدد ما به مسير شهر آمل براي شركت در مراسم زنده ياد اكبر محمدي ميني بوس ها را تا جاده تهران همراهي و تعقيب كرد.از سوي ديگر آگاه شديم كه برخي ديگر از دوستانمان از جمله دكتر جواد امامي، پرويز سفري، علي طبرزدي و اميد عباسقلي ن‍ژاد در پليس راه شهر آمل توسط ماموران اطلاعات بازداشت شدند تا آنها نيز نتوانند در مراسم يادبود اكبر محمدي شركت كنند.از ميان اين بازداشت شدگان، تنها اميد عباسقلي ن‍ژاد، مسئول روابط عمومي جبهه دمكراتيك ايران همچنان در بازداشت بسر مي برد.ماموران اطلاعات گفته اند او را به سازمان اطلاعات تهران تحويل خواهند داد.

بازداشت در مسير آمل

ادوار نيوز : صبح امروز و در حالي كه اعضاي جبهه متحد دانشجويي كه در ميان آنان شيوا نظر آهاري و كيانوش سنجري نيز بودند ، بوسيله يك دستگاه ميني بوس قصد عزيمت به آمل براي شركت در مراسم اكبر محمدي را داشتند ، بازداشت شدند .اين دانشجويان نيز در همان پاسگاهي بازداشت شدند كه پيش از آن جمعي از اعضاي دفتر تحكيم وحدت و سازمان دانش آموختگان ايران بازداشت شده بودند .

پیکر اکبر محمدی در ده چنگه میان به خاک سپرده شد

در محاصره کامل نیروی انتظامی و امنیتی جسد کالبد شکافی شده ی اکبر محمدی دانشجوی زندانی پرونده کوی دانشگاه تهران در ده چنگه میان به خاک سپرده شد، خاکسپاری اکبر محمدی بر خلاف موافقت خانواده اش انجام شد. خانواده ی محمدی با مشکوک دانستن مرگ اکبر قصد داشتند جسد او را توسط پزشک بی طرف، با نظارت سازمانهای بین المللی کالبد شکافی شود، اما وزارت اطلاعات که برای پیشگیری از اعتراضات مردمی جسد اکبر محمدی را شب گذشته به آمل فرستاده بود، از این اقدام خانواده ی محمدی جلوگیری کرد.ساعت 2:30 بامداد روز سه شنبه 10 مرداد ماه جمعیتی بالغ بر 200 نفر از داغداران این مرگ جانگداز در محوطه ی شماره 1 فرودگاه مهرآباد تهران گردهم آمده اند تا پس از ورود پدر و مادر اکبر محمدی که از ترکیه عازم تهران بودند، به آنها تسلیت بگویند اما مقامات امنیتی با ترفند، پدر و مادر اکبر و منوچهر محمدی را پس از پیاده شدن از هواپیما بی درنگ از درب دیگر فرودگاه خارج کردند.ساعاتی بعد خبر رسید که پدر و مادر محمدی ها ، تحت الحفظ به زادگاه خود آمل منتقل شده اند تا آنها نتوانند به جمع استقبال کنندگان سرخ و سیاه پوش بپیوندند. اما با این وجود جمعیت داغدار حاضر در حیاط فرودگاه با در دست داشتن شاخه های گل و تصاویری از اکبر محمدی، در برابر دیدگان شمار زیادی از مقامات امنیتی و انتظامی برای دقایقی سرود ای ایران را سر دادند و با سر دادن جمله « درود بر محمدی» یاد این دانشجوی مبارز و مظلوم را گرامی داشتند.منوچهر محمدی برادر داغدار اکبر، ساعاتی پیش در تماس تلفنی از زندان با نویسنده ی این نوشتار، خبر داد که تا دقایقی دیگر از زندان خارج خواهد شد و به آمل عزیمت خواهد کرد. مقامات زندان اوین به او گفته اند این آزادی تنها 4 روز به درازا خواهد انجامید. همچنین منوچهر محمدی گفت : قرار است او را تحت الحفظ از زندان به آمل منتقل کنند.جمعه 13 مرداد ماه مراسم ختمی در منزل خانواده ی محمدی در آمل برگزار خواهد شد، منوچهر محمدی از همه هم وطنان دعوت کرد در این مراسم شرکت کنند.اکبر محمدی شامگاه یکشنبه 8 مرداد ماه در دهمین روز اعتصاب غذای خود که مصادف بود با سومین روز اعتصاب غذای خشک اش جان باخت. پیش از مرگ، او که به دلیل وضعیت وخیم جسمانی اش و اعتصاب غذای خشک اش به بهداری اوین منتقل شده بود، در بازگشت از بهداری به دوستانش میگوید، فردی به نام مؤمنی در بهداری به او گفته بود: " اگر اینجا مثل سگ جان بدی،توجهی به تو نمی کنیم!" و این چنین او به بند 350 بازگردانده شد.گلویش گرفته بود، اصواتش نامفهوم به گوش همبندانش میرسید اما خیلی ها شنیدند که اکبر گفته :" هیچ کس برایم کاری نکرد!"او همچنین گفته بود، شب گذشته( شب پیش از مرگ) سکته کرده بود :"دکتر میگفت سکته را رد کردی پسر جان"- این قسمت از روی مکالمات نویسنده این نوشتار با همبندان اکبر محمدی تنظیم شده است :روی سینه اش داغ شده بود.میگفت: قلبم درد میکند. چیز خنکی بدهید، بگذارم روی قلبم. یخ میخواست. ضرر داشت، ندادیم به او. ناراحتش میکرد، یخ. بطریهای آب خنک آوردیم برایش. گذاشت زیر پیراهنش، روی قلبش. پس از دقایقی بطری اول خنکی اش را از دست داد. بطری دوم را گذاشتیم روی قلبش. پاهایش را مالش می دادیم. 20 دقیقه پای چپش را مالاندیم. پاهایش عینهو چوب خشک شده بود.تکان نمی خورد. آب در بدنش نبود. بدنش خشک شده بود. لبهایش خشکیده بود. ترک خورده بود.چشمانش کور سو میزد. نمی توانست جایی را درست ببیند. گفتیم اکبر جان دست بردار، بشکن اعتصابت را، داری خودت را می کشی. گفت: رژیم باید بداند که ما سگ نیستیم، انسانیم، کرامت داریم. خیلی ناراحت بود از دست مقامات بهداری. کاری برایش نکرده بودند. لحظه به لحظه حالش بدتر میشد. چشمانش سیاهی می رفت. به سختی نفس میکشید. یکهو دادش رفت به هوا. همه ی بچه ها آمدند بالای سرش.رنگش پریده بود.عضلاتش منجمد شده بود .نفسهایش به شماره افتاده بود. بردیمش بالا، روی پاگرد. برانکارد را گذاشتیم روی زمین، نفس آخر را کشید.نبض شریانش متوقف شده بود. داد زدیم، تمام کرد....از پارگرد 350 تا بهداری، 5 نفری زیر برانکارد را گرفته بودیم، دوان دوان رسیدیم به بهداری. گذاشتیمش روی زمین، چشمانش بازمانده بود. آرام نگاهمان میکرد.میدانستیم او رفته است اما چشمانش داشت یک عالمه حرف میزد با ما. لحظه ای بعد دکتر آمد بالای سرش. گفتیم دکتر اکبر از دست رفت. دکتر قلبش را ماساژ داد. بهیار دیگری آمد بالای سرش. کیسه هوای دستی را گذاشت روی بینی و دهانش. اکسیژن داد به او. لحظه ای بعد همه مان را از اتاق بیرون کردند.درها را بستند. مسئول شیفت زندان را صدا کردند. از بهداری تا بند می زدیم توی سرمان. رفت. اکبر رفت. رفت از دستمان. باورمان نمیشود.

احمد باطبي بازداشت شد

عصر امروز احمد باطبي در مقابل منزل مسكوني اش در تهران توسط ماموران لباس شخصي وزارت اطلاعات بازداشت شد.در ساعت 5 بعد از ظهر امروز شنبه چندين مامور لباس شخصي با نشان دادن كارت شناسايي خود احمد باطبي و همسرش را در حالي كه از آپارتمان محل سكونتشان خارج شده بودند به خانه بازگرداندند و به تفتيش منزل شان پرداختند.همسر احمد باطبي مي گويد ماموران وزارت اطلاعات به مدت 3 ساعت منزلشان را تفتيش كردند و در پايان، وسايل شخصي احمد از جمله كامپيوتر، موبايل، سي دي ها و مقاديري جزوه و آلبوم عكس خانوادگي شان را ضبط كردند.همچنين پدر احمد باطبي در يك تماس تلفني ضمن اظهار نگراني از وضعيت احمد گفت در صورتي كه تا فردا وضعيت فرزندش روشن نشود او و ديگر اعضاي خانواده اش دست به اعتصاب غذا خواهند زد.پدر احمد باطبي همچنين خبر داد كه احمد باطبي پيش از بازداشت گفته بود كه در صورت بازداشت غير قانوني، در همان اولين ساعات دست به اعتصاب غذا خواهد زد.به نظر مي رسد احمد باطبي پس از بازداشت به بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات منتقل شده است.

جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشجويی ۱۸ تيرماه

صداي امريكا:
جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشحويی ۱۸ تيرماهابراهيم بی پروا 09/07/2006جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشحويی ۱۸ تيرماه
**ذخيره فايل صوتی** جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشحويی ۱۸ تيرماه خبرنگار بخش فارسی صدای آمريکا در گفتگويی با خانم عسل پهلوان، برگزار کننده سخنرانی ها و تظاهرات در لس آنجلس بمناسبت سالگرد قيام دانشجويی هجدهم تيرماه ۱۳۷۸ و آقای کيانوش سنجری، زندانی سياسی سابق و فعال حقوق بشر مقيم تهران، جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشجويی ۱۸ تيرماه را مورد بررسی قرار داد. در اين برنامه خط های تلفنی استوديو بروی
شنوندگان باز بود تا بطور مستقيم و زنده نظرات و پرسشهای خود را با ميهمان برنامه در ميان بگذارند.

بازماندگان پرونده 18 تيرماه 1378 در زندان

1. منوچهر محمدي. او پيش از بازداشت در اعتراضات دانشجويي تيرماه 1378 دانشجوي رشته اقتصاد نظري دانشگاه تهران بود. در سال 1382 او كه براي درمان بيماري هايش از زندان به مرخصي استعلاجي آمده بود، به دانشگاه اش مراجعه كرد تا وضعيت تحصيلي خود را پيگيري كند اما مسئولان دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران به او خبر دادند كه اخراج شده است!منوچهر محمدي كه در اطلاعيه هاي وزارت اطلاعات پس از اعتراضات گسترده و خونين دانشجويي تيرماه سال 78 به عنوان "عامل اصلي آشوبها" معرفي شد، همراه برادر خود اكبر و تعداد زيادي از فعالين و اعضاي اتحاديه ملي دانشجويان و فارغ التحصيلان ايران - كه خود او رهبري اش را بر عهده داشت- دستگير و در بازداشتگاه توحيد كه زير نظر وزارت اطلاعات اداره مي شد محبوس شد .منوچهر محمدي خود مي گويد بر اثر شكنجه هاي روحي و رواني و تهديد جانش بود كه مجبور شد درخواست بازجوهايش را بپذيرد و جلوي دوربين تلويزيون كه در بازداشتگاه توحيد بر پا شده بود بنشيند. و همگان ديديم آن چهره هراسيده و شكسته شده و نالان را كه منويات حسين بازجوها را ناخواسته به زبان مي آورد و از وابستگي خود و يارانش به دشمنان پرده بر مي داشت. و اينكه ما پول گرفتيم تا آشوب بر پا كنيم! اما كسي باور نكرد. همانطور كه وقتي علي افشاري را ديديم ، سال ها بعد از آن، كه چهره اش را مانند چريك ها آراسته بودند، ما باور نكرديم.منوچهر محمدي كه در سال 1377 به همراه غلامرضا مهاجري نژاد به اروپا و امريكا سفر كرد و در جمع اپوزيسيون جمهوري اسلامي حاضر شد و از لزوم جدايي دين از دولت سخن گفت، در جريان اعتراضات دانشجويي تيرماه سال 78 از سوي وزارت اطلاعات به عنوان "متهم رديف اول آشوبها" معرفي شد و به همين دليل در شعبه 8 دادگاه انقلاب به اعدام محكوم گرديد .اما فشار جامعه جهاني و سازمان هاي مدافع حقوق بشر باعث شد حكومت جمهوري اسلامي حكم ناعادلانه اعدام را كه براي او و چند بازداشت شده ي ديگر از جمله اكبر محمدي، احمد با طبي، مهرداد لهراسبي و عباس دلدار صادر كرده بود لغو كند. لغو اين احكام اعدام كه به فرمان رهبري نظام مزين شده بود، اعداميان پرونده كوي دانشگاه تهران را از مرگ رهانيد و آنها را به 10 تا 15 سال زندان تعزيري محكوم كرد.با گذشت زمان و در پي صدور احكام ناعادلانه زندان براي دستگير شدگان اعتراضات دانشجويي، مبارزه و اعتراض اينبار در درون زندان از سر گرفته شد. دانشجويان بازداشت شده يك به يك فجايع رخ داده در دوران بازداشت خود در بازداشتگاه وزارت اطلاعات را در تماس هاي تلفني و يا در ملاقات هاي ماهانه به گوش خانواده ها و دوستان خود رساندند.شدت گرفتن افشاگري ها و اعتراضات در زندان باعث شد منوچهر محمدي در سال 1382 از زندان اوين به زندان مركزي قائمشهر تبعيد شود. او در اين زندان به مرگ تهديد شد. اما اين روند تنها 47 روز به درازا انجاميد، چرا كه بازرسان حقوق بشر اتحاديه اروپا كه براي ملاقات با زندانيان سياسي و بازديد از زندان ها به ايران سفر كرده بودند خواستار ملاقات با منوچهر محمدي شده بودند. به اين ترتيب اين دانشجوي معترض بار ديگر به زندان اوين باز گردانده شد، البته كمي ديرتر از زمان بازديد بازرسان حقوق بشر اتحاديه اروپا از زندان اوين!علاوه بر صدور حكم 15 سال زندان ، منوچهر محمدي در طي دوران حبس خود چندين بار ديگر به دادگاه عمومي و انقلاب احضار شد. اين احضارها به دليل مصاحبه هايش با رسانه هاي فارسي زبان در مرخصي و يا سر وقت بازنگشتن به زندان بود.در اين رابطه او در سال 1382 تنها به جرم دو روز غيبت از مرخصي، از سوي دادگاه عمومي شميرانات به تحمل شلاق محكوم گرديد. مدتي بعد از آن منوچهر محمدي در بازگشت در مرخصي به بازداشتگاه 325 يا همان بند 500 سپاه در اوين منتقل شد تا درباره مصاحبه هايي كه در مرخصي انجام داده بود بازخواست شود. به اين ترتيب او به شعبه 26 دادگاه انقلاب احضار شد و به تعزير با شلاق و يك سال زندان ديگر محكوم گرديد.او در سال 1383 توانست از درون زندان اوين در رشته حقوق به دانشگاه غير حضوري پيام نور راه يابد. او همينك در ترم چهارم رشته حقوق مشغول به تحصيل از راه دور است اما مسئولان زندان ماه گذشته از صدور اجازه براي حضور وي در امتحانات پايان ترم خودداري كردند.پس از گذشت 6 سال زندان و در پي آزادي موقت و مشروطِ اكبر محمدي (كه با در نظر گرفتن عدم توقف حكم صورت گرفته بود)، منوچهر محمدي نيز در سال گذشته به همين ترتيب از زندان اوين خارج شد . اين مرخصي استعلاجي 4 ماه و 20 روز به درازا انجاميد . او در تاريخ 20 دي ماه سال گذشته توسط ماموران امنيتي در منزل مسكوني شان در آمل بازداشت و براي بار ديگر به زندان اوين بازگردانده شد.منوچهر محمدي همينك در بند 8 زندان اوين بدور از برادر و دوستان ديگرش محبوس است.2. اكبر محمدي. او در جريان اعتراضات دانشجويي تيرماه سال 1378 دانشجوي ترم آخر رشته مددكاري اجتماعي در دانشكده علوم بهزيستي و توانبخشي در تهران بود.اكبر محمدي نيز مانند برادرش منوچهر، در جريان اعتراضات دانشجويي 18 تيرماه توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد و به بازداشتگاه توحيد منتقل گرديد تا مانند ديگر بازداشت شدگان ِ آن روزها زير دست بازجويان وزارت اطلاعات به گناهان مرتكب نشده اش معترف شود.اكبر محمدي 4 ماه در بازداشتگاه توحيد محبوس ماند. او در سال هاي گذشته از هر فرصتي استفاده كرد و در گفته ها و نوشته هايش از وجود شكنجه در بازداشتگاه توحيد در تيرماه سال 1378 پرده برداشت. او در اين رابطه در كتاب خود كه اخيراً در امريكا انتشار يافته است و به خاطرات دوران زندان اين دانشجوي معترض و آزاديخواه اختصاص دارد، به برپا بودن بساط شلاق زني در زيرزمين بازداشتگاه توحيد اشاره كرده است. اكبر خود مي گويد در سال 1378 در بازداشتگاه توحيد او را روي تختي به رنگ خون مي خواباندند و دست و پايش را به تخت مي بستند و به كف پاهايش كابل مي زدند تا حدي كه خون از شيار زخم ها بيرون مي جهيد. آندسته از زندانيان سياسي كه مانند نويسنده ي اين نوشتار در زندان اوين با اكبر محمدي هم سلول بوده اند به روشني پي برده اند كه شكنجه هاي روحي و رواني اعمال شده بر روي اين جوان ِ زجر كشيده و مظلوم باعث شده بود وي با اختلالات شديدي در خواب شبانه مواجه شود، به طوري كه نيمه شب ها كه او از خواب آشفته اش بيدار مي شد ما مي دانستيم كه او باز كابوس ديده است. صداها، هر جور صدايي كه بود، از صداي تلوزيون گرفته تا جر و بحث هم سلولي ها، تا صداي بلند گوها، همه و همه باعث آزردگي اكبر محمدي مي شد. او خود گفته است به دليل شكنجه صوتي در بازداشتگاه توحيد كه مربوط مي شد به صداي گيج كننده و ممتد موتور هواكش بزرگي كه درست پشت سلول او 24 ساعت شبانه روز زوزه مي كشيد، به علاوه ي صداي آزار دهنده ي بلندگويي كه از ساعت 5 صبح تا 9 شب بي وقفه مرثيه هاي مذهبي و قرآن پخش مي كرد و زنداني ها را به جنون وا مي داشت، به اين عارضه غير طبيعي دچار شده است.اكبر محمدي به دليل رفتار ناعادلانه و ضد انساني مسئولان زندان و دستگاه قضايي بارها در زندان اقدام به اعتصاب غذا كرده است.در آبان 1378 او كه مانند برادر و چند زنداني دانشجويي ديگر با حكم اعدام مواجه شده بود در بازداشتگاه 209 در اوين دست به اعتصاب غذا زد و توانست 23 روز در برابر فشار گرسنگي مقاومت كند ، به طوري كه در بيست و يكمين روز اعتصاب غذا وزن او از 75 كيلو به 35 كيلو كاهش يافته بود.محاكمه عادلانه با حضور وكيل مدافع در دادگاه علني، اجازه ملاقات با خانواده ، انتقال به بند عمومي و اجازه استفاده از تلفن خواسته هاي آن روز اكبر محمدي بود. اين اعتصاب غذا در نهايت با پادرمياني "كمالي" رئيس وقت بازداشتگاه 209 و فردي به نام "حاج منصور" كه اكبر محمدي او را بازپرس پرونده اش معرفي كرده است پايان گرفت و اكبر محمدي به بند عمومي منتقل شد و توانست با خانواده اش ملاقات كند ، اما از دادگاه علني خبري نشد.اكبر محمدي كه تاكنون 5 بار به اعتصاب غذا در زندان اقدام ورزيده است ديگر بار در سال 1382 همزمان با بازداشت خواهرش نسرين و پدرش كه براي پيگيري وضعيت دو فرزند زنداني خانواده به تهران آمده بودند، و در اعتراض به اين بازداشت خودسرانه، دست به اعتصاب غذا زد و خود نيز به سلول انفرادي – كه جريمه اي بود براي زنداني اعتصاب غذا كرده – روانه شد.اكبر محمدي كه در دوران زندان بر اثر فشارهاي روحي و رواني و جسمي به بيماري هاي متعدد و مختلفي دچار شده بود، در سال 1383 ابتدا در بيمارستان طالقاني و سپس در بيمارستان كسري در تهران به تيغ جراحي سپرده شد و در شرايطي كه مي بايست پس از عمل جراحي دوران نقاهت را در خارج از زندان و روي تخت بيمارستان سپري مي كرد، بي درنگ به زندان اوين بازگردانده شد. اما در پي صدور مجوزاز سوي سازمان پزشكي قانوني كه بروز بيماريهاي مختلف در بدن اكبر محمدي را تاييد كرده بود، او در انتهاي سال 1384 بصورت موقت از زندان اوين خارج شد و به زادگاه خود آمل بازگشت تا به ادامه درمان بيماري هايش بپردازد. اما اين آزادي در صبح روز 19 خرداد ماه سال جاري به پايان رسيد. در اين روز ماموران امنيتي اكبر محمدي را مانند برادرش منوچهر در خانه شان دستگير كردند و او را براي بار ديگر به زندان اوين بازگردانند.اكبر محمدي هم اينك به دور از برادر خود ، اما در كنار ساير دوستانش در بند 350 زندان اوين محبوس است.3. مهرداد لهراسبي. او پيش از بازداشت در اعتراضات خونين تيرماه 1378 ، در خيابان انقلاب كتاب مي فروخت. اعتراض به فقر و عدم وجود عدالت و آزادي در ايران باعث شد مهردا لهراسبي نيز مانند هزاران جوان معترض و آزاديخواه ديگر به صف دانشجويان به پا خواسته بپيوندد و فرياد اعتراض خود را رساتر از هر زمان ديگر سردهد. اما اين شهامت او در سردادن فرياد اعتراض به فقر براي او به قيمت اعدام رقم خورد.مهرداد لهراسبي كه پيش از بازداشت عضو هيچ حزب و دسته و گروه و سازمان سياسي نبود به همراه صد ها جوان ديگر در اعتراضات دانشجويي تيرماه سال 1378 بازداشت شد و وزارت اطلاعات براي او نيز پرونده سازي كرد و به اين ترتيب او در دادگاه انقلاب به اعدام محكوم گرديد كه البته او نيز مانند ديگر قرار گرفتگان در ليست اعدام ، با فرمان عفو رهبري جان سالم بدر برد و به 15 سال زندان تعزيري محكوم شد.با وجود اينكه مهرداد از حكم اعدام جان سالم بدر برد اما او در طي دوران زندان با بيماريهاي متعددي مواجه شد كه عرصه زندگي در زندان را بر او تنگ تر كرد به طوري كه پرشكي قانوني او را ناتوان از تحمل شرايط زندان و درخور آزادي از زندان براي درمان بيماري هايش دانست، اما وي تا سال 1383 امكان بيرون جستن از زندان را نيافت. در سال 1383 مهرداد لهراسبي بصورت موقت از زندان آزاد شد و به خانه بازگشت، اما اين آزادي تنها 2 ماه به درازا انجاميد. او را تلفني به زندان اوين احضار كردند. مهرداد كه به گمانش مي رفت مرخصي اش را تمديد كند دريافت كه رييس وقت زندان اوين قصد دارد او را دوباره به زندان بازگرداند. به همين خاطر ـ و به گفته خودش- اعتراض لفظي شديد الحن اش باعث شد او را به تبعيدگاه رجايي شهر در كرج منتقل كنند. او بيش از 2 سال است كه در كنار زندانيان جرايم مواد مخدر و قتل و غارت و جنايت و شرارت روزها را به شب مي رسانَد و نيمه شب ها در هراس از هيكل هاي دشنه به كمر بسته اي كه در كاريدورها زدو خورد خونين به پا مي كنند، آشفته وار از خواب بر مي خيزد و به كنجي مي خزد تا در امان بماند.چنين وضعي براي (4.) بهروز جاويد تهراني نيز متصور است، اما او – نيزكه در جريان اعتراضات و خيزش هاي تيرماه سال 78 بازداشت شد و به 8 سال زندان محكوم گرديد– 4 سال از مدت حبس اش را در زندان رجايي شهر گذرانده است، با فضاي آن زندان بيگانه نيست. بهروز جاويد تهراني در سال 1382 و تنها پس از فوت مادرش ، با استفاده از قانون عفو مشروط از زندان رجايي شهر كرج آزاد شد و به خانه اي بازگشت كه وجود مادر از درونش رخت بربسته بود.بهروز پس از آزادي از زندان فعاليت هاي سياسي اش را از سرگرفت. او در اكثر تحصن ها و اعتراضات مدني و مسالمت آميزي كه در دفاع از زندانيان سياسي برگزار مي شد شركت مي كرد. در يكي از همين تحصن ها كه در خرداد ماه سال 1383 در مقابل دفتر سازمان ملل متحد در تهران برگزار شد، بهروز جاويد تهراني به همراه برگزار كنندگان آن تحصن – كه نويسنده اين نوشتار نيز در ميانشان حضور داشت – بازداشت شد و روانه بازداشتگاه 209 گرديد. او سال بعد (1384) در منزل مسكوني اش در منطقه ظفر در تهران به دست ماموران وزارت اطلاعات گرفتار آمد و براي بار چهارم روانه بازداشتگاه 209 در اوين شد.بهروز جاويد تهراني خود گفته است در مدت حبس در بازداشتگاه 209 توسط بازجوهايش مضروب شده است. نويسنده اين نوشتار كه سال 1384 ، صدويازده روز در بازداشتگاه 209 محبوس بود به روشني صداي فريادهاي اعتراض بهروز را كمي آنطرف تر از سلول خود مي شنيد.او به 4 سال زندان محكوم شده است. بهروز خود مي گويد به ارتباط با سازمان مجاهدين متهمش كرده اند ، اما او اين اتهام را سست و بي پايه مي داند. او هم اينك در زنداني كه سال ها قبل نيز در آن محبوس بوده گرفتار آمده است ؛ رجايي شهر كرج.5. عباس دلدار. كمتر از او شنيده ايم. شايد به اين خاطر كه او خود نخواسته است كه خبري چيزي از خودش در رسانه ها مطرح شود. بي سرو صدا دارد روزهاي حبس اش را سپري مي كند. او نيز مانند مهردا لهراسبي پيش از بازداست عضو هيچ حزب و گروه و دسته و سازمان سياسي نبوده است.عباس دلدار مدتي ست كه در زندان مشمول قانون ّ راي باز ّ شده است. اين قانون به زندانيان اجازه مي دهد يك هفته در ميان از زندان خارج شوند.در پايان اين نوشتار بايد يادآور شوم كه احمد باطبي را نيز بايد همچنان زنداني پرونده كوي بدانيم. چرا كه او با وجود اينكه در انتهاي سال 1383 بصورت مشروط از زندان بيرون آمد و اين آزادي موقت تاكنون ادامه داشته است اما بيم آن مي رود هر لحظه كه حكومت اراده كند او را به زندان بازگرداند.احمد باطبي نيز در اعتراضات دانشجويي تيرماه سال 1378 بازداشت شد و در ابتدا با حكم اعدام مواجه گرديد اما حكم اعدام او نيز مانند ساير دوستانش به 15 سال زندان كاهش يافت.باطبي كه پيش از بازداشت دانشجوي سينما بود در فرصت پيش آمده در زندان، مانند منوچهر محمدي، در رشته جامعه شناسي در دانشگاه غيرحضوري پيام نور شركت كرد و به تحصيل اش ادامه داد. او در سال 1380 در نوشته اي از درون زندان كه بخش كوچكي از خاطرات دوران زنداني بودنش در بازداشتگاه توحيد را در بر داشت ، به نمونه هايي از شكنجه هاي اعمال شده در آن بازداشتگاه اشاره كرد. باطبي نوشته بود يكي از بازپرس ها سر او را در توالت انباشته از گنداب فرو برد و به همين خاطر او تا مدت ها دچار بيماري عفوني شده بود.

دانشگاه سنگر آزادی


ملايان از فضای آزاد در دانشگاه‌ها می‌هراسند. درس و بحث آزاد اساتيد و دانشجويان در دانشگاه‌ها به نگرانی آنها دامن می‌زند. تنها ۲ سال پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ امواج خشم روحانيون از فضای باز سياسی دانشگاه‌های ايران را درنورديد و در ارديبهشت سال ٥۹ انقلاب فرهنگی بردانشگاه‌ها سايه افكند و در فضای خفقان‌آور ناشی از به قدرت رسيدن بنيادگرايان مذهبي، هرگونه درس و بحث آزاد تعطيل گرديد و پالايش‌ها و گزينش‌ها آغاز شد، اساتيد نامعتقد به ايدئولوژی ولايت فقيه از دانشگاه‌ها اخراج شدند و دانشجويان آزادانديش محكوم به سكوت. دهة ۶۰ نيز در زير غبار جنگ‌افرزوی و آتش مدفون شد و در ادامه اما، امواج اسلاميزه شدن جنبش دانشجويی را در خود فرو برد. دانشگاهها از شبه نظاميان بسيج انباشته گرديد. با در نظر گرفتن سهم قابل توجه‌ای برای افراد وفادار به ايدئولوژی ولايت فقيه، بسيجی‌های گزينش شده به دانشگاه‌ها پای می‌نهادند و به گروه فشار بر اساتيد و دانشجويان دگرانديش و آزاديخواه مبدل می‌شدند. انجمن‌های دانشجويی كه با مارك اسلامی اجازه فعاليت‌های صنفی را دارا بودند نيز به تسخير عناصر وفادار به ولايت فقيه درآمدند.
با پايان گرفتن آتش جنگ، برای جنبش دانشجويی فرصتی پديدار شد تا نگاهی به گذشته بياندازد و طرح شعارهای آزاديخواهانه و عدالت‌جويانه در فضای انقلاب را به خاطرآورد و به اين ارزيابی برسد كه مطالبات و خواسته‌های مردم و گروه‌های سياسی كه منجر به انقلاب شده بود تا چه اندازه محقق شده است؟
حشمت الله طبرزدی و يارانش كه بنيانگذار يك سازمان دانشجويی به نام اتحاديه اسلامی دانشجويان و دانش آموختگان بودند، محصول اين بازنگری به گذشته و رجوع به شعارهای مطرح شده در فضای پرالتهاب انقلاب بودند. از دل اين جريان، نشريه پيام دانشجو بيرون آمد. اتحاديه اسلامی دانشجويان و دانش آموختگان كه بعدها در اتحاد با چند گروه دانشجويی ملی‌گرا و سكولار مانند اتحاديه ملی دانشجويان و فارغ‌التحصيلان ايران كه منوچهر محمدی رهبری‌اش را برعهده داشت ـ در قالب جبهه متحد دانشجويی به سير تحول بنيادين در انديشه‌ها و باورهای خود شدت و حدت بيشتری داد و سرانجام به صف اپوزيسيون پيوست، در نشريه «پيام دانشجو» و سپس «هويت خويش»، نقد صريح و بی باكانه قدرت را آغاز كرد و به افشاگری در مورد مافيای قدرت و ثروت در بين روحانيون با نفوذ در ايران پرداخت. اما آن نشريه‌ها به دليل در پيش گرفتن اين مشی راديكال در افشاگری به محاق توقيف درآمد و لغو امتياز گرديد.
اما دهة ۷۰ كه طی آن جنبش اصلاح‌گر دوم خرداد با بهره‌گيری از مطالبات انباشته شدة مردم از دل آتش جنگ سربرداشته بود، مصادف شد با ورود سپاه بزرگی از جوانان مدرن و تشنة آزادی به درون دانشگاه‌ها. آنها برخلاف نسل پيش از خود، بجای بالا رفتن از ديوارهای سفارت آمريكا، از در و ديوار خوابگاه كوی دانشگاه بالا می‌رفتند تا به دست حزب اللهی‌های شبه نظامی ـ امنيتی گرفتار نيايند تا از پنجره‌های شكستة اتاق‌های آتش گرفتة ساختمان خوابگاه كوی به كف حياط پرتاب نشوند.
رژيم ملايان اگرچه توانسته بود با اخراج اساتيد و دانشجويان آزادانديش از دانشگاه‌ها و ايجاد نمايندگی‌های ولی فقيه و بسيج در دانشگاه‌ها برای حاكم كردن جو رعب و وحشت و ترس در بين دانشجويان، برای اندك زمانی آنها را مهار كند و فضای دانشگاه‌ها را در سيطره عناصر وفادار به خود درآورد اما شايد هرگز نمی‌پنداشت كه با ورود نسل نوين جوانان به دانشگاه‌ها، مطالبات و خواست‌ها و آمال و آرزوهای انباشته شده در طول سالهای سركوب و خفقان به يكباره سر باز كرده و به شكل اعتراضات خيابانی جلوه گر شود.
در ۱۸ تير ماه سال ٧۸ فرصتی پديدار شد تا اين ديگ عصيانگری جوانان بجوشد و به خيابان‌ها سرازير شود. رژيم تا دندان مسلح و به خشم آمده، به اعتراضات و تحصن‌های آرام دانشجويان با گلوله و خون پاسخ داد، عده‌ای را كشت، سر و دست گروهی ديگر را شكست و جمع زيادی از جوانان و دانشجويان را اسير و روانه شكنجه‌گاه‌های خود كرد
.رهبران اعتراضات و خيزش‌های دانشجويی به زندان افتاده و با احكام ناعادلانة اعدام روبرو شدند. برخی از آنها (مانند منوچهر محمدي) پس از هفت سال كه از آن رويداد می‌گذرد، همچنان در زندان‌ها بسر می‌برند و درانتظار آمدن به مرخصی‌های استعلاجی برای درمان دردها و بيماری‌های ناشی از روزهای شكنجه در زيرزمين بازداشتگاه‌های امنيتی هستند. برخی ديگر از آنها (مانند احمد باطبي) توانسته‌اند برای مرخصی از زندان خارج شوند، اما آنها مبدل به زندانی‌های خانگی شده‌اند چرا كه هرگاه كه رژيم اراده كند می‌تواند آنها را به پشت ميله‌های قطور زندان باز گرداند.
مفهوم آزادی برای آنها همچنان گنگ و نامفهوم بوده است. اما آنها چه از درون زندان‌ها و چه از پشت پنجرة زندان خانگی‌شان، هم اينك نظاره‌گر خيزش‌های نسل جديدی از دانشجويان در دانشگاه‌ها هستند. از نظر آنها اين خيزش‌ها تداعی كنندة خيزش‌های تير ماه سال ۷۸ می‌باشد و نشان می‌دهد كه با وجود امواج سهمگين سركوب و زندان كه در سال‌های گذشته فعالين جنبش دانشجويی را در خود درنورديده است، مطالبات و آمال و آرزوهای جوانان، زنده و پويا در جنبش دانشجويی موج می‌زند و اعتراضات دانشجويان را به پيش می‌برد. اگر در ۱۸ تير ماه سال ۷۸ دانشجويان به حكم بسته شدن روزنامه اصلاح‌گرای «سلام» معترض شده و به اين بهانه اعتراضات فراگير خيابانی را دامن زدند و در برهه ديگر به حكم ننگينی كه از سوی محاكم قضايی برای دكتر هاشم آقاجري، يك روحانی اصلاح‌گرای طرفدار پروتستانتيزم اسلامی اعتراض كرده و محيط‌های دانشگاهی را به قبضه خود درآورده و رژيم را وادار به عقب‌نشينی از مواضع خود كردند، تا حدی كه حكم اعدام لغو گرديد، اينبار جنبش دانشجويی به اخراج گسترده اساتيد محبوب و مجرب و آزادانديش و دانشجويان فعال و آزاديخواه از دانشگاه‌ها و همچنين دخالت نهادهای شبه نظامی ـ امنيتی و بسيج و نمايندگی‌های ولی‌فقيه در روند انتخابات داخلی انجمن‌های دانشجويی و احضار گسترده دانشجويان فعال به كميته‌های انضباطی و توقيف نشريات دانشجويی اعتراض كرده و دست به تحصن زده‌اند. آنها اينبار بی‌باكانه خواستار برچيده شدن سيطره نهادهای امنيتی و شبه‌نظامی و گروه فشار بسيج و ايجاد فضای باز سياسی برای تبادل افكار و انديشه‌های آزاد در دانشگاه‌ها هستند. آنها می‌گويند دانشگاه نه پادگان است كه شبه نظاميان بر محيط‌اش حاكم شوند و نه قبرستان كه رژيم اجساد شهدا را در آن به خاك بسپارد!
اين اعتراضات كه با خيزش مردم آذری زبان در تبريز و شهرهای كوچك و بزرگ آذربايجان مصادف بوده است با واكنش سركوبگرانه‌ای از طرف نيروهای نظامی ـ امنيتی روبرو شده است. بسياری از رهبران اعتراضات دانشجويی در دانشگاه اميركبير و دانشگاه تهران در مقابل در دانشگاه‌ها توسط نيروهای لباس شخصی وابسته به سازمان‌های امنيتی بازداشت شده‌اند. در تظاهرات اعتراضی دانشجويان در محوطه بيرونی كوی دانشگاه تهران نيز كه با خشونت ورزی پليس و شبه نظاميان همراه بود در حدود ۲۰ دانشجو بازداشت شدند. هرچند زير فشار شديد نهادهای شبه نظامی و امنيتي، فعاليت‌های صنفی و سياسی دفتر تحكيم وحدت ـ به عنوان بزرگترين تشكيلات دانشجويی دارای مجوز فعاليت در دانشگاه‌ها ـ و انجمن‌های دانشجويی محدود شده و با مشكلات و ناملايمات بسياری همراه بوده است، اما اكنون برخی از انجمن‌های دانشجويی در دانشگاه‌ها توانسته‌اند سازماندهی اعتراضات صنفی و سياسی را بدست گرفته و به طرح برنامه‌های اعتراضات و اعتصابات فراگير در بين دانشجويان بپردازند. اما به نظر می‌رسد مطالبات دانشجويان و آمال و آرزوهای صنفی و سياسی‌شان اكنون بسيار راديكال‌تر از گذشته شده است.
هرچند برخی از دانشجويان سكولار بر اين عقيده هستند كه دفتر «تحكيم وحدت» (ارگان اتحاد انجمن‌های اسلامی دانشجويان طرفدار اصلاحات) كه از وجود اساسنامة غيردمكراتيك برجای مانده از عصر انقلاب فرهنگی رنج می‌برد توان نمايندگی مطالبات مدرن و راديكال شدة نسل جديد دانشجويان را ندارد و می‌بايست با بازنگری اساسی در اساسنامة خود، اصول سنتی مندرج در آن را با مطالبات و خواسته‌های اكنون دانشجويان همخوان و همسان سازد. اما با وجود اين نقد اساسي، دفتر تحكيم وحدت كه در جريان انتخابات دوم خرداد ۷۶ از حاميان جدی جريان اصلاحات بود، با ناكام ماندن اصلاحات و بيرون رانده شدن اصلاح‌گرايان از قدرت و با بيش از پيش به اثبات رسيدن مسئله اصلاح ناپذير بودن ساختار سياسی استبدادی جمهوری اسلامي، در پی نقد درون خود، به استقلال از حاكميت روی آورد و در اين خصوص با دوری از قدرت و رويگردانی از سياست سهم خواهی از حكومت، سياست ديدبانی جامعه مدنی و حقوق بشر در ايران را پی‌گرفت. در اينباره حتی برخی از رهبران پيشين اين تشكيلات دانشجويی در مصاحبه‌های خود مبارزات پارلمانتاريستی را برای ايجاد تغييرات ساختاری و رسيدن به دمكراسی در ايران بی‌نتيجه و ناكام مانده دانسته و از لزوم برگزاری رفراندوم ساختار شكن سخن به ميان آورده ونافرمانی‌های مدنی را برای شكستن سپر استبداد در ايران برای مردم تجويز كرده‌اند.
علی افشاری و اكبر عطری دو عضو پيشين اما شاخص اين جريان دانشجويی حتی گام را فراتر نهاده و با حضور در كنگره آمريكا خواستار فشار جامعه بين‌المللی به رژيم ملايان و حمايت جدی و فراگير غرب از مبارزات مدنی مردم ايران برای شكل‌گيری دمكراسی در ايران شده‌اند.
علاوه بر موانع و مشكلات ساختاری و اساسنامه‌ای انجمن‌ها و در راس آن دفتر تحكيم وحدت برای فعاليت‌های صنفی و سياسی فراگير در دانشگاه‌ها، در سالهای گذشته رژيم با ايجاد موازی‌سازی سعی می‌نمايد اين جنبش را از مسير راستين خود منحرف سازد. اما تحولات اخير در درون جنبش دانشجويی نشان از آن دارد كه سياست‌های تخريب‌گرايانه حكومت در قبال جنبش دانشجويی و حاكم كردن فضای اختناق در دانشگاه‌ها و اخراج اساتيد آزادانديش و دانش جويان فعال و مبارز از دانشگاه‌ها نتوانسته خللی در اراده راسخ جنبش دانشجويی در پيشبرد مبارزات ضد استبدادی و آزاديخواهانه خود ايجاد كند.
اين جنبشِ پويا و آگاه كه به دست جوانان تشنه آزادی و طالب دمكراسی و حقوق بشر اداره می‌شود، اكنون در شرايطی كه احزاب اصلاح‌گرای بيرون رانده شده از قدرت سكوت پيشه‌كرده و خانه‌نشين شده‌اند و در تكاپوی بازگشت به قدرت و حكومت بسر می‌بردند، فرياد حق‌طلبانه‌اش را رساتر از هر زمان سر داده و پرچم مبارزه با استبداد در ايران را برافراشته نگاه داشته است.
در ايران دانشگاه سنگر آزادی ست و دانشجويان سربازان اين سنگر!

۱۳۸۴ آبان ۲۷, جمعه

از مهرورزی به دانشجویان دم نزنید. باورتان نداریم!

«شرايط كنوني جامعه‌ي ما معرفتي و مهرورزي است و بر اين اساس دانشجويان ما هميشه و همه جا بايد مورد رافت اسلامي باشند»این را هاشمی شاهرودی رییس قوه قضاییه جمهوری اسلامی در دیدار با وزیر علوم گفته و از اين وزير خواسته هرچه سريع‌تر صورت اسامي دانشجويان زنداني را به قوه‌ي قضاييه جهت آزادي يا مرخصي آنها ارايه كند.این مهرورزی ها در روزهای آغازین مهرماه، همزمان با آغاز سال تحصیلی جدید بیان شد. سه ماه گذشته اما با وجود اعلام تاریخ های مختلف برای آزادی زندانیان دانشجو، تاکنون نه تنها دانشجویی از زندان آزاد نشده بلکه روز به روز بر هجمه های محافل امنيتي – قضایی جمهوری اسلامي بر دانشجویان پيشرو در دانشگاهها افزوده می شود.دانشجویان می گویند اگر قرار است با دانشجویان با مهرورزی و رافت برخورد شود و آزادی زندانی های دانشجویی فراهم گردد پس چرا در این روزها و هفته ها بیش از هر زمان دیگر نشریات دانشجویی توقیف گردیدند، فعالیت چندین انجمن دانشجویی مستقل در دانشگاهها به حالت تعلیق درآمدند، اجتماعات مسالمت جویانه ی دانشجویان در محیط های دانشجویی لغو گردیدند، از سخنرانی فعالین دانشجویی در مراسم های سیاسی - دانشجویی ممانعت گردید، دانشجویان فعال و پيشرو به کمیته های انضباطی احضار شدند، برخی از آنها با محرومیت های سنگین اجتماعی روبرو شدند، برخی دیگر به زندان افکنده شدند و گروهی دیگر با احکام سنگین قضایی مواجه شده و در آستانه ی زندان قرار گرفته اند.تیتر اخبار و مطالب مربوط به جنبش دانشجویی حکایت از رافت ِ مورد نظر رییس قوه قضاییه که ندارد هیچ، بلکه نشان دهنده ی دور تازه ای از فشار محافل امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی بر جنبش دانشجویی ِ پیشرو و روشنگر ایران است. در این باره تحکیم وحدت مي نويسد: «تهديد از سوي دستگاههاي امنيتي و اطلاعاتي، محاکمه و صدور احکام سنگين قضائي از سوي دستگاه قضائي ايران به منظور بالابردن هزينه فعاليت در جنبش دانشجوئي نقاد مستقل اوج گرفته است. از سوئي اعلام ميشود که دانشجويان زنداني آزاد خواهند شد و از سوئي ديگر آناني را که ساليان دانشجوئي خويش را صرف نقادي بي پروايانه قدرت نامشروع قدرتمندان کرده اند به پاي ميز بيدادگاه ميکشانند و آنان را به جرم نمايندگي جنبش دانشجوئي بيدار ايران محاکمه و محکوم به حبس و محروميت از حقوق اجتماعي ميکنند، قسم حضرت عباس مستبدان را بايد باور کرد يا دم روباهشان را بايد ديد؟»به راستی اگر قرار است با دانشجویان با رافت برخورد شود چرا مجتبی سمیعی نژاد به جرم نوشتن عقاید سیاسی و باورهای اجتماعی اش در وبلاگ اش محاکمه می شود و برای اینکه بیشتر آزار ببیند، به زندانی در کرج منتقل می شود تا ایام حبس خود را در کنار مجرمین خطرناکی که از جامعه طرد شده اند سپری کند. با چندین زندانی سیاسی جوان دیگر نیز چنین رفتاری صورت گرفته است؛ مهرداد لهراسبی که به جرم شرکت در تظاهرات دانشجویی تیرماه سال 1378 بازداشت شده و بیش از 6 سال در زندان اوین محبوس بوده، به یکباره به زندان گوهردشت کرج منتقل می شود تا مابقی ایام حبس خود را در کنار قاتلین و جنایتکاران حرفه ای سپری کند. او نه تنها آزاد نشده بلکه برای مرخصی استعلاجی اش 200 میلیون تومان وثیقه صادر شده تا او هیچگاه نتواند این مبلغ را بپردازد و برای درمان بیماریهای خود در بیمارستان بستری شود.به راستی حتی اگر در پی سخنان مهرورزانه ی مقامات جمهوری اسلامی – که بیشتر به یک ژست سیاسی می ماند تا مدارای سیاسی - در روزها و ماه های آینده چند زندانی دانشجویی از زندان های جمهوری اسلامی آزاد شوند، آيا صدور احکام سنگینی که از سوی محاکم قضایی به تازه گی برای رهبران و فعالین بخش های مختلف جنبش دانشجویی صادر شده است نشان دهنده ی موج تازه ای از فشار بر جنبش دانشجویی آزادیخواه و عدالت طلب و جوانان مدافع حقوق بشر در ایران نیست؛ علي افشاري 6 سال، عبدالله مومني 5 سال، اکبر عطري 5 سال، احمد فرجي 3 سال، امير بلالي 1 سال، فريد مدرسي 8 ماه، شیوا نظرآهاری 1 سال، سعید کلانکی 3 سال، بهروز جاوید تهرانی 4 سال و ... مگر نه اینکه این جوانان در آستانه ی درب زندان قرار گرفته اند و امروز فردا، همچون دوستان پیشین شان به محبس افکنده خواهند شد؟ با این شرح، پس دیگر آزادی زندانی های دانشجویی و مهرورزی و رافت با جوانان و دانشجویان چه معنی می تواند داشته باشد جز یک ژست سیاسی از سوی حکومت بنیادگرای یک پارچه شده؟از مهرورزی دم نزنید. باورتان نداریم!

موج جديد سرکوب فعالين دانشجويي

در حالي که تنها دو ماه به برگزاري انتخابات غير دمکراتيک رياست جمهوري باقي مانده است فشار و سرکوب بر عليه فعالين جوان و تاثيرگذار جنبش دانشجويي مستقل و دمکرات در ايران روزافزون شده است.روزي نيست که دانشجويان و دانشگاهيان و حتي دنبال کنندگان اخبار مبارزات دمکراتيک در رسانه هاي خبري از شنيدن اخبار مربوط به احضار فعالين جوان و پرتلاش جنبش دانشجويي ِ طرفدار دمکراسي در ايران و يا صدور احکام انضباطي از سوي نهادهاي قضايي و امنيتي در درون و برون از دانشگاهها و مراکز آموزش عالي و انحلال انجمن هاي دانشجويي ِ فعال و دمکرات و در کل سرکوب و تحقير ِ اين پوياترين بدنه ي جامعه ي مدني به ستوه نيايند.به عنوان نمونه و به تازگي به اتهام تبليغ عليه نظام و اقدام عليه امنيت داخلي کشور در قالب صدور بيانيه هاي تحريم انتخابات مجلس هفتم، 10 نفر از اعضاي انجمن دانشگاه سيستان و بلوچستان به دادگاه انقلاب احضار شده اند که براي 4 نفر از آنان 4 سال حبس تعزيري صادر شده و نيز فشار زيادي بر دانشگاه براي اخراج آنها وارد آمده است.همچنين 4 نفر از اعضاي انجمن دانشجويان سهند تبريز نيز پس از ممنوعيت 1 ساله از تحصيل به تحمل 99 ماه حبس تعليقي محکوم شده انددر اين روزها علاوه بر احضار هاي پي در پي فعالين دانشجويي دمکرات از سوي محاکم انقلاب، نهادهاي امنيتي و قضايي وابسته به دفتر رهبري نيز با ايجاد جو امنيتي و تحت فشار قرار دادن دانشجويانِ پويا و عصيانگر و به طور مشخص دخالت در تصميم گيري هاي داخلي دانشگاهها، سعي کرده اند با کنترل فعاليت هاي روشنگرانه ي دانشجويان از ايجاد اعتراضات ملموس بر عليه نمايش انتخابات رياست جمهوري جلوگيري کنند و با برپايي همين جو امنيتي، تمامي فعاليت هاي سياسي در محيط هاي دانشجويي را تحت کنترل خود درآورند.اما با اين حال دانشجويان به عنوان نيروهاي تاثيرگذار اجتماعي به هر طريق ممکن کوشيده اند با روشنگري در خصوص مسئله ي انتخابات غير دمکراتيک و بازگو کردن عواقب شرکت احتمالي گروههاي ناآگاه دانشجويي در آن و حتي با رو کردن دست برخي از دانشجويان خودفروخته و وابسته به جناح هاي مختلف حکومتي که قصد سوء استفاده از نام جنبش دانشجويي براي پشتيباني از ستاد هاي انتخاباتي برخي از کانديدا ها را داشته اند، از تکرار اشتباهات گذشته بخش بزرگي از اين جنبش در حمايت کورکورانه از کانديداها و پشتيباني سياسي از آنها جلوگيري کنند.هشدار يکي از اعضاي شوراي مرکزي تحکيم وحدت به جناح هاي مختلف سياسي نسبت به سوء استفاده ي برخي از ستادهاي انتخاباتي وابسته به آنها از نام جنبش دانشجويي و همچنين بيانيه ي اخير اين دفتر در اعتراض به دروغ پراکني سراسري دستگاههاي تبليغاتي حاکميت در مورد آن دفتر نمونه ي بارز اين حرکت روشنگرانه به حساب مي آيد.تحکيم وحدت با اشاره به همين موج تازه ي سرکوب فعالين دانشجويي و صدور احکام انضباطي و انحلال انجمن هاي دانشجويي فعال، به پروژه سلب مشروعيت از اين تشکل دانشجويي با ساختن تشکل موازي در شيراز از سوي حکومت اشاره کرده و آن را بازيچه ي دست جناح ها و نهاد هاي وابسته به حکومت براي دروغ پردازي مي داند.اما به هر روي دانشجويان پويا و آگاه به خوبي مي دانند که با اوج گيري تحرکات روشنگرانه و اعتراضي شان بر عليه نمايش مضحک انتخابات، حاکميت نامشروع که پشتوانه اي جز قواي قهريه به خود نمي بيند، تلاش مي کند با سرکوب آرامش را در فضاي سياسي کشور براي برپايي تله تاتر انتصابات ايجاد کند.از اين روست که گفته هاي احمد جنتي مبني بر اجرا نشدن احکام اعدام برخي از زندانيان سياسي و امنيتي در جمهوري اسلامي قابل فهم مي شود.پس مي بايست بيم آن را داشت که چنين تهديداتي پس از انتخابات فرمايشي به واقيت مبدل گردد.