‏نمایش پست‌ها با برچسب زندانیان سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندانیان سیاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

تظاهرات در نروژ در اعتراض به بازداشت و شکنجه دانشجویان و مجازات اعدام در ایران


یکی دو ماه است که در نروژ هستم. ماجرای خروج ام از میهن و شش ماه سکونتم در کردستان عراق و پذیرفته شدن درخواست پناهندگی ام در دفتر امور پناهندگان سازمان ملل متحد در اربیل عراق را در آینده نزدیک خواهم نوشت. اما در این مجال، می نویسم از تظاهراتی که ترتیب داده ام در اسلو در تاریخ 12 ژانویه در برابر پارلمان. این تظاهرات قرار است در اعتراض به بازداشت گسترده دانشجویان و شکنجه کردن آن ها در بازداشتگاه های امنیتی و در اعتراض به موج گسترده اعدام ها در ایران برگزار خواهد شد. در سال گذشته 297 نفر در ایران اعدام شدند. از همه احزاب و سازمان ها و گروه های سیاسی و طرفداران دمکراسی دعوت کرده ام که بدون همراه داشتن نمادها و نشانه های حزبی و سازمانی، در این تظاهرات شرکت کنند. سازمان عفو بین الملل در نروژ از این تظاهرات پشتیبانی کرده و همراه با من برگزار کننده ی این تظاهرات خواهد بود. از ایرانیان ساکن نروژ دعوت می کنم در این تظاهرات شرکت کنند.
از سایت عفو بین الملل در نروژ:

10.01.2008Markering:Stans henrettelsene i Iran!Lørdag samles eksiliranere og menneskerettighetsaktivister foran Stortinget i Oslo kl 12.00 i protest mot det stadig økende antall henrettelser og arrestasjoner i Iran. - Det er viktig at det iranske folk ikke kjemper alene, sier den tidligere fengslede studentaktivisten, Kianosh Sanjari.Det iranske regimet strammer grepet ytterligere i 2008. 19 mennesker har blitt henrettet i de første 9 dagene av året. Folket holdes nede, opposisjonen kues med brutale midler. Aktivister trakasseres, arresteres og mange tortureres i fengsel. Flere titals studenter har blitt arrestert i de siste måndene ved ulike universiteter i Iran.Bak markeringen lørdag står 25 år gamle Kianosh Sanjari som nylig har ankommet Norge som kvoteflyktning med hjelp fra blant annet Amnesty. I Iran figurerte han som talsmann for en sekulær gruppe studentaktivister, men måtte flykte etter stadige arrestasjoner og flere lengre fengselsopphold. Nå er han talsmann for en forening for politiske fanger og vil bruke friheten i Norge til å beskytte de som fortsatt kjemper i Iran.- Jeg vil bruke alle mine krefter. Det er viktig at vi fortsetter kampen. Protestene må ikke stilne, det er det, det iranske regime vil. Vi godtar ikke at mennesker blir truet og utsatt for grusomme overgrep. Det iranske folk fortjener bedre enn dette, sier Sanjari som har samlet ulike, ofte motstående grupperinger innen det iranske eksilmiljøet i Norge til en felles markering.Under markeringen vil det blant annet Jila Hassanpour, søsteren til den fengslede journalisten Adnan Hassanpour holde appell, sammen med Kianosh Sanjari, vinner av Amnestys menneskerettighetspris for 2007, Mahmood Amiry-Moghaddam og en representant frra Amnesty. Amnesty oppfordrer fremmøtte til å signere en appell til myndighetene i Iran om å stanse alle henrettelser og respektere menneskerettighetene.Tid: Lørdag 12. januar kl 12-14.00Sted: Eidsvoll Plass, foran Stortinget i OsloArrangør: Kianosh Sanjari og Amnesty International Norge
ارسال شده توسط کیانوش سنجری در 12:19

۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه

اعدام را متوقف کنید

گزارش سازمان عفو بین الملل در نروژ درباره تجمع ایرانیان برای اعتراض به بازداشت دانشجویان و شکنجه ی آن ها و موج بزرگ اعدام ها در ایران.
ترجمه گزارش از نروژی به انگلیسی:
Stop the Hangings in Iran!
On January 12, 2008, human right activists demonstrated against the rising number of hangings in Iran. The Iranian regime has escalated hangings in 2008 and the demonstration was to condemn human right violations in Iran. 19 people have been hanged in the first 9 days of the new year. Dissidents are suppressed violently. Political activists are harassed and most are arrested for ambiguous reasons and are tortured in prisons. Tens of student activists have been arrested in the recent government crack-down.
25 year old Iranian activist, Kianoosh Sanjari, who was recently granted political asylum with the help of Amnesty International, spearheaded the recent protest in Oslo, Norway.
Kianoosh, who served as an active spokesperson and representative of a secular student group in Iran, was forced to escape the country due to repeated arrests, lengthy prison terms, and continued threats.
In his speech before the protesters on Saturday, Kianoosh expressed deep concern about the escalating and grave violations of human rights in Iran. Calling for an end to such violations, Kianoosh appealed for active participation by all concerned entities. "It is so important that the Iranian people are not left alone in this struggle!" he told the crowd.
Ms. Bente Erischsen, Amnesty International representative in the gathering, said that Iran is on top of the list of the worst violators of human rights in the world. Erischen went on to emphasize that Amnesty International has condemned the use of torture as a method to obtain confessions and damage government opponents. She emphasized that we should continue the struggle against the Iranian regime.
At first glance, it might seem that it is useless to try, but this is a mistake. It is imperative that we continue our human right activities in this context. In fact, this is what the Iranian regime is trying to do: To discourage actions on behalf of human rights, they are pretending that any effort to improve human rights conditions would be a waste. However, if this happens, it will serve as a significant advantage for a regime that claims that it has won already.
Approximately 50 Iranians participated in the protest, despite inclement weather conditions. The human right organization of Norway thanked the protestors and organizers for their efforts.
لینک اصلی این گزارش در اینجاست

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

اعتراض به شکنجه دانشجویان، اعتراض به اعدام ها


تظاهراتی که با همکاری و مشارکت سازمان عفو بین الملل ترتیب داده بودم، در روز شنبه 12 ژانویه در مقابل پارلمان نروژ در اسلو برگزار شد. این تظاهرات در اعتراض به بازداشت گسترده دانشجویان و شکنجه آن ها در بازداشتگاه های امنیتی و مجازات اعدام در ایران بود. به غیر از 30 نفر از دوستان اهل کردستان، که به دلیل برافراشته شدن چند پرچم ایران، مراسم را ترک کردند، نزدیک به 70 نفر در تجمع شرکت داشتند.
در ابتدا من درباره بازداشت گسترده دانشجویان طیف چپ و شکنجه برخی از دانشجویان در بازداشتگاه امنیتی 209 و بازداشتگاه سپاه در زندان اوین و آزاد نشدن سه دانشجوی دانشگاه امیرکبیر، احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان و نیز درباره موج بزرگ اعدام زندانی ها در ایران سخن گفتم. نماینده سازمان عفو بین الملل گفته های من را به زبان نروژی ترجمه کرد. سپس خانم بنت اریکسن یکی از مسئولین سازمان عفو بین الملل نروژ سخنرانی کرد. او سخنانش را با این جمله آغاز کرد: سه روز پیش وقتی که ایمیل را باز کردم، اولین نامه این بود؛ سعید در آستانه اعدام! سعید محکوم به اعدام است برای اتهامی که هنگام ارتکابش در زیر سن هجده سالگی بود. خانم اریکسن گفت ایران در سال 2007 میلادی تنها کشوری بود که مجرمین نوجوان زیر هجده سال را اعدام کرد. این نقض کنوانسیون حقوق کودکان سازمان ملل است که مجازات اعدام را برای مجرمین زیر هجده سال ممنوع کرده و ایران این پیمان نامه را امضا کرده است.
خانم اریکسن افزود، هم اکنون بیش از 70 نوجوان محکوم به اعدام در زندان های ایران در انتظار اجرای مجازات اعدام هستند. وی در پایان از شرکت کنندگان در تظاهرات خواست به فعالیت ها و اعتراض شان به نقض حقوق بشر در ایران ادامه دهند. خانم اریسکون بر روی اهمیت این اعتراضات پای فشرد.
پس از خانم بنت اریکسون، آقای محمود امیری مقدم، محقق دانشگاه اسلو و فعال حقوق بشر و برنده جایزه حقوق بشر در نروژ در سال 2007 میلادی سخن گفت. آقای مقدم که روشنگری هایش درباره مجازات اعدام در ایران باعث شد اخیرا وزیر امور خارجه نروژ به جمهوری اسلامی نسبت به موج بزرگ اعدام ها در ایران اعتراض کند، با اشاره به آمار مجازات اعدام در ایران گفت: فقط در طی 10 روز نخست سال تازه ی میلادی، بر پایه گزارش روزنامه های رسمی ایران، 23 نفر اعدام شدند. وی از اجرای مجازات قرون وسطایی مانند بریدن دست و پای 5 نفر در روز یکشنبه گذشته در زاهدان و صدور مجازات پرتاب از بلندی برای 2 نفر در فارس نام برد و از مجامع بین المللی خواست که برای جلوگیری از چنین مجازاتی، حکومت ایران را تحت فشار بیشتری قرار دهند.اقای مقدم همچنین خواستار ارجاع پرونده نقض حقوق بشر دولت ایران به شورای امنیتی سازمان ملل شد. وی از دولت نروژ خواست روابط اقتصادی اش با دولت ایران را مشروط به بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران کند.
در ادامه این مراسم خانم ژیلا حسن پور، خواهر عدنان حسن پور، روزنامه نگاری که محکوم به اعدام شده، سخن گفت. خانم حسن پور گفت در زندان اطلاعات سنندج برادرش را تحت فشار قرار داده اند تا جلو دوربین بنشیند و بر علیه خودش حرف بزند و اعتراف کند. خانم حسن پور از سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر خواست کوشش کنند تا عدنان حسن پور اعدام نشود.


عکس ها اینجاست

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

شکنجه ی یک معلم کامیارانی در زندان وزارت اطلاعات

جان معلمی به نام فرزاد کمانگر که در مرداد سال 1385 به دلایل نامعلومی بازداشت شده، در زندان وزارت اطلاعات در شهر سنندج در خطر است.فرزاد کمانگر نزدیک به 14 ماه پیش به همراه دو دوست اش؛ علی حیدریان و فرهاد وکیلی توسط ماموران وزارت اطلاعات در شهر سنندج بازداشت شد.خانواده ی آقای کمانگر به مدت 4 ماه از محل زندانی بودن وی بی اطلاع بودند، اما پس از آن مشخص گردید که فرزاد در بازداشتگاه امنیتی 209 زندانی بوده و در اختیار وزارت اطلاعات قرار داشت.پیش تر مدافعان حقوق بشر در غرب ایران گزارش داده بودند که فرزاد کمانگر در بازداشتگاه امنیتی 209 در سلول انفرادی زندانی بود و به شدت مورد آزار های روحی و جسمی قرار گرفته بود.فرزاد کمانگر 3 مرتبه از بازداشتگاه 209 به بازداشتگاه های امنیتی در شهر سنندج و کرمانشاه منتقل شده و در آن جا مورد بازجویی همراه با شکنجه قرار گرفته بود.فرزاد کمانگر بر اثر شکنجه شدن در زندان اطلاعات از ناحیه دست و پای چپ دچار سوختگی ناشی از آب جوش شده و از درد کلیه در رنج است و مجرای ادرارش دچار عفونت و خونریزی شده است.در هفتمین ماه بازداشت، به فرزاد کمانگر اجازه داده شد که با مادر و برادرش در زندان ملاقات کند. ماموران وزارت اطلاعات در این جلسه ملاقات حضور داشتند و از فرزاد و خانواده اش که کرد هستند خواسته بودند که فقط به زبان فارسی با یکدیگر سخن بگویند.خلیل بهرامیان، وکیل مدافع سرشناس در تهران، وکالت فرزاد کمانگر را بر عهده گرفته، اما قوه قضاییه ایران تاکنون به وی اجازه ملاقات با موکلش را نداده است.تاکنون دادگاه رسیدگی به اتهامات فرزاد کمانگر برگزار نشده و وی در بازداشت موقت است. مدت بازداشت موقت زندانیان سیاسی در ایران توسط قاضی دادگاه تمدید می شود و ممکن است تا بیش از یک سال نیز به درازا بیانجامد.قوه قضاییه تاکنون رسما اتهامات فرزاد کمانگر و دوستانش را اعلام نکرده اما گزارش شده است که وی به اقدام علیه امنیتی کشور و محاربه متهم شده است.بر پایه ی یکی از گزارش های منتشر شده درباره وضعیت فرزاد کمانگر، گفته شده که وی به اتهام همکاری با حزب حیات آزاد کردستان (پژاک) بازداشت شده است. این گزارش تاکنون از منابع رسمی در ایران تایید نشده است.فرزاد کمانگر ساکن کامیاران در ایران است. وی معلم است و به مدت 5 سال در مدارس روستاهای اطراف کامیاران و در شهر کامیاران مشغول به تدریس بوده است.خانواده ی فرزاد کمانگر نسبت به سلامت وی ابراز نگرانی کرده و گفته اند که سلامت فرزاد در خطر است. این خانواده از سازمانهای مدافع حقوق بشر خواسته اند که برای نجات جان فرزاد تلاش کنند و از مقامات قضایی ایران بخواهند تا اجازه بدهد فرزاد تحت مداوای پزشکی قرار بگیرد.

درباره خبر بازداشت (سپیده پورآقایی) همکار هاله اسفندیاری!


پیک ایران، ایران پرس نیوز و چند تارنمای خبری دیگر، به نقل از تارنمای جهان، خبری منتشر کرده اند با عنوان دستگیری همکار هاله اسفندیاری در کرج. این خبر را تارنمای جهان به نقل از تارنمای بولتن نیوز که به نظر می رسد به محافل امنیتی نزدیک باشد، منتشر کرده است.همکار هاله اسفندیاری که بولتن نیوز خبر بازداشت اش را پس از گذشت بیش از 2 هفته تایید کرده، سپیده پورآقایی است؛ دختری که همراه با پنج فعال گم نام حقوق بشر در روز 18 شهریور ماه در کرج بازداشت شد و اکنون دربازداشتگاه امنیتی 209 در سلول انفرادی زندانی است.از آن جا که سپیده را از نزدیک به خوبی می شناختم اش، خواندن خبر همکاری وی با خانم هاله اسفندیاری برایم گران آمد. در جستجو برای یافتن منبع اصلی این خبر، از تارنمای پیک ایران به تارنمای جهان نیوز و سپس به تارنمای امنیتی بولتن نیوز پیوند شدم.بولتن نیوز نوشته است سپیده از فعالان سیاسی و فعال حقوق زنان در کرج، بازداشت شده و این دستگیری به سبب قرار داشتن در حیطه کاری ی دادسرای تهران، به معاونت امنیتی این دادسرا (یعنی نزد حسن زارع دهنوی، حداد) ارجاع شده است.بولتن نیوز نوشته که سپیده "به اتهام همكاري با هاله اسفندياري، آمريكايي ايراني تبار كه تا چندي پيش در كشور بازداشت بود، دستگير شده است." و سپس به نقل از فردی به نام علی فرهادی، که در این خبر دادستان عمومی و انقلاب کرج معرفی شده، نوشته است که پرونده ی سپیده به معاونت امنیتی در تهران منتقل شده و آقای علی فرهادی " اشاره ای به مکان دستگیری و جزییات اتهامات سپیده پورآقایی نکرد."با خواندن خبر منتشر شده در بولتن نیوز و توجه به جزییات آن؛ از جمله عدم خبر رسانی علی فرهادی در مورد مکان بازداشت سپیده، و در برابرش خبر دار بودن بولتن نیوز از بازداشت سپیده در کرج به نقل از منابع موثق اش! به نظر می رسد انتخاب عنوان "همکار هاله ی اسفندیاری" برای سپیده پورآقایی، ساخته و پرداخته ی ذهن امنیتی و "توهم توطئه زده" ی نویسنده ی این خبر است و نه گفته ی علی فرهادی، دادستان عمومی و انقلاب کرج!بولتن نیوز پیش تر نیز در خبری شیطنت آمیز با عنوان "هم دستان هاله اسفندیاری در ایران چه کسانی هستند؟" نوشته بود که هاله اسفندیاری "در داخل کشور با عمادالدین ب و در خارج نیز با حسین ب، رابطه نزدیک داشته و از آنها مشاوره می گرفته و در روزهای آخر و قبل از دستگیری نیز با ع، محمد ق و عزت الله س جلساتی داشته است."برای من و دیگر دوستان سپیده پورآقایی مضحک آمد خواندن خبر جعلی پایگاه امنیتی بولتن نیوز. چه این که سپیده را از نزدیک می شناسم و می دانم که او در گم نامی روزنامه نگار بود و فعال حقوق بشر و تلاش گر حقوق زنان ایران، و نه همکار خانم هاله اسفندیاری!روز 18 شهریور مامورانی که خود را کارمند ناجا معرفی کرده بودند، به خانه خانواده ی پورآقایی در کرج یورش برده و پس از تفتیش خانه، سپیده را همراه با لوازم شخصی اش به بازداشتگاه امنیتی 209 منتقل کرده بودند.در همان روز، تیم دیگری از ماموران وزارت اطلاعات به خانه قاسم شیرزادیان که دوست صمیمی سپیده پورآقایی است، مراجعه کرده و او را هم بازداشت کرده بودند.قاسم به تازه گی فارغ التحصیل شده و یک وبلاگ نویس گم نام بوده است.در همان روز، به طور همزمان دیگر دوستان سپیده و قاسم نیز در تهران، اسلام شهر و فیروزکوه بازداشت شدند؛ عباس خرسندی، میثم رودکی، بهرام راسخی فر و منصور فرجی.تلاش خانواده های این افراد برای کسب اطلاع از وضعیت بازداشت شدگان خود بی نتیجه مانده است. نام این افراد در دفترچه ی لیست زندانیان زندان اوین نوشته نشده است. اما سپیده روز سه شنبه گذشته از بازداشتگاه 209 به خانه اش تلفن کرده و زندانی بودن اش در سلول انفرادی بازداشتگاه 209 را تایید کرده است.مادر سپیده گفته است که صدای گرفته ی دخترش در مکالمه ی تلفنی، به نگرانی هایش دامن زده است.به گفته ی مادر سپیده، سپیده در مکالمه ی تلفنی اش گفته که در مرحله تحقیق و بازجویی است و هنوز چیزی به او گفته نشده است. سپیده همچنین به مادرش خبر داده است که به فکر وثیقه باشد.
+ در این باره: گفتگوی رادیو فردا با من - در اینجا

بی خبری از 6 فعال گم نام حقوق بشر

عباس خرسندی، میثم رودکی، بهرام راسخی فر، سپیده پور آقایی، منصور فرجی و قاسم شیرزادیان، 6 فعال گم نام مدافع حقوق بشر در ایران هستند که در روز یکشنبه 20 شهریور به طور هم زمان در تهران، اسلام شهر، کرج، فیروزکوه و سنندج توسط ماموران لباس شخصی وزارت اطلاعات بازداشت شده اند.سپیده پورآقایی، فارغ التحصیل رشته زبان انگلیسی است. او روزنامه نگار است و پیش تر نیز در جریان اعتراضات دانشجویی بازداشت شده بود.مامورانی که برای بازداشت سپیده به خانه ی او در کرج مراجعه کرده بودند، خود را کارمند ناجا معرفی کرده اند اما از نشان دادن حکم قضایی برای بازداشت سپیده خودداری کرده بودند.آن ها در ابتدا همه سوراخ سمبه های خانه را تفتیش کرده بودند و در نهایت سپیده را همراه با مقداری کتاب و دست نوشته و کیس کامپیوتر و دیگر وسایل شخصی اش به زندان اوین منتقل کردند.
در همان روز، تیم دیگری از ماموران وزارت اطلاعات به خانه قاسم شیرزادیان که دوست صمیمی سپیده پورآقایی است، مراجعه کرده و او را هم بازداشت کردند.قاسم شیرزادیان به تازه گی فارغ التحصیل شده است. او وبلاگ نویس بوده است .عباس خرسندی نیز در محل سکونت اش در شهرستان فیروز کوه بازداشت شده است. او 3 سال پیش نیز به اتهام فعالیت بر علیه نظام بازداشت شده بود و نزدیک به 1 ماه در بازداشتگاه 209 زندانی بود و با سپردن قرار وثیقه به دادگاه، به طور موقت آزاد شده بود.در آن سال در بازداشتگاه 209 از عباس خرسندی خواسته بودند که پس از آزادی از زندان فعالیت های سیاسی اش را ادامه ندهد.تلاش خانواده های این افراد برای کسب اطلاع از وضعیت آن ها در زندان بی نتیجه بوده است. دادگاه انقلاب اتهام افراد بازداشت شده را به خانواده های شان اعلام نکرده است.خانواده ی برخی از این افراد به زندان اوین مراجعه کرده اند. اما در آن جا نیز به آن ها گفته شده است که اثری از نام این افراد در لیست زندانیان زندان اوین نیست.معمولا نام کسانی که در بازداشتگاه امنیتی 209 زندانی شده باشند، در دفترچه ی ثبت نام زندانی های زندان اوین درج نمی شود.
+ در این باره: گفتگوی رادیو فردا با من - mp3

در حاشیه بازدید خبرنگاران خارجی از زندان اوین و سالن ملاقات های شرعی!

دیروز خبرنگاران و تصویربرداران خبرگزاری های بی بی سی، سی ان ان، رویترز، آسوشیتدپریس، ان اچ کی و شماری از خبرگزاری های وابسته به دولت با هماهنگی و برنامه ریزی قوه قضاییه توانستند به بهانه دیدار با آقای کیان تاجبخش وارد زندان اوین شوند. آن ها در غیاب روزنامه نگاران داخلی، با برنامه ریزی وهمراهی مسئولان زندان و قوه قضاییه، به جای دیدار از بازداشتگاه امینتی 209 (که به قول آقای حسن حداد، معاون دادستان تهران، یکی از بهترین و مجهزترین بازداشتگاه های دنیاست و بسیاری از زندانیان آرزو دارند به آن بند منتقل شوند!) و به جای دیدار از سلول بسیار مجهز آقای کیان تاجبخش که همه گونه تجهیزات یک زندگی مدرن و آسوده در آن فراهم آمده تا جناب تاجبخش بخورد و بخوابد و هرگز احساس دلتنگی نکند! و یا به جای دیدار از زندانیان بند 350 که محل نگهداری زندانیان سیاسی است (و البته به گفته ی آقای سلیمانی، مدیر کل سازمان زندان های استان تهران، تنها 15 یا شاید هم 16 زندانی امنیتی - و نه حتا سیاسی!- در آن جا زندانی هستند و در همان روز بازدید، دو نفر از آن جمع به نام های ارژنگ داوودی و کیوان رفیعی به اتهام توطئه چینی برای دیدار با خبرنگاران خارجی، به دفتر رییس زندان منتقل شده بودند!) و به جای دیدار با زندانیان فراموش شده ی بند 325 سپاه (که رییس پیشین زندان اوین اساسا از وجود چنین بندی در زندان تحت مدیریت اش اظهار بی اطلاعی کرده بود!) به اندرزگاه بسیار بسیار امنیتی! شماره 7 زندان اوین راهنمایی شدند تا با شماری از شیک ترین و فربه ترین و مرفه ترین زندانیان مربوط به جرایم مالی و اقتصادی که به اتهام رشوه خواری و یا صد ها میلیون تومان کلاهبرداری و کشیدن ده ها فقره چک بی محل زندانی شده اند و در انتهای هر ماه به مرخصی های هفتگی اعزام می شوند، دیدار کنند و در یخچال های دو قفسه ی اتاق های تر و تمیز شان را باز کنند و عطر تکه های مرغ که درون پیاز خوابانده شده را به مشام خود ببرند و با خود بگویند: نکند این جا قسمت پنهان مانده ای از هتل اوین است؟در حالی که خبرنگاران دست چین شده را برده اند به دیدار از اتاق های ملاقات شرعی زندانیان با 22 اتاق مجهز به تخت های 2 نفره!، خنده آور است این سخن سخنگوی قوه قضاییه که گفته است "در هیچ کجای دنیا اجازه بازدید خبرنگاران از اماکن امنیتی داده نمی شود در حالی که ما درهای اینجا را به روی شما باز گذاشته ایم."!می شود فهمید که چرا در این دیدار برنامه ریزی شده از زندان اوین، خبرنگاران روزنامه های مستقل داخلی حضور نداشتند. شاید اگر آن ها نیز می توانستند در نشست خبری سخنگوی قوه قضاییه در زندان اوین و در جریان دیدار از بند 7 زندان اوین حضور داشته باشند، به جای این پرسش که آیا غذای زندانیان عادی با زندانیان سیاسی متفاوت است یا نه، از ایشان می پرسیدند که زندانیان سیاسی کجا نگهداری می شوند؟ و چرا نمی شود از محل نگهداری آن ها دیدار کرد و چرا نمی شود با آن ها گفتگو کرد؟ و چرا شما حتا به نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی، سال گذشته و امسال اجازه دیدار از بازداشتگاه 209 (این یکی از بهترین بازداشتگاه های دنیا) را نداده و نمی دهید؟ و چرا نمی گذارید از سوئیت های مجهز این بازداشتگاه گزارش تصویری تهیه کنیم تا دیگر زندان ها و بازداشتگاه های دنیا نیز بتوانند از روی نقشه ساختمان آن ها، برای زندانیان خودشان سوئیت های مجهز بسازند؛ از همان سوئیت هایی که به گفته ی آقای تاجبخش فقط استخر ندارد اما وقتی درون اش زندانی می شویم می توانیم به همه ی گناهان مان از دوره خردسالی تا دوره عضویت در موسسه وودرو ویلسون واقف شویم! و این واقف شدن بدون اعمال فشارهای روحی و روانی و یا خدایی ناکرده شکنجه های جسمی است! می شود گفت یک جور هاله ی نور است که به دور سر زندانی هایی مانند هاله اسفندیاری نمایان می شود و زندانی را تحت تاثیر قرار می دهد تا به اختیار خود، خود را فردی متهم و گناه کار بداند و شروع کند به لیست کردن دانه به دانه ی اتهامات اش روی ورقه بازجویی ای که در سربرگ اش نوشته شده: النجات فی الصدق!برایم جالب آمد که آقای سلیمانی، مدیر کل سازمان زندان های استان تهران حتا نمی داند که زندانیان در بازداشتگاه 209 غذایی متفاوت از دیگر زندانیان می خورند! آقای سلیمانی در پاسخ به این سوال که آیا غذای زندانیان سیاسی با دیگر زندانیان متفاوت است، گفته است زندانیان سیاسی با دیگران فرقی ندارند! اولا خدا را شکر که ایشان وجود حداقل 15 تا 16 زندانی سیاسی در زندان اوین را تایید کرده! دوما ایشان بداند که غذای زندانیان بازداشت شده در بازداشتگاه امنیتی 209 با سایر زندانیان زندان اوین کاملا متفاوت است!به آقای سلیمانی که گفته است برای زندانیان بیمار غذاهای خاص طبخ می شود، عارض ام که والله به خدا من خودم 6 بار در زندان اوین زندانی بوده ام، و در مدت این 2 سال، هر گاه بیمار بودم، و از درد به خودم می پیچیدم، همان سیب زمینی پخته و تخم مرغ آب پزی را می خوردم که دیگران می خوردند و از گلوی شان پایین نمی رفت! انصاف داشته باشید!اما نکته ای که باعث خشم نویسنده ی این نوشتار شده، این گفته ی آقای جمشیدی، سخنگوی قوه قضاییه است که وی با اشاره به دیدار خبرنگاران از زندان اوین و مشكلاتی كه برای تهیه عكس و فیلم از این زندان برای خبرنگاران و عكاسان پیش آمد، با عذرخواهی از آنها گفته "درهیچ كجای دنیا مرسوم نیست كه از زندان‌ها و زندانیان فیلم و عكس تهیه شود. استدلال این موضوع نیز قوانین و مقررات و حقوق متهم است." آقای جمشیدی که نسبت به حقوق متهمان تا این اندازه حساس است، گویا یادش رفته است که در ایران امروز، زندانی ها را جلو دوربین می نشانند و آن ها را وادار می کنند تا بر علیه خود و خانواده شان سخن بگویند! اگر منوچهر محمدی، علی افشاری، رامین جهانبگلو، هاله اسفندیاری، کیان تاجبخش، علی شاکری ضد انقلاب هستند و نشان دادن چهره شان در تلویزیون دولتی بی اشکال است، آقای جمشیدی برود و فیلم بازجویی های همسر سعید امامی را بازبینی کند تا به نحوه رعایت حقوق متهمان بیش از پیش واقف شود، و آقای سلیمانی، مدیر کل سازمان زندان های استان تهران نیز بروند شرح حال شکنجه شدن دانشجویان بازداشت شده ی دانشگاه امیرکبیر را بخواند تا دیگر معتقد نباشد که "در سطح دنیا هیچ كشوری به اندازه ایران حقوق شهروندی متهمان را رعایت نمی‌كند." (و لابد به متهمان اجازه دسترسی به وکیل مدافع را نمی دهند!)آقای سلیمانی، چطور می تواند ادعا کند که "زندانی ها را به چشم امانتی برای اسلام می بیند"، در حالی که مادر احسان منصوری، دانشجوی بی گناه دانشگاه امیرکبیر در دیدار با رییس دادگستری استان تهران (و نه در تلویزیون صدای امریکا) اشک می ریزد و می گوید حاج آقا بچه های ما دارند قربانی مصلحت می شوند و می گوید بچه ام را دارند کتک می زنند، شکنجه می کنند و عذابش می دهند! و خانم ناهید خیرابی، مادر سهیل آصفی می گوید سهیل را با دادن اخبار و اطلاعات ضد و نقیض و با فشارهای روحی و روانی بسیار زیاد، تحت فشار و شکنجه گذاشته اند و او بسیار رنجور، ضعیف و فرسوده شده. و اگر اندکی به گذشته ی نه چندان دور بازگردیم، اکبر محمدی، دانشجوی بی گناه پرونده کوی دانشگاه تهران بر اثر بی تفاوتی مسئولان زندان، در جریان اعتصاب غذا جان باخت و ...!آقای سلیمانی! آیا امکانش نبود که تن رنجور و شکنجه شده ی اکبر محمدی را روی یکی از تخت های بیمارستان 48 تخت خوابی ای که به خبرنگاران خارجی نشان دادید، می خوابانید تا جان ندهد؟ رعایت حقوق شهروندی اش پیش کش تان!در دفتر دادگستری استان تهران، فردی با اشاره به شکنجه داشنجویان در بازداشتگاه 209، از یکی از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر پرسیده بود "اگر واقعا این حرف ها صحت دارد، چرا یک بار شما را به بیمارستان انتقال ندادند؟" و آن دانشجو گفته بود "ما برای انتقال به بهداری بند ۲۰۹ که فاصله چند قدمی با سلولمان داشت، باید چند روز اصرار و التماس می کردیم. آن وقت شما انتظار داشتید ما را به بیمارستان منتقل کنند؟!"

در پاسخ به سخنان حسن حداد، معاون دادستان تهران درباره شرايط 209 بهترين بازداشتگاه دنيا

آقاي حسن حداد كه نام اصلي اش حسن زارع دهنوي است و تا سال 1384 يعني قبل از منصوب شدن در مقام معاونت امنيت دادستاني تهران، قاضي شعبه 26 دادگاه انقلاب بود و شمار فراواني از پرونده هاي ساخته و پرداخته شده براي فعالين سياسي منتقد، دانشجويان و روزنامه نگاران و به ويژه بازداشت شدگان در تجمعات اعتراض به رژيم را او بررسي مي نمود، ديروز در گفتگو با خبرگزاري جمهوري اسلامي، ايرنا، پيرامون وضعيت پرونده هاي دانشجويان بازداشت شده ي دانشگاه اميركبير، منصور اسانلو و سه ايراني امريكايي كه در بازداشت وزارت اطلاعات هستند سخن گفت و گفت شكنجه نمي كنيم و گفت بازداشتگاه 209 يكي از بهترين بازداشتگاه هاي دنياست! - بخش اول - بخش دومآقاي قاضي زارع دهنوي!نخست اين پرسش مطرح است كه اگر بازداشتگاه 209 يكي از بهترين بازداشتگاه هاي دنياست و زندانيان در آن جا شكنجه نمي شوند پس چه دليلي وجود دارد كه شما و مسئولان وزارت اطلاعات به نمايندگان منتخب حكومت در مجلس شوراي اسلامي، سال گذشته و امسال اجازه نداديد از آن جا بازديد كنند؟16 تير امسال محمد رضا تابش دبير كل فراكسيون اقليت مجلس به خبرگزاري ايسنا گفته بود "توقع بسيار كوچكي است كه نمايندگان مردم در خانه‌ي ملت بتوانند از زندان‌ها بازديد كنند". او گفته بود درخواست فراكسيون اقليت مجلس براي بازديد از بازداشتگاه 209 به بالاترين مرجع قضايي كشور ارائه شده است.سال گذشته نيز در زماني كه شادروان اكبر محمدي در اعتصاب غذا بود و روي تخت بهداري زندان دراز به دراز افتاده بود و كسي به او توجه نمي كرد، آقاي اكبر اعلمي و چند تن ديگر از نمايندگان فراكسيون اقليت مجلس براي بازديد به زندان اوين رفته بودند اما آن ها در مقابل در بازداشتگاه 209 با فرمان ايست روبرو شده بودند و نتوانسته بودند داخل شوند! اما چرا؟ چون اگر داخل مي شدند، در راه رو ها و درون اتاق هاي بازجويي زنداني هايي را مي ديدند كه بر خلاف دستور العمل صادر شده از سوي عالي ترين مقام قضايي كشور، چشم بند بسته بودند و بازجوها با زدن سيلي توي صورت آن ها، ازشان مي خواستند كه اعتراف كنند كه با منشي شان رابطه جنسي داشته بودند!و احتمالا اگر نمايندگان فراكسيون اقليت مجلس مي توانستند از پلكان ساختمان 209 اندكي بالاتر بروند تا برسند به بندهاي انفرادي 1 تا 10، يعني همان جايي كه آقاي قاضي حداد اسمش را گذاشته سوئيت با امكانات ويژه، و دريچه ي چند تا از اين سلول هاي تنگ را مي گشودند، مي ديدند كه بجز چند تا پتوي رنگ و رو رفته و چرك گرفته كه بوي تعفن مي دهند و البته جسم انساني كه رويش خفته است، چيز ديگري نيست! واگر آن ها وقت مي داشتند تا پاي درد و دل آن انسان ِ زنداني مي نشستند، از گلوي به بغض نشسته ي او مي شنيدند كه: نمي دانم چند وقت شده است كه اين جا زنداني شده ام. يك سال و شايد هم بيشتر. اين كاغذ ها را به من داده اند تا همه ي اتهاماتم را خودم رويش بنويسم. اوايل كتكم مي زدند اما چند ماه مي شود كه سراغم نيامده اند!در بخش ديگري از اين گفتگو خبرنگار خبرگزاري ايلنا از قاضي حداد پرسيده است: در نوشته‌هاي پايگاه‌هاي اطلاع رساني از شما به عنوان چهره خشن ياد مي‌شود، به مروج شكنجه معروف شده‌ايد، چرا اينگونه معرفي مي‌شويد؟ و قاضي حداد با مظلوم نمايي پاسخ داده است: اولا قلم در دست دشمن است، ثانيا خدا مي‌داند، تا امروز با متهمي بلند صحبت نكرده‌ام. با همه افراد در كمال آرامش و ادب سخن گفته‌ام.آقاي قاضي زارع دهنوي!اولا قلم در دست شماست كه بوسيله ي آن حكم بازداشت و زندان صادر مي شود و روزنامه ها و راديو و تلويزيون هم همين طور! و ثانيا شما لازم نيست با متهمان بلند صحبت كنيد، چرا كه شما با صدور حكم قضايي، مجوز بازجويي فني - شكنجه - متهمان در اتاق هاي بازجويي را صادر مي كنيد و اين بازجوي وزارت اطلاعات است كه به جاي شما عربده مي كشد و شكنجه مي كند؛ چه آن زمان كه قاضي شعبه 26 دادگاه انقلاب بوديد و چه اكنون در معاونت دادستاني تهران!اگر خاطر مباركتان باشد، سيد مجيد - مجيد پورسيف - رييس دفترتان در شعبه 26 دادگاه انقلاب جلو چشم وكيل و خانواده متهمان به صورت آن ها سيلي ميزد و ركيك ترين ناسزاها را بارشان مي كرد. يادتان رفته است؟ يادتان رفته است كه در سال 1380 به همراه سيد مجيد آمده بوديد به بازداشتگاه 59 سپاه و گروهي از زنداني هاي مرتبط با ائتلاف ملي مذهبي ها را ملاقات كرديد و من را هم، و آقاي سيد مجيد در حياط بازداشتگاه در حضور شما سيلي محكمي به صورتم زد و يادتان هست او چه ناسزايي بارم كرد؟يادتان هست در سال 1380 براي اينكه بيشتر تحقيرم كنيد دستور داديد در زيرزمين دادگاه موهاي سرم را از ته بتراشند؟يادتان هست كه در اتاق شعبه 26 دادگاه انقلاب آقاي سيد مجيد در حضور شما و در حضور مادر يكي از بازداشت شدگان تجمع سالگرد 18 تيرماه به نام بابك به دست آن جوان قاشقي داد تا برود توالت و مدفوعش را ببلعد تا شما راضي شويد و او را به زندان بازنگردانيد؟و يادتان هست ...آقاي قاضي حداد در جاي ديگري از اين مصاحبه گفته است كه "ما اطلاعات كاملي داريم، امروزه به قدري اطلاعات آسان كسب مي‌شود كه نيازي به شكنجه و برخوردهاي خشن وجود ندارد."آقاي قاضي زارع دهنوي!آيا نامه ي خانواده هاي دانشجويان بازداشت شده ي دانشگاه اميركيبر خطاب به رييس قوه قضاييه را نخوانده ايد؟ در اين نامه و نيز از زبان برخي از دانشجويان آزاد شده چگونگي شكنجه شدن دانشجويان در بازداشتگاه 209 - بازداشتگاهي كه شما آن را يكي از بهترين بازداشتگاه هاي دنيا معرفي كرده ايد! - شرح داده شده است: ناسزا به زنداني و اعضاي خانواده اش، تهديد به قتل و ضرب و جرح شديد و تهديد به آزار رساندن به اعضاي خانواده، ضرب و شتم شديد توسط هفت بازجو به صورت هم زمان، ضربه با پا به بازوها ، سينه ، پشت و ضرب و شتم با مشت و لگد به سر و صورت و پا ها، استفاده از کابل و شلاق براي ضرب و شتم و تهديد به آزارهاي جنسي با بطري و تخم مرغ داغ!و در اين يكي از بهترين بازداشتگاه هاي دنيا چه بلايي بر سر خانم هاله اسفندياري آورده ايد كه او تلفني از مادر كهنسالش التماس مي كند كه به دادش برسند!و در اين يكي از بهترين بازداشتگاه هاي دنيا - در سال 1384 - چه بلايي بر سر بابك دادبخش (يك زنداني امنيتي گمنام) آورده بوديد كه خودش را در سلولش حلق آويز كرده بود.و در اين يكي از بهترين بازداشتگاه هاي دنيا چه بلايي بر سر حميد رضا محمدي آورده بوديد كه او 2 بار به وسيله قاشق رگ دستش را بريده بود؟ (حميد رضا متهم به ارتباط با فردي به نام فولادند بود. او در سال 1384 در سلول 63 بازداشتگاه 209 هم سلولي ام بود.)و در اين يكي از بهترين بازداشتگاه هاي دنيا با زنداني ها چگونه رفتار مي شود كه "محمد انور كرد" زنداني متهم به ارتباط با سازمان القائده كه در سال 1384 از زندان گوانتانامو آزاد شده بود و پس از ورود به ايران دربازداشتگاه 209 زنداني شده بود به نويسنده ي اين نوشتار كه براي 15 روز هم سلولي اش بود اعتراف مي كند كه زندان گوانتانامو را به 209 ترجيح مي دهد! محمد انور مي گفت همه ي زنداني ها در گوانتانامو يرخوردار از وكيل مدافع بودند و اين در حاليست كه دانشجويان زنداني و ديگر متهمان پرونده هاي سياسي در ايران از داشتن وكليل مدافع محروم هستند!
.
+ گفتگويم با بخش فارسي صداي امريكا

Tohid =Torture

چندی پیش گفتگویی کردم با یک خبرنگار جوان ساکن کانادا پیرامون وضعیت زندان های امنیتی جمهوری اسلامی و زندانیان سیاسی. این گفتگو دیروز در سایت ایرانیان منتشر شده. البته به زبان انگلیسی و با این توضیح که خبرنگار در برگردان حرف های من از فارسی به انگلیسی در چند جا اشتباه کرده و حتا یک جا به اشتباه نوشته من دانشجوی دانشگاه تهران بودم که این طور نبوده.

به کار بردن قوانین برای ظلم!

در این فکر بودم که نامه ای بنویسم به رهبر و رییس جمهور و رییس مجلس اسلامی، و آن ها را توجه بدهم به رفتار غیر متعارف دادیار دوم دادگاه ویژه روحانیت. اما با اندکی تامل، به این فکر پوزخند زدم و حالا بسنده می کنم به نوشتن پیشامدی که در دادگاه رخ داد؛پس از آزادی از زندان با سپردن قرار وثیقه به دادگاه، یکی از مسئولین دفتر دادیاری دوم دادگاه ویژه روحانیت به خانه مان تلفن کرد و به من هشدار داد که پیرامون بررسی شدن پرونده ام در دادگاه ویژه روحانیت به کسی و جایی حرفی نزنم و خبری ندهم. به او پاسخ سر راستی ندادم. می شود گفت یک جوری گذاشتم اش سر کار. این حق من بود که در گفتگو با رسانه ها بگویم که به چگونه دادگاهی احضار شده بودم؛ دادگاه ویژه روحانیت! و این در شرایطی بود که من روحانی نبوده ام و ارتباطی با روحانیت نداشته ام و دادگاه ویژه روحانیت صلاحیت بررسی پرونده ام را نداشته و ندارد.بازگو کردن ِ این ماجرا در رادیو فردا و تلویزیون صدای امریکا قاضی دادگاه را دچار برآشفتگی مزاج کرده بود. او بار دیگر به خانه مان تلفن کرد و مرا به دادگاه فراخواند.صبح روز پس از تلفن قاضی، به دادگاه رفتم. هنگام ورود به دفتر دادیاری دوم، آقای بروجردی را دیدم که روی صندلی نشسته بود و روی برگه بازجویی چیزی می نوشت. لباس زندان به تن اش بود و ریش اش کوتاه شده بود. معلوم بود که از زندان به دادگاه آورده شده بود.روی صندلی کناری اش نشستم. پیش از بازداشت، او مرا در مقابل خانه اش دیده بود. با او مصاحبه کرده بودم. بار گذشته که از زندان به دادگاه احضار شده بودم، او نیز همراهم بود. در آن روز مقداری با هم حرف زده بودیم. می گفت در بازداشتگاه 209 به طرز وحشیانه ای کتک اش زده اند. می گفت بر اثر ضربات باتون مغزش آسیب دیده و دچار یک نوع بیماری مغزی شده. راست می گفت. یک جوری شده بود. کمرش خمیده شده بود. معلوم بود که به شدت بیمار است و درد می کشد.او این بار هم من را شناخت و به آهستگی پرسید: در بیرون بلاخره فهمیده اند که توی زندان شکنجه ام کرده اند؟ سرم را تکان دادم و به او فهماندم که بله این موضوع مطرح شده است.پس از چند دقیقه انتظار، قاضی اسمم را صدا زد. در اتاق دادگاه، قاضی که آخوند بود، پرونده ام را ورق زد و قسمتی از گزارش وزارت اطلاعات را که ضمیمه ی پرونده شده بود برایم خواند و گفت اگر پرونده ام در دادگاه انقلاب نزد قاضی حداد – که به معاونت امنیت دادستان تهران منسوب شده – بررسی شود، او (یعنی قاضی حداد) حکم سنگینی را برایم صادر خواهد کرد."با ما کنار بیا تا بتوانیم در مجازاتت تخفیف بدهیم."و در توضیح چگونگی این کنار آمدن گفت شب گذشته در این فکر بوده که چطوری می شود دست اش باز شود برای دادن تخفبف به من. خلاصه صبح که از خواب بیدار شده به این نتیجه رسیده که: "تو که وبلاگ نویس هستی و مطالبی که می نویسی بازتاب پیدا می کند و با رسانه ها هم در ارتباط هستی بیا برو یک مطلب بنویس درباره بروجردی و اشاره کن به جلسه ی مناظره ای که دفعه ی قبل در این جا برگزار شد و خودت شاهدش بودی. برو بنویس بروجردی شیاد است و آیت الله نیست تا دستمان باز شود برای دادن تخفیف در مجازاتت."در نوشته ی دیگری به تفصیل توضیح خواهم داد که جلسه ی مناظره ی مورد اشاره ی آقای قاضی چگونه و در چه شرایطی برگزار شد و چطوری آقای بروجردی منکوب شد و بر علیه خودش سخن گفت. ولی خیلی کوتاه اشاره می کنم به آن جلسه:پس از 70 روز که در بازداشتگاه 209 محبوس بودم، به بند عمومی زندان اوین منتقل شدم. یک روز صبح من را با دست بند به دادگاه احضار کردند. در آن روز آقای بروجردی نیز به دادگاه آورده شده بود. قاضی هر دوتا مان را به اتاق اش فراخواند و به آقای بروجردی امر کرد که در مورد فعالیت های مذهبی اش (که قاضی آن ها را شیادی توصیف می کرد) توضیح دهد و اعتراف کند به فریب کاری در دین خدا. حتی قاضی کتاب فلسفه اسلامی را داد به دست آقای بروجردی و از او خواست از روی کتاب بخواند و تفسیر کند. اما آقای بروجردی که پیش از ورود به اتاق دادگاه، برایم تعریف کرده بود که چطوری به طرز وحشیانه ای در بازداشتگاه کتکش زده بودند، از بحث کردن با قاضی سرباززد و سکوت کرد. قاضی کتاب فلسفه را از دست او گرفت و فصل اول را که پیرامون فلسفه وجود و ماهیت نوشته شده بود خواند و تفسیر کرد و خلاصه می خواست به من بفهماند که سوادش زیاد است و آقای بروجردی بی سواد است. سپس نظر من را پرسید و گفت آیا از ایشان (منظورش بروجردی بود) سوالی داری یا خیر؟ و من پاسخ دادم خیر سوالی ندارم و اساسا من فردی مذهبی نیستم و هیچ علاقه ای به مباحث مذهبی ندارم. اما فکر می کنم کسانی مانند ایشان (منظورم بروجردی بود) باید این آزادی را داشته باشند که مراسم مذهبی خود را برپاکنند و حکومت هم باید امنیت شان را تامین کند. و بعد قاضی دوباره رفت پای منبر و کتابچه هایی که از منزل آقای بروجردی جمع آوری شده بود را روی میز کارش چید و با خواندن بخش هایی از هر کتابچه، به توصیف اقدامات آقای بروجردی (که فریب کارانه توصیف اش می کرد) پرداخت.این توضیح کوتاهی بود از چگونگی برگزاری جلسه ی مناظره ی مورد اشاره ی قاضی دادگاه ویژه روحانیت. اما ادامه ماجرا که مربوط می شود به واکنش قاضی دادگاه به پاسخ منفی من به درخواست مسخره اش از من؛با کمال ادب به او گفتم درست است که در جلسه ی مناظره ای که بار گذشته با حضور شما و آقای بروجردی در دادگاه برگزار شد (و توی دلم گفتم حالا می فهمم چرا من را نیز در آن جلسه شرکت دادید) ایشان نخواست با شما بحث کند و اساسا پس از اینکه یک نفر مانند ایشان درون سلول اش در بازداشتگاه امنیتی 209 کتک می خورَد و به اصطلاح منکوب می شود، دیگر نباید از او انتظار داشت در جلسه ی دادگاه از عقایدش دفاع کند. و گفتم این انتظار زمانی بجاست که زندانی مورد نظر در بیرون از زندان و با برخورداری از امنیت پس از بیان، عقایدش را بیان کند و یا آن عقاید را رد کند.به خیال خودم حرف بدی نزده بودم. اما نمی دانم چرا قاضی محترم دادگاه از حرف هایم برآشفته شد و یکهو از پشت میزش بلند شد و آمد طرف من و دو سه بار مشت اش را به سینه ام کوبید (البته نه خیلی محکم، بلکه کوبیدن این مشت یک جور هشدار بود به من که باید مراقب حرف زدنم باشم) و چند تا ناسزا بارم کرد و گفت: "خودت خواستی، حالا برو تا دوباره احضارت کنم!این پیشامد را به این خاطر نوشتم که بگویم نباید خیال کرد کتک زدن ِ زندانی سیاسی و ناسزا گفتن به او فقط در درون بازداشتگاه های امنیتی رخ می دهد، بلکه فساد در ژرفای وجود قضات لانه کرده است. من بر این باور هستم که کتک زدن زندانیان سیاسی و شکنجه های روحی و روانی و حتی مقدار زمانی که برای زندانی کردن ِ یک متهم در سلول انفرادی در نظر گرفته می شود، با هماهنگی و دستور مستقیم قضات دادگاه ها و به خصوص دادستانی صورت می پذیرد.آخرین درجه ی فساد، به کار بردن قوانین برای ظلم است. "ولتر"

گفتگویم با خبرنگار روزنامه ی ایندیپندنت

Iranian blogger freed and reporting once againBy Angus McDowell in TehranPublished: 15 March 2007When a bruised Kianoosh Sanjari climbed from the police van last October, he immediately recognised the familiar drab buildings of Evin prison section 240, run by the plainclothes branch of the Revolutionary Guards. His crime? Reporting for his weblog on the violent arrest of a religious group by security forces.In his first interview since being released Iran's most prominent blogger recalls the rough tactics used against him by the authorities and the backlash against US support for democracy activists in the Islamic Republic.In early October, Mr Sanjari went to the home in western Tehran of the dissident cleric Ayatollah Mohammed Kazemaini Borojerdi and watched as security forces attacked his followers outside."The alley was flooded with broken glass, water, teargas and riot police with batons hitting everybody," he said. "A police van was being used as a battering ram. Our eyes were burning and our faces hurt. I crawled into a camper van where another woman was hiding. I heard people being beaten and knew that in a few seconds, I'd be beaten too. The broken windows cut my side as I was pulled out. I was knocked unconscious."He spent the next three months in Evin, where he had been interned several times before. He was blindfolded and questioned and slapped by the interrogator, whose questions took a new and sinister turn."The worst thing was they wanted to connect me to US politicians, especially to [neo-conservative] Richard Perle," he said. "They wanted me to write about US money being allocated to the democracy movement. Where does it go? Who gets it?"As tensions between Iran and Western countries have escalated over the nuclear crisis and the wars in Iraq and Lebanon, the authorities have come to regard democracy activists as a potential fifth column. Separatist attacks in border provinces have been blamed on the US and Britain.When Condoleezza Rice promised cash for Iranian democracy movements last year, activists and non-governmental organisations started to feel the heat."Such measures always have the reverse effect on the country to those intended," said Elaheh Koolaee, a former member of parliament and official for a major reformist party. "They increase the domestic reaction because of suspicions over the motives of foreign countries."Koolaee's party supported a demonstration last week for international women's day that was violently dispersed by the police. Kayhan newspaper, which reflects hardliner views, accused the women of accepting foreign money and being a front for enemies of the Islamic Republic. Groups representing women, students, ethnic minorities and workers have all taken to the streets in recent months, but they now lack the meagre political cover once extended by Mohammed Khatami's government.Those who seek change within the system increasingly fall foul of the authorities. One of the women arrested last week was Shadi Sadr, a young human rights lawyer who has successfully defended women facing the death penalty. Activists working within the system sometimes criticise those who reject it for giving the state an excuse to crack down. Others disagree."The state structure is closed to outsiders," said Abdullah Momeni, one of Iran's most prominent student leaders. "Political activists should change things with protest movements and civil disobedience, which can promote change without giving legitimacy to the system."Mr Sanjari's development from wide-eyed student to hardened political prisoner by the age of 23 reflects the frustration of some young activists who see little point in engaging with the regime. Like many others, he has played a cat-and-mouse game with the authorities, fought in courtrooms and prison cells, at political demonstrations and online, or in the pages of foreign newspapers.On one occasion, during the 2005 presidential elections, his flat was raided by security agents. "They pretended to be postmen bringing a letter from the Netherlands," he says. "I didn't open the door because I was scared. I could see from the window they didn't look like postmen. But the neighbours let them into the block and they broke down the door of my flat."His first arrest at the age of 17 in 2001 led to a spell in Towhid prison, once used by the Shah to jail the future leaders of the Islamic Republic and since turned into a museum commemorating victims of pre-revolutionary torture. By 2002 he was a committed activist, spending another three months in prison. He later served a whole year, accused of membership of an illegal organisation."I didn't even think about my family at the time, but during the three months I was in prison they didn't know where I was," he said. "My mother went from court to court begging to see her son."Iranian campaigners* Sina Motallebi In the summer of 2002 while a reporter for the pro-reform Hayat-e Nou newspaper, he became the first person in the world to be imprisoned for the contents of his blog. He was released and left Iran for Europe.* Akbar Ganji One of Iran's most influential dissidents, he was once a member of the Revolutionary Guards, now a fierce critic of the government. Released from a seven-year jail sentence last year after 80-day hunger strike.* Shirin Ebadi Successful human rights lawyer who shot to international fame after becoming the surprise winner of the Nobel Peace Prize in 2003.

پيرامون بيماري احمد باطبي


فشارهاي عصبي؛ دوري از همسر، بي خبري از خانواده، بيماري پدر و مادر، بار ِ سنگين و كمر شكن هفت سال زندان بر دوش، با تمام روزهاي غمبارش، گه گاه كسالت بار و غبار گرفته، براي يك جوان، يك دانشجو، يك دانشجو كه بايد اعدام مي شد و حالا بايد 15 سال زندان را بي دليل و بدون برهان، يكسره و بدون توقف تحمل كند، و باز بازداشت شدن، در بازداشتگاه امنيتي 209 زنداني شدن، از نو بازجويي شدن، فشار، تهديد، هشدار، سلول انفرادي، تنهايي، انزوا، (تا كي؟ براي چه منظور؟) چشم بند، اجازه گرفتن براي رفتن به توالت، گم كردن ِ آفتاب، تاريكي؛ اين ها عناصر تشكيل دهنده ي تشنجي است كه احمد باطبي را در شب يكشنبه 29 بهمن از خانه ي كوچك اش در زندان اوين به بيمارستان شهداي تجريش كشاند تا دوا و درمان، او را دوباره به شرايطي بازگرداند كه بتواند دنباله ي زنداني بودن اش را لمس كند.
پس از آزاديِ از بازداشتگاه 209، هر كس مرا مي ديد و با من حرف مي زد، مي گفت تو دچار افسردگي شده اي! براي اينكه به خودم ثابت كنم كه آن ها راست نمي گويند، با "شادي علوي" دوست دوران نوجواني ام كه حالا روان كاو چيره دستي شده است، قرار ملاقات گذاشتم و رفتم به ديدنش. براي او تعريف كردم كه دو ماه در سلول انفرادي كه كوچك بود و تاريك، كه خورشيد نداشت و ستاره، كه اميد نداشتم و آرامش، كه تهديد بود و فشار عصبي، كه از خانواده ام دور بودم و بي خبر، كه بازجويي بود و چشم بند، كه سيلي بود كه توي صورتم مي نشست، كه اجبار بود و "بايد ها و نبايد ها"، زنداني بودم. شادي به من گفت اين طور كه معلوم است، تو تغيير فصل ها را لمس نكردي، نور خورشيد را نديدي، در سلول نور كافي وجود نداشته، اين ها به خودي خود در كار يك سري ار هورمون هاي بدنت اختلال ايجاد كرده. يك جور افسردگي فصلي وجود دارد كه تحت تاثير هورموني به نام "ملاتونين" بروز مي كند. ملاتونين هورموني هست كه غده اي به نام "پينه آل" در مغز ترشح مي كند. اين هورمون نقش مهمي دارد در تنظيم ساعت بيولو‍ژيكي بدن. شادي مي گفت هرچقدر ملاتونين بيشتر ترشح بشود، بروز اختلالات رفتاري هم بيشتر مي شود. فرد دچار افسردگي مي شود. مي گفت اين حالت عوارض بدي دارد. احساس پوچي، نااميدي، اضطراب و از همه مهم تر از دست دادن احساس شادي و نشاط. مي گفت به نظرش زنداني بودن آدم ها در شرايطي كه من برايش تعريف كرده بودم يك جور شكنجه ي روحي و رواني است.
شادي مي گفت زنداني هايي كه در چنين شرايطي بازداشت بوده اند دچار بيماري هاي روحي و رواني هستند. آن ها هر آن، بر اثر ناملايمات و رفتارهاي غير انساني از كوره در مي روند، حتي ممكن است دچار تشنج عصبي شوند. احمد، اين دانشجوي رشته ي حقوق، اين مدافع حقوق انسان ها، اين بي گناه، جمعه 27 بهمن، رفتار محدود كننده ي افسر نگهباني بند 350 را برنتافت، اين رفتار او را به ستوه آورد، او آن طور كه هم اتاقي هايش تعريف مي كنند دچار حمله ي عصبي شد. اين بيماري دنباله دار بود. روز جمعه احمد دوباره دچار حمله عصبي شد و دوستان اش او را با برانكارد به بهداري زندان بردند. احمد را شبانه از زندان به بيمارستان شهداي تجريش منتقل كردند و بدين سان او روي تحت بيمارستان بستري شد. از يك دوست شنيدم كه مي گفت گويا بين دو نيم كره ي مغز احمد اختلالاتي وجود داد كه باعث بروز حملات عصبي مي شود. آن طور كه شنيده ام از احمد آزمايش MRI گرفته شده تا به علت اصلي اين حمله ها پي برده شود. اما علت از اين آشكار تر كه احمد را ياراي تحمل اين همه آزار نيست؟
...
+ نامه اي به احمدنفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شداحمد عزیز !
گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنِی شده است ، گرچه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده ، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده رابر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست ، گرچه شکوه دلاوری مرده ،بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سودای هیچ شرری در شریان های خشکیده بودنمان نیست ، آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده ، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست که طاعون به جان شهرمان افتاده که دریوزگان را سروری داده اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته اما بهار می آید .پشت تاریک ترین دریچه شهر ، خورشید تو را می خواند که هیچ میله زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو ، طلوع را نوید می دهد.
هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است . تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی .
باز می گردی می دانیم که با هم به هلهله می نشینیم آزادی را در کوچه های شهر که دیگر هیچ مدرسه ای به زندان تن نمی دهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود. می آیی و همراه تو هی هی و هی هایمان دل تمامی لاله های باران خورده را می شکند و آنگاه بغض رهای فروخورده شلاقشان را بر گرده استبداد می نشاند که عمر این دروغ وضع قتال صفت رو به پایانی است. برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است . می دانیم می آیی...
برقرار باش که قرارمان از پایداری توست...
اندکی صبر...مجتبی سمیع نژاد
پروانه وحیدمنش
محمدحسین مهرزاد
نوشین جعفری
حمیدرضا ظریفی نیا
سعید حبیبی
بهزاد مهرانی
بهناز مهرانی
دکتر حسام فیروزی
شیوا نظرآهاری
مهتا بردبار
عطیه وحیدمنش
هژیر پلاسچی
امیرراعی فرد
علیرضا بوربور
الناز انصاری
رضا آرین پور
سالار سالاری
کوروش جنتی
علی باریکانی
ريحانه حقيقی
علی کلائی
علی ملیحی
علی جمالی
امید حبیبی نیا
کیانوش سنجری
اردشير طيبي
امیر امیرقلی
زینب ساداتیان
اعظم مهرانی
هومن اسکندری
حسین رونقی ملکی
شاهین زینعلی
محمد موسوی
عنایت همایی راد
سعيد آبچر
امین قلعه ای
احمد میرزایی
عماد مدهوش
اشکان شریعتی
مهدی الیاسی
ویدا دهقانیان
یاسمین نیک سرشت
احسان خواجه ای
محمد جواد روح
حنیف یزدانی
مریم مدبر
عبدالله مومنی
امیر مهرزاد
سمیرا صدری
ثمینا رستگاری
حبیب حاج حیدری
بهاره هدایت
ویدا خسروی
فرهنگ نادری
میلاد اسدی
صادق شجاعیا
فشین زارعی
امید کمانی
بابک مژدهی فر
میثم رستملو---براي امضا اينجا را كليك كنيد---+ بيانيه کانون وبلاگ نویسان ایران پيرامون احمد باطبی+ متن انگليسي

وادار شدم به سکوت!

بعد از ظهر روز یکشنبه 24 دی.تنها بیست دقیقه کافی بود تا به من تفهیم شود که از این پس، یعنی ازهمین امروز، از همین حالا دیگر حق ندارم نوشته ای بر ضد حکومت توی وبلاگ ام بنویسم، و حق ندارم در مواردی که به سیاست مربوط می شود با رادیو تلویزیون ها مصاحبه کنم؛ من دیگر هیچ حقی ندارم. لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع!گفته شد باید سکوت کنم. مانند آقا و خانم فلانی که از زندان در آمده اند و زیپ دهانشان را کشیده اند. گفته شد راه دیگرش این خواهد بود که دوباره برم گردانند به زندان، همان جایی که تا همین چند هفته ی پیش درونش زندانی بودم. لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع!گفته شد کاسه ی صبرشان لبریز شده. تفهیم شد که این قدرت است که به من امر می کند، این زور است، این اجبار است. لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع!"اما نوشتن توی وبلاگ، یعنی وبلاگ نویسی همراه با کوشش های انسانی مربوط به حقوق شهروندی و حقوق بشر، تنها روزنه ی باقی مانده برای نفس کشیدن ِ من است. من بدون این روزنه خفه می شوم. این حق من است که بنویسم، که حرف بزنم، که انتقاد کنم. من حقیقت را نوشته ام، من حقیقت را گفته ام!"تفهیم شد که همه ی حرف ها را نباید زد، همه ی حقیقت را نباید دید، همه ی حقیقت را نباید نوشت. لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع!تفهیم شد که اگر غیر از این رفتار کنم: "عشق تاوان دارد، این طور نیست؟". من منظورش را به روشنی دریافتم.مجرای تنفسی ام تپه کرده از بغض، راه نفس کشیدنم مسدود شده، چشم هایم نمناک شده. این بغض نشت کرده به درون رگ های بدنم و در ساحل قلبم پهلو گرفته. همه ی وجودم پر شده از بغض. غم. یک غم پر وزن و عمیق. دهشتبار. سخت. رسوب غم. سرب غم. از بعد ازظهر دیروز تا اکنون سایه بی نهایت سنگین غم بر روی زندگی ام گسترده شده. من به بیماری غم مبتلا شده ام. این بر شمردن ِ "دیگر هرگز نمی توانم ها" کلافه ام کرده است:من دیگر نخواهم نوشت. چون من جز حقیقت چیز دیگری برای نوشتن و بازگو کردن ندارم. دیگر چه چیزی وجود دارد که من را مفتون سازد؟من دیگر حق ندارم فعالیت های سابق ام را ادامه بدهم. من دیگر حق ندارم از مشکلات زندانیان سیاسی، یعنی هم بندی های سابق ام حرفی بزنم و مطلبی بنویسم. من دیگر حق ندارم بنویسم که مهرداد لهراسبی هفت سال است، بی گناه و بی تفاوت زندانی شده، درون زندان بیمار شده، باید از زندان بیرون بیاید، باید بیاید به مرخصی، پول ندارد، وثیقه ندارد، کس و کار ندارد.من دیگر حق ندارم تعریف کنم که چه پیشامدی برایم رخ داده و چگونه با من برخورد شده و چرا؟من دیگر حق ندارم توی وبلاگ ام بنویسم و یا در گفتگو با رسانه ها بگویم که یک ماه و نیم سلول انفرادی یعنی چه؟ یعنی زنده زنده دفن شدن. که نباید بگویم این را. من حق ندارم بگویم این را. من هیچ حقی ندارم.اگر دوباره بنویسم و اگر دوباره حرف بزنم، این دیوار های زندان خواهد بود که دوباره مرا در بر خواهد گرفت. این هشداری بود که به من تفهیم شد.یک جایی خوانده بودم که شادی ِ بی نهایت با شهامت بی نهایت به دست می آید. دارم با خودم سبک سنگین می کنم که آیا من شهامت ِ به دست آوردن این شادی را دارم؟ "مادرم چه می شود؟ بیماری اش؟ تنهایی اش؟"زندان یک اتفاق دهشتبار در زندگی من بوده. من از آغاز جوانی، از دورانی که هنوز دانش آموز بودم، سیلی خوردن، رنج بردن و گریستن درون تنهایی ِ سلول ها را تجربه کرده ام. سال 1379. سال 1380. سال 1381. سال 1383. سال 1384. و امسال، سال 1385. مجموعا 9 ماه سلول انفرادی و یک سال زندان عمومی. بازداشتگاه 59 سپاه. بند 2 سپاه. بند 240. بازداشتگاه توحید. بازداشتگاه 209. و چند تا جای دیگر. اتهام: عضویت در گروه غیر قانونی جبهه دمکراتیک، سخنگویی گروه غیر قانونی جبهه متحد دانشجویی، شرکت در مراسم سیاسی غیر قانونی، نوشتن، حرف زدن، بازگو کردن حقیقت. این همه ی اتهام من بوده. اما شاید اگر بخواهم اعداد و ارقامی که برشمردم را به سبک فیلسوف ها تفسیر و تعبیر کنم، باید بگویم دنبال شادی بی نهایت می گشتم. یک شادی که خیال می کنم درون پیله ی حقیقت پنهان شده است؛ آزادی، رهایی، و نهایتا شادی. یک شادی بی نهایت و خواستنی. یک لذت چشیدنی. یک آغوش گرم و مهربان. یک اطمینان.و من سعی داشتم "بی تفاوتی"ام را استفراغ کنم. دست به یک انتخاب اخلاقی زدم. خیال می کردم این طوری می توانم از "هیچ" بودن فاصله بگیرم. حالا باید دوباره دست به یک انتخاب بزنم. سرنوشت هفت هشت سال آینده ی من بستگی به این انتخاب دارد. "دست کم 8 سال زندان." لحن تاکیدی بود و قاطع!یک اعتراف صادقانه؛ هر جور که فکر می کنم می بینم دلم نمی خواهد به زندان بازگردم. یعنی آنقدر گرفتاری دور و برم ریخته شده که حتی آرامش ِ در زندان ماندن و رنج بردن را از من سلب کرده است. اما باید رو راست تر باشم. درست است که گرفتاری های زیادی هست که زندگی ام را فلج کرده و قدرت تصمیم گیری درست را از من گرفته ( مانند مادرم که بیمار است و تنهاست و هزار جور گرفتاری دارد)، اما شاید این دلیل قانع کننده ای برای به زندان بازنگشتن نباشد. یعنی باید اعتراف کنم که از در زندان ماندن و رنج بردن خسته شده ام؟ خب راستش بعضی وقت ها توی سلول حس می کردم یک جوان ایرانی بدبخت هستم – البته این احساس بدبختی حاصل فشار بازجویی ها و سلول انفرادی بود – و به همین خاطر اشکم سرازیر می شد. می زدم زیر گریه. در آن لحظه احساس ناتوانی همه ی وجودم را پر می کرد. یک جور خلا، نقصان، عدم اطمینان و شک. شک می کردم به راهی که رفته ام. شک می کردم به درستی انتخاب اخلاقی ام. شک می کردم به بودنم، به هستی ام. اما همه ی این شک کردن ها آفریده ی تخیلم بود، وقتی که لای دیوارهای سلول له می شدم، مچاله می شدم.اما حالا که بیرون از زندان هستم هیچ شکی ندارم که راهی که رفته ام درست بوده؛ حقوق بشر، آزادی و عدالت مفاهیمی هستند درخور احترام و شایسته ی جستجو. درست مانند دروغ نگفتن، همسر را کتک نزدن، دزدی نکردن، شرافتمند بودن. اما لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع!کیانوش سنجری دوشنبه 25 دی 1385

عباس دلدار آزاد شد

همین حالا، یعنی ساعت 2 و 15 دقیقه بعد از ظهر امروز یکشنیه 24 دی ماه سال 1385، نامه ی آزادی عباس دلدار، یکی از متهمان پرونده کوی دانشگاه تهران، رسیده به زندان اوین، و او الان دارد اسباب و اساسیه اش را که در طول این هفت سال و شش ماه زندان، جمع کرده بود را می ریزد درون کیسه، و بعد، از همه دوستان اش که بعضی هاشان چند سالی می شود که با او در یک بند محبوس هستند، خداحافظی می کند و تا یک ساعت دیگر برای همیشه از دروازه ی زندان اوین بیرون می آید. حالا او آزاد شده است.هر چند خبر آزادی عباس دلدار کمی زود تر، از زبان آقای فقیهی، وکیل مدافع اش منتشر شده بود و این وکیل مدافع عضو انجمن دفاع از حقوق زندانیان در مصاحبه با خبرگزاری ایسنا و ایلنا گفته بود که عباس دلدار یک ماه است در مرخصی بسر می برد و با توجه به موافقت شعبه 6 دادگاه انقلاب با درخواست عفو مشروط موکل اش، حكم آزادي وی به دايره اجراي احكام و از آن‌جا به زندان اوين ابلاغ شده و عباس آزاد شده و دیگر به زندان باز نمی گردد، اما عباس در زندان بوده و با چند روز تاخیر، امروز، تا همین دقایق دیگر از زندان آزاد خواهد شد.عبایس این اواخر "رای باز" شده بود. قانون رای باز در زندان به این معناست که زندانی می تواند در محوطه ی داخلی زندان کار کند و هر هفته به مدت هفت روز از زندان خارج شود و در مرخصی بسر ببرد.اما باید بدانیم که عباس دلدار از بی گناه ترین زندانیان پرونده کوی دانشگاه تهران بود. درست مانند مهرداد لهراسبی، یکی دیگر از متهمان پرونده کوی دانشگاه تهران که حالا دو سال است به زندان رجایی شهر کرج تبعید شده است.دلدار پیش از بازداشت در اعتراضات خونین کوی دانشگاه تهران، عضو هیچ گروه و سازمان و دسته ی سیاسی نبود. در این سال ها که او در زندان بوده، بر خلاف سایر متهمان اغلب مشهور پرونده ی کوی دانشگاه تهران مانند منوچهر محمدی و مرحوم برادرش اکبر – که اخیرا بر اثر اعتصاب غذا در زندان جان باخت – و احمد باطبی و دیگران، كمتر از او خبری چیزی شنيده ايم. این سکوت شايد به اين خاطر بوده که او خود نخواسته بود در باره اش حرفی زده شود. بي سرو صدا روزهاي حبس اش را سپري کرد و امروز آزاد شد. آزادی با عفو مشروط.با آزادی عباس دلدار از زندان، دو زندانی دیگر پرونده ی کوی دانشگاه تهران اما همچنان در زندان بسر می برند. احمد باطبی و مهرداد لهراسبی.احمد باطبی که سال گذشته از زندان به مرخصی آمده بود و آن طور که خودش در نامه ی اخیرش یادآوری کرده، به دلیل مشکلات اقتصادی و خانوادگی نخواسته بود پس از پایان مهلت مرخصی به زندان بازگردد، اکنون در بند 3 اندرزگاه شماره 7 زندان اوین محبوس است.مهرداد لهراسبی اما بیش از دو سال است که به زندان رجایی شهر کرج تبعید شده است. او پيش از بازداشت در اعتراضات خونين تيرماه 1378 ، در گوشه ای از پیاده رو خيابان انقلاب كتاب مي فروخت. اعتراض به فقر و بی عدالتی او را نیز همانند خیلی های دیگر به صف اعتراض کنندگان کشاند، و اینچنین بود که او نیز بازداشت شد و روانه زندان گردید.مهرداد لهراسبي همانند عباس دلدار پيش از بازداشت عضو هيچ حزب و دسته و گروه و سازمان سياسي نبود. اما قرعه به نام او نیز افتاده بود. پرونده اش ساخته و پرداخته شد و به اين ترتيب بود که ابتدا او در دادگاه انقلاب به اعدام محكوم گرديد، اما او نيز مانند ديگر قرار گرفتگان در ليست اعدام، با فرمان عفو رهبري جان سالم بدر برد و به 15 سال زندان تعزيري محكوم شد.مهرداد در طي دوران زندان به بيماريهاي متعددي دچار شده است. پزشکی قانونی وجود این بیماری ها را تایید کرده و وی را ناتوان از تحمل زندان دانسته است. اما مهرداد بجای آزاد شدن از زندان، از اوین به رجایی شهر کرج تبعید شده است.او در این باره گفته است در سال 1383 موقتا از زندان آزاد شد و به خانه بازگشت، اما اين آزادي تنها 2 ماه به درازا انجاميد. بعد از 2 ماه، او را تلفني به زندان اوين احضار كردند. در حالی که مهرداد گمان می کرده می خواهند مدت مرخصای اش را تمدید کنند اما رييس وقت زندان اوين به او گفته باید به زندان بازگردد. به همين خاطر مهرداد اعتراض می کند و همین اعترض باعث می شود او به تبعيدگاه رجايي شهر در كرج منتقل شود.او حالا بيش از 2 سال است كه پهلو به پهلو با زندانيان جرايم مواد مخدر و قتل و غارت و جنايت و شرارت روزهای حبس اش را
سپری می کند.
در همین زمینه این مطلب را بخوانید
...
دلم می خواد به نوشته ی بالا این را هم اضافه کنم که توی این همه تاریکی و انزوا، عجیب است که هنوز می شود خبر خوب و دل شاد کننده ای شنید و کمی از درون پیله ی تنهایی، که به دور تن تنیده شده، بیرون آمد. آن طور که "شادی" می گفت، این حالت (یعنی تنیده شدن پیله ی تنهایی به دور تن)، می تواند یک جور افسردگی زمستانی باشد. زمستان با برف اش، و برف با سپیدی اش، و برف سپید با سردی اش، نشسته روی شاخه های لخت درختان باغ.

آزادی

این روزها دارم سعی می کنم به آن دسته از دوستانم که از طریق ایمیل یا تماس تلفنی، با لحنی آلوده به ترس و دلواپسی از من می پرسند "آیا ارزش این را داشت که دوباره بیفتی توی زندان؟" بفهمانم که به قول ژان پل سارتر، ارزش چیزی نیست جز معنایی که ما برای آن برمی گزینیم. و آزادی و عدالت هم مانند دروغ نگفتن، همسر را کتک نزدن، دزدی نکردن، شرافتمند بودن، ارزشی ست درخور احترام و شایسته ی جستجو؛ خیر است در مقابل شر؛ حقیقت است؛ زیبایی ست."و مگر نه این است که عشق تاوان دارد؟"و دارم سعی می کنم به آنها توضیح دهم که اینکه من در جستجوی حقیقت، گرفتار زندان می شوم و به اصطلاح "رنج" می برم، این رنج محصول جبر نیست، زاده ی شعور است. می خواهم به آن ها بفهمانم که کسی من را وادار به جستجوی حقیقت نکرده، بلکه این انتخاب اخلاقی من بوده، و این من هستم که درباره ی اعمالم تصمیم می گیرم، و این اعمال من است که زندگی شخصی و ماهیت من را می سازد. و برای پاسخ دادن به این گونه نگرانی های حقیر کننده، به خطابه ی سارتر – که در اکتبر 1945، چند ماه پس از آزادی پاریس از اشغال آلمان ایراد کرد- پناه می برم؛ بشر مسئول وجود خویش است. و این بشر است که بدون هیچ اتکا و دستاویزی، بدون هیچ گونه مددی، محکوم است که در هر لحظه بشریت را بسازد.و آیا من سعی کرده ام دست به کاری بزنم – که به حساب بیاید- تا از "هیچ" بودن رها شوم؟ و از "بی تفاوتی" و از "توجیه ناپذیری" به درآیم؟جواب این سوال را بعدا می نویسم. اما الان باید از همه بچه های خوب و مهربان وبلاگ نویس به خاطر هم دلی ها و پشتیبانی شان قدردانی کنم. از کسانی که وبلاگ کارزار آزادی ام از زندان را براه انداخته اند صمیمانه سپاسگذارم. من، در سرد ترین و تنها ترین و تاریک ترین لحظه هام در سلول انفرادی، از هم دلی شما بود که دلشاد بودم. از دوستانی که بوسیله ی نامه های شان واکنش سازمان عفو بین الملل را نسبت به وضعیت من در بازداشتگاه 209 برانگیختند ممنونم. اقداماتی مانند انتشار بیانیه و جمع آوری امضاء در اعتراض به نقض صریح حقوق زندانیان در بند 209 زندان اوین تحسین برانگیز است و تاثیر گذار. از کانون وبلاگ نویسان هم به خاطر اطلاع رسانی در مورد بازداشت شدنم، قدردانم. و قدردانم از همه ی دوستان وبلاگ نویس، که از من، به عنوان عضو کوچکی از خانواده ی بزرگ وبلاگ نویس ها پشتیبانی کردند.و این هم مقداری اطلاعات درباره ی مسایلی که در مدت زندانی بودن در بازداشتگاه 209 درگیرش بودم:به نقل از سایت گویا نیوز :آزادی موقت کيانوش سنجری از زندان، راديو فرداگلناز اسفندياری - راديو فردا - کيانوش سنجری وبلاگ نويس و از فعالان حقوق بشر که حدود دو ماه پيش در تهران بازداشت شده بود، به تازگی از زندان آزاد شده است.آقای سنجری به راديو اروپای آزاد راديو آزادی گفت که پس از تحمل ۷۰ روز حبس با قرار وثيقه آزاد شد. وی گفت در بند ۲۰۹ اوين زندانی بود. فعالان حقوق بشربارها از اوضاع زندانيان در اين بازداشتگاه امنيتی ابراز نگرانی کرده اند و گفته اند که بند ۲۰۹ تحت کنترل سازمان زندان ها نيستکيانوش سنجری در چند سال گذشته چندين بار به خاطر فعاليت های دانشجويی خود دفاع از حقوق زندانيان سياسی ونيز ابراز عقايد انتقاديش زندانی شده است. وی زمانی که در سال ۱۳۷۸ در جريان اعتراض های دانشجويی بازداشت شد ، تنها ۱۷ سال داشت.آقای سنجری که اين بار روز۱۶ مهرماه روانه زندان شد می گويد: « مامورين هنگام بازداشت و بازجويی با او بدرفتاری کردند.»وی گفت که در نخستين جلسه بازجويی، بازجو چندين سيلی بسيار شديد به صورت وی زد و گفت که وی جزو کسانی است که قرار است اعدام شوند. وی می گويد هدف از اين رفتار، اعمال فشار بر اوبود.گرچه کيانوش سنجری می گويد بدليل «محدوديت هايی» که برايش وجود دارد نمی تواند تمامی جزئيات و حقايق اين دوره ااز بازداشت خود را بيان کند. وی می گويد «هنوز آزاد، آزاد نيستم.»بازداشت و حبس کيانوش سنجری باعث نگرانی نهادهای مدافع حقوق بشر بين المللی از جمله سازمان عفو بين الملل و همچنين نهادهای داخلی شده بود که همگی خواستار آزادی وی شده بودند .آقای سنجری که يک ماه و نيم را در سلول انفرادی گذراند، می گويد: نگهداری افراد در زندان انفرادی، در حاليکه با دنيای خارج هيچگونه تماسی ندارند، از بدترين شکنجه ها به شمار می رود.وی می گويد:« سلول انفرادی که با روح و روان آدم ها سر جنگ دارد ، می تواند غير انسانی ترين شکنجه سفيد برای انسان هايی مانند من باشد که فقط و فقط به جرم پيگيری حقوق شهروندی خود و مردم جامعه، بازداشت می شوند.»کيانوش سنجری می گويد اميدواراست روزی برسد که کسی به جرم ابرازمسالمت آميز عقايد خود، روانه سلول انفرادی نشود .اتهامات عليه کيانوش سنجری مشخص نيست و تاريخ برگزاری دادگاه برای رسيدگی به پرونده او نيز هنوز اعلام نشده است.وی با اشاره به سوالاتی که در جلسات بازجويی مطرح شده بود می گويد: احساس کرده که مطالب وبلاگش و بازتاب آن در سايت های خبری باعث ايجاد حساسيت شده است. مراسم يادبود برای اکبر محمدی از فعالان دانشجويی که بدنبال اعتصاب غذا در زندان اوين فوت کرد و نيز خبرهايی درباره اوضاع زندانيان سياسی از حمله مطالبی است که آقای سنجری در وبلاگ خود منتشر می کرد .حدود يک ماه پيش سازمان ملل از نقض حقوق بشر در ايران از جمله بازداشت و آزار و اذيت منتقدين و فعالان سياسی و نيز دانشجويان و وبلاگ نويسان ابراز نگرانی کرد و خواستار رعايت حقوق بشر توسط تهران شد .

۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه

باز هم خبر


هفته ی پیش خبری نوشته بودم درباره ی یک نویسنده و تهیه کننده ی برنامه های خبری ِ تلویزیون جمهوری اسلامی به نام پوریا نژاد ویسی، که به گفته ی خودش - که از درون بند 350 زندان اوین تلفن زده بود - مسئولیت های زیادی در دولت داشته، و مهمتر از همه اینکه نویسنده و تهیه کننده ی برنامه ی خبری "ورود و توزیع گوشت های آلوده به کشور" بوده، که این برنامه از اخبار شبکه دوم سیما پخش شده بود. و نیز او گویا همکار مطبوعاتی حسین شریعتمداری در روزنامه ی کیهان تهران نیز بوده است. در این باره به این مصاحبه گوش کنید.
و امشب او دوباره تلفن زد و باخبرم کرد که صبح روز چهارشنبه هفته ی پیش، که از بند 350 زندان اوین خارج اش کرده بودند منتقل شده بوده به بازداشتگاه امنیتی ستاد مشترک نیروی انتظامی در اسلامشهر، که محل دستگیری اش بوده. او گفت فردای آن روز، پنجشنبه به دادگاه برده شده و در دادگاه - شعبه اول دادگاه انقلاب - به جاسوسی برای بیگانه متهم اش کرده اند. او این اتهام را رد کرده است. دادگاه که تمام شده، او را بازگردانده اند به بند سابق اش در زندان اوین. >> از اینجا بخوانید
و در خبری دیگر، روز چهارشنبه در اخبار آمده بود رسول حردانی - که برادر خالد حردانی ست که 7 سال پیش همراه چند نفر دیگر از اعضای خانواده اش سوار بر هواپیما شده و قصد ربودن اش را داشتند، اما در پی درگیری داخل هواپیما، توسط محافظان بازداشت شده بودند - از بند 350 به مکان نامعلومی منتقل شده است.
امروز باخبر شدم که او به دلیل جر و بحث با مسئولان زندان برای مدتی از بند 350 به مکان دیگری منتقل شده بود، اما او روز گذشته مانند هفته های پیش، برای مرخصی از زندان اوین خارج شده است.
رسول که به 22 سال زندان محکوم شده، از قانون "رای باز" در زندان استفاده می کند. این قانون به زندانیان اجازه می دهد یک هفته درمیان، برای مرخصی از زندان خارج شوند.
+ مصاحبه ام با رادیو برابری، امروز، درباره ی اخبار زندانیان سیاسی

خبر های خوش


خبر خوش اول را دیروز نوشتم که مربوط بود به آزادی دوست و هم بند سابق ام امید عباسقلی نژاد، که دو ماه پیش در جاده ی آمل بازداشت شده بود. او 45 روز در بازداشتگاه امنیتی 209 محبوس بود و پس از آن به زندان شهر آمل منتقل شده بود، که پریروز با سپردن 20 میلیون تومان وثیقه از زندان آزاد شد و به کرج که محل سکونت اش است بازگشت. خوشا به حال دختر کوچولوهای خوشگل و مامانی اش، که تا دیروز دلتنگ بابا بودند و حالا می توانند بکشندش به آغوش.
و خبر خوش دیگر که ساعاتی پیش به دستم رسید (از اینجا بخوانید) آزادی ِ دوست ام دکتر حسام فیروزی ست که امشب از زندان اوین آزاد شد. او ظهر دیروز در خانه اش در تهران بازداشت شده بود.
حسام تمام دیروز و امروز را در بازداشتگاه 209 محبوس بوده. ساعاتی پیش با او تلفنی حرف زدم. می گفت روز گذشته تا ساعاتی از صبح از او بازجویی شده است. آنطور که می گفت بازجوها از او خواسته بودند وقتی آزاد شد اعلام کند احمد باطبی در سلامت جسمی بسر می برد، اما او به این خواسته تن نداده است.
و نیز بازپرس پرونده اش به او گفته به همسر احمد خبر دهد که احمد تا روز شنبه از زندان آزاد خواهد شد. حالا سمیه خانم، همسر احمد باطبی در تکاپوی فراهم کردن وثیقه است. که این نیز خبر خوش سوم بود.
به امید آزادی همه ی زندانیان دربند

پزشک احمد باطبی نیز بازداشت شد، امید آزاد شد

... و بازداشت های خودسرانه همچنان ادامه دارد.دقایقی پیش تلفنی خبر دار شدم، امروز ظهر "حسام فیروزی" که پزشک معالج احمد باطبی بوده، در منزل مسکونی اش در تهران بازداشت شده است.همسر او به یکی از دوستان ِ حسام خبر داده امروز ظهر، پنج شش نفر مامور لباس شخصی وابسته به وزارت اطلاعات وارد خانه شان شدند و پس از بازرسی خانه و توقیف وسایل شخصی دکتر فیروزی، از جمله کامپیوتر، رسیور، نوشته ها و نامه هاش، او را بازداشت کرده و با خود بردند.همسر دکتر فیروزی که توانسته بود برگه ی حکم جلب حسام را ببیند، گفته است در حکم بازداشت ِ حسام، کلمه ی 209 – که نام بازداشتگاه امنیتی در زندان اوین است – قید شده بود.+ از اینجا بخوانید
امید هم آزاد شد . از اینجا بخواند

مهرداد لهراسبی، زندانی ِ بازمانده از 18 تیر 78 را دریابیم

11 دسامبر 2005 نوشته بودم او پس از یک مرخصی کوتاه مدت به زندان اوین بازگشت و پس از بالا گرفتن جر و بحث اش با مدیر وقت زندان، بر سر لج و لج بازی آقای مدیر، به زندان رجایی شهر کرج تبعید شد.و نیز 11 آوریل 2006 نوشته بودم او که به سختی بیمار است، برای بیرون آمدن از زندان و بستری شدن روی تخت بیمارستان، باید 200 میلیون تومان وثیقه به امانت بسپارد به دادگاه!از تاریخ نخست بیش از 9 ماه، و از تاریخ دوم بیش از 5 ماه گذشته است اما مهرداد، این جوان ِ براستی بی گناه هنوز لای فراموشی ِ زندان جا مانده و کسی نیست به دادش برسد.یکی دو روز پیش، او تلفن زد و خواست بروم بالای شهر، اعلامیه پخش کنم تا کسی پیدا شود و حاضر شود سندی در دادگاه به امانت بسپارد تا او بتواند از زندان بیرون بیاید و جسم ِ بیمارش را یکی دو ماه ببرد دوا و درمان کند.نیست که دل اش ساده ست، هنوز در این باور است که آن بالا بالا های شهر هستند هنوز آدم هایی که اگر بدانند جوان بی گناهی در زندان مانده، می شتابند برای کمک به او. اما به او گفتم اگر هم قرار باشد با این شیوه کسی پیدا شود برای کمک به او، بی شک خانه اش ته تهران است نه سر اش!آنطرف ها کسی برای کسی دل نمی سوزاند، بیشتر دارند باز می خواهند بیشتر داشته باشند، اینکه تو برای چه در زندان مانده ای، برای آنها پول نمی شود تا روی پول بخوابد! که اگر اینطور نبود، تو 7 سال آزگار در زندان نمی ماندی!مهرداد که به گفته ی خودش دارد در زندان پیر و فرسوده می شود، تا امروز 7 سال و سه ماه است که در زندان جمهوری اسلامی محبوس مانده اما گوش حکومت بدهکار نبوده و نیست که نیست که او به راستی بی گناه بوده و نه نتها حق اش نبوده که تا این مدت در زندان محبوس باشد بلکه ماجرای به زندان انداخته شدن اش تراژدی ِ غم باری ست که بی عدالتی و ندانم کاری دستگاه داوری مملکت را بیش از پیش نمایان می سازد.در توضیح این تراژدی همین بس که مهرداد ِ ما – که پیش از بازداشت جوان تهی دست و دست فروش کتاب بوده – در جریان اعتراضات دانشجویی تیرماه سال 1378 در گوشه ای از دانشگاه تهران، همه ی خشم اش از حکومت را جمع می کند در پاره سنگ ِ توی مشت اش، که به سمت گارد ضد شورش پلیس نشانه رفته بود. و به این ترتیب بود که او دستگیر شد و به دیوارهای سلول انفرادی بازداشتگاه امنیتی سپرده شد، و پس از ساخته و پرداخته شدن ِ پرونده اش در وزارت اطلاعات، او در دادگاه انقلاب حاضر شد تا فقط 2 دقیقه کافی باشد تا او به عنوان یکی از طراحان و عاملان اصلی آشوب های خیابانی معرفی شود!و اینچنین بود که مهرداد لهراسبی نخست به اعدام محکوم شد، که البته در پی عفو ملوکانه ی رهبری نظام، حکم اعدام با 2 درجه تخفیف به 15 سال زندان کاهش یافت.4 ماه دیگر که بگذرد، مهرداد نیمی از مدت حبس اش را پشت سر خواهد گذاشت. او 5 سال از این مدت را در زندان اوین سپری کرد، و 2 سال و سه ماه است که به تبعیدگاه رجایی شهر کرج (گوهردشت سابق) منتقل شده است.پس از سپری کردن 87 ماه زندان، حالا او قلب اش تیر می کشد، پاهاش درد می کند، بی خوابی ِ شبانه آمده به سراغ اش، قرص اعصاب می خورد، زیاد هم می خورد تا بتواند در بند (یا همان به اصطلاح اندرزگاه) 2 - که معروف است به "دارالقرآن"- در لابلای آدم هایی با جرایمی مانند قتل و غارت دوام بیاورد و دم فرو ببرد.مهرداد می گفت نمی داند چه می خواهند از جان اش، که چرا دست از سرش بر نمی دارند، که حالا که جوانی اش را لای دیوار ها له کرده اند، دیگر چه می خواهند از جان اش؟ مگر تاوان پرتاب کردن چند تا پاره سنگ به طرف پلیس چند سال زندان است؟ تا کی باید آزار ببیند و دم فرو ببرد؟او می گفت حالا که موهای سرش ریخته و پاهاش چلاغ شده و درون جسم اش پر شده از درد و مرض، باز هم دست از سرش بر نمی دارند که نمی دارند! خب راست می گوید. رییس جمهور محترم و دولت مهرورز اش بشنوند این حرف ها را، تا بجای دل سوزاندن برای زندانیان زندان های امریکا، کمی هم به حال و روز زندانی های بیگناه کشور خودمان دل بسوزاند!مهرداد می گفت در تایید بیماری هاش و در تایید احتیاج اش به بستری شدن در بیمارستان تاحالا چهار پنج بار از طرف پزشکی قانونی نامه ارسال شده به زندان، اما با این وجود قوه قضاییه و سازمان زندان ها از دادن مرخصی برای درمان (مرخصی استعلاجی) به او سرباز زده اند که هیچ، بلکه با انتقال یا بهتر است بگوییم با تبعید او به زندان رجایی شهر کرج، شرایط طاقت فرساتری را برایش فراهم آورده اند تا او هر چه بیشتر و بیشتر آزار ببیند و زجر بکشد.شاید در اعتراض به وجود همین شرایط طاقت فرسا بود که فیض مهدوی ( که درخواست کرده بود به زندان اوین منتقل شود) وادار شد به اعتصاب غذا اقدام ورزد و همانطور که می دانیم در این راه جان اش گرفته شود.و نیز هنوز اکبر محمدی به خاطرمان مانده است. او نیز – که یکی از بازماندگان اعتراضات دانشجویی تیرماه سال 78 در زندان بود- از بیماری های متعددی در رنج بود، و چون با وجود دچار بودن به بیماری و احتیاج به درمان در بیرون از زندان، او را به زندان باز گردانده بودند، به اعتصاب غذا پناه برد و در این راه آنقدر ایستادگی کرد تا از پای درآوردنش.
امروز مهرداد لهراسبی در همان شرایطی ست که اکبر بود و مهدوی. دریابیم اش!
:: ونیز دو خبر دیگر

درباره ی یک روزنامه نگار و برنامه ساز تلویزیون

امروز ظهر یکی از دوستان زندانی در بند 350 زندان اوین تلفن کرد و گوشی را داد دست فردی که حرف های زیادی برای گفتن داشت؛گفت نامش پوریا نژاد ویسی ست. 25 ساله. اول شهریورماه سال جاری بازداشت شده. طریقه ی بازداشت اش نیز اینگونه بوده که ماموران اطلاعات ناجا با گاز اشک آور یورش برده اند به منزل مسکونی اش در اسلامشهر. 20 روز در بازداشتگاه اطلاعات ناجا در اسلامشهر زندانی بوده. در مدت بازداشت در ناجا با او بدرفتاری شده. به او توهین شده، و حتی کتک اش زده اند.آنطور که تعریف می کرد به او اتهام جاسوسی برای اسرائیل زده شده است. و دست آخر، از سوی شعبه ی یک دادگاه انقلاب اسلامشهر با اتهام "اقدام علیه امنیت کشور" مواجه، و به زندان اوین منتقل شده است.او سوابق اش را اینچنین عنوان کرد:- نويسنده و تهيه کننده ی برنامه تلويزيونی ِ " ماجرای ورود و توزيع گوشت های آلوده به کشور" که در بخش گفتگوی خبری شبکه دوم سيمای جمهوری اسلامی پخش شده بود.- همکاری با نشريه گل آقا- همکاری کوتاه مدت با روزنامه کيهان در سال ۱۳۷۸- تهيه کننده ی برنامه پرسش و پاسخ با دختران فراری پارک ملت، که از بخش خبری شبکه دوم تلويزيون جمهوری اسلامی پخش شد- سازنده ی اولين فيلم آموزشی انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا- دبير کنگره ی وزراء شهيد هيئت دولت- عضويت در گروه تحقيق مبارزه با مواد مخدر استاندری همدان- نماينده ی فرماندار همدان در اولين دوره ی انتخابات شورای اسلامی شهر و روستا در سال ۱۳۷۷- سازنده ی فيلم مستند آشورا برای معاونت سياسی استانداری همدان- تهيه کننده و مجری برنامه ی خبری با عنوان "دانشجويان انقلاب چرا؟" برای بنياد حفظ آثار ارزشهای دفاع مقدس- مجری صدا و سيمای استان همدان، تهران و کيش در سال های ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۴- مسئول پيگيری جلسه ی سخنرانی حسين لقمانيان در همدان- يکی از همکاران مطبوعاتی در رابطه با سفر رهبری به همدان- مدير بازرگانی روزنامه ی اعتماد در همدانو ...وقتی از او پرسیدم شما با این سن و سال کم چگونه اینهمه مسئولیت داشته ای؟ جواب داد: من به "نابغه ی سیاسی استان همدان" مشهور هستم.>> این خبر را درباره اش تنظیم کردم