‏نمایش پست‌ها با برچسب مصاحبه ها، زندانیان سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مصاحبه ها، زندانیان سیاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

در سلول انفرادی زمان انگار ایستاده است


گفتگویی انجام دادم با نشریه اینترنتی گذار درباره سال هایی که در زندان بودم و تجربه ام از سلول های انفرادی. این گفتگو را در زیر بخوانید:
کیانوش سنجری: در سلول انفرادی زمان انگار ایستاده است گفت‌وگو با کیانوش سنجری
http://www.gozaar.org/template1.php?id=1110&language=persian
گذار
اشاره: کیانوش سنجری که امروز در مرز 25 سالگی قرار دارد، 9 بار تجربه‌ی بازداشت را سپری کرده و 6 بار زندانی شده است. او اولین بار در سال 79 زندانی شد و سپس در سالهای 80، 82 و 83 بار دیگر به زندان افتاد و این تجربه‌ی تلخ را در سالهای 84 و 85 نیز از سرگذراند. اتهاماتی که وی بر پایه‌ی آن در این سال‌ها بازداشت شده است، عبارت بوده‌است ازمواردی مبهم نظیر «قدام علیه امنیت کشور» و «تبلیغ علیه نظام» به استناد «عضویت در گروه دانشجویی غیرقانونی و سکولار»، شرکت در تجمعات اعتراضی، مصاحبه با رسانه‌های خارج از کشور، «سیاه‌نمایی شرایط زندان‌ها در وبلاگ» و سازماندهی تجمع در برابر دفتر سازمان ملل متحد در تهران در اعتراض به بازداشت اعضای جبهه‌ی متحد دانشجویی.کیانوش سنجری یک دوره سخنگوی جبهه‌ی متحد دانشجویی بوده است و اکنون عضو جبهه‌ی دمکراتیک ایران است. وی همچنین وبلاگ‌نویس و عضو کانون وبلاگ نویسان ایران است و در وبلاگ خود به زبان انگلیسی، اخبار مربوط به زندانیان سیاسی ایران را پوشش می‌دهد. او همچنین از سال 86 مسئولیت سخنگویی انجمن زندانیان سیاسی را - که توسط شماری از زندانیان سیاسی تشکیل شده- به عهده داشته است. در کنار فعالیت‌های مذکور، در طول هفت سال گذشته، وی ده‌ها خبر، مقاله و مصاحبه نیز در رابطه با وضعیت زندانیان سیاسی و نقض حقوق بشر در رسانه‌های خبری فارسی زبان منتشر کرده است.با کیانوش سنجری در پیوند با فعالیت‌ها و خاطرات زندان و تجربیاتش از جنبش دانشجویی ایران به گفت‌و‌گو نشستیم .***گذار: به خوانندگان ما بگویید اولین بار کی دستگیر شدی و چند سالت بود؟ و اصولا از این همه تلاش چه انگیزهای داشتی؟کیانوش سنجری: اولین بار در سال 1379، در تجمعی که در سالگرد وقایع کوی دانشگاه، در برابر در اصلی دانشگاه تهران برگزار شد بازداشت شدم. 17 سالم بود. دانش آموز سال سوم هنرستان بودم. ظاهرا شرکت در آن تجمع دلیل اصلی دستگیری‌ام بود. انگیزه‌ی مردمی که در آن تجمع حضور داشتند گرامیداشتن دانشجویان آسیب دیده‌ی کوی دانشگاه در سال پیش از آن، و اعتراض به تداوم بازداشت دانشجویان بود. چند تا از دوستان من، که از فعالین دانشجویی بودند، در زندان به‌سر می‌بردند. پیش از دستگیری، چند تا بچه بسیجی با مشت به سر و صورتم کوبیدند و باید بگویم خوشبختانه پلیس بازداشتم کرد، که اگر نمی کرد سر و صورتم داغان می‌شد!در آن زمان و با آن سن کم چه احساسی داشتی؟فکر نمی کردم بازداشت شوم. تصوری از زندانی شدن و شرایط زندان، چشم بند، سیلی، مشت و لگد خوردن، فحش‌های خیلی رکیک شنیدن و از همه بدتر، «سلول انفرادی» نداشتم. خیلی سخت بود. اول در بازداشتگاه پلیس زندانی بودم و بعد منتقل شدم به سلول انفرادی 240 در زندان اوین. یک متر و نیم در دو متر و نیم. غروب‌ها بغض می‌کردم. نفسم بند می‌آمد، احساس خفگی می‌کردم.صدای گریه‌ی دخترها می‌پیچید توی راهرو. بعد از چند هفته منتقل شدیم به بازداشتگاه توحید، همان زندان «کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری» رژیم پیشین. در حیاط دایره‌وار ‌نشستیم روی زمین. چشم بند داشتم. صدای آه و ناله کسی که انگار زیر شکنجه بود، شنیده می‌شد. جسم و روانم پر بود از وحشت. طوری برنامه‌ریزی شده بود که هر لحظه احساس می‌کردم نوبت بعدی برای شکنجه شدن برای من است.پشیمان شدی یا نه؟بار اول در برابر بازجویی که به صورتم سیلی می‌زد و فحش‌های رکیک می‌داد، پشیمانی را احساس می‌کردم؛ اما وقتی به سلول انفرادی بازمی گشتم در این فکر فرو می‌رفتم که چقدر حکومت ظالم است و مطالبه‌ی آزادی چقدر ضروری و بر حق است و دوباره روحیه‌ی خودم را بازسازی می‌کردم .وقتی آزاد شدی چطوری خودت را پیدا کردی و به اطرافت نگاه کردی؟ یا فرق احساست در اولین بازداشت و آخرین بازداشت چی بود؟بار اول شب بود که آزاد شدم. دختر‌ها و پسرها توی پیاده‌روها قدم می‌زدند، زندگی جریان داشت، دوست داشتم به آدم‌ها نگاه بکنم و در رفتارشان کنجکاو شوم. با سلول انفرادی، من را از جریان زندگی جدا کرده بودند. در آن سلول زمان انگار ایستاده بود. پس از بیرون آمدناز زندان احساس می‌کردم نبض زندگی‌ام دوباره می‌تپید. تهران در برابر دیدگانم شهر تازه‌ای به نظر می‌رسید. همه چیز تازه بود. این تازگی در دفعات بعدی که از زندان آزاد شدم، رنگ باخت. بازداشت شدن مبدل به رویدادی مکرر و تلخ در زندگی‌ام شده بود. دیگر شده بود یک حقیقت و از توهم درآمده بود. پس از هر آزادی منتظر بازداشت دیگری بودم.چطور و چرا دوباره تصمیم گرفتی ادامه بدهی؟در ایران وقتی به زندان می‌روی، و کتک می‌خوری و فحش می‌شنوی، استدلال‌های استبدادی می‌شنوی، وقتی تنها به سبب یک مصاحبه و ابراز عقیده 3 ماه در سلول انفرادی محبوس می‌شوی؛ و در دادگاه که تصور می‌کردی محل اجرای عدالت است تحقیر می‌شوی و موهای سرت را از ته می‌تراشند و بر گونه‌هایت سیلی می‌زنند، بیشتر می‌فهمی که بر حق هستی و طرف مقابلت پوچ و توخالی و زور و ظلم است. می‌فهمی که این حق توست که مبارزه کنی و مطالباتت را پیگیری کنی، کوتاه نیایی و بدانی که آزادی و عدالت امریست ضروری و بایستنی. در تاریخ عمیق می‌شوی و می‌خوانی و می‌بینی که هزاران نفر برای دستیابی به آزادی مبارزه کرده‌اند و خون‌شان ریخته شده است. اینجاست که اصالت آزادی در تو تبدیل می‌شود به یک حقیقت روشن و خواستنی. در درونت به سوال‌هایی برمی‌خوری و برای پاسخ دادن به آن‌ها دنبال راه حل‌هایی می‌گردی. در این مسیر، با آدم‌هایی شبیه بهخودت برخورد می‌کنی که آن‌ها نیز در پس یافتن پاسخی برای ناراستی‌ها و ظلم‌ها هستند. حالا تنها نیستی و می‌توانی کارهای مشترک انجام بدهی.البته چون با حکومت زور طرف هستی، پاسخ سوال‌های تو زندان است. اما در زندان سوال‌های عمیق‌تری در ذهنت شکل می‌گیرد و بعید نیست اگر عصیان‌گری کنی.رفتار بازجو‌ها با تو چگونه بود؟من در سال 79، 80، 82، 83، 84 و 85 بازجویی شدم و نوع رفتارها و بازجویی‌ها متفاوت بود. رفتار بازجوها و شیوه‌ی بازجویی‌ها در بازداشتگاه 59 سپاه با بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات هم متفاوت بود. در سال 1380 که مسئله‌ی دستگاه امنیتی موازی مطرح بود، من 3 ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه 59 سپاه زندانی بودم. بازجوها از سازمان اطلاعات سپاه پاسداران بودند و سعی می‌کردند با فحاشی و تخریب شخصیت و طرح پرسش در مورد مسایل خصوصی و خانوادگی من را مرعوب کنند. یک بار سید مجید پورسیف و حسن حداد (حسن زارع دهنوی) که در آن زمان منشی و قاضی شعبه 26 دادگاه انقلاب بودند، به بازداشتگاه 209 آمدند و در حیاط بازداشتگاه به من فحاشی کردند. نه تنها در مورد اتهام اصلی‌ام، یعنی عضویت در گروه غیرقانونی دانشجویی (جبهه متحد دانشجویی) بازجویی نمی‌شدم، بلکه بازجو سعی داشت درمورد روابط خصوصی خانواده‌های دیگر اعضای گروه پرونده سازی کند.در یک نوبت در تابستان سال 83، که همراه شش نفر دیگر از دوستانم در تجمع آرام مقابل دفتر سازمان ملل بازداشت شده و در بازداشتگاه 209 زندانی بودم، جلسات بازجویی محترمانه و بدون فحاشی برگزار شد و پس از چند روز اجازه دادند که چشم‌بند را بردارم و رو به بازجو بنشینم. در بقیه‌ی موارد چشم‌بند داشتم و پشت به بازجو و در کنج دیوار قرار می‌گرفتم.بار آخر، در سال 85، در اوین جلسه‌ی بازجویی، بازجو که فقط صدایش را می‌شنیدم، پیش از آن‌که حرفی بزند و سر صحبت را باز کند در کمتر از یک دقیقه هفت هشت تا سیلی محکم به صورتم زد و بعد بازجویی را با این جمله آغاز کرد: چه حرف بزنی و چه نزنی تو یکی از اعدامی‌های این پرونده خواهی بود.در سال 85 در حین تهیه‌ی گزارش از نقض حقوق آقای بروجردی، روحانی مخالف حکومت، برای یکی از سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشر بازداشت شده بودم و هیچ اتهامی نداشتم!چه احساسی نسبت به بازجو داشتی؟وقتی در برابر استدلال‌های بی‌مایه و زورمدارانه‌ی بازجو قرار می‌گیری که مثلا می‌خواهد تو را به اشتباه و مضر بودن فعالیت‌های آزادیخواهانه‌ات واقف کند، به راستی خنده‌ات می‌گیرد و مطمئن می‌شوی که او یک مامور ساده‌ی سیستم ظالمانه‌ای است که با بر پایه‌ی زور و ظلم و سرکوب بنا شده است. در بازداشتگاه 59، بازجو فردی غیراخلاقی و از لمپن‌ترین لایه‌های جامعه بود که زبان استدلالش چیزی بیش از فحش و ناسزا نبود. اما نسبت به آن دسته از واپس‌مانده‌هایی که با سرسپردگی‌ به شدت کورکورانه‌ی مذهبی، سعی در دفاع از حکومت و رهبری داشتند،حس ترحم‌ام بر انگیخته می‌شد و با خود می‌اندیشیدم که به چه انسان‌های میمون‌وار و مغزباخته‌ای تبدیل شده‌اند.چه احساسی نسبت به سلول انفرادی داشتی؟سلول انفرادی یک خلاء است. مانند نور که بیشترین سرعت خود را در خلاء دارد، وحشت و تنهایی هم در این خلاء به طرزی مرموزانه صد چندان می‌شود و می‌تواند مانند موریانه همه‌ی وجود زندانی را تا ریشه بجود! در آن 9 ماه سلول انفرادی، زمان‌هایی بود که موریانه‌ی تنهاییروح و روانم را می‌جوید و مرا به ته می‌رساند. در این حالت زندانی مهیا است در دست بازجو برای مرعوب و منکوب شدن وپذیرفتن اتهامات کذایی. معمولا بازجو‌ها از این خلاء برای به دام انداختن طعمه‌های خود در تور پرونده سازی‌های از پیش طراحی شده سود می‌جویند.در بازداشتگاه 209 سلول تقریبا یک متر و نیم در دو متر بود. پنجره رو به هوای آزاد نبود. یک لامپ شبانه روز روشن بود. دیوارهای سلول تن و روان‌ام را احاطه می‌کرد. احساس می‌کردم سلول خالی از هوا است و دیوارها به تنم چسبیده است. گلویم فشرده می‌شد. قدم می‌زدم. سهقدم به جلو سه قدم به عقب. این کار را ساعت‌ها ادامه می‌دادم. پس از چند روز، آن خلاء – یعنی سلول انفرادی- می‌شود خانه‌ی کوچک تو. یک بار 111 روز پشت سر هم در خلاء شماره63 در بازداشتگاه 209 زندانی بودم. دیوارهای خلاء‌ام را هر روز با دقت وارسی می‌کردم برای پیدا کردن یک پدیده‌ی تازه؛ مثلا یک سوراخ یا برآمدگی، یا یک یادگاری که خدا می‌داند چندین سال قبل بر روی دیوار کنده شده بود. با خود می‌اندیشیدم که چند تا زندانی سیاسی پیشاز اعدام شدن در آن سلول زندانی بوده‌اند؟سلول انفرادی یک شکنجه‌ی سفید است. نرم است. شاید به جسم زخمی وارد نکند، اما روح را مجروح می‌کند. بی‌خبری از خانواده، نداشتن تماس با انسانی دیگر، و شاید روزهای متمادی حرف نزدن با کسی؛ اگر بازجو به سراغ آدم نیاید. چشم فقط می‌تواند فاصله یک متر دورتر را ببیند و نه بیشتر. پس باید با قوه‌ی تخیل به دورترها نگریست. قوه‌ی تخیلم در سلول انفرادی بارور می‌شد. معمولا به یک نقطه از دیوار چشم می‌دوختم و با قوه‌ی تخیل به بیرون از زندان می‌رفتم. مثلا تصور می‌کردم خانواده‌ام در وضعیتی مساعد به‌سر می‌برند؛ اما وقتی در جلسه‌ی بازجویی می‌گفتند مادرت راهی بیمارستان شده، همه‌ی تصوراتم را واژگون شده می‌دیدیم!چه چیزهایی در سلول انفرادی داشتی؟در سلول انفرادی بازداشتگاه 59 سپاه، دو تا پتو، یک سطل پلاستیکی، یک حوله‌ی کوچک، یک سفره‌ی نان و یک «کفش دوزک» که روزی از روزها در بیرون از سلول رهایش کردم. در سلول انفرادی بازداشتگاه 209، سه تا پتوی رنگ و رو رفته که بوی گند می‌داد، تکه‌ای پلاستیک برای نان، قاشق وظرف غذا. در سلول انفرادی بند 2 الف (بازداشتگاه 320 سپاه در زندان اوین)، فقط سه تا پتو.در سلول انفرادی بازداشتگاه 240 در زندان اوین، دو تا پتو که شاید از ده‌ها سال قبل کف سلول پهن بوده، قاشق و ظرف غذا، بوی مشمئز کننده‌ی توالت فرنگی درون سلول و شپش که از سر و کولم بالا می‌رفت!چرا ایران را ترک کردی؟تصمیم دشوار، بی بازگشت و عجولانه‌ای بود. عجولانه بودنش را حالا دارم بهتر می‌فهمم. یا باید می‌ماندم و پس از تشکیل دادگاه بازمی‌گشتم به زندان- که حتی ممکن بود در دادگاه حکم تعلیقی دریافت کنم- و یا باید در یک جایی بی‌سروصدا پنهان می‌شدم تا برگه‌ی احضاریه‌ی دادگاه به دستمنرسد و از دادگاه و رای‌اش بی‌خبر بمانم! اما تا کی؟ و آیا می‌توانستم سکوت پیشه کنم و دیگر در وبلاگم چیزی ننویسم؟ پس از آزاد شدن از زندان با سپردن وثیقه، وزارت اطلاعات به من هشدار داده بود که حق ندارم وبلاگم را به روز کنم! اما همان موقع این هشدار را علنی کردم.راستش را بخواهید، از بازگشت هفتم یا هشتم به زندان خسته بودم. یک جور احساس ناتوانی در تحمل رنج زندان. شاید آن هفت هشت بار بازداشت و 2 سال زندان که 9 ماه‌اش درون سلول انفرادی و زیر فشارهای جسمی و روحی گذشت، فرسوده‌ام کرده بود. چندین صفحه درباره‌ی شرایط بار آخریکه در بازداشتگاه209 زندانی بودم و شکنجه‌های آن نوشته بودم؛ اما پس از هشدار وزارت اطلاعات خودم را از منتشر کردنش ناتوان احساس می‌کردم. پس یک راهش این بود که سکوت پیشه کنم و منتظر بمانم ببینم چه بلای تازه‌ای می‌خواهند برسرم بیاورند. انتظار سختی بود. تاب نیاوردم و دودلی‌ام رای به گریختن داد. خودم را به مرز شهر بانه رساندم و در تاریکی نیمه‌ شب، غیرقانونی از مرز رد شدم و رسیدم به کردستان عراق و پس از 7 ماه انتظار، با کمک سازمان عفو بین‌الملل، با انتخاب خودشان به کشور نروژ پناهنده شدم.بزرگترین آرزوت؟بازگشت به ایران ِ به دور از خشونت و خفقان بزرگترین آرزوی من است؛ تا در کنار خانواده‌ام باشم، در کنار دوستانم، و دیگر ابراز عقیده باعث زندانی شدن نشود!این آقای «سنجری» ما، رابطه‌اش با «کیانوش» چیست؟من با آقای «کیانوش» رابطه‌ی عجیبی ندارم، اما ایشان همه‌ی وجودش رابطه‌ با دنیای اخبار و وقایع ایران و دنبال کردن چند و چون مبارزه‌ی دوستانش است. تصور این‌که حتی یک روز از وقایع ایران جا بماند برای ایشان دشوار است.فکر می‌کنی چه مدلی از حکومت می‌تواند کیانوش و کیانوش‌ها را به آرزوهاشان برساند؟مدلی که قانون اساسی‌اش بر پایه‌ی منشور بین‌المللی حقوق بشر و احترام به کرامت انسان‌ها شکل گرفته باشد.
این مطلب به انگلیسی در این جاست
Time Stands Still in Solitary Confinement: Gozaar Interviews Kianoosh Sanjari
http://www.gozaar.org/template1.php?id=1110&language=english

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

شکنجه در زندان های امنیتی جمهوری اسلامی

گفتگوی من با رادیو صدای امریکا درباره شکنجه فرزاد کمانگر، آموزگار کامیارانی در بازداشتگاه امنیتی وزارت اطلاعات
از این جا بشنوید
+ رنج نامه ی فرزاد کمانگر را از اینجا بخوانید

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

ترجمه گزارش مجله سازمان عفو بین الملل نروژ از فعالیت های من


ایران: مبارزه ادامه داردایران منتقدین و مخالفین اش را به شدت سرکوب می کند اما هستند کسانی که مبارزه را متوقف نمی کنند.در مرکز اسلو برف و باران می بارد. در Eidsvolls plass در مقابل پارلمان آب جمع شده است. کنار یک نیمکت، کیانوش سنجری ایستاده، دست کش نروژی به دست اش پوشیده، چتر و میکروفون را در دست دارد.سنجری: نوجوانان اعدام می شوند، زنان سرکوب می شوند و مخالفین زندانی می شوند. مردم ایران سزاوار زندگی بهتری هستند. این سخنان را او به در حدود 50 ایرانی در تبعید و فعالین سیاسی ای که با وجود باران، به خیابان آمده اند می گوید.پس از اندک زمانی که او به نروژ آمد، او توانسته ایرانیان در تبعید که به گروه های مختلف سیاسی وابسته هستند را جلو مجلس به گرد هم بیاورد. رهبران این گروه ها با یکدیگر همکاری خوبی ندارند اما سال 2008 با موج بزرگی از اعدام ها و بازداشت گسترده فعالین دانشجویی در ایران آغاز شد. در این روز شنبه آن ها در کنار هم ایستاده اند تا انزجار خود را از افزایش سرکوب مردم ایران نشان دهند.سنجری: مقامات ایرانی به حکومتشان شبیه به جزیره ای بیرون از جامعه بین الملل می نگرند. احمدی نژاد زندانیان سیاسی را موضوعی داخلی می داند که ربطی به دیگر کشور ها ندارد. اما مردم آزار می بینند و جامعه بین المللی باید بداند که در ایران چه می گذرد.تهران روزی در سال 2006او نمی داند چه مدتی است که در این سلول کوچک به اندازه ی یک متر در دو متر نشسته است. می تواند هفته ها، ماه ها و یا حتا سال ها باشد. از وقتی که به یاد دارد، با دنیای بیرون از سلول هیچ تماسی نداشته است، نه با وکیل و نه با خانواده اش. زندانبانان اش تمام مدت با اخباری دروغ مانند اینکه مادرش بیمار شده، خانواده اش هم بازداشت شده و یا دوستانش بر علیه اش اعتراف کرده اند، به سراغش می آیند. هرچند که او حرف های آن ها را باور نمی کند، اما دیوارهای این سلول پاک می کند فاصله ای که بین دنیای حقیقی اوست با زندانبانان.سنجری: این حالت شبیه نبردی است بین روح و جسم. در تنهایی مطلق نگه داشتن در سلول انفرادی، آزاردهنده ترین شکنجه سفید است.در ایران شکنجه سفید نامی است که زندانیان برای "در تنهایی مطلق نگه داشتن" (در سلول انفرادی) به کار می برند. این روش اثری بر جسم نمی گذارد اما فرد را به طور کامل گیج می کند. زندانیان هویت شان را از دست می دهند و حاضر می شوند به هر چیزی اعتراف کنند. این شیوه در زندان هایی که مانند زندان های معمولی نظارت نمی شوند، مانند بند 209 زندان اوین در تهران، بر علیه مخالفین و خبرنگاران منتقد استفاده می شود.صدای آشکارکیانوش سنجری 25 سال دارد اما در این مدت توانسته یک مدافع سرسخت حقوق بشر شود. مبارزه اش را در دادگاه ها، سلول های انفرادی، تظاهرات های سیاسی، صفحات روزنامه های خارجی و وبلاگ ها به پیش برده است. در این اواخر او همچنین سخنگوی یک گروه دانشجویی مدافع سکولاریسم بوده است. او به طور مداوم درباره بازداشت فعالین سیاسی و وضعیت غیر انسانی زندان ها و دادگاه های ناعادلانه در وبلاگ اش می نویسد. سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر و ایرانیان در سراسر دنیا وضعیت او را پیگیری کرده اند.- علی ساکی، پناهنده سیاسی و کسی که سال ها در نروژ زندگی کرده می گوید کیانوش سال ها از جمله آشکارترین صداهای انتقادی بر علیه رژیم بوده است.ساکی: او شجاع است و فعالیت هایش او را مرتبا در معرض خطر قرار داده است. من یک بار از او خواسته بودم که در خانه بماند و برای تهیه گزارش از تظاهرات ها به پشتیبانی از دوستان زندانی اش نرود.در طی هشت سال گذشته، سنجری هفت بار بازداشت شد. اولین باری که بازداشت شد، 17 ساله بود. او روی هم رفته در حدود 9 ماه در سلول انفرادی بوده است.سنجری: آن ها همه کار کردند که من را در هم بشکنند. من شبانه روز بازجویی می شدم.پول ها به کجا می رود؟روند بازجویی ها با مطرح شدن موضوع کمک مالی مقامات امریکایی به جنبش دمکراسی خواهی ایران دگرگون شد. بازجویی ها شکل تازه ای به خود گرفتند. سنجری را در زیر چشم بند سیلی زدند و قصد داشتند او را وادار سازند که به به داشتن ارتباط با سیاست مداران امریکایی اعتراف کند. از او می پرسیدند پول ها به کجا می رود و دریافت کنندگانش چه کسانی هستند؟پس از به تیرگی گراییدن روابط ایران با غرب بر سر برنامه های هسته ای، مقامات ایرانی جنبش دمکراسی خواهی ایران را بخشی از تهدید غرب قلمداد می کند. دمکراسی خواهان متهم به داشتن روابط مستقیم- به طور مثال – با مقامات امریکایی می شوند.Kari Vogt، محقق مذاهب در دانشگاه اسلو معتقد است اختصاص یافتن پول برای دمکراسی خواهان ایرانی توسط امریکا، جو بی اعتمادی بین اپوزیسیون ایجاد کرده است. هم اکنون یک کارزار سیاه و منفی بر علیه ایران وجود دارد. تحریم ها به سیاه ترین نیروها در ایران تغذیه می دهد.خانم Kari Vogt بر این باور است که ایران نسبت به دیگر کشورهای منطقه مانند عربستان سعودی که به همان اندازه اعدام می کند و از شیوه های مجازات خشن استفاده می کند، از سوی غرب بیشتر مورد انتقاد قرار می گیرد. او معتقد است کشورهای غربی باید همانند سازمان عفو بین الملل رفتار کنند، به نقض حقوق بشر اعتراض کنند و اعمال تحریم ها را متوقف سازند. اما در جنبش دمکراسی خواهان، بسیاری بر این باورند که فشار جامعه بین المللی بر حکومت ایران امری است کاملا ضروری.سنجری: تحریم های اقتصادی هوشمند می تواند رژیم ایران را تحت فشار قرار دهد تا برنامه های اتمی اش را متوقف سازد و به بازداشت مخالفین و شکنجه زندانیان و به اعدام ها پایان بخشد.هنگامی که بازجوها از به راه افتادن کارزار عفو بین الملل برای او پی بردند، سیلی های بیشتری بر صورتش نواخته شد.فرار خطرناکدر ماه مارس 2007 سرانجام کیانوش به این نتیجه رسید که ماندن در ایران برایش خطرآفرین خواهد بود. در ژانویه همان سال او با سپردن وثیقه از زندان آزاد شد. به او گفته شد که در مطبوعات خارجی به اظهار نظر نپردازد و در مورد دادگاه و شرایط زندان در وبلاگ اش ننویسد. این بار ماموران وزارت اطلاعات مادرش را تحت فشار قرار داده دادند تا پسرش را وادار به متوقف کردن فعالیت هایش در دفاع از حقوق بشر سازد. هر بار که او بازداشت می شد، مادرش در مسیر دادگاه تا زندان در رفت و آمد بود تا پسرش را ببیند.هشدار دادگاه به سنجری اینگونه بود که اگر او یک مقاله بر علیه یک رهبر مذهبی مخالف به نام بروجردی ننویسد، به سختی مجازات خواهد شد. اما او این دستور را نمی پذیرد. چند روز بعد، او متوجه می شود که چند مامور وزارت اطلاعات به تعقیب اش می پردازند. او خود را مخفی می کند تا هوا تاریک شود. سپس از مادرش خداحافظی می کند و به طرف غرب به سوی مرز عراق روانه می شود. لابلای گروهی از کارگران کرد ایرانی پنهان می شود و از مرز عبور می کند و در نزد یک گروه شورشی مسلح کرد به نام کومله که در شمال عراق در نزدیکی سلیمانیه مستقر شده، پناه می جوید.سنجری به زبان کردی صحبت نمی کند و چهره ی پرشین اش پنهان بودنش را دشوار می سازد. او در اردوگاه کومله دوباره وادار می شود که در اتاقی کوچک بسر ببرد. در طول این مدت او به وبلاگ نویسی اش ادامه می دهد. ایرانیان در تبعید و فعالین سیاسی اخبار فرار طاقت فرسای او را دنبال می کنند.محقق امور ایران در سازمان عفو بین الملل در لندن آقای Drewery Dyke از محل پنهان شدن سنجری مطلع می شود و شرایط او را خطرناک ارزیابی می کند و نامه ای برای کمیسر پناهندگان سازمان ملل می نویسد و توضیح می دهد که خطر ربوده و یا کشته شدن او به دست ماموران امنیتی ایران وجود دارد. با کمک سازمان عفو بین الملل و UNHCR، کیانوش پناهنده می شود و به عنوان پناهنده سیاسی روز 31 اکتبر به نروژ می آید. او در نروژ مبارزه را ادامه می دهد.دوستان دستگیر می شوند17 ژانویه: نوجوانی به زودی اعدام می شود. 18 ژانویه: دانشجوی بازداشت شده به طرزی مشکوک میمیرد. 26 ژانویه: دانشجویان وادار به اعترافات دروغین می شوند. 31 ژانویه: به سبب اعتقاد به مذهب بهاییت دستگیر می شوند.این نامه ها از M. Kianoosh Sanjari تمام مدت روی ایمیل منتشر می شود. در لیست ایمیل اش همه هستند، از سازمان ها، فعالین سیاسی در تبعید و رسانه ها. برای او دنبال کردن مبارزه برای دمکراسی از نروژ سخت است وقتی می بیند فعالین تازه ای هر روز در ایران دستگیر می شوند و شماری از آن ها دوستان اش هستند.سنجری: اما خوشنود هستم که می بینم جنبش همچنان ادامه دارد. جنبش برای حقوق بشر به یک فرد وابسته نیست و جنبشی مردمی است و هر روز افراد تازه ای به آن می پییوندند.
لینک اصلی
از اینجا ببینید

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

گزارش مجله سازمان عفو بین الملل نروژ درباره فعالیت های من

در شماره ماه فوریه ی مجله سازمان عفو بین الملل نروژ، گزارش مفصلی از چگونگی بیرون جستن ام از ایران و منتقل شدن ام به نروژ و ادامه فعالیت هایم در این کشور منتشر شده است. این گزارش توسط خانم کرستین رودلاند و با کمک آقای امیری مقدم به زبان نروژی تهیه شده است. در این جا ببینید

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

سخنرانی در دانشگاه اسلو و مصاحبه با مهمترین روزنامه نروژ


پانزدهم ژانویه به دانشگاه اسلو رفتم و به دعوت یک انجمن دانشجویی در آن دانشگاه در مورد وضعیت جنبش دانشجویی در ایران و سرکوب دانشجویان و شکنجه آن ها در بازداشتگاه های امنیتی سخن گفتم. به دانشجویان نروژی گفتم که چقدر محترمانه و لذت بخش است سخن گفتن از ارزشمند بودن دمکراسی و حقوق بشر و اعتراض به شکنجه و اعدام، بدون ترس از بازداشت شدن و در سلول انفرادی زندانی شدن!
به دانشجویان نروژی گفتم که در حالی که الان من برای تان سخن می گویم، بیش از 40 دوست دانشجوی شما در ایران به اتهام برگزار کردن یک تجمع دانشجویی به مناسبت روز دانشجو، بازداشت شده و در سلول های انفرادی زندانی هستند. پیش از سخنرانی من، آقای محمود امیری مقدم، برنده جایزه حقوق بشر نروژ در سال 2007 میلادی و ژیلا حسن پور، خواهر روزنامه نگار زندانی، عدنان حسن پور و یکی از دانشجویان دانشگاه نروژ سخن گفتند.
در پایان این مراسم، با خبرنگار روزنامه و.گ گفتگو کردم. و.گ مهمترین روزنامه سراسری در نروژ است. این مصاحبه به زبان نروژیست. لینک این مصاحبه در این جاست.

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

زندانیان سیاسی و زندان های امنیتی

پیرامون فعالیت های انجمن زندانیان سیاسی و تشدید فشارها بر زندانیان سیاسی در ایران+ در این باره: گفتگوی VOA با کیانوش سنجری – در این جا بشنوید.دو دانشجوی دانشگاه تهران در بازداشتگاه امنیتی 209: دو دانشجوی کرد دانشگاه تهران به نام های هدایت غزالی و صباح نصری از زندان شهر سنندج به بازداشتگاه امنیتی 209 منتقل شده اند. این دو دانشجو توانسته اند در بازداشتگاه 209 با خانواده های شان تماس تلفنی برقرار کنند. اما هنوز معلوم نیست که آن ها در سلول انفرادی زندانی هستند و یا به بند عمومی منتقل شده اند.وزارت اطلاعات به خانواده های هدایت غزالی و صباح نصری هشدار داده است که در مورد وضعیت بازداشت فرزندانشان سکوت اختیار کنند.پیش از انتقال به بازداشتگاه 209، هدایت و صباح به مدت یک ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه اداره اطلاعت شهر سنندج زندانی بودند و سپس به بند عمومی زندان سنندج منتقل شده بودند.پیش تر نزدیکان به خانواده ی این دو دانشجو خبر داده بودند كه صباح نصري و هدايت غزالي در زندان وزارت اطلاعات در سنندج تحت شكنجه بوده اند.اتهامات این دو دانشجوی دانشگاه تهران تاکنون رسما اعلام نشده، اما به نظر می رسد مطالبی که آن ها در نشریه دانشجویی روژامه نوشته اند، سبب ساز بازداشت شان بوده است.حقوق ملی کردها و اخبار نقض حقوق شهروندی مردم در کردستان از جمله مطالب نشریه دانشجویی روژامه بوده است.صباح نصري و هدايت غزالي اجازه دسترسی به وکیل مدافع را نداشته اند.هدايت دانشجوي رشته روانشناسي دانشگاه علامه و صباح دانشجوي رشته علوم سياسي دانشكده حقوق دانشگاه تهران در حدود 55 روز پيش توسط نيروهاي امنيتي بازداشت شدند.صباح و هدایت مدير مسئول و نويسنده ی نشريه دانشجويي روژامه بوده اند.+ نشریه روژامه بر روز بلاگفا – اینجاست+ در این باره: گفتگوی VOA با کیانوش سنجری – در این جا بشنوید

سالگرد 18 تیرماه


در هشتمین سالگرد جنبش دانشجویی 18 تیرماه سال 1378، در برنامه صدای امریکا پیرامون پیامدهای آن جنبش و نیز درباره وضعیت دانشجویان بازداشت شده ی دانشگاه امیرکبیر سخن گفتم.
این گفتگو را از - اینجا - ببینید و بشنوید
.
+ در گفتگو با سایت روز آنلاین همراه با آقای علی افشاری و آقای محمد مسعود سلامتی درباره اعتراضات دانشجویان در 18 تیرماه سال 1387 سخن گفتم.
این گفتگو را از - اینجا - بخوانید.
.
در این باره با سایت کار آنلاین هم گفتگو کردم.
این گفتگو را از - اینجا - بخوانید.

آيا مبارزات جنبش دانشجويي ايران وابسته به طرح ها و برنامه هاي دولت امريكاست؟

آيا مبارزات جنبش دانشجويي ايران وابسته به طرح ها و برنامه هاي دولت امريكاست؟ در گفتگو با آژانس خبري "newsblaze" به اين پرسش و پرسش هاي ديگري درباره مبارزات دانشجويان و زنان و همچنين پيرامون زندانيان سياسي و زندان هاي امنيتي در ايران پاسخ داده ام.اين گفتگو را در اینجا بخوانيد:.+ در برنامه تفسير خبر تلويزيون صداي امريكا پيرامون وضعيت دانشجويان بازداشت شده ي دانشگاه اميركبير بخصوص شرايط عباس حكيم زاده و همچنين درباره برگزاري دادگاه آقاي حسين كاظميني بروجردي سخن گفتم.اين مصاحبه را در – اينجا – ببينيد و بشنويد..+ در گفتگو با سايت گزارشگران درباره دومين سمينار كشتار سراسري زندانيان سياسي سخن گفتم.مجموعه گفتگوهاي سايت گزارشگران در اين باره در اینجا بخوانيد:.+ و دست آخر مطلبي درباره وبلاگ نويسي ام، در سايت خبري opednews

پیرامون شکنجه در بازداشتگاه 209


چندی پیش، گفتگویی کردم با آقای بهروز سورن پیرامون مقوله ی شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی، و به طور ویژه در بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات. این گفتگو امروز در سایت گزارشگران منتشر شده است. این گفتگو را در زیر بخوانید. در این باره بیشتر خواهم نوشت.
گزارشگران:
شما خود بعنوان فردي كه مكررا زندانهاي كشور را تجربه كرده ايد و اخيرا نيز در زندان بوده ايد آيا اوضاع زندانهاي سياسي پس از روي كار آمدن آقاي احمدي نژاد تغييري حاصل كرده است؟ اين را از اين جهت ميپرسم كه در همين اواخر شاهد مواردي بوديم كه از مخاطره آميز بودن وضعيت جسماني زندانيان گزارشات متعددي در رسانه ها منتشر گرديده است.سنجري:بله تغيير كرده. اين تغيير براي زنداني هاي سياسي كاملا ملموس بوده. مثلا براي خود من. اين بار كه من بازداشت شدم، برخلاف سال 83 و 84 كه در بازداشت وزارت اطلاعات بودم، در بازداشتگاه 209 كتكم زدند. در جلسه ي اول بازجويي در اتاق بازجويي، در حالي كه چشم بند داشتم و روي صندلي رو به ديوار نشسته بودم، بازجو پيش از آن كه سوالي بپرسد و يا اتهامي مطرح كند، چند تا سيلي خيلي خيلي محكم زد توي صورتم و فحشم داد و ليچار بارم كرد و براي اينكه توي دلم را خالي كند گفت از دادگاه ويژه دستور گرفته كه پوستم را بكند. مي گفت اگر به سوال هايش درست جواب ندهم مي كشَدَم به چهار ميخ! تا آمدم بگويم چرا مي زني، چند تا سيلي ي ديگر گذاشت توي گوشم. و بعد روي برگه ي بازجويي نوشت با فلاني چه ارتباطي داشتي؟ نوشتم هيچي. دوباره چند تا سيلي زد توي صورتم و گفت جفنگ مي گي!اين اولين جلسه ي بازجويي من بود. من اين رفتار را به قاضي دادگاه گفتم، اما متوجه شدم كه گويا او خود دستور اين گونه برخورد را به بازپرسان پرونده داده بود.در دولت نهم، بازداشتگاه 209 را به زندان و ندامتگاه و يا بهتر است بگويم پشيمان گاه و يا توبه گاه و در نهايت بايد گفت به شكنجه گاه تبديل كرده اند. زنداني هايي را مي شناسم مانند سعيد ماسوري و يا يك نفر كه افشاكننده ي ماجراي سعيد امامي و قتل هاي زنجيره اي بوده، كارمند وزارت اطلاعات بوده، كه الان نام اش را به خاطر ندارم، اين ها الان چند سال است كه در بازداشتگاه 209 زنداني هستند، هرچند كه دوران بازجويي و تفهيم اتهام شان پايان يافته و براي شان حكم زندان هم صادر شده است. من سعيد را يكي دو بار در سالن ملاقات 209 ديدم. در يك فرصتي كه پيش آمد از او پرسيدم چرا هنوز در 209 زنداني هستي؟ او گفت اين دستور وزارت اطلاعات بوده كه من از بند عمومي زندان اوين به 209 منتقل شوم و همين جا زنداني بمانم. در مورد كيوان رفيعي كه يك فعال حقوق بشر است و همين طور در مورد كيوان انصاري و جهاندار و درخشندي هم همين طور است. آن ها با دستور وزارت اطلاعات در بازداشتگاه 209 زنداني هستند. من يكي دو زنداني را مي شناسم (كه البته الان در بند عمومي زندان اوين هستند) كه به دليل فشارها در بازداشتگاه 209 خودكشي كرده بودند. يكي شان – حميد رضا- با ته قاشقي كه با لبه ي ظرف روشويي برنده اش كرده بود رگ دست اش را بريده بود. و ديگري – بابك – كه نمي دانم چطوري، درون سلول خودش را حلق آويز كرده بود، اما زنده مانده بود.اين ها تازه كساني هستند كه نه عضو حزب و دسته اي هستند كه صداي شان را در رسانه ها بازتاب دهند و نه مانند من دست شان به ايميل و وبلاگ و تارنماهاي خبري مي رسد كه بتوانند رفتارهاي غير انساني را بنويسند و افشا كنند.مثلا ببينيد با علي اكبر موسوي خوئيني چه رفتاري داشتند. او خود نماينده ي مجلس بود و از بازداشتگاه هاي بيرون از نظارت سازمان زندان ها، و از همين بازداشتگاه 209 بازديد كرده بود. اما او را (كه به دليل شركت در تجمع زنان در ميدان هفت تير بازداشت شده بود) بيش از 4 ماه در اين بازداشتگاه زنداني كردند و زدند سرش را شكستند و او خود برايم تعريف كرد كه با خوني كه روي پيشاني اش جاري بود، روي ديوار اسم اش را نوشت تا ديگران متوجه شوند كه با او چه رفتاري شده بود. او كه نماينده ي مجلس بود، پس واي به حال زنداني هاي بي پناه، كه صداي شان به جايي نمي رسد.من در اين دوره، شب ها تا دم دماي صبح صداي بازجويي از زن ها و مرد هاي زنداني را مي شنيدم. آن ها در اتاق هاي بازجويي كه با سلول ها زياد فاصله نداشت، ناله مي كردند. آشكار بود كه آزارشان مي دادند. به زن ها فحش مي دادند. من خودم با گوش خودم شنيدم كه يك بازجو به زني مي گفت: برو زنيكه ي خراب، فيلم بازي نكن، و بعد چند تا سيلي توي گوش آن زن نشست. در سكوت محض كاريدورهاي بازداشتگاه 209، مي شد اين صداها را به روشني شنيد. من گرفتاري خودم را فراموش كرده بودم. به صداها گوش مي دادم و به حال و روز اين زنداني ها كه گريه و زاري مي كردند و كتك مي خوردند، بخصوص زن ها و دختر هاي جوان اشك مي ريختم. به راستي اشك مي ريختم.گزارشگران:چه نوع شكنجه روحي در مورد زندانيان سياسي انجام ميشود؟سنجري؛شكنجه ي سفيد. منظور هر شيوه ايست كه ضرب و جرح نداشته باشد. مثل سلول انفرادي، آن هم براي چندين ماه، بدون دسترسي به هواخوري، نور خورشيد، ملاقات، تلفن، همه ممنوع! و بدون آگاهي از دنياي پيرامون، بدون آگاهي از خانواده و بستگان. بازجو برايت خبر مي آورد كه مادرت را هم گرفته ايم، همسرت را هم مي خواهيم دستگير كنيم. همه دوستانت بازداشت شده اند. فلاني اعتراف كرده. فلاني اعتراف كرده كه تو بودي كه چنين حرفي زدي و چنين كاري انجام دادي.سناريو. پرونده سازي. و يك چيز ديگر؛ پيش فرض ها. بازجوها در جلسات بازجويي از پيش فرض ها استفاده مي كردند. پيش فرض ها اساس كارشان بود. مثلا بازجو مي گفت تو با امريكايي ها در ارتباط بودي. اين پيش فرض ِ او درباره ي فعاليت هاي من بود. حالا من – كه اساسا نه با امريكايي ها و نه با روس ها و چيني ها و هندي ها هيچ ارتباطي نداشته بودم، بايد درباره ي اين پيش فرض ها حرف مي زدم و به سوال ها و كنجكاوي هاي پيرامونش پاسخ مي دادم. همه ي اين ها با اتهام من نامربوط بود. اما وقتي اين مسئله را به آن ها متذكر شدم، آن ها مرا به سركشي متهم كردند.و سوالات نامربوط. كنكاش در زندگي خصوصي. اينكه با فلان دختر چه رابطه اي داشته اي، اينكه اين رابطه از كجا و براي چه منظوري برقرار شده بود. من متوجه نمي شدم اين موارد به اتهام من (كه در فلان تحصن اعتراضي بازداشت شده بودم) چه ربطي پيدا مي كرد؟ اما ربط پيدا مي كرد. ربطش را فقط بازجوها مي دانستند. بازجوها همه چيز و همه كس را به هم مي دوختند و ربط مي دادند. مثلا اينكه من در جلسه ي سازمان دانش آموختگان (ادوار) شركت كرده بودم، و اين جلسه البته عمومي بود و از همه دعوت شده بود، براي شان جاي سوال داشت. آن ها من را زير فشار قرار مي دادند تا اعتراف كنم به رابطه اي سيستماتيك و هدفمند با سازمان ادوار، تازه آن هم در جهت براندازي نظام! اين ديگر از آن حرف ها بود. اين همان پيش فرض بود. اين پيش فرض اساسا اشتباه بود. سناريو بود. پرونده سازي بود. توهم وزارت اطلاعات بود. توهم دستگاه امنيتي حكومتي بود كه همه كس را دشمن، و يا با كمي تخفيف، در جهت اهداف و كاركرد دشمن (مهره اي در خدمت دشمن) مي بيند و مي پندارد.و باز هم پيش فرض. مصاحبه هايم با راديو فردا و راديو هاي فارسي زبان ديگر. بازجوها پيش خودشان خيال مي كردند حالا كه فلاني با فلان راديو مصاحبه كرده، پس در نتيجه بايد به اين نتيجه برسيم كه فلاني از فلان راديو (كه در خدمت سازمان جاسوسي امريكاست) پول و امكانات ديگري دريافت كرده است!گزارشگران:اگر برايتان امكان دارد از وضعيت بند 209 براي ما بگوئيد و اينكه كدام زندانيان سياسي هم اكنون در اين بند بسر ميبرند؟سنجري:در زندان هاي عمومي هم رفتارها خشن تر شده است. مثلا در جريان داغان شدن ِ اعصاب و روان ِ احمد باطبي، و متشنج شدن اش، سه چهار نفر از هم اتاقي هايش او را روي برانكارد مي گذارند و مي برند به بهداري. آن جا كسي رسيدگي نمي كرده. اين سه چهار نفر داد و بي داد مي كنند و به اين بي توجهي اعتراض مي كنند. فرداي آن روز، اين سه چهار نفر، بي سر و صدا از بند 350 به اندرزگاه 8 تبعيد مي شوند!و يا چند هفته ي پيش، يك زنداني سياسي به نام دادبخش، كه در سالن 7 بند 8 زنداني بود، به دلايل ناروشن به زندان قزل حصار تبعيد شد. او پيش از انتقال، در قرنطينه ي زندان اوين خودش را حلق آويز كرده بود. اين اوج نااميدي زنداني ها را نشان مي دهد. وضعيت زندان هاي ايران دهشتبار است. تا اندازه اي كه حتا نمايندگان مجلس را (كه اين بار از معتمدين حكومت بوده اند) براي بازديد، مثلا به درون بازداشتگاه 209 راه ندادند و همين نماينده ها در مجلس اين موضوع را مطرح كردند و از وزير اطلاعات توضيح خواستند. اما من و شما مي دانيم كه بازداشتگاه هايي مانند 209 مانند جزيره هاي از مركز جدا افتاده اي هستند كه به صورت خودمختار اداره مي شوند و مستقيما زير نظر و نظارت محافل سركوب قرار دارند و به هيچ مرجعي پاسخگو نيستند.من فكر مي كنم محفل همفكران سعيد امامي در وزارت اطلاعات فعال شده و دارد سركوب جامعه مدني (جامعه مدني كه نداريم، بلكه همين افراد و گروه هاي منتقد و ناراضيان سياسي ي تا حدي تحمل شده) را از سر مي گيرد. آقاي محسني اژه اي، وزير اطلاعات هم به نظرم خودش همفكر با اين جريان است، و اگر هم همفكرشان نيست، حداقل دارد دست شان را باز مي گذارد براي اين گونه رفتارهاي خشن با ناراضيان سياسي. البته اين محفل سعي مي كند سركوب گري اش را از طريق دادستاني و شخص سعيد مرتضوي و معاون امنيتي اش، قاضي حداد (يا همان زارع دهنوي، قاضي سابق شعبه 26 دادگاه انقلاب) پوشش قانوني و قضايي بدهد. اما كيست كه نداند سعيد مرتضوي و قاضي حداد هم همفكر و همكار با همين محفل سركوبگر رفتار مي كنند. البته نبايد فراموش كنيم كه اين محفل سركوبگر دارد از رييس جمهور احمدي نژاد قدرت مي گيرد. اين همان سياست پادگاني ست. دولت نظامي و سياست پادگاني. سركوب و خفقان. البته اين محفل ديگر آدم نمي كشد، چون مي داند كه اين روش در نهايت بر ضد حكومت شان تمام مي شود. حالا آن ها سعي مي كنند به جاي كشتن و ترور كردن، ناراضيان سياسي و حتي منتقدان شان را وادار به سكوت كنند. خانه نشين شان كنند. تهديدشان كنند. اين سياست بازدارندگي است. بازداشتگاه 209 هم به كمك اين سياست آمده. ناراضي ها و سركش ها را مي برند آن جا زنداني مي كنند و بهشان مي فهمانند كه اگر به فعاليت هاي شان ادامه دهند برخورد سنگيني در انتظارشان خواهد بود.گزارشگران:در حال حاضر موقعيت نقض حقوق بشر در ايران بخصوص در ميان دانشجويان چگونه است؟ با روي كار آمدن احمدي نژاد چه تغييراتي را در اين زمينه ها مشاهده ميكنيد؟سنجري:دانشجويان ستاره دار محصول دولت پادگاني احمدي نژاد است. دانشجوياني مانند اميني زاده، عارف و ده ها داشنجوي ديگر را از دانشگاه ها بيرون انداختند. اگر در سال هاي گذشته، يكي مانند من را به اتهام عضويت در گروه دانشجويي غير قانوني، خيلي بي سر و صدا از ادامه ي تحصيل در دانشگاه محروم مي كردند، امروز خيلي علني و رسمي، دانشجوياني را كه خيلي هاشان رتبه هاي علمي بالايي داشته اند، اما در زمينه ي فعاليت هاي سياسي فعال و پويا بوده اند و در تجمعات اعتراضي در دانشگاه ها شركت كرده بودند را از دانشگاه ها اخراج مي كنند. پيش تر اساتيد مجرب و دگرانديش از دانشگاه ها اخراج شده بودند. اين اخراج ها همگي هدفمند بوده، و در جهت هر چه بيشتر محدود كردن ِِ فضاي آزاد گردش افكار و انديشه ها در دانشگاه ها و محيط هاي علمي بوده است. به اين ها اضافه كنيد تخته كردن ِ در ِ بسياري از انجمن هاي مستقل و دمكراسي خواه دانشجويي را، احضار دانشجويان به كميته هاي انضباطي را، توقيف نشريات دانشجويي را، ربودن ِ دانشجويان را، به زندان انداختن شان را، بازداشت هاي يكي دو روزه، براي ارعاب و تهديد، و براي به سكوت وادار كردن آن ها، براي اينكه دست از فعاليت هاي شان بردارند و به اصطلاح فقط به درس و مشق شان توجه كنند و نه به سياست! آن وقت مي بينيم و مي شنويم كه رهبر مي گويد دانشگاه ها بايد سياسي باشند!گزارشگران:چه نظراتي در حال حاضر و در ميان دانشجويان در رابطه با خطر جنگ موجود است و خط سوم تا چه حد در ميان دانشجويان مطرح است؟سنجري:من مي خواهم به يك موضوع ديگر هم توجه تان بدهم. و آن اختلاف افكني هوشمندانه ي دستگاه هاي امنيتي و اطلاعاتي در بين طيف هاي مختلف دانشجويان است. من در جلسات بازجويي در بازداشتگاه 209 از برخي از موضوعاتي كه بازجوها طرح مي كردند و از برخي از پرسش ها و كنجكاوي هاي شان، آشكارا به سياست اختلاف افكنانه شان نسبت به افراد و جمع ها و گروه هايي كه آشنايي داشتم، پي بردم. البته نمي خواهم بگويم كه تفاوت در انديشه ها و افكار باعث بروز برخي از اين اختلاف ها نبوده. بلكه مي خواهم بگويم كه متوجه شده ام كه دستگاه امنيتي جمهوري اسلامي در بزرگ نمايي و پر و بال دادن به اين اختلاف هاي عقيدتي در بين طيف هاي مختلف جنبش دانشجويي نقش داشته است، به اين و آن كد داده است. اين كدها بر عليه يكديگر استفاده شده. اين كدها برخي ها را به جان هم انداخته. بدبين كرده، اختلاف انداخته، جدايي انداخته، تا جايي كه ديگر تحمل يكديگر دشوار شده است. وبلاگ هاي برخي از بچه ها را كه مي خوانم، مي بينم كه از هر 10 نوشته اي كه در نقد يكديگر نوشته شده، شايد يكي در نقد حكومت سركوبگر است.پيش تر، حكومت سعي داشت با به راه انداختن تشكيلات دانشجويي ي موازي در دانشگاه ها، جنبش دمكراسي خواه دانشجويان را به انحراف بكشاند، و امروز با اختلاف افكني، سعي دارد همان سياست را البته به گونه اي متفاوت با گذشته، پي بگيرد.گزارشگران: با تشكر از شما آقاي كيانوش سنجري15.3.2007www.gozareshgar.com

۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه

آزادی رامین جهانبگلو

گزارش گلاره اسدی از رادیو بی بی سی در این باره
+ درباره ی شرایط زندان از من نیز سوال شد>> از اینجا بشنوید

جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشجويی ۱۸ تيرماه

صداي امريكا:
جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشحويی ۱۸ تيرماهابراهيم بی پروا 09/07/2006جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشحويی ۱۸ تيرماه
**ذخيره فايل صوتی** جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشحويی ۱۸ تيرماه خبرنگار بخش فارسی صدای آمريکا در گفتگويی با خانم عسل پهلوان، برگزار کننده سخنرانی ها و تظاهرات در لس آنجلس بمناسبت سالگرد قيام دانشجويی هجدهم تيرماه ۱۳۷۸ و آقای کيانوش سنجری، زندانی سياسی سابق و فعال حقوق بشر مقيم تهران، جنبش دانشجويی ايران و عوامل شکست قيام دانشجويی ۱۸ تيرماه را مورد بررسی قرار داد. در اين برنامه خط های تلفنی استوديو بروی
شنوندگان باز بود تا بطور مستقيم و زنده نظرات و پرسشهای خود را با ميهمان برنامه در ميان بگذارند.

۱۳۸۴ آبان ۲۷, جمعه

نوشته ی خانم بصيري درباره ی من

گزارش يک دستگيری غريب: گفت و گوی نسرين بصيری با کيانوش سنجریاخبار روز: www.iran-chabar.deدوشنبه ٢۵ مهر ١٣٨۴ – ١۷ اکتبر ٢٠٠۵
در سايت اخبار روز می خوانم کيانوش سنجری از زندان آزاد شد. وقتی تير ماه امسال کيانوش سنحری را دستگير کردند چند باری به منزل ايشان زنگ زدم. خانواده می گفتند با وجود مراجعه به زندان و دستگاه قضايی و بازداشتگاه، از محل نگهداری ايشان بی خبرند. بعد عکس هايی در اينترنت منتشر شد که اتاق تا بنياد بهم ريخته و در شکستهء آپارتمان سنجری را نشان می داد. به کيانوش سنجری زنگ می زنم تا ماجرای دستگيری غريب را از زبان خودشان بشنوم. کيانوش سنجری می گويند:دوم تيرماه بود چند نفر پستچی آمدند در منزل ما و نامه ای داشتند از خارج کشور . گفتند بروم بالا شناسنامه ام را بياورم پائين که هويتم مشخص بشود و آن نامه در اختيارم قرار بگيرد. من چون مشکوک شدم و متوجه شدم که شايد اين آقايان که پشت در منزل بنده ايستاده اند واقعا پستچی نباشند، در را بروی شان بستم. ولی پستچی های محترم با لگد در ده دقيقه در منزل را شکستند و مرا همراه با کامپيوتر، موبايل و ريسيور و کتاب ها و دست نوشته هايم پست ويژه کردند به زندان اوين بند 209 و 111 روز تحت باز جويی قرار گرفتم. بخش عمده ای را از اين مدت در انفرادی بودم و اگر بگويم داستان اينبار من نامربوط نيست و بی شباهت نيست به مرد اول داستان محاکمه اثر کافکا يعنی يوزف کی، دور نرفته ام و بيراهه نگفته ام.آنوقت پس از 111 روز با سپردن وثيقه و کفالت، هر دو با هم از بازداشتگاه آزاد شدم. بعضی از وسايلم هنوز به من تحويل داده نشده. سر تيتر اصلی اتهام من همان اقدام عليه امنيت ملی کشور بود و استناد هم، آنطور که من متوجه شدم، ارتباط بود با اپوزيسيون ايرانی جمهوری اسلامی در خارج کشور که من آنرا بطور قطع و يقين نادرست می دانم و تکذيب کردم.نسرين بصيری: آيا شما محاکمه هم شديد که در دادگاهی به اين اتهامات رسيدگی شود؟کيانوش سنجری: من حتی بازداشت موقت را هم امضاء نکردم، يعنی اصلا کاغذی به نام بازداشت موقت برای بنده صادر نشده بود که من به امضاء برسانمش. دادگاه هم نرفتم و فکر می کنم اين مدت 111 روز بازداشت موقت افراد محسوب می شود که دادگاه تا مدت 4 ماه حق تمديدش را دارد. دست آخر هم پروندهء من در دادستانی تهران مورد موافقت برای آزادی موقت قرار گرفت. ولی به من گفتند که تا چندی ديگر شايد محکمه ای برگزار بشود برای رسيدگی به اين پرونده.نسرين بصيري: شما حالا قصدتان برای ادامهء زندگی چيست؟ می توانيد برنامه ريزی کنيد برای آينده ء خودتان در ايران؟کيانوش سنجری: از آنجايی که غم غربت بسيار بسيار سخت است، اين تجربه ای است که ديگران، يعنی دوستان ديگری که از کشور خارج شدند به ما منتقل کردند، به افرادی که هنوز در داخل هستند، بنده هرگز مايل نيستم که همچين غمی را تحمل کنم با وجود دانستن اين مطلب که شايد در آينده باز هم درهای سلول انفرادی بروی انسان هايی که مشتاقانه در پی کسب حقوق شهروندی شان هستند باز خواهد شد و باز خواهد ماند، من ترجيح می دهم که در همين شرايطی که وجود دارد زندگی کنم و اگر بتوانم يک قدم کوچکی بردارم برای بهبودش. شايد سختی ها آزاد دهنده باشند، از در مجموع اين دو سال و خورده ای که در زندان بودم، در طول سه چهار سال گذشته، در مجموع شايد 7 يا 8 ماه يا 9 ماهش را زير نور مهتابی گذراندم و حتی شب ها با نور مهتابی خوابيدم. اين فشارهای روحی را تحمل کردن شايد تارهايی از موی سر انسان را سفيد کند در عنفوان جوانی، ولی خوب خوشبختانه چيزی که در من وجود دارد، احساس می کنم روحم هنوز شاداب است با طراوت است و هنوز مشتاق زيبايی ها هستم و اين برای انسان بودن بنظر من خيلی لازم است. اين برای من اهميت دارد که با وجود فشار ها هنوز احساس می کنم زندگی زيباست و بايد نيکی ها و روشنايی و نور را برای اين زندگی در اطرافمان بگسترانيم و ايجاد کنيم و اين فکر می کنم تجربهء خوبی بود.

گفتگو با رادیو آمریکا درباره پایان اعتصاب غذای گروهی از زندانیان سیاسی

گفتگوی بهروز عباسی از راديو آمريکا با من را از اینجا بشنوید

گفتگو با رادیو آمریکا درباره یورش به تحصن کنندگان در برابر زندان اوین

گفتگوی بهروز عباسی از راديو آمريکا با من را از اینجا بشنوید

گفتگو با رادیو آمریکا در مورد اعتصاب غذای زندانیان سیاسی

گفتگوی بهروز عباسی از راديو آمريکا با من را از اینجا بشنوید