‏نمایش پست‌ها با برچسب پاییز در اوبن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پاییز در اوبن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

این قصه نیست، حقیقت است

این قصه نیست، حقیقت استدر بند 209 زندان اوین بر من چه گذشت؟برگرفته از کیهان لندن
در اين نوشتار مي خواهم براي تان تعريف كنم كه چگونه بازداشت شدم، چگونه به دست گارد پليس و سپس بازجوي وزارت اطلاعات كتك خوردم و در بازداشتگاه امنيتي 209 بر من چه گذشت و در آن جا چه ديدم و چه شنيدم. و در پايان براي تان تعريف مي كنم كه بازجوي وزارت اطلاعات – كه خود را حيدريان معرفي مي كرد - پس از آزادي ام از زندان چگونه مي خواست مرا به سكوت وادارد و در دفتر پيگيري وزارت اطلاعات (كه من 2 بار به آن جا احضار شده ام) چه هشدارهايي شنيدم.نمي دانم به ياد داريد يا نه؟ كه من در تحصن يك گروه مذهبي در تهران بازداشت شدم. نه به آن گروه وابسته بودم و نه مدافع شان هستم. به آن جا رفته بودم تا از نقض حقوق انساني شان توسط حكومت گزارشي بنويسم. بگذاريد اول براي تان تعريف كنم كه چه پيشامدي رخ داد:بامداد روز یکشنبه 16 مهر بود. ساعت از سه گذشته بود. کم کم داشتم برمي گشتم به خانه. گزارشم کامل شده بود. درگیری ها و ضد و خوردها را دیده بودم. با چند نفر از متحصنین گفتگو کرده بودم. اسامی بازداشت شدگان شان را یادداشت کرده بودم. مقداری هم عکس گرفته بودم. به خيال خودم مطالب جالبی تهیه کرده بودم برای منتشر کردن در وبلاگم.مذاکره کننده ی ارشد پلیس امنیت تهران، بچه بسیجی هایی که در بازداشت متحصنین بودند را تحویل گرفت و با خود برد. یک آن رویم را برگرداندم و دیدم که ماشین تخریب گر ِ غول پیکر ِ پلیس وارد کوچه شد و نورافکن هایش را روشن کرد. کوچه غرق در نور شد. گارد ضد شورش پلیس امنیت وارد کوچه شدند. در یک چشم بر هم زدن، شیشه های اتومبیل هایی که توی کوچه پارک شده بود را شکستند. عجیب بود و دهشتبار. داشتند در و پنجره های خانه ها را هم می شکستند. آب فشار قوی را باز کردند و شيشه ي پنجره هاي طبقات بالایی خانه ها را شکستند. فرقی نمی کرد کدام خانه. همه ی پنجره های همه ی خانه ها. هر کس به طرفی می دوید. زن ها جبغ می کشیدند. بچه ها گریه می کردند. گارد به صف متحصنین رسیده بود. جنایت. جنایت در برابر دیدگانم رخ می داد؛ صدای خرد شدن استخوان ها را می شنیدم. باتون استخوان ها را می شکست. گوشت تن له می شد. گوشت تن شکاف بر می داشت. خون از شکاف ها بیرون می جهید. خون می پاشید به سر و صورت ها. گاز اشک آور نشت کرده بود در فضا. غبار گاز با آبی که از لوله ها مي پاشيد، می ماسید روی صورت ها. احساس می کردم پوست صورتم داشت آب می شد و ورمی آمد. چشم هایم می سوخت. ریه ها پر شده بود از گاز. داشتیم خفه می شدیم. توی راه رو ساختمانی که درش شکسته شده بود، پناه گرفته بودیم. ترس پنجه انداخته بود به دور گلوها. نه راه پیش داشتیم نه راه پس. گاردی ها به همه جا رخنه کرده بودند؛ پایین، توی پارکینگ، روی پشت بام. صدای شکلیک تیر می آمد.صدای فریاد زن ها و مرد ها را می شنیدیم. پنجره ی پشت بام شکسته شد. مقاومت بی معنا بود. رفتیم پایین، توی پارکینگ.توی تاریکی معلوم نمی شد باتون به کجای بدن ِ آدم ها کوبیده می شد. شاید به همین خاطر بود که احساس کردم چند نفر، نفس های آخر را کشیدند و مردند.- رحم کنید، نزنید، توروبخدا نزنید!اما این باتون بود که پاسخ لابه ی زیر دست و پا مانده ها را می داد. گوشت تن له می شد و استخوان ها می شکست.پشت اتومبيل پاترولی که پنجره اش را درب و داغان كرده بودند، پنهان شده بودم. دو راه وجود داشت. یا باید مانند سایرین، در تاریکی ِ پارکینگ روی زمین کشیده می شدم و معلوم نمی شد ضربات باتون، کدام قسمت ِ بدنم را داغان می کرد، و یا باید از پنجره ی شکسته شده ی اتومبیل تو می رفتم و سوراخ سمبه ای پیدا می کردم برای پنهان شدن. راه دوم را انتخاب کردم. سوار شدم و زیر صندلی پنهان شدم. صداي زجه و ناله ي زن ها و مردها را مي شنيدم. نفس ام بند آمده بود. وجودم پر شده بود از ترس. می دانستم که دیر یا زود پیدایم می کردند، کتک ام می زدند، له ام می کردند.- بیاین بیرون، بیاین بیرون ...با باتون می کوبیدند روی بدنه ی اتومبیل و فحش مي دادند. اتومبیل مثل گهواره تکان تکان می خورد. خرده شیشه ها می پاشید روی بدنم. از لای شیشه ی شکسته شده – از همان جا که وارد شده بودم – پریدم پایین. قسمتی از پهلویم پاره شد. چشم تان روز بد نبیند. چند نفری افتادند به جانم. بی رحمانه کتکم زدند. تا می خوردم زدند. دیگر چیزی نفهمیدم. بی هوش شده بودم. وقتی به هوش آمدم، داشتم کشیده می شدم روی زمین. سر کوچه، مشت ِ مردی که پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود، به چانه ام نشست و مرا نقش بر زمین کرد.شنیدم که گفت این بود، خودش بود، اين بود که بچه هامان را مي زد. اما او راست نمی گفت. من به هیچ کس آسیب نرسانده بودم. من با هیچ کس گلاویز نشده بودم. من فقط نظاره گر ماجرا بودم. اما لگد مردی که پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود، پهلوی مجروحم را نشانه رفت. از درد به خودم پیچیدم.در زنداناتوبوس پشت در زندان ایستاد. نمی دانم روی چه حسابی بود که چند نفر را از اتوبوس پیاده کردند و با چوب افتادند به جان شان. سپس دروازه ی زندان باز شد و اتوبوس وارد محوطه ی زندان شد و کنار ساختمان اداری ایستاد. اسم ها را یادداشت کردند. پیر مردی که به اغماء فرو رفته بود و پسری که پای چپ اش تیر خورده بود را از اتوبوس پیاده کردند. آمبولانس ِ زندان از راه رسید و آن ها را برد. اتوبوس دوباره به راه افتاد. مسیر برایم آشنا بود. ساختمان ها، دروازه ها، سربازها، پرسنل زندان، همه و همه برایم آشنا بودند. اتوبوس از سینه کش جاده بالا رفت، از پیچ تندی گذشت و جلو بند 240 ایستاد. از اتوبوس پیاده شدیم. جلو در ورودی، به هر کدام مان یک ضربه ی باتون کوبیدند. نوبت به من که رسید، باتون به شانه ی راست ام کوبیده شد. دردناک بود.وسایل مان را تحویل دادیم، به صف شدیم و به راه افتادیم. دالان های تنگ، پله ها، طبقه ی اول، طبقه ی دوم. هر شش نفر یک سلول، هر سلول یک پتو، لای هر پتو چند تا سوسک مرده. همان دیوار ها. همان روشویی ِ فلزی. همان توالت فرنگی ِ جرم گرفته با بوي تعفن اش، بدون سرپوش، و سوسک هایی که به دور جداره اش چسبیده بودند. نور کم. پنجره ی محصور.خسته بودیم. گرسنه بودیم. بدن ها کوفته و مجروح بود. جا برای دراز کشیدن ِ همه مان نبود. سه نفر خوابیدند و بقیه نشستیم. 8 ساعت گذشت. در ِ سلول باز شد.- مهدی سنجری باف، کیانوش؟مسئول اجرای احکام بازداشتگاه 209 بود که صدایم می زد.از سلول آمدم بیرون. از همان مسیری که صبح بالا آمده بودم، پایین رفتم. جلو بند، سوار اتومبیل شدم. اتومبیل از شیب جاده پایین رفت. در میانه ی راه، راننده سرعت را کند کرد.- سرت رو بنداز پایین!سرم را کمی پایین آوردم. اما کافی نبود. پیرمرد ریزه میزه ی بدذاتی که چشم هایش باباقوری داشت، با پشت دست کوبید توی صورتم. هنوز که هنوز است از به خاطر آوردن چهره اش چندش ام می شود.جلو ساختمان 209 چشم بند زدم. نباید کسی را می دیدم. این قانون بازداشتگاه بود. با این قانون آشنا بودم. همراه نگهبان از پله ها بالا رفتم. از زیر چشم بند پله ها را می شمردم؛ یک طبقه، دو طبقه، ایستادیم، پيچيدیم به راست و دوباره به راه افتادیم؛ بند یک، بند دو، بند سه، بند چهار، بند پنج، بند شش، ایستادیم، پیچیدیم به راست؛ سلول اول، سلول دوم، سلول سوم، ایستادیم. در ِ سلول باز شد. سلول 63. رفتم تو. در ِ سلول بسته شد. قفل شد. من زندانی شدم. یک زندانی سیاسی. اتهام؟ هنوز معلوم نبود. اما خب، می شد حدس زد؛ اقدام علیه امنیت کشور، تبلیغ علیه نظام، تشویش اذهان عمومی. هر کدام از این اتهام ها کافی ست تا یک نفر برای چند ماه درون سلول انفرادی زندانی شود؛ یک ماه، دو ماه، سه ماه، چهار ماه، پنج ماه، و حتی بیشتر. یکی را می شناختم که یک سال توی سلول انفرادی زندانی بود. می گفت بازجوها به او گفته بودند که هنوز اتهام اش کشف نشده است! سال 1384 صد و یازده روز در سلول انفرادی زندانی بودم. اين بار چند روز طول خواهید کشید؟ فکر و خیال آدم را دیوانه می کند.بازگشت به سلول 63حدس بزنيد وقتی در سلول بسته شد و من چشم بندم را برداشتم، از دیدن چه چیزی هاج و واج ماندم؟ من توی سلول 63 بودم. آن سلول، آن دیوار ها، نوشته های روی دیوار، چند رباعی از خیام که روی دیوارها نوشته بودم، علامت ها؛ من توی سلول 63 بودم؛ سلولی که در سال 1384 صد و یازده روز درون اش زندانی بودم.شب اول را به سختی گذراندم. زیراندازم یک پتوی رنگ و رو رفته بود. با اولین جا به جا شدن و از این پهلو به آن پهلو رفتن، درد کوفتگی ها و سوزش زخم ِ پهلویم آزارم داد. بازو، پهلو و شانه ی راست ام را مرتب جا به جا می کردم تا زخم ها و کوفتگی ها از زیر فشار بدنم بیرون بیایند. اما در همین حالت، درد منتقل می شد به قسمتی از گردنم که روی پتوی زبر ِ مچاله شده ای که بوی ترشیدگی می داد، پیچ و تاب می خورد.دم دمای صبح از صدای گریه ی یک زن از خواب بیدار شدم. ایستادم کنار در و گوش تیز کردم.- به خدا من کاری نکردم.زنی که عجز و لابه می کرد، داشت بازجویی می شد. صدای بازجو نامفهوم و بريده بريده به گوش می رسید. بازجو بی شرمانه به زن می گفت: برو زنیکه ی خراب. فیلم بازی نکن.صدای بازجوي آن زن را به خاطر سپردم. او یک ماه و نیم، هر شب، تا دم دمای صبح از زن ها و مردهای زندانی بازجویی می کرد و کتک شان می زد. او بازجوی ویژه ی دستگیر شدگان تحصن ِ کوچه ی سرو بود. او یک بار از من بازجویی کرد. درست به خاطرم نیست که چند روز از بازداشتم گذشته بود. نیمه های شب بود. در ِ سلول باز شد، چشم بند زدم و همراه نگهبان رفتم. یک باره دستی به سویم دراز شد، یقه ام را چنگ انداخت و گفت: بیا بریم تا روزگارت رو سیاه کنم.صدا را شناختم. همان صدای بی شرم ِ مرد بازجویی بود که شنيده بودم. من را کشان کشان برد به اتاق بازجویی و روی صندلی ای که کنج دیوار قرار داشت، نشاند. پیش از آنکه حرفی بزند و یا سوالی بپرسد، چند تا سیلی زد توی صورتم. جا خوردم. هوش از سرم پرید. مات و مبهوت مانده بودم. گفت اگر جواب سوال هایش را درست و حسابی ندهم، می کشَدم به چهار میخ. مي فهميدم كه همان اول بسم الله می خواست زهر چشم بگیرد. تا آمدم بگویم چرا می زنی؟ دو سه تا سیلی دیگر زد توی صورتم. روی برگه ی بازجویی نوشت چه ارتباطی با روحانیت داری؟ نوشتم هیچی. نوشت چه ارتباطی با ... داری؟ نوشتم هیچی. این طوری شد که دو تا سیلی دیگر زد توی صورتم. اما من راستش را نوشته بودم. من با ... هیچ ارتباطی نداشتم. اما گوش ِ مردی که صدای بی شرمی داشت، بدهکار این حرف ها نبود. می گفت داری جفنگ می گی!خلاصه اینکه این ماجرای اولین جلسه ی بازجویی من بود. هفت هشت تا سیلی برای یک جلسه ی بازجویی در بازداشتگاه امنیتی 209؛ جایی که نمایندگان مجلس اجازه نیافتند بازدیدش کنند!دو روز بعد، مردی که صدای بی شرمی داشت، دوباره آمد به سراغم. مانند بار اول، یقه ام را چنگ انداخت و کشان کشان مرا برد توی اتاق بازجویی. چند نفر دیگر هم در اتاق بودند. از زیر چشم بند زیر پایم را مي ديدم. دو نفرشان عباء به تن داشتند. آخوند بودند. یک سیاهه پر از اتهام گذاشتند جلوم تا امضا کنم. من هیچ کدام از اتهام هایی که روی برگه ی تفهیم اتهام چاپ شده بود را قبول نداشتم. بازجو توپ و تشر زد تا بنویسم قبول دارم. اما من ننوشتم. نوشتم قبول ندارم، اعتراض دارم و امضا کردم. بازجو چند تا لیچار بارم کرد و برم گرداند به سلول.مردی که صدای بی شرمی داشت، دیگر به سراغم نیامد اما من هر شب صدای بازجویی هایش از زن ها و مردهایی که بازداشت شده بودند را می شنیدم.10 روز گذشت. در این 10 روز هیچ کس به سراغم نیامده بود. هیچ کس به من نگفته بود که چرا بازجویی نمی شوم، و اگر بازجویی نمی شوم – و این موضوع می تواند به این معنا باشد که کنکاش در پرونده ام به پایان رسیده و بازجوها فهمیده اند که من جرمی مرتکب نشده ام – پس چرا آزاد نمی شوم. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که شاید من را فراموش کرده بودند. یک بار که دچار آشوب ِ فکری شده بودم، در زدم و از نگهبان درخواست کردم که برود پیش رییس بازداشتگاه و از او بپرسد که به چه دلیل من باید در بازداشت بسر ببرم؟ اما هیچ جوابی به من ندادند.پس از گذشت 10 روز، در ِ سلول باز شد و من را برای بازجویی از سلول بیرون آوردند. پاسی از شب گذشته بود. يك نفر دور صندلی ام پایین و بالا می رفت و خمیازه می کشید. گاهی برای اینکه روی یک موضوع تاکید کند، ته ِ کفکش اش را می گذاشت روی پایه ی صندلی ام. شلوار کاهویی رنگی به پا داشت و کفش اش واکس زده و تمیز بود. مرد مرتبی به نظر مي رسید.او من را به خوبی می شناخت. می دانست که با روحانیت هیچ ارتباطی نداشته بودم، و حتی به من اطلاع داد که برای دوستانم غیر منتظره بوده که من در تحصن یک روحانی و هوادارانش بازداشت شده بودم. (معلوم بود که مکالمه های تلفنی دوستانم را شنیده بودند.)- فکر می کنی چقدر ازت اطلاعات داریم؟- نمی دونم.- خیال می کنی خیلی زرنگ هستی؟ شاید فکر می کنی ما از تو هیچ اطلاعاتی نداریم، هان؟- نه این طور فکر نمی کنم. من می خوام بدونم برای چی زندانی شدم؟- برای چی؟ خب، البته اینکه مثل ماهی لیز خوردی توی تور ما، بحثی نیست، اما بدون که این اواخر داشتی خیلی تند می رفتی. وبلاگت شده بود منبع خبر ضد انقلاب. حکم بازداشتت رو از دادستانی گرفته بودیم. اگر هم بازداشت نمی شدی، همین روزها بود که می آمدیم به سراغت!او به مصاحبه هایم با رسانه ها و خبر ها و نوشته هایم در سایت های اینترنتی و تماس هایم با برخی از فعالین سیاسی و فعالين حقوق بشر اشاره کرد و گفت از نظر او تاحالا به من خیلی ارفاق شده است. گفت بروم به سلول ام و "گناهانم را به خاطر بیارورم." گفت آزاد شدن از بازداشتگاه 209 را فراموش کنم. گفت از فردا پس فردا، یکی را می فرستد سراغم تا بازجویی ها را آغاز کند.چند روز بعد، بازجویی ها از سر گرفته شد؛ از صبح تا نیمه شب. گاهی وقت ها از صبح تا غروب بازجویی می شدم و وقتی به سلول برمی گشتم، بازجوی دیگری از راه می رسید و تا پاسی از شب بازجویی ها ادامه می یافت.در ابتدا بازجویی ها پیرامون وبلاگ نویسی ام و رابطه ها و همکاری هایم با وبلاگ نویس ها بود. آن ها من را متهم می کردند به برقراری رابطه ی گسترده با وبلاگ نویس ها و به ویژه با کانون وبلاگ نویسان ایران. به من می گفتند تو می خواستی وبلاگ نویس ها را هماهنگ کنی تا به شکل برنامه ریزی شده ای بر علیه نظام تبلیغ کنید. آن ها می خواستند بدانند که من با چه گروه هایی از وبلاگ نویس ها در ارتباط بوده ام. می پرسیدند این ارتباط چه مقدار بوده؟ آیا با آن ها دیدار کرده بودی؟نه، دیدار نکرده بودم. کسانی را که نام می بردند و من با آن ها در پارک قلمستان ملاقات می کردم، هم کلاسی هایم در دوره ی هنرستان بودند. می نشستیم خاطره تعریف می کردیم و شعر می خوانديم. اساسا آن ها آدم های سیاسی ای نبودند. من نمی دانم چرا بازجوها خیال می کردند آن ها مبارز سیاسی بودند. اصلا من نمی دانم بازجوها از کجا فهمیده بودند که من روزهای جمعه در ساعت 11 صبح می رفتم کوه و در ساعت 7 بعد از ظهر همان روز با دوستانم در پارک قلمستان ديدار مي كردم. به این نتیجه رسيدم که همه ی رفت و آمدها و تماس هایم زیر نظر بازجوها بوده است.برای بازجوها مهم بود که بدانند رابطه ی من با دختری که همراه برادرش هم پای من از کوه بالا می آمدند چه می توانست باشد؟ می پرسیدند با آن دختر کجا آشنا شده بودم؟ چی چیز باعث این آشنایی شده بود؟برای بازجوها مهم بود که بدانند آیا با NGO ها در ارتباط بوده ام. اگر به بازجو می گفتم نه، نبوده و نیستم، او حرفم را باور نمی کرد و از چند تا جمله ی ناامید کننده مانند "خب، پس حالا حالاها اینجا هستی" و یا حتی "می دونی بازجویی ی فنی چه مزه ای داره؟" استفاده می کرد تا ترس توی دلم بیندازد.اما چیزی که باعث شد مات و مبهوت بمانم، این بود که متن چاپ شده ی برخی از ايميل هايم را گذاشتند جلوم و پیرامون آنچه نوشته بودم توضیح خواستند. البته پیش از بازداشت شدن، متوجه شده بودم که ID ام در Yahoo هک شده بود. چون عنوان های نامه هایم خاکستری بود. یعنی یک نفر پيش از من نامه هایم را خوانده بود. به همین خاطر بود که دیگر از ایمیل ام در Yahoo استفاده نمی کردم. اما نامه هایم درGmail سالم و دست نخورده بودند. تا به حال پیش نیامده بود که Gmail ام را باز کنم و متوجه بشوم که نامه هایم خوانده شده باشد. حدس مي زدنم آن ها با راه یافتن به مسیر مودم کامپیوترم، به شبکه ی اینترنت ام دسترسی پیدا کرده بودند. این کار آسانی است. کافی ست از شرکت ارائه دهنده ی اینترنت (که در اختیار دولت است) بخواهند که مشترکی که با فلان شماره ی تلفن به اینترنت متصل می شود را زیر نظر داشته باشند. آن ها از این طریق، یا از هر طریقی که من نمی دانم، توانسته بودند هر صفحه ی Explorer ای که من در خانه گشوده و ديده بودم را ببینند و چاپ کنند. مثلا یک بار یک صفحه ی اینترنتی با عکس هایی از عیسی مسیح که بر صلیب آویزان بود را جلوم گذاشتند تا درباره اش توضیح بدهم. آن ها می خواستند بدانند که آیا من مسیحی شده بودم!و به غیر از این، آن ها من را متهم کردند به ارتباط ِ از پیش برنامه ریزی شده با سایت های اینترنتی. فکر می کردند من از مدیران سایت های خبری - سیاسی پول دریافت کرده بودم تا برای شان خبر و مقاله بنویسم!آن ها من را متهم کردند به داشتن رابطه با رادیو فردا و رادیو امریکا. می خواستند بدانند این رادیو ها به چه دلیل با من تماس می گرفتند؟ انگیزه ام از گفتگو با آن ها چه بوده است؟ می گفتند باید اعتراف کنی به دریافت پول از آن ها. اما من از هیچ کدام شان پولی دریافت نکرده بودم. من به بازجو توضیح می دادم که اینکه فلان رادیو به من تلفن می کند تا پیرامون موضوعی، مثلا زندانیان سیاسی و وضعیت شان در زندان ها مصاحبه بگیرد، به این خاطر است که می داند من خودم بارها زندانی بوده ام و با مسائل زندانیان که خیلی هاشان دوستانم هستند، آشنا هستم و به غیر از این، من در زمینه ی حقوق بشر فعال هستم. اما به قول لودویک ویتگنشتاین، بی معنا است به کسی چیزی بگوییم که نمی فهمد، حتی اگر اضافه کنیم که او نمی تواند آن را بفهمد.بازجو نمی فهمید من چه می گویم. شاید هم خودش را می زد به نفهمی. او اسرار می کرد که من انگیزه ی خرابکارانه ای از این گفتگو ها داشته ام. با اسرار او، کم کم به این باور می رسیدم که او راست می گوید؛ و من، و منی که درون ام پر است از نفرت از حکومتی که سایه ی شوم و مرگ بارش را بر روی زندگی میلیون ها ایرانی گسترانده، انگیزه های خرابکارانه داشته ام.بازجوها مصاحبه هایم با حسین مهری و سعید قائم مقامی را روی کاغذ آورده بودند و از گفته هایم سوال طرح کرده بودند. در این مصاحبه ها من سرپرست زندان اوین و زندان رجایی شهر کرج را در مرگ اکبر محمدی و ولی الله فیض مهدوی تقصیرکار دانسته بودم.می گفتند این که گفته ای فلان مسئول زندان سهل انگاری کرده، این یعنی تشویش اذهان عمومی. می گفتند مقاله هایی که پیرامون مرگ ولی الله فیض مهدوی نوشته بودی و در سایت های خبری منتشر شده بود، تبلیغ علیه نظام بوده است.به من توپ و تشر می زدند که چرا پیرامون وضعیت احمد باطبی خبر می دادم و مطلب می نوشتم؛ که چرا وقتی دکتر حسام فیروزی بازداشت شد، خبر رسانی کردم؛ که چرا می نوشتم وضعیت بازداشتگاه 209 دهشتبار است؛ که چرا می گفتم دو سه نفر را می شناسم که در بازداشتگاه 209 خودکشی کرده اند؛ که چرا می گفتم کیوان رفیعی در بازداشتگاه 209 شکنجه شده است؛ من متهم شدم به سیاه نمایی وضعیت زندان ها و بازداشتگاه های کشور.و من متهم شدم به هماهنگ کنندگی ِ نیروهای پراکنده ی جبهه دمکراتیک ایران. (این توصیف بازجوها بود) از من خواسته شد درباره ی جلساتی که در خانه ی ... برگزار می شد توضیح دهم. از من خواسته شد همه ی افرادی که تاکنون در اين جبهه فعال بوده اند را نام ببرم؛ سوابق شان را توضیح بدهم؛ گرایشات فکری شان را بازگو کنم؛ منابع مالی اش (که وجود نداشته است) را لو بدهم؛ بگویم این جبهه با چه احزابی در درون و برون از کشور ارتباط داشته؟ این ارتباط چه مقدار بوده؟ بحث شورای اعتلاف به چه سرانجامی رسیده؟می خواستند من را وادار کنند که به دروغ اعتراف کنم به دریافت پول از احزاب اپوزیسیون؛ به ارتباط هدفمند و برنامه ریزی شده با رضا پهلوی. و حتی می خواستند وادارم کنند به اعتراف دروغین به رابطه با بخشی از سیاستمداران دولت امریکا. این جای کار فشار ها افزایش یافت. به یک باره ملاقاتم ممنوع شد. تلفن ام به خانه (که پس از یک ماه، با حضور بازجو برقرار شده بود) قطع شد. باید از سلول انفرادی بیرون می آمدم، اما این "باید" لغو شد. چه شده بود؟ این فشار ها چه معنایی می توانست داشته باشد؟ آیا اگر من به دروغ اعتراف می کردم به داشتن ارتباط با مشاورین ارشد کاخ سفید، همه چیز می آمد سر جای اولش؟ اما من نمی خواستم دروغ بگویم. می دانستم که بازجوها تشنه ی همین دروغ ها هستند. آن ها دروغ گوترین وادار کنندگان به دروغ هستند. آن ها می گویند اگر به فلان مسئله اعتراف کنی، کمکت می کنیم، اما آن ها دروغ می گویند. آن ها می خواهند پرونده سازی کنند. آن ها در کمین نشسته اند (مترصد هستند) تا زندانی، حتی شده باشد به دروغ، اعتراف کند. اگر چنین شود، زندانی باید تا ته خط برود. باید پرونده ای که به دست خودش ساخته و پرداخته است را تکمیل کند. نباید مو لای درز پرونده برود. درز ها باید پوشیده شود. این کار بر عهده ی زندانی است.فکرش را بکنيد! به من می گفتند ما می دانیم که تو با ریچارد پرل در تماس بوده ای. با این پیش فرض (این پیش فرض ها در بازداشتگاه امنیتی 209 اساس کار بازجوهاست) آن ها از من می پرسیدند که برنامه های نئوکان ها برای ایران چیست؟ من باید از بهت و حیرت بیرون می آمدم و مواضع نئوکان ها را برای بازجوها، که تعدادشان زیاد شده بود، تشریح می کردم. در این حالت احتمال عصبانی شدن ِ زندانی زیاد است. مثل من، که یک بار که برای چندمین بار روی برگه ی بازجویی نوشته شده بود "درباره برنامه های ریچارد پرل و فخرآور توضیح دهید"، در پاسخ نوشتم "من کیانوش سنجری هستم. شما مثل اینکه من را با كس ديگري اشتباه گرفتید!"کله ام داغ کرده بود از این جور سوال ها. آن ها به دوستی و هم بند بودن فخرآور با من در بازداشتگاه 59 سپاه در پاییز سال 1380 اشاره می کردند و خیال می کردند که من از جیک و پیک فعالیت های او در امریکا باخبرم، که این طور نبوده است.از طرح شدن ِ این این جور سوال ها می شد فهمید که لااقل افرادی که من را بازجویی می کردند، از تماس های امریکایی ها با جوانان سرنگونی طلب ایرانی وحشت داشتند. آن ها خیال می کردند من از چگونگی این تماس ها با خبرم. آن ها خیال می کردند من از چگونگی بیرون رفتن برخی از دانشجویان از ایران مطلع ام. من را تحت فشار می گذاشتند تا توضیح دهم که منوچهر محمدی و یا فخرآور چگونه و با کمک چه افراد و یا سازمان هایی از ایران بیرون رفته اند. در پاسخ به اين سناريو سازي، براي اينكه از بار فشارها كاسته شود، مي گفتم مگر خودتان بيرون شان نكرده ايد؟یک شب یک آقایی آمد سراغم که رفتارش با سایر بازجوهایی که می آمدند و از من بازجویی می کردند، فرق داشت. او درباره ی طرح های امریکایی ها بر ضد ایران حرف زد. او گفت امریکایی ها دارند دفتر هایی را در اطراف ایران دایر می کنند. او گفت این اقدام امریکایی ها بر ضد ایران، شبیه اقدام شان بر ضد شوروی در زمان جنگ سر است. در زمان جنگ سرد، امریکا پایگاه "ریگا" را در لتونی دایر کرد و آن جا را مرکزی برای جمع آوری اطلاعات و عملیات روانی و امنیتی و اقدام های نظامی علیه شوروی کرد. پایگاه ریگا محل دیدبانی برای جمع آوری اطلاعات از تحرکات نظامی و امنیتی شوروی بود. امریکا قصد دارد همین سیاست را نسبت به ایران پیش ببرد.او از من پرسید آیا در این باره چیزی می دانم و آیا اطلاع دارم که بودجه ای که امریکا برای ترویج دمکراسی در ایران اختصاص داده است به چه افراد و گروه هایی پرداخت خواهد شد؟ من در پاسخ به او به گفته های خانم کاندولیزا رایس، وزیر خارجه امریکا و نیکلاس برنز، معاون اش اشاره کردم و گفتم آنچه که من می دانم، چیزهایی ست که در رسانه ها منتشر شده است و نه غیر از این.در تنهاییو باز تنهايي، يك تنهايي تمام نشدني و دنباله دار، موریانه ای که امکان دارد آدم را تا ته بجود؛ دو ماه تنها بودم. هواخوری ممنوع بود. تلفن ممنوع بود. یک ماه ِ اول بازداشت، اجازه نداشتم با مادرم دیدار کنم. مادرم در روزهای اول که از من بی خبر بود، خیال می کرد من را سر به نیست کرده بودند. به همه ی بیمارستان ها سر زده بود. همه جا را گشته بود. آمده بود جلو زندان اوین، اما پرسنل زندان به او گفته بودند پسرت اینجا نیست، دیگر نیا. اما او هر روز مي آمد جلو زندان و اسمم را می گفت و عکسم را نشان می داد. سماجت اش باعث شد بلاخره پی ببرد که پسرش در بازداشتگاه 209 زندانی شده بود.یک ماه که گذشت، به من اجازه دادند با مادرم دیدار کنم. قبل از رفتن به سالن ملاقات، یکی از بازجوها به من گفت نباید درباره ی مسایلی که در بازجویی ها مطرح شده بود به مادرم حرفی بزنم. گفت فقط اجازه دارم سلام و احوال پرسی کنم. موقع ملاقات خودش هم آمد و نشست کنار من و مادرم. مادرم 20 دقیقه گریست، وقت ملاقات تمام شد، پا شدیم و برگشتیم. همان شب بازجوها رفته بودند در ِ خانه مان و کیس کامپیوترم را توقیف کرده بودند. از روز بعد، باید می نشستم درباره ی پوشه هایی که در حافظه ی کامپیوترم ذخیره بود، توضیح می دادم. نامه ها، عکس ها، پوشه های صوتی و تصویری، ID ها، نشانه ها، علامت ها، آدرس ها، همه و همه، حتی نامه های خصوصی ام به آقا و خانم فلانی، عکس های خصوصی ام، همه را دیدند، به رابطه های خصوصی ام پی بردند، زندگی ام را زیر و رو کردند تا به اقدام های پنهان مانده شده بر علیه حکومت شان پی ببرند!آن ها حتی کنجکاو بودند بدانند که من همزمان به چند نفر ایمیل می فرستادم، با چه کسانی چت می کردم، چه تعداد آدرس ایمیل را ذخیره داشته ام؛ معلوم بود که از پهنای بی نهایت و دست نیافتنی ِ تماس ها و ارتباطات ِ اینترنتی ِ مخالفان شان در هراس بودند.در چندین جلسه ی بازجویی، بازجو شمار فراوانی از فعالین سیاسی و فعالین جنبش دانشجویی را نام می برد و از من می پرسید که آیا آن ها را می شناسم و یا با آن ها رابطه داشته ام یا نه؟ در میان این نام ها، نام آقای عیسی سحرخیز و آقای عماد الدین باقی هم بود.این بازجو می رفت، آن یکی می آمد. یکی شان می آمد و می گفت روزگارت را سیاه می کنیم، دیگری می آمد و می گفت تنها راه خلاصی ات از این جا این است که وقتی رفتی بیرون، یک مقاله بنویسی برای سایت ها و بنویسی که از فعالیت هایت بر علیه نظام پشیمان هستی و توبه می کنی. یکی دیگر می آمد و اول توپ و تشر می زد و مثلا می خواست ترس بیندازد به جونم و بعد می گفت یک راه بیشتر نمانده؛ باید بنشینی جلو دوربین و از فعالیت های "مضرره" ات اظهار پشیمانی کنی!از بازجویی که این را گفت، پرسیدم اگر این کار را نکنم چه می شود؟ گفت دست کم برای 10 سال می افتی توی زندان، زندان رجایی شهر، شاید هم قزل حصار، یا اینکه می توانیم تبعیدت کنیم به شهری دور افتاده. عصبانی بودم. گفتم همین حالا این حکم را بدهید، می خواهم بروم زندان عمومی. اما خب، کسی که تجربه ی این بازپرسی ها را داشته باشد می داند که این تهدید ها در بازداشتگاه امنیتی 209 يك جور فشار روحی و روانی است.اینجا... زندان!روزها به كندي مي گذشت. از دادگاه خبري نبود. سلول هاي كناري ام خالي و پر مي شد. من مانده بودم و سلول كوچك ام در كاريدور شماره ي 6. پنجره ی سلول با یک ورق فلزی پوشيده شده بود. روی ورق فلزی روزنه هایی وجود داشت که روشنايي روز را از خود عبور می داد. اما آسمان پیدا نبود. خورشید پیدا نبود. ماه پیدا نبود. ستاره ها پیدا نبودند. توی سلول دید ِ چشم ها به کار نمی آید، بلکه این قوه ی شنوایی ست که زندانی را از زنده بودن ِ خودش و زندگی ِ پیرامونش آگاه می سازد؛ صدای اذان، صدای بازجوها، صدای باز و بسته شدن درها، صدای گریه ی زن ها، صدای ناله ی مردهایی که کتک می خوردند، صدای نگهبان ها، که شب ها سر به سر هم می گذاشتند، صدای خفیف رادیو، صدای راه رفتن کسی روی پشت بام، صدای در زدن ِ زندانی ها، صدای سرفه هاشان، صدای کوبش باران به پنجره ها و صدای تپش قلبت، وقتی که از زور تنهایی از جا کنده می شود. و سكوت، اين ژرف ترين مفهومي كه زنداني را مسخ مي كند. در اين حالت مي توان بو کشید؛ بوی خون، بوی دوا، بوی گلاب که بعضی از نگهبان ها به پیراهن شان می زنند، بوی خمیر دندان، بوی لیموی خورش قرمه سبزی و بوی فصل پاییز، که آهسته آهسته جایش را می دهد به زمستان. زمستان با برف اش، و برف با سردی و سبکی و نرمی اش، می نشیند جلو پنجره ی سلول. انعکاس نور می پاشد روی دیوارها. سلول روشن می شود از برف. برف یک نشانه است از آسمان ها برای زندانی، برای من، که شب ها لای تنهایی ام فرو می رفتم و حرف های بازجوها را به خاطر می آوردم که می گفتند این فکر را از سرت بیاور بیرون که یک روز، حتی یک روز در تاریخی دور، از سلول ات بیایی بیرون و برگردی به خانه. اما بلاخره يك روز صبح خيلي زود، در سلولم باز شد و نگهبان لباس هايم را داد به دستم تا بپوشم. او گفت بايد بروي به دادگاه. لباس هايم را به تن كردم، از سلول بيرون آمدم، همراه با نگهبان از پله ها پايين آمديم. جلو در چشم بند را برداشتم و سوار اتومبيل شدم. مچ دست چپ ام با دست بند به دستگيره ي اتومبيل قفل شد. آن روز برف سنگيني مي باريد. هوا سوز داشت. مقصد نزديك بود؛ خيابان مقدس اردبيلي، دادگاه ويژه روحانيت. طبقه دوم، دادياري دوم. يكي دو ساعت منتظر ماندم. نوبت من شد. رفتم تو. قرار بازداشتم به قرار وثيقه تبديل شد. زير برگه اي را امضا كردم و بيرون آمدم و به زندان بازگشتم. با يك روز تاخير از بازداشتگاه 209 به بند قرنطينه منتقل شدم. در آن جا ديگر از ترياك و حشيش خبري نبود، اما براي اولين بار "كراك" و كراكي ها را از نزديك ديدم. آن هايي كه با خودشان مواد نياورده بودند، تا صبح مثل مار زخم خورده به خودشان پيچيدند. غروب روز بعد در حالي كه روي برگه ي پزشكي ام نوشته شده بود "زنداني بند 350" به صورت دستوري به بند 8 منتقل شدم. مي دانستم كه بند 8 تبعيدگاه زندان اوين است. در ابتدا سالن 10، جايي كه زنداني هايش با كراك به زندگي نكبت بارشان معنا و مفهوم مي دهند، و سپس سالن 7، كمي بهتر، اما پرجمعيت. شب، اتاق ها پر مي شد از كف خواب. توي كاريدور مي خوابيدم. خواب كه نه، فقط دراز مي كشيدم تا صبح شود تا اجازه داشته باشم تا دم غروب در حياط قدم بزنم. ضعيف و بيمار شده بودم. وزنم 6 كيلو كم شده بود. مرتب سرفه مي كردم. گلويم چرك كرده بود. رفتم پيش رابط بهداري و از او خواهش كردم مرا ببرد پيش پزشك. دو روز بعد همراه رابط بهداري به ساختمان (بند) 7 رفتم. مي دانستم كه احمد باطبي در آن ساختمان در سالن 3 زنداني بود. او را ديدم. مي گفت به او هم اجازه نداده بودند به بند 350 منتقل شود.يك هفته ي بعد براي بار دوم از زندان به دادگاه ويژه روحانيت احضار شدم. در آن روز آقاي بروجردي و يكي دو نفر ديگر از بازداشت شدگان تحصن 15 مهر را هم به دادگاه آورده بودند. در اتاق دادياري دوم روي صندلي نشسته بودم و به سوال هاي قاضي پاسخ مي دادم. سوال و جواب ها كه تمام شد، قاضي رو كرد به من و گفت من مدت ها در دانشگاه بودم، نماينده ي ولي فقيه بودم، با دانشجوها ميانه ي خوبي دارم. خلاصه رفت بالاي منبر و شروع كرد به تعريف و تمجيد كردن از خودش و رابطه اش با دانشجويان در دانشگاه ها. معلوم بود كه مي خواست مسئله اي را مطرح كند كه نياز داشت به اين مقدمه چيني ها. بعد شروع كرد به بدگويي از بروجردي و گفت او دروغ گوست. به او گفتم من با ايشان نه رابطه اي دارم و نه هوادارش هستم. من كارم چيز ديگريست؛ مرا اشتباهي دستگير كرده اند، بازجويي هايم نيز پيرامون مسايل ديگري بوده. حالا نمي دانم كه اين موضوعات به من چه ارتباطي دارد. اما او آقاي بروجردي را صدا زد و از او خواست كه روي صندلي بنشيند. سپس يك دسته پرونده ي مربوط به نوشته هاي بروجردي را روي ميز كارش گشود و پيرامون نوشته هاي درون پرونده از بروجردي سوال هايي پرسيد. بروجردي نتوانست و يا نخواست – كه گمان مي كنم نخواست – با قاضي جر و بحث كند. اما قاضي به اين مسئله بسنده نكرد. او كتاب فلسفه ي اسلامي را داد به دست آقاي بروجردي و از او خواست كه بخشي از آن كتاب را بخواند و تفسير كند. اما آقاي بروجردي باز هم از خواندن و تفسير كردن ِ كتاب سرباز زد. معلوم بود كه نمي خواست با قاضي مشاجره كند. اين كه چرا قاضي دادياري دوم دادگاه ويژه روحانيت مرا با بروجردي روبرو كرد را پس از آزادي از زندان متوجه شدم. اين موضوع را هم براي تان تعريف خواهم كرد.يك هفته ي بعد با سپردن وثيقه به دادگاه از زندان آزاد شدم و آمدم به خانه. تنها بخشي از پيشامدهاي دوران بازداشت در بازداشتگاه 209 را در گفتگو با رسانه هاي فارسي زبان برون مرزي بيان كردم. همين اندازه بيان حقيقت كافي بود تا يكي از بازجوها، همان كس كه بازجوي باطبي و دكتر حسام فيروزي هم بوده و در آخرين جلسات بازجويي خودش را نشانم داده بود، به خانه مان تلفن كند و يادم بيندازد كه آزادي ام از زندان موقتي بوده و به من هشدار بدهد كه مراقب زبانم باشم. اما من با يكي دو خبرنگر ديگر گفتگو كرده بودم و پيرامون بازداشت شدنم سخن گفته بودم. همان بازجو اين بار آمد به در خانه مان و مرا سوار اتومبيل اش كرد و (همان طور كه در "وادار شدم به سكوت" براي تان تعريف كرده بودم) برافروخته و با زباني خشم آگين به من هشدار داد كه اگر به فعاليت هايم ادامه دهم بايد بازگردم به بازداشتگاه! راستش را بخواهيد، پس از اين توبيخ دچار بيماري شدم. بيماري ام را "غم" نام نهادم. حال عجيبي داشتم. احساس نفس تنگي مي كردم. دنيا كدر شده بود؛ بي رنگ، بي بو، بي مزه، انباشته از رخوت و سكوت، با آدم هايي مسخ شده و بيمار. آدم ها را تيره و تار مي ديدم.بنویس بروجردی دروغگوست!دادگاه ويژه ي روحانيت هم شده بود غوز بالا غوز. يك بار كه تلفني به دادياري دوم فراخوانده شده بودم، قاضي رو كرد به من و گفت ديشب پيش از به خواب رفتن، در اين فكر بوده كه چطوري مي شود دستش باز شود براي اينكه حكم سبكي برايم صادر كند. و پس از كلي چه كنم چه كنم، به اين نتيجه رسيده كه من، يعني كيانوش سنجري، بايد يك مقاله بنويسم و بنويسم كه در دادگاه ناظر جلسه ي مناظره ي قاضي با بروجردي بوده ام و بنويسم كه بروجردي دروغ گوست و بي سواد، و اين مقاله را توي همه ي وبلاگ ها و همه ي سايت ها منتشر كنم!به قاضي گفتم درست است که در جلسه ی مناظره ای که بار گذشته با حضور شما و آقای بروجردی در دادگاه برگزار شد (و توی دلم گفتم حالا می فهمم چرا من را نیز در آن جلسه شرکت دادید) ایشان نخواست با شما بحث کند و اساسا پس از اینکه یک نفر مانند ایشان درون سلول اش در بازداشتگاه امنیتی 209 کتک می خورَد و به اصطلاح منکوب می شود، دیگر نباید از او انتظار داشت در جلسه ی دادگاه از عقایدش دفاع کند. و گفتم این انتظار زمانی بجاست که زندانی مورد نظر در بیرون از زندان و با برخورداری از امنیت پس از بیان، عقایدش را بیان کند و یا آن عقاید را رد کند.به خیال خودم حرف بدی نزده بودم. اما نمی دانم چرا قاضی محترم دادگاه از حرف هایم برآشفته شد و یکهو از پشت میزش بلند شد و آمد طرف من و دو سه بار مشت اش را به سینه ام کوبید (البته نه خیلی محکم، بلکه کوبیدن این مشت یک جور هشدار بود به من که باید مراقب حرف زدنم باشم) و چند تا ناسزا بارم کرد و گفت: "خودت خواستی، حالا برو تا دوباره احضارت کنم!اين پايان كار نبود. مزاحمت هاي بازجوي وزارت اطلاعات ذله ام كرده بود. من سکوت پيشه کرده بودم. بغض ام را فرو خورده بودم. اما آن طور که معلوم بود، رفت و آمد هایم با این و آن، تماس هایم، تماس های دیگران با من، همه و همه هنوز برای بازجوها سوال برانگیز بود. روز سه شنبه 17 بهمن، صبح زود موبایلم زنگ خورد و از خواب بیدارم کرد. بازجو بود. همان کسی بود که آمده بود به در خانه. از روزی که آمده بود به در خانه مان و تهدیدم کرده بود و من هم تهدیدش را در وبلاگم تعریف کرده بودم، دیگر سراغم نیامده بود و تلفن نکرده بود. پیش خودم می گفتم شاید دست از سرم برداشته باشند. اما این طور نبود. او این بار مرا به "دفتر پیگیری" وزارت اطلاعات در چهارراه ولی عصر احضار كرد. تابستان 83، با ... به این محل رفته بودیم. می دانستم که به چه جور جایی می رفتم. سرباز وظیفه در را باز کرد و رفتم تو. موبایل و کارت شناسایی ام را تحویل دادم و داخل شدم. دو نفر بودند، یکی شان همان کسی بود که تلفن زده بود و دیگری همان مردی بود که در بازداشتگاه 209 به من گفته بود "گناهانت را به خاطر بیاور!"متن ِ چاپ شده ی آخرین مقاله ام (وادار شدم به سکوت) و متن ِ چاپ شده ی مصاحبه ام با خانم گلناز اسفندیاری، خبرنگار رادیو فردا روی میز بود. برخی از جمله ها با ماژیک فسفری رنگ، نشان گذاری شده بود. آرم سایت عصر نو بالای برگه چاپ شده بود. مردی که پشت میز نشسته بود به برگه ی های روی میز اشاره کرد و توضیح خواست. به او گفتم که راستش را نوشته ام. شما به من هشدار دادید که دهانم را ببندم و من هم همین را نوشتم. نباید می نوشتم؟مردی که پشت میز نشسته بود و رگ گردن اش برآماسیده بود گفت مثل اینکه شوخی ات گرفته؟ این بار با بار گذشته تفاوت دارد. این بار اگر بخواهی غیر از آنچه به تو هشدار داده شد رفتار کنی، برخورد می کنیم. برخورد ِ این بار با گذشته تفاوت دارد. کمرت را می شکنیم.داشت زور می زد تا چهره اش را تا اندازه ی زیادی بغ کرده و عبوس نشان دهد. چهره اش خیلی زشت و تهوع آور به نظرم رسید. اما باید توی چشم هایش نگاه می کردم که یک وقت خیال نکند توانسته مرا بترساند. می گفت باید همیشه یادم باشد که موقتی از زندان آزاد شده ام. گفت هر وقت که بخواهیم می توانیم برگردانیم ات به زندان. این را فراموش نکن!به او گفتم دارم به این نتیجه می رسم که شما دارید با اعصاب و روان من بازی می کنید. من فکر می کنم توی زندان راحت تر باشم. وقتی این حرف را می زدم، اندکی لبخند به لب داشتم. بازجوها خیال کردند دارم شوخی می کنم. اما من جوش آورده بودم و حس می کردم که دستم داشت می لرزید. داشتم خیلی جدی حرف می زدم.مردی که رگ گردن اش برآماسیده بود، به چند تا موضوع اشاره کرد که به من مربوط می شد. می فهمیدم که داشت کد می داد و مثلا می خواست وانمود کند که از تماس ها و رابطه های من آگاه است. او می دانست که در شب ِ عاشورا در جلو ساختمان حشینیه ارشاد با آقای موسوی خوئینی و چند نفر از بچه های سازمان ادوار تحکیم وحدت دیدار کرده بودم، به منزل ... رفته بودم، با بهزاد و دکتر حسام فیروزی قرار ملاقات گذاشته بودم، و البته به قول او، این ها زیاد مهم نبود، بلکه می خواست بداند چرا با آقای مک داوال، خبرنگار روزنامه ی ایندیپندنت در تهران دیدار کرده بودم.نمی دانم چه طوری، اما او درست فهمیده بود. من با آقای مک داوال دیدار داشتم. با او از طریق یکی از دوستانم در یکی از سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر آشنا شده بودم. آقای مک داوال به من ایمیل زد و از من دعوت کرد که در یکی از کافی شاپ های شمال تهران همدیگر را ببینم. من البته پس از 10 روز، بعد از اینکه تلفن زدن های بازجوی وزارت اطلاعات قطع شد، به او ایمیل زدم و درخواستش را پذیرفتم و با کمال میل هم پذیرفتم. چرا که می خواستم همه ی پیشامدهای ناگواری که در زندان های جمهوری اسلامی برایم رخ داده بود را بیان کنم.متوجه شدم که بازجو از جزئیات این دیدار چیزی نمی دانست. پاسخ من این بود که بله، من با او دیدار کردم اما چون او فارسی بلد نبود، حرف زیادی رد و بدل نشد؛ چای خوردیم و به همدیگر نگاه کردیم!در میانه ی گفتگومان (گفتگو که نه، بلکه بازجویی، یا بازخواست یا هر چیزی شبیه به این) یک نفر وارد اتاق شد و زیر گوش مردی که رگ گردن اش برآماسیده بود خیلی آهسته گفت آقای زعیم آمده. (همان شب در سایت های اینترنتی خواندم که "کوروش زعیم، عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران به وزارت اطلاعات احضار شد و به مدت سه ساعت مورد بازجویی قرار گرفت.")در پایان به من هشدار دادند که نباید مانند بار گذشته پیرامون فراخوانده شدنم به اداره پیگیری وزارت اطلاعات مطلبی بنویسم و یا خبری منتشر کنم.- منتظر تلفن باش.اما من منتظر نماندم.
http://alefbe.com/articleSandjari1.htm

شکنجه ی نرم


شکنجه در بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ وجود دارد. این شکنجه ها دو دسته است؛ شکنجه ی سفید و آزار جسمی.من در سال های ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴ روی هم رفته به مدت ۵ ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه ۲۰۹ زندانی بودم. در آن سال ها ضرب و شتم نشده بودم. (بهتر است بگویم کتک نخورده بودم.) اما این بار در همان جلسه ی اول بازجویی، پیش از آنکه بازجو سوالی بپرسد و یا موارد اتهامی ام را بیان کند، چند تا سیلی محکم به صورتم زد. روی برگه ی بازجویی نوشت با آقای فلانی چه رابطه ای داشتی؟ در پاسخ نوشتم هیچی. دوباره چند تا سیلی محکم به صورتم زد. تا آمدم بگویم چرا می زنی؟ چند تا سیلی محکم دیگر به صورتم زد. این اولین جلسه ی بازجویی ِ من بود، پیش از آنکه تفهیم اتهام شوم.بر خلاف بخش نامه ی رییس قوه قضاییه که استفاده از چشم بند در بازداشتگاه ها را ممنوع کرده بود، من در تمام مدتی که در بازداشتگاه ۲۰۹ زندانی بودم، وادار بودم به بستن چشم بند بر روی چشم هایم. اجازه نداشتم بازجو را ببینم و بدانم کیست و از کجا آمده بود.از داشتن وکیل مدافع محروم بودم. حتی یک بار که به بازجو گفتم بدون وکیل صحبت نمی کنم، لیچار بارم کرد.هر چند که دیدار با خانواده و استفاده از تلفن حق هر متهم است، اما من به مدت یک ماه از دیدار با خانواده ام و یا تلفن زدن به خانه مان محروم بودم. پس از این مدت که توانستم با خانواده ام دیدار کنم، بازجو در کنار من و مادرم می نشست تا بر خلاف خواسته هایش حرفی نزنم. پیش از ملاقات، بازجو به من هشدار می داد که فقط سلام و احوال پرسی کنم و بگویم شرایطم خوب است و مشکلی ندارم. هواخوری در محیط باز یکی دیگر از حقوق اولیه ی متهمان در بازداشت گاه هاست. اما من به مدت ۲ ماه در سلول انفرادی زندانی بودم و در این مدت از هواخوری محروم بودم. هر بار که می خواستند مرا وادار به اعتراف کنند، ملاقاتم را لغو می کردند. در جلسات بازجویی به من توهین می کردند. مرا تحقیر می کردند. و به قول بخش نامه ی رییس قوه قضاییه مرا منکوب می کردند. من زیر بار جملات خُرد کننده و آزار دهنده ی بازجو له می شدم و سکوت می کردم و نمی دانستم باید چه پاسخی می دادم جز سکوت. آن ها این سکوت را نشانه ای برای سرکشی می دانستند. اما من به راستی از ناسزاهای بازجو شرم گین می شدم، و نه سرکش. به من گفته شد باید جلو دوربین بنشینم و بر علیه خودم و دوستانم سخن بگویم. به من گفته شد باید یک توبه نامه بنویسم و پس از آزادی ام از زندان آن را در سایت های اینترنتی منتشر کنم. من نپذیرفتم و در سلول انفرادی باقی ماندم. من شب ها صدای آه و ناله ی برخی از زندانیان را می شنیدم که پیدا بود با آن ها با خشونت رفتار می شد. آشکار بود که کتک شان می زدند. باور کنید کتک شان می زدند، باور کنید.بازجویی ها گه گاه تا نیمه های صبح ادامه می یافت. گاهی از صبح تا غروب بازجویی می شدم و از غروب تا دم دمای صبح فردا، توسط بازجوی دیگری دوباره بازجویی می شدم.دربازجویی ها مواردی مطرح می شد که به اتهام من مربوط نبود؛ کنکاش ِ بازجو ها در زندگی خصوصی ام از جمله موارد مورد اعتراض من بود. به باور من که تاکنون ۹ ماه و هشت روز در سلول انفرادی بازداشتگاه های مختلف زندانی بوده ام، “سلول انفرادی” یک شکنجه ی سفید است. زندانی درون سلول انفرادی از دنیای بیرون از بازداشتگاه بی خبر است. از خانواده اش، از مادرش، همسرش، فرزندانش، و اینکه حال شان خوب است یا نه و یا برای شان گرفتاری پیش آمده یا نه، بی خبر است.زندانی نمی داند تا چه زمانی باید درون سلول کوچک اش که حتی پنجره ای باز به سوی آسمان ندارد، زندانی باشد. این ندانستن، این آگاهی نداشتن از رفتارهای آینده ی بازجو ها، این بی خبری از دنیای بیرون از سلول، زندانی را پریشان حال می کند، به ذهن اش آشوب می اندازد، او را مسخ می کند. این همان چیزی است که بازجوها می پسندند. من یکی دو زندانی سیاسی را می شناسم که پنج ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ زندانی بوده اند و شرایط آن بازداشتگاه را تاب نیاورده اند و وادار به خودکشی شده اند. (البته این زندانی ها عضو هیچ گروه و دسته سیاسی نبوده اند و شاید به همین خاطر بوده که کسی صدای شان را نشنیده است.) بازداشتگاه موقت یا زندان و ندامتگاه؟به نظر می رسد بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ رفته رفته دارد به زندان و یا ندامتگاهی برای ناراضیان سیاسی در ایران تبدیل می شود. در این بازداشتگاه به تازگی اتاق هایی ساخته شده است که برخی از زندانیان را (پس از اینکه آن ها چندین ماه در سلول انفرادی زندانی بوده اند) به صورت گروهی در آن جا نگهداری می کنند.برخی از فعالین سیاسی و فعالین حقوق بشر پس از گذشت چندین ماه با پایان یافتن بازپرسی ها و تکمیل پرونده همچنان در این بازداشتگاه زندانی هستند. از آن جمله می توان به کیوان انصاری، کیوان رفیعی، خیرالله درخشندی و ابوالفضل جهاندار اشاره کرد. کیوان انصاری بیش از ۵ ماه و کیوان رفیعی هفت ماه است که در این بازداشتگاه زندانی هستند.علاوه بر این، من چندین زندانی سیاسی را می شناسم که (نمی دانم به چه دلیل) از زندان عمومی اوین به بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ منتقل شده اند و یکی دو سال است که در آن بازداشتگاه زندانی هستند. سعید ماسوری یکی از این زندانی هاست. او که پرونده اش در دادگاه انقلاب رسیدگی شده و حکم اش هم صادر گشته، در سال ۱۳۸۳ از بند ۱ زندان اوین (اندرزگاه شماره ۷) به بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ منتقل شد و تاکنون در این بازداشتگاه زندانی است. برای چه؟ کسی نمی داند. چرا که بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ جزیره ای جدا افتاده از سازمان زندان هاست. خودمختار است. به کسی و جایی پاسخ گو نیست. مگر رییس جمهور و دولت به مردم پاسخ گو هستند که رییس بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ پاسخ گو باشد؟یادمان باشد در همین بازداشتگاه بود که همین چند ماه پیش، پیشانی نماینده ی سابق مجلس (آقای موسوی خوئینی) را به دیوار کوفتند و خون از سرش جاری کردند.و سرانجام اینکه، همین که نمایندگان مجلس (همین امسال) اجازه نیافتند از بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ بازدید کنند، گویای این است که در این بازداشتگاه خبرهایی است. خبرهایی که نباید به جامعه، به مجلس (و حتی شاید هم به قوه قضاییه) درز پیدا کند.
+ و در اینجا

۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه

بازداشت های خودسرانه؛ آدم دزدی در روز روشن!

اینکه پنج شش نفر مامور، که لباس شخصی به تن دارند، در روز روشن هجوم می برند به خانه ی جوانی دانشجو (احمد باطبی) که به جرم بالا بردن پیراهن خونین هم کلاسی اش، شش سال در زندان بوده، و او و همه ی دار و ندارش را کیسه می کنند و به دوش می گیرند و با خود به غنیمت می برند، و سپس مدتی بعد از آن، همان پنج شش نفر مامور، هجوم می برند به خانه ی پزشک معالج آن جوان دانشجو (حسام فیروزی) و خانه اش را زیر و رو می کنند و در حالی که همسر و دخترک اش از ترس به خود می لرزند، وسایل شخصی اش بار ِکیسه می شود، و صاحب خانه را به بند می کشند و با خود می برندش به هر کجا که اراده می کنند، آن هم در روز روشن، این معنی اش چیست؟ آدم دزدی نیست؟ وای بر این روزگار که قبح جنایت ریخته و زشتی آدم دزدی تطهیر شده است. و صد البته غم انگیرتر آن است که صدای اعتراض کسی هم درنمی آید!نویسنده ی این نوشتار تجربه ی استقبال از این یورش بری به خانه و کاشانه اش را داشته، و خوب می فهمد احساس کودک خردسال حسام فیروزی و همسرش را، و نیز همسر احمد باطبی را، و همسر حشمت طبرزدی را، و مادر و پدر کیوان انصاری را، و فرزندان امیر ساران را، و همسر و فرزند امید عباسقی نژاد را، و همسر و فرزند موسوی خوئینی را، و صدها خانواده ی دیگر را که نمی شناسیم شان، در هنگامی که آدم های بیگانه ی کت پوش، پدر را کت بسته از خانه دور می کنند.چند مامور می آیند به در خانه، در می زنند، بستگی دارد به نوع و محتوای پرونده ات، تا بخواهند چگونه با تو برخورد کنند، و خود را مامور چه ارگان و نهادی جا بزنند. مثلا، سال گذشته ماموران اداره پست و تلگراف و تلفن آمده بودند در ِ خانه ی ما. می گفتند نماه داریم برایت. گفتم از کجاست؟ گفتند از هلند. خوشحال شدم و تندی آمدم پایین، در را باز کردم. شناسنامه می خواستند تا هویت ام مشخص شود. رفتم بالا شناسنامه بیاورم اما یادم آمد که در هلند آشنایی ندارم برای دلتنگ شدن و نامه فرستادن! پس، از پنجره ی راه رو پایین را دید زدم، به به ...! بله خودشان بودند. نه موتور خورجین دار ِ پست چی ها را داشتند و نه قیافه هاشان به ماموران اداره پست و تلفن و تلگراف می مانست! پس احساس خطر کردم و گرفتم شان به بحث. گرم ِ بحث بودیم که خانم همسایه از کنارم عبور کرد و رفت پایین و در کوچه را باز کرد و رفت بیرون، و اینچنین شد که ماموران اداره ی پست و تلفن و تلگراف تندی جستند داخل آپارتمان. حالا من پشت در خانه مان بودم و ماموران خشمگین در پشت در ِ بسته.- باز کن!- باز نمی کنم!- باز کن!- باز نمی کنم!پس از چند دقیقه بگو مگو و جر و بحث، لگد مرد پست چی (که برای رساندن نامه ی ارسال شده از هلند به دست من بسیار عجله داشت) در ِ خانه را از وسط به دو نیم تقسیم کرد و مردان ِ برافروخته ی کت پوش به خانه مان پای نهادند، و در همان بدو ورود، یکی شان گلویم را چنگ زد و در حالی که مشت اش در هوا رفته بود، تهدیدم کرد به زدن، و من نیز تهدیدش کردم به بازگو کردن ِ ماجرای کتک خوردن در دادگاه. اینطور شد که کتک نخوردم.کامپیوتر، کتاب ها، دفترچه ها، کاغذ ها، نوشته ها، رسیور، موبایل و خلاصه همه ی دار و ندارم بار کیسه شد و من و اندوخته های درون کیسه پست شدیم به پلاک 209 در زندان اوین. در باز شد و بسته شد و من زندانی شدم داخل سلول کوچکی در انتهای کاریدور باریکی در ساختمان شماره 209.ساختمان 209 امروز ساکنین بی شماری دارد؛ دانشجو، کارگر، فیلسوف، رفتگر، استاد دانشگاه، آشپز، وکیل دادگستری، موکل ِ همان وکیل دادگستری، نانوا، نماینده ی مجلس، روزنامه نگار، نامه رسان، چیز نویس؛ مثلا نویسنده یا هر نوع دست به قلم ِ دیگر، روحانی، هوادار ِ روحانی، همسایه ی روحانی، فامیل ِ روحانی، بسیجی ِ سابق، امنیت چی ِ سابق، رییس بانک، کارمند بانک، دزد، کوکایین فروش عمده، منتقد سینما، هنرپیشه ی تاتر، کارگر کشتی، ناخدا، با خدا، بی خدا، نماز خوان، نماز نخوان، کافر، خداپرست، خداپرست ِ بی دین، ملحد، اسلامی، مسیحی، زرتشتی، بهایی، جمهوری خواه، سلطنت طلب، چپ، راست، میانه، ملی گرا، جهان وطن، ایرانی، فرنگی، سیاه پوست، سفید پوست، بلوچ، کرد، لر، گیلک، ترک، توهین کننده به ترک، فارس، عرب، زن، مرد، جوان، پیر.همه ی این آدم ها در ساختمان 209 زندگی می کنند. آنها باید هر روز و یا هفته ای یکی دو بار حرف بزنند. مثلا مانند "کیوان انصاری" که مهندس است و قبلا عضو انجمن دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بوده است. او باید درباره ی سفرش به آلمان حرف بزند و بگوید که کجا رفته، چه کسی را دیده، با چه کسی چای نوشیده، با چه کسی برای شام رفته بیرون، وقتی رفته بیرون، با چه کسی برگشته تو، قرار بعدی شام کی هست، و از این جور چیزها.و دیگری، مثلا موسوی خوئینی. او باید حرف بزند درباره ی اینکه چرا رفته دور میدان هفت تیر لابلای خانم ها، چه می خواسته، نیت اش چه بوده، خیر بوده یا نه، از ضد انقلاب فرمان گرفته یا نه، و اگر نمی داند که در اختیار اهداف ضد انقلاب بوده، باید حالی اش شود که ناخواسته اینطور بوده، و قبول کند که بوده، و قبول کند که سرکشی به بازداشتگاه های خارج از نظارت سازمان زندان ها که در زمان نمایندگی اش در مجلس ششم صورت گرفته بود کار اشتباهی بود، و در حضور رهبر نظام از ظلمی که بر احمد باطبی و مهرداد لهراسبی رفته است سخن گفتن کار اشتباهی بود، و دفاع از زنان کار اشتباهی است، و لابلای خانم ها رفتن کار اشتباهی بود، و از حقوق زندانیان سیاسی دفاع کردن کار اشتباهی است، و دبیر کل سازمان ادوار شدن کار اشتباهی است، و این یعنی همسو شدن با بیگانه و دشمن، این یعنی خدمت به ضد انقلاب، و او باید حرف بزند، و او باید به راه انقلاب و امام بازگردد، و نشانه های این بازگشت باید در چهره و بیان او دیده شود، که اگر اینگونه باشد، او از ساختمان 209 رها خواهد شد.و نیز مثلا احمد باطبی، که او هم باید حرف بزند. اما او قبل از حرف زدن باید کلمه ی رمز و ID اش را روی کاغذ بنویسد، که البته اینبار نیازی به این کار نیست، چرا که لب تاپ اش داخل ِ بار ِ کیسه اش بوده. پس می شود به نامه های او و همه ی محتوای مکالمات اش پی برد. پس احمد باطبی زیاد حرفی برای گفتن ندارد. او باید آنقدر در ساختمان 209 بماند تا دیگر هوس نکند با کسی چت کند و یا جواب تلفن کسی را بدهد!و آدم های بی شمار دیگری وجود دارند که همگی باید حرف بزنند و حرف هاشان را روی ورقه های سربرگ دار بنویسند و زیرش را امضا بگذارند. هر روز که می گذرد، به شمار افرادی که باید حرف بزنند افزوده می شود. و می شود از مقدار نان و غذای درون ظرف روی چرخ نگهبان به این افزایش شمار ِ "باید حرف بزنند"گان در ساختمان 209 پی برد.آدم هایی که همراه کیسه بارهاشان از خانه ها به آدرس پلاک 209 آورده شده اند باید حرف بزنند تا امنیت و ثبات حکمفرما باشد. در واقع امنیت و ثبات در گرو حرف زدن ِ آدم هایی ست که همراه کیسه بارها روزانه به آدرس پلاک 209 آورده می شوند. این چرخه ی امنیت ساز هیچگاه از حرکت باز نمی ایستد. چرا که آدم ها و بار ِ کیسه ها مثلا مانند نفت هیچگاه تمام نمی شوند. پس همیشه حرفی برای گفتن هست که باید زده شود، و پرونده ای برای ساخته و پرداخته شدن هست که باید گشوده شود.پس اگر حرفی برای گفتن داریم، یعنی در کیسه بار داریم، و این بار ِ سنگینی ست که بر دوش داریم، پس باید هر لحظه منتظر زنگ در خانه باشیم، تا پنج شش، و یا حتی هشت نه مرد کت پوش داخل شوند و ما و دار و ندارمان را بار ِ کیسه کنند و با خود ببرند به هرکجایی که می پسندند. فقط در ابتدای ماجراست که ما حق حرف زدن نداریم. و نیز تا آخر داستان حق وکیل داشتن نداریم. حق اعتراض کردن نداریم. حق از سلول انفرادی خوشمان نیامدن نداریم، حق هواخوری رفتن نداریم، حق دیدن آسمان را نداریم، حق لمس کردن باد را نداریم، حق گرم شدن با حرارت خورشید را نداریم، حق نداریم بخواهیم مانند انسان با ما برخورد شود، و در یک کلام، حق انسان بودن را نداریم!

بازماندگان پرونده 18 تيرماه 1378 در زندان

1. منوچهر محمدي. او پيش از بازداشت در اعتراضات دانشجويي تيرماه 1378 دانشجوي رشته اقتصاد نظري دانشگاه تهران بود. در سال 1382 او كه براي درمان بيماري هايش از زندان به مرخصي استعلاجي آمده بود، به دانشگاه اش مراجعه كرد تا وضعيت تحصيلي خود را پيگيري كند اما مسئولان دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران به او خبر دادند كه اخراج شده است!منوچهر محمدي كه در اطلاعيه هاي وزارت اطلاعات پس از اعتراضات گسترده و خونين دانشجويي تيرماه سال 78 به عنوان "عامل اصلي آشوبها" معرفي شد، همراه برادر خود اكبر و تعداد زيادي از فعالين و اعضاي اتحاديه ملي دانشجويان و فارغ التحصيلان ايران - كه خود او رهبري اش را بر عهده داشت- دستگير و در بازداشتگاه توحيد كه زير نظر وزارت اطلاعات اداره مي شد محبوس شد .منوچهر محمدي خود مي گويد بر اثر شكنجه هاي روحي و رواني و تهديد جانش بود كه مجبور شد درخواست بازجوهايش را بپذيرد و جلوي دوربين تلويزيون كه در بازداشتگاه توحيد بر پا شده بود بنشيند. و همگان ديديم آن چهره هراسيده و شكسته شده و نالان را كه منويات حسين بازجوها را ناخواسته به زبان مي آورد و از وابستگي خود و يارانش به دشمنان پرده بر مي داشت. و اينكه ما پول گرفتيم تا آشوب بر پا كنيم! اما كسي باور نكرد. همانطور كه وقتي علي افشاري را ديديم ، سال ها بعد از آن، كه چهره اش را مانند چريك ها آراسته بودند، ما باور نكرديم.منوچهر محمدي كه در سال 1377 به همراه غلامرضا مهاجري نژاد به اروپا و امريكا سفر كرد و در جمع اپوزيسيون جمهوري اسلامي حاضر شد و از لزوم جدايي دين از دولت سخن گفت، در جريان اعتراضات دانشجويي تيرماه سال 78 از سوي وزارت اطلاعات به عنوان "متهم رديف اول آشوبها" معرفي شد و به همين دليل در شعبه 8 دادگاه انقلاب به اعدام محكوم گرديد .اما فشار جامعه جهاني و سازمان هاي مدافع حقوق بشر باعث شد حكومت جمهوري اسلامي حكم ناعادلانه اعدام را كه براي او و چند بازداشت شده ي ديگر از جمله اكبر محمدي، احمد با طبي، مهرداد لهراسبي و عباس دلدار صادر كرده بود لغو كند. لغو اين احكام اعدام كه به فرمان رهبري نظام مزين شده بود، اعداميان پرونده كوي دانشگاه تهران را از مرگ رهانيد و آنها را به 10 تا 15 سال زندان تعزيري محكوم كرد.با گذشت زمان و در پي صدور احكام ناعادلانه زندان براي دستگير شدگان اعتراضات دانشجويي، مبارزه و اعتراض اينبار در درون زندان از سر گرفته شد. دانشجويان بازداشت شده يك به يك فجايع رخ داده در دوران بازداشت خود در بازداشتگاه وزارت اطلاعات را در تماس هاي تلفني و يا در ملاقات هاي ماهانه به گوش خانواده ها و دوستان خود رساندند.شدت گرفتن افشاگري ها و اعتراضات در زندان باعث شد منوچهر محمدي در سال 1382 از زندان اوين به زندان مركزي قائمشهر تبعيد شود. او در اين زندان به مرگ تهديد شد. اما اين روند تنها 47 روز به درازا انجاميد، چرا كه بازرسان حقوق بشر اتحاديه اروپا كه براي ملاقات با زندانيان سياسي و بازديد از زندان ها به ايران سفر كرده بودند خواستار ملاقات با منوچهر محمدي شده بودند. به اين ترتيب اين دانشجوي معترض بار ديگر به زندان اوين باز گردانده شد، البته كمي ديرتر از زمان بازديد بازرسان حقوق بشر اتحاديه اروپا از زندان اوين!علاوه بر صدور حكم 15 سال زندان ، منوچهر محمدي در طي دوران حبس خود چندين بار ديگر به دادگاه عمومي و انقلاب احضار شد. اين احضارها به دليل مصاحبه هايش با رسانه هاي فارسي زبان در مرخصي و يا سر وقت بازنگشتن به زندان بود.در اين رابطه او در سال 1382 تنها به جرم دو روز غيبت از مرخصي، از سوي دادگاه عمومي شميرانات به تحمل شلاق محكوم گرديد. مدتي بعد از آن منوچهر محمدي در بازگشت در مرخصي به بازداشتگاه 325 يا همان بند 500 سپاه در اوين منتقل شد تا درباره مصاحبه هايي كه در مرخصي انجام داده بود بازخواست شود. به اين ترتيب او به شعبه 26 دادگاه انقلاب احضار شد و به تعزير با شلاق و يك سال زندان ديگر محكوم گرديد.او در سال 1383 توانست از درون زندان اوين در رشته حقوق به دانشگاه غير حضوري پيام نور راه يابد. او همينك در ترم چهارم رشته حقوق مشغول به تحصيل از راه دور است اما مسئولان زندان ماه گذشته از صدور اجازه براي حضور وي در امتحانات پايان ترم خودداري كردند.پس از گذشت 6 سال زندان و در پي آزادي موقت و مشروطِ اكبر محمدي (كه با در نظر گرفتن عدم توقف حكم صورت گرفته بود)، منوچهر محمدي نيز در سال گذشته به همين ترتيب از زندان اوين خارج شد . اين مرخصي استعلاجي 4 ماه و 20 روز به درازا انجاميد . او در تاريخ 20 دي ماه سال گذشته توسط ماموران امنيتي در منزل مسكوني شان در آمل بازداشت و براي بار ديگر به زندان اوين بازگردانده شد.منوچهر محمدي همينك در بند 8 زندان اوين بدور از برادر و دوستان ديگرش محبوس است.2. اكبر محمدي. او در جريان اعتراضات دانشجويي تيرماه سال 1378 دانشجوي ترم آخر رشته مددكاري اجتماعي در دانشكده علوم بهزيستي و توانبخشي در تهران بود.اكبر محمدي نيز مانند برادرش منوچهر، در جريان اعتراضات دانشجويي 18 تيرماه توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد و به بازداشتگاه توحيد منتقل گرديد تا مانند ديگر بازداشت شدگان ِ آن روزها زير دست بازجويان وزارت اطلاعات به گناهان مرتكب نشده اش معترف شود.اكبر محمدي 4 ماه در بازداشتگاه توحيد محبوس ماند. او در سال هاي گذشته از هر فرصتي استفاده كرد و در گفته ها و نوشته هايش از وجود شكنجه در بازداشتگاه توحيد در تيرماه سال 1378 پرده برداشت. او در اين رابطه در كتاب خود كه اخيراً در امريكا انتشار يافته است و به خاطرات دوران زندان اين دانشجوي معترض و آزاديخواه اختصاص دارد، به برپا بودن بساط شلاق زني در زيرزمين بازداشتگاه توحيد اشاره كرده است. اكبر خود مي گويد در سال 1378 در بازداشتگاه توحيد او را روي تختي به رنگ خون مي خواباندند و دست و پايش را به تخت مي بستند و به كف پاهايش كابل مي زدند تا حدي كه خون از شيار زخم ها بيرون مي جهيد. آندسته از زندانيان سياسي كه مانند نويسنده ي اين نوشتار در زندان اوين با اكبر محمدي هم سلول بوده اند به روشني پي برده اند كه شكنجه هاي روحي و رواني اعمال شده بر روي اين جوان ِ زجر كشيده و مظلوم باعث شده بود وي با اختلالات شديدي در خواب شبانه مواجه شود، به طوري كه نيمه شب ها كه او از خواب آشفته اش بيدار مي شد ما مي دانستيم كه او باز كابوس ديده است. صداها، هر جور صدايي كه بود، از صداي تلوزيون گرفته تا جر و بحث هم سلولي ها، تا صداي بلند گوها، همه و همه باعث آزردگي اكبر محمدي مي شد. او خود گفته است به دليل شكنجه صوتي در بازداشتگاه توحيد كه مربوط مي شد به صداي گيج كننده و ممتد موتور هواكش بزرگي كه درست پشت سلول او 24 ساعت شبانه روز زوزه مي كشيد، به علاوه ي صداي آزار دهنده ي بلندگويي كه از ساعت 5 صبح تا 9 شب بي وقفه مرثيه هاي مذهبي و قرآن پخش مي كرد و زنداني ها را به جنون وا مي داشت، به اين عارضه غير طبيعي دچار شده است.اكبر محمدي به دليل رفتار ناعادلانه و ضد انساني مسئولان زندان و دستگاه قضايي بارها در زندان اقدام به اعتصاب غذا كرده است.در آبان 1378 او كه مانند برادر و چند زنداني دانشجويي ديگر با حكم اعدام مواجه شده بود در بازداشتگاه 209 در اوين دست به اعتصاب غذا زد و توانست 23 روز در برابر فشار گرسنگي مقاومت كند ، به طوري كه در بيست و يكمين روز اعتصاب غذا وزن او از 75 كيلو به 35 كيلو كاهش يافته بود.محاكمه عادلانه با حضور وكيل مدافع در دادگاه علني، اجازه ملاقات با خانواده ، انتقال به بند عمومي و اجازه استفاده از تلفن خواسته هاي آن روز اكبر محمدي بود. اين اعتصاب غذا در نهايت با پادرمياني "كمالي" رئيس وقت بازداشتگاه 209 و فردي به نام "حاج منصور" كه اكبر محمدي او را بازپرس پرونده اش معرفي كرده است پايان گرفت و اكبر محمدي به بند عمومي منتقل شد و توانست با خانواده اش ملاقات كند ، اما از دادگاه علني خبري نشد.اكبر محمدي كه تاكنون 5 بار به اعتصاب غذا در زندان اقدام ورزيده است ديگر بار در سال 1382 همزمان با بازداشت خواهرش نسرين و پدرش كه براي پيگيري وضعيت دو فرزند زنداني خانواده به تهران آمده بودند، و در اعتراض به اين بازداشت خودسرانه، دست به اعتصاب غذا زد و خود نيز به سلول انفرادي – كه جريمه اي بود براي زنداني اعتصاب غذا كرده – روانه شد.اكبر محمدي كه در دوران زندان بر اثر فشارهاي روحي و رواني و جسمي به بيماري هاي متعدد و مختلفي دچار شده بود، در سال 1383 ابتدا در بيمارستان طالقاني و سپس در بيمارستان كسري در تهران به تيغ جراحي سپرده شد و در شرايطي كه مي بايست پس از عمل جراحي دوران نقاهت را در خارج از زندان و روي تخت بيمارستان سپري مي كرد، بي درنگ به زندان اوين بازگردانده شد. اما در پي صدور مجوزاز سوي سازمان پزشكي قانوني كه بروز بيماريهاي مختلف در بدن اكبر محمدي را تاييد كرده بود، او در انتهاي سال 1384 بصورت موقت از زندان اوين خارج شد و به زادگاه خود آمل بازگشت تا به ادامه درمان بيماري هايش بپردازد. اما اين آزادي در صبح روز 19 خرداد ماه سال جاري به پايان رسيد. در اين روز ماموران امنيتي اكبر محمدي را مانند برادرش منوچهر در خانه شان دستگير كردند و او را براي بار ديگر به زندان اوين بازگردانند.اكبر محمدي هم اينك به دور از برادر خود ، اما در كنار ساير دوستانش در بند 350 زندان اوين محبوس است.3. مهرداد لهراسبي. او پيش از بازداشت در اعتراضات خونين تيرماه 1378 ، در خيابان انقلاب كتاب مي فروخت. اعتراض به فقر و عدم وجود عدالت و آزادي در ايران باعث شد مهردا لهراسبي نيز مانند هزاران جوان معترض و آزاديخواه ديگر به صف دانشجويان به پا خواسته بپيوندد و فرياد اعتراض خود را رساتر از هر زمان ديگر سردهد. اما اين شهامت او در سردادن فرياد اعتراض به فقر براي او به قيمت اعدام رقم خورد.مهرداد لهراسبي كه پيش از بازداشت عضو هيچ حزب و دسته و گروه و سازمان سياسي نبود به همراه صد ها جوان ديگر در اعتراضات دانشجويي تيرماه سال 1378 بازداشت شد و وزارت اطلاعات براي او نيز پرونده سازي كرد و به اين ترتيب او در دادگاه انقلاب به اعدام محكوم گرديد كه البته او نيز مانند ديگر قرار گرفتگان در ليست اعدام ، با فرمان عفو رهبري جان سالم بدر برد و به 15 سال زندان تعزيري محكوم شد.با وجود اينكه مهرداد از حكم اعدام جان سالم بدر برد اما او در طي دوران زندان با بيماريهاي متعددي مواجه شد كه عرصه زندگي در زندان را بر او تنگ تر كرد به طوري كه پرشكي قانوني او را ناتوان از تحمل شرايط زندان و درخور آزادي از زندان براي درمان بيماري هايش دانست، اما وي تا سال 1383 امكان بيرون جستن از زندان را نيافت. در سال 1383 مهرداد لهراسبي بصورت موقت از زندان آزاد شد و به خانه بازگشت، اما اين آزادي تنها 2 ماه به درازا انجاميد. او را تلفني به زندان اوين احضار كردند. مهرداد كه به گمانش مي رفت مرخصي اش را تمديد كند دريافت كه رييس وقت زندان اوين قصد دارد او را دوباره به زندان بازگرداند. به همين خاطر ـ و به گفته خودش- اعتراض لفظي شديد الحن اش باعث شد او را به تبعيدگاه رجايي شهر در كرج منتقل كنند. او بيش از 2 سال است كه در كنار زندانيان جرايم مواد مخدر و قتل و غارت و جنايت و شرارت روزها را به شب مي رسانَد و نيمه شب ها در هراس از هيكل هاي دشنه به كمر بسته اي كه در كاريدورها زدو خورد خونين به پا مي كنند، آشفته وار از خواب بر مي خيزد و به كنجي مي خزد تا در امان بماند.چنين وضعي براي (4.) بهروز جاويد تهراني نيز متصور است، اما او – نيزكه در جريان اعتراضات و خيزش هاي تيرماه سال 78 بازداشت شد و به 8 سال زندان محكوم گرديد– 4 سال از مدت حبس اش را در زندان رجايي شهر گذرانده است، با فضاي آن زندان بيگانه نيست. بهروز جاويد تهراني در سال 1382 و تنها پس از فوت مادرش ، با استفاده از قانون عفو مشروط از زندان رجايي شهر كرج آزاد شد و به خانه اي بازگشت كه وجود مادر از درونش رخت بربسته بود.بهروز پس از آزادي از زندان فعاليت هاي سياسي اش را از سرگرفت. او در اكثر تحصن ها و اعتراضات مدني و مسالمت آميزي كه در دفاع از زندانيان سياسي برگزار مي شد شركت مي كرد. در يكي از همين تحصن ها كه در خرداد ماه سال 1383 در مقابل دفتر سازمان ملل متحد در تهران برگزار شد، بهروز جاويد تهراني به همراه برگزار كنندگان آن تحصن – كه نويسنده اين نوشتار نيز در ميانشان حضور داشت – بازداشت شد و روانه بازداشتگاه 209 گرديد. او سال بعد (1384) در منزل مسكوني اش در منطقه ظفر در تهران به دست ماموران وزارت اطلاعات گرفتار آمد و براي بار چهارم روانه بازداشتگاه 209 در اوين شد.بهروز جاويد تهراني خود گفته است در مدت حبس در بازداشتگاه 209 توسط بازجوهايش مضروب شده است. نويسنده اين نوشتار كه سال 1384 ، صدويازده روز در بازداشتگاه 209 محبوس بود به روشني صداي فريادهاي اعتراض بهروز را كمي آنطرف تر از سلول خود مي شنيد.او به 4 سال زندان محكوم شده است. بهروز خود مي گويد به ارتباط با سازمان مجاهدين متهمش كرده اند ، اما او اين اتهام را سست و بي پايه مي داند. او هم اينك در زنداني كه سال ها قبل نيز در آن محبوس بوده گرفتار آمده است ؛ رجايي شهر كرج.5. عباس دلدار. كمتر از او شنيده ايم. شايد به اين خاطر كه او خود نخواسته است كه خبري چيزي از خودش در رسانه ها مطرح شود. بي سرو صدا دارد روزهاي حبس اش را سپري مي كند. او نيز مانند مهردا لهراسبي پيش از بازداست عضو هيچ حزب و گروه و دسته و سازمان سياسي نبوده است.عباس دلدار مدتي ست كه در زندان مشمول قانون ّ راي باز ّ شده است. اين قانون به زندانيان اجازه مي دهد يك هفته در ميان از زندان خارج شوند.در پايان اين نوشتار بايد يادآور شوم كه احمد باطبي را نيز بايد همچنان زنداني پرونده كوي بدانيم. چرا كه او با وجود اينكه در انتهاي سال 1383 بصورت مشروط از زندان بيرون آمد و اين آزادي موقت تاكنون ادامه داشته است اما بيم آن مي رود هر لحظه كه حكومت اراده كند او را به زندان بازگرداند.احمد باطبي نيز در اعتراضات دانشجويي تيرماه سال 1378 بازداشت شد و در ابتدا با حكم اعدام مواجه گرديد اما حكم اعدام او نيز مانند ساير دوستانش به 15 سال زندان كاهش يافت.باطبي كه پيش از بازداشت دانشجوي سينما بود در فرصت پيش آمده در زندان، مانند منوچهر محمدي، در رشته جامعه شناسي در دانشگاه غيرحضوري پيام نور شركت كرد و به تحصيل اش ادامه داد. او در سال 1380 در نوشته اي از درون زندان كه بخش كوچكي از خاطرات دوران زنداني بودنش در بازداشتگاه توحيد را در بر داشت ، به نمونه هايي از شكنجه هاي اعمال شده در آن بازداشتگاه اشاره كرد. باطبي نوشته بود يكي از بازپرس ها سر او را در توالت انباشته از گنداب فرو برد و به همين خاطر او تا مدت ها دچار بيماري عفوني شده بود.

۱۳۸۴ آبان ۲۷, جمعه

قصه ها و غصه های بازداشتگاه

"قصه ها و غصه های بازداشتگاه" ام این هفته در نشریه نیمروز چاپ لندن منتشر شده
چون حاصل آدمي در اين شورستانجز خوردن غصه نيست تا کندن جانخرم دل آنکه زين جهان زود برفتآسوده کسي که خود نيامد به جهان(خيام)قصه ها و غصه های بازداشتگاهم.
کيانوش سنجری

بيرون بايد هوا تاريک شده باشد. اين تو نور ِ وهم انگيزی می پاشد روی تنم. سايه ی مچاله شده ام افتاده روی ديواره ی چرکی که "گ" به آن کمر زده. نگهبان از مقابل در سلول می گذرد، صدای پايش در پيچ کاريدور محو می شود.آيينه (يعنی همان سطح زيرين بشقاب فلزی ام) را می گذارم جلويم، به تو در توی چهره ام خيره می شوم.«ببينم "گ"، پای چشمم گود افتاده، نه؟»«سايه افتاده اونجا، خيال می کنی چال شده.»«اما رنگش چی، کبود نيست؟»«خيال برت داشته امشب پسر!»«اما ببين، روی پيشونيم، درست اينجا، بين بافت ابروهام، چين افتاده، نه؟ يعنی به اين زودی دارم از پا درمي آم؟»"گ" مانند هميشه به من دروغ می گويد و توضيح می دهد که خش های روی سطح بشقاب افتاده روی صورتم که خيال می کنم چين خوردگی اند.آره، همينطور است! چرا بايد خيال برم دارد که روی صورتم چين خورده و پای چشمم چال افتاده و کبود شده؟ هنوز که تابستان تمام نشده!«اما اين تار موهای سفيدی که می بينی نشسته روی شقيقه م که ديگه دروغ نيستن، هستن؟ نشکستن که فقط نَگِريستن نيست!، جوری که همسايه ها عاصی بشن، خودمو عاصی کردم اينبار. آخه فکرش رو بکن! می برندم تو اتاق سبزی که ديوارهاش با پشم شيشه پوشيده شده و می بينم پرونده سازی های خودی ها روی ميزه و من بايد پاسخ بدم کجا بوده م و چه کرده م! حق داری بخندی، خنده داره، می دونم. خودم تا حالا کلی خنديده م به اين ماجرا، اما نمی دونم اين تار موهای سفيد رو چه کار کنم، نمی خوام خيال کنند که از پا در اومدم.»و "گ" از لای پتوهای چرکی که به تنش پيچيده بيرون می خزد، جلويم می نشيند و تار موهای سفيد ِ روی شقيقه هايم را يکی يکی می کَنَد و می گذاردشان لای برگه های سربرگ دار ِ بازپرسی، که داده اند پُرشان کند، اما تا حالا جای پاسخ ها خالی مانده.کار کندن ِ تار موها که تمام مي شود، "گ" بشقاب را از دستم می قاپد، دوباره می خزد لای پتوهای چرکش، که هر بار تکانش می دهد بوی تعفن و عرق تن اش توی هوا پراکنده می شود."گ" قبلا اعتراف کرده بود که در خلوت ِسلولش نتوانسته بود به تنهايي به راز ِ سطح ِ زيرين ِ بشقاب فلزی پی ببرد، تا وقتی که يک شب، من را – که به سلولش منتقل شده بودم- ديد که رفته بودم زير نور چرک و بشقاب را گرفته بودم جلوی صورتم و انگشتان دستم را روی چال ِ پای چشمم می ماليدم، و بعد از آن شب بود که "گ" را می بينم که چون ته ِ بشقابش موج دارد، بشقابم را بر مي دارد و جلوی صورتش نگه مي دارد و با لب و دهان و چشم هايش ور می رود، و يک شب که "گ" سخت بيمار بود و پشت آيينه کز کرده بود ديدمش که بغضش ترکيد و سير گريست.حالا ديگر "گ" عادت کرده هر شب بشقاب را جلويش بگذارد و در سکوت مطلق ِ بند، زير نور ِ کم رمق، ساعت ها به چهره اش زل بزند، و نمي دانم چرا گاهي وقت ها همانطور که روبروي آيينه اش نشسته، چشم هايش بسته مي شود و در اين حالت لبهايش را مي بينم که تکان مي خورد، جوري که انگار دارد با يکي حرف مي زند، و وقتي متوجه ام مي شود که به او خيره شده ام، دوباره با اجزاء صورتش ور مي رود و به موهايش دست مي کشد، و اين حالت ِ دروني اش پاياني ندارد مگر با شنيدن اذان صبح که از راديوي بند پخش مي شود، و آنگاه من به زير پتو مي خزم و "گ" از جلوی آيينه پا مي شود و راه مي رود؛ دو قدم به جلو، دو قدم به عقب. و از زير پتو "گ" را مي بينم که وقتي اذان تمام مي شود و بند دوباره به سکوت مطلق فرو مي رود، به جاي ايستادن براي نماز، مي نشيند و تمام صفحات قرآن را يکي يکي مي بوسد، و پس از چند ساعت که از خواب بيدار مي شوم مي بينم که سرش روي صفحات پاياني قرآن افتاده و خوابش برده است.***روزها، نمي فهمم چطور، مي گذرد. بازپرس ها که حالا تعدادشان بيشتر شده، مي آيند و مي روند پي کار و زن و زندگي شان. جلسات بازپرسی به کندی جلو مي رود. هفته اي يک سوال طرح مي شود. موضوعاتي که مطرح مي شوند تازگي ندارند. بارها پاسخشان را داده ام اما دوباره مطرح مي شوند و بايد پاسخشان را از نو بدهم: رابطه ام با آقاي X، نامه هايم به خانم X، مقاله ها و گزارش هايي که درباره دوستان زندانی ام نوشته ام، ماجرای هارد کامپيوترم که موقع بازداشت روی کيس نبود، کتاب های سياوش اوستا، پرينت چند نامه از او، دست نويس ِ مقاله های طبرزدی، آدم ها، اسم ها، عکس ها، ارتباطات اينترنتي ام در Yahoo Massenger و ..."گ" داشت براي صدمين بار دعاي خلاصي از زندان را در کتاب مفاتيح الجنان مي خواند که نگهبان آمد و به او گفت که وسايلش را جمع کند و حاضر شود، که قرار است برود. اين جمله ي سحرآميز، اينجا به کرات شنيده مي شود و گاهي اثرات مخربي روي برخي از زنداني هاي کم تجربه مي گذارد. مثلا همين آقای "گ"؛وقتي نگهبان آمد و از پشت دريچه ي در ِ فولادين ِ سلول به او گفت که حاضر شود، او که داشت آخرين خطِ آخرين پاراگرافِ آخرين مرحله از دعاي خلاصي از زندان را مي خواند، از خود بي خود شد، خودش را روي زمين انداخت، به طرف قبله چرخيد و زد زير گريه، آنهم چه گريه اي! زار مي زد و خدا را صدا مي زد. نگهبان ها آمدند، "گ" که از فرط خوشحالي در پوستش نمي گنجيد همراهشان رفت. من که تنها شده بودم به سلول ديگري منتقل شدم. شب هنگام بود که صداي ضجه و مويه اي از سلول قبلي ام برخاست و سکوت ِ بند را شکست. لابلاي شيون ها صداي "گ" را شنيدم که مي گفت: «آروم باش مرد، اين چه کاريه!» و اينگونه متوجه شدم که "گ" نه تنها آزاد نشده بلکه – بعد ها فهميدم- او را بردند انداختند پيش يک زنداني ِ ديگري که قصد خودزني داشته بود.و آن شب دلم برای "گ" سوخت. بنده ی خدا، خيال مي کرد حاجتش را گرفته و قرار است آزاد شود، اما حالا مي بايست مراقب باشد که هم سلولي اش بار ديگر خودکشي نکند.آن شب سکوت هرگز به بند بازنگشت. صداي التماس های هم سلولی "گ" – يعني آقای "ح"- خواب را از چشمان همه ی زندانی ها و نگهبان هايي که نوبت شيفتشان نبود ربوده بود. از لای جداره ی در ِ سلول مي شنيدم که نگهبان ها يک به يک مي آمدند پشت در سلول ِ همسايه و پچ پچ مي کردند، اما صدای ضجه و مويه ی مرد ِ هم سلول "گ" تا سپيده دم ِ صبحگاه شنيده مي شد: «يا حسين منو بخش، يا حسين منو ببخش!»***يک هفته از آن شب مي گذرد. هم سلولي ِ "گ" – يعني آقای "ح"- حالا پيش من است، و نمي دانم "گ" را کجا برده اند.بجز صداي يکنواخت و آزاردهنده ی هواکش ِ ته کاريدور، صدای پارس سگ های ول ِ تپه های اطراف ساختمان ِ بازداشتگاه را هم مي شنوم. از باريکه ی نوری که به سختي توانسته از روزنه های کوچک ِ پنجره تو بيايد و روی ديوار مي لغزد حدس مي زنم ماه بايد قرص کامل باشد."ح" که ساعتي پيش نگهبان قرص هايش را برايش آورد، شل شده و با دست و پای توهم رفته، زير پتوهاي چرکش که بوي تعفن مي دهد خزيده و سفيدي ِ چشم هايش از حدقه بيرون زده، به روزنه هاي فلزي ِ بالای در زل زده، يا به در به در شدن همسرش مي انديشد، که چطور بايد پول اجاره خانه شان را فراهم کند، و يا اگر با صاحب خانه به توافق نرسيده، چطور بايد تک و تنها اسباب کشي کند، و يا شايد هم دارد دوباره به اين فکر مي کند که چگونه براي بار ديگر رگ ِ دستش را ببرد و خلاص!روي مچ دست چپ "ح" که از زير پتو بيرون افتاده، جای دو زخم ِ دوخته شده را مي بينم.روزي که قرار بود "ح" را به سلولم منتقل کنند، افسر نگهبان آمد و من را در جريان حالات ِ روحي و رواني او قرار داد تا بدانم که در مواقع ضروري بايد چه کنم؛ (يعني آنقدر به در ِ سلول مشت بکوبم و فرياد بکشم تا نگهبان ها بيايند و "ح" را با خود ببرند بيرون.) اما من از افسر نگهبان خواهش کردم که اين کار را از من نخواهد و "ح" را -که از وقتي با "گ" به بند بالا منتقل شده بود، صدای ضجه و مويه هايش مثل سوهان مي افتاد به جان اعصاب زنداني هايي که خودشان هزار و يک مشکل روحي و رواني دارند- به سلولم منتقل نکنند، اما در يک روز گرم و عرق ريزان تابستان، در ِ سلولم باز شد و مردي با چهره ي شکسته و داغان و چشم های چال افتاده و نگاه ِ بي قرار– يعني همان آقای "ح"- بغض کرده، داخل شد و يکراست رفت نشست گوشه ی ديوار و زانوهايش را به بغل گرفت و در فکر فرو رفت. هوا که تاريک شد، انگار که يادش آمده باشد که به جاي ديگري منتقل شده، پا شد و بي قراري کرد و در همان دو متر جا بالا و پايين رفت و دست ِ آخر به چشمانم خيره شد و گفت: « ببخش منو، اصلا حالم خوب نيست، درک مي کني که؟» و چون ديدم که خودش سر ِ صحبت را باز کرد، سکوت کردم تا هر چيزي که سر ِ دلش سنگيني مي کند را بريزد بيرون، تا نوبت به من برسد."ح" خيره به نور ِ چرک، ماجراي زخم ها را اينطور برايم تعريف کرد:"پنج ماه پيش بود. صبح بود. هفت هشت مرد گنده ی قوي هيکل ريخته بودند داخل خانه مان. من و همسرم تازه از خواب برخاسته بوديم که مي ديديم مردان ِ ناشناس همه جاي خانه را زير و رو مي کنند. يکي شان از تابلو ها، کتاب هاي مقدس و وسايل شخصي ام فيلمبرداري مي کرد. همه ی و سايلم را جمع کردند و ريختند داخل چمدان ها. با همسرم نشستيم توي ماشين شان و آوردنمان اينجا.شب بود. يک شب ِ سراسر سياه. وحشت از در و ديوارها مي باريد. از زير ِ چشم بند همسرم را ديدم که با چشمان بسته وارد دالان تنگي شد و همراه يک زن ِ سياه پوش دور شد. ساعتي بعد گفتند همسرم را فرستاده اند به خانه، باورم نشد، گذاشتند تلفن بزنم به خانه، صداي همسرم را شنيدم، با بغضي که راه ِ گلويش را بسته بود.اما سياهي آن شب پاياني نداشت. همان شب فهميدم که چندين نفر ديگر از خانواده و فاميل ام را هم آورده بودند بازداشتگاه. بايد کاري مي کردم همه شان آزاد شوند. پس آنچه بازپرس ها مي خواستند بدانند را اعتراف کردم و به سلول بازگشتم، به اين اميد که اعضاي خانواده و فاميل ام آزاد شوند. فشار حوادث آن شب داغانم کرده بود. زندگي ام را تمام شده مي پنداشتم. گشتم دنبال راهي که از دست بازپرس ها خلاص شوم. توي سلول جز يک بشقاب و قاشق فلزي و يک ليوان پلاستيکي و چند تا پتو چيز ديگري نبود. قاشق را برداشتم و با گوشه ی بشقاب آنقدر ساييدمش تا برنده شود. شب به نيمه رسيده بود. سکوت مطلق در بند حاکم شده بود. تصميم ام را گرفته بودم، راه ِ بازگشتي نبود، چشمانم را بستم و لبه ی ساييده شده ی قاشق را تو گوشت ِ مچ دستم فرو بردم. خون توي صورتم پاشيد. بايد مطمئن مي شدم که رگ اصلي دستم بريده شده بود، پس لبه ی قاشق را چند بار ديگر در بريدگي ِ دستم فرو بردم و تمام رگ و پي هايش را کندم. خون سرخ ِ گرم روي دستانم آرام گرفت. کم کم پلک هايم که سنگين شده بود، چشمانم را پوشاند. ديگر نفهميدم چه شد. چشمانم که باز شد ديدم روي برانکارد افتاده ام. مردي که روپوش ِ سفيد رنگي به تن داشت مقابلم ايستاده بود، ديد که چشمانم باز شد، گفت: «چه کردي با خودت مرد!»ماه ها، لاي همين ديوارهای سخت، در سکوت و بي خبري، مثل آدم هاي جذام گرفته و فراموش شده، به خودم مي پيچيدم. اميدم به خلاص شدن از بازداشتگاه به ياس تبديل شد. جانم به لبم رسيده بود. انگار توي جهنم اسير شده بودم. همه ی خواسته ها شان را اجرا کرده بودم اما نمي دانم چرا تلفن و ملاقاتم عادي نشده بود و پرونده ام به دادگاه ارسال نشده بود. خفت و خواري تا خرخره ام رسيده بود. تصميم ام را گرفتم. ماجراي دوران بازپرسي هايم را روي کاغذ آوردم تا بوسيله ی فردي که قرار بود از بازداشتگاه آزاد شود به بيرون برده شود. زير نامه آدرس فردي که مي بايست نامه به دستش مي رسيد را نوشته بودم. با خود مي پنداشتم که اگر در خارج از زندان بفهمند و بدانند که اين تو چه بلايي سرم آمده، فشار ها کاسته خواهد شد و پرونده ام به دادگاه خواهد رفت. اما وقتي نگهبان ها نامه ام را در زير لباس ِ فردي که داشت آزاد مي شد پيدا کردند، همه ی نقشه هايم نقش برآب شد. بازپرس ها در جريان نامه ها قرار گرفتند و روز از نو و روزي از نو.مي گفتند بازي شان داده ام، آخر آنها خيال مي کردند که توانسته بودند باورهايم را تغيير دهند. اما مگر آنها بجز بازپرسي هاي طاقت فرسا و اعصاب داغان کن کار ديگري بلد بودند، که توانسته باشند در باورهايم شک بياندازند؟ هر چه بود بازپرسي بود و سوال و جواب. حتي من ازشان خواستم روحاني بازداشتگاه را بفرستند سراغم تا با او بحث کنم و قانع شوم که دارم اشتباه مي کنم، اما کسي سراغم نيامد. حالا چگونه خيال مي کردند که توانسته بودند کاري کنند که به باورهايم پشت کنم؟چند روز پس از لو رفتن نامه ها، به بدترين سلول ِ بند پايين منتقل شدم. نور ِ کدر ِ کم رمقي روي ديوار هاي سرد ِ بي زاويه اش مي لغزيد. هوا توش مرده بود. منفذي نداشت براي نفس کشيدن. نفسم بند آمده بود. داشتم خفه مي شدم کيانوش. مرد ِ ته ريش دار ِ آذري زباني کنج ديوار ِ سلول کز کرده بود و موزيانه خيره مانده بود به من. مي دانستم که او را آورده بودند مراقبم باشد. اما ديگر طاقتم تمام شده بود. بي درنگ رفتم سراغ وسايلم که کف سلول ولو شده بود. تيغه ی ژيلتي که توي بند ِ پايين گيرش آورده بودم را از لاي برگه هاي دستمال کاغذي بيرون کشيدم و خزيدم توي توالت. توالت با يک تيغه ي ديوار از سلول جدا افتاده بود. به ديواره ی سرد ِ توالت تکيه زدم، چشمانم خيس ِ اشک شده بود، چهره ی همسرم جلوي چشمم آمد، يک آن مردد شدم، اما من که نمي توانستم کاري برايش انجام بدهم، او تا کي بايد مي آمد دم ِ در ِ بازداشتگاه و التماس مي کرد که بگذارند من را ببيند؟ مادرم چي؟ او تا کِي بايد اشک مي ريخت؟ تيغه ی ژيلت را چند بار محکم در جاي زخم ِ قبلي فرو بردم، مانند بار ِ قبلي، خون ِ گرم حباب زد و پاشيد روي دست و صورتم، آه کشيدم، نه از درد، بلکه از آرامش، و بعد صداي ضربه زدن به در را شنيدم. "گ" بود که صدايم مي کرد، داد زد: «داري چيکار مي کني رفيق!» و چون صدايي از من نشنيد در را هل داد و داخل شد و ديد که آرام و لبخند به لب روي ِ زمين ِ سرد افتاده ام و چشمانم خيس ِ اشک شده – اينها را بعد ها برايم تعريف کرد – و ديگر چشمانم بسته شده بود و فقط شنيدم که "گ" با مشت افتاده به جان در ِ سلول و ضجه و مويه مي کند و افسر نگهبان را صدا مي زند. و صداي چرخيدن کليد در قفل در سلول را هم شنيدم و ديگر هيچ. همه چيز محو شد، چيز ديگري به خاطرم نمي آيد.همان شب من و "گ" را آوردند انداختند توي سلول کناري ات. همان سلولي که تو پيش از من با "گ" توش محبوس بوديد."نزديکي هاي صبح بود که "ح" بازگو کردن ماجرای سيه روزي هايش را تمام کرد و من تازه پي بردم که چرا "گ" در آن روز ِ گرم و عرق ريزان يکهو از سلولم به جاي ديگري منتقل شد.و ديدم "ح" دارد کنجکاوي مي کند که بفهمد من کي هستم و اينجا چه مي کنم.«ببينم کيانوش، فاميليت چي بود؟»وقتي به او گفتم کي هستم و چه کاره، گفت یک جايي بايد چيزي ازم خوانده يا شنيده باشد: «هان ... بذار ببينم... يه چيزي ازت خوندم... وبلاگ داري نه؟ آره، درباره زنداني ها نوشته بودي، درباره ی يک دوستت، مهرداد بود اسمش. اما حالا بگو چطوری شد که دوباره آوردنت اينجا؟»و اينچنين ماجرای دستگيري ام را براي "ح" تعريف مي کنم:"عصر بود، هوا داشت تاريک مي شد. ذله بودم از شنيدن پارس سگ هاي ول ِ توي کوچه. همديگر را گاز مي گرفتند، از سر و کول هم بالا مي رفتند، پشت پنجره نگاهشان مي کردم که دريدگي مي کردند. نمي توانستم يک جمله ی آغازگر براي داستانم روي کاغذ بياورم. از خودم و نيروي تخيلم و مدادم که بی هدف کاغذ های سفيد ِ بي خط را خط خطي مي کرد متنفر شده بودم. به سرم زد، کاغذ های خط خطي شده ی روي ميز تحريرم را مچاله کردم، مدادم را شکستم، رفتم لم دادم به کاناپه، جلوی تلويزيون. کانال "arte" داشت فيلم کوتاه ِ مستندي درباره ی پستچي هاي مشترک فرانسه و آلمان پخش مي کرد. زنگ در ِ خانه به صدا درآمد. رفتم پايين، دم ِ در مرد ِ ته ريش داری که خودش را پستچي معرفي کرد پاکت نارنجي رنگي نشانم داد و نگاه مرموزانه ای بهم انداخت و پرسيد: «آقای سنجري؟»«بله، خودم هستم.»«کارت شناسايي بيار، اين نامه رو تحويل بگير.»در حياط را بستم، از پله ها بالا آمدم، نمي دانم چرا يکهو پاهايم شل شد، پنجره ی راه رو را باز کردم، پايين را نگاه کردم. دو مرد ِ ته ريش دار، کنار مرد ِ پستچي، گوشه ی ديوار ايستاده بودند.«ببخشيد آقا، گفتين نامه از کجاست؟»مردان ِ ته ريش دار با همديگر سرشان را بالا گرفتند تا مرا ببينند. مرد ِ به ظاهر پستچي با کمي مکث گفت: « گفتم که...از هلند...تو شناسنامه بيار...حالا صحبت مي کنيم.»"حالا صحبت مي کنيم؟" اين جمله ی پستچي ها نيست! و تازه، آقای پستچي موتور ِ خورجين دار ِ پستچي ها را هم نداشت.به چهره هاشان ماتم برده بود. زن ِ همسايه در ِ آپارتمان را باز کرد و رفت بيرون. پستچي ها که حالا تعدادشان بيشتر شده بود نگذاشتند در بسته شود و بي درنگ خزيدند تو. صدای گرومب گرومب پاهايشان روي راه پله مثل زنگ خطر توی گوشم صدا کرد. جَلدی دويدم بالا و خزيدم توي خانه و چفت در را انداختم. حالا پستچي ها پشت در خانه کمين کرده بودند. از چشمي ِ در که نگاهشان کردم تعدادشان بيشتر شده بود. با خود گفتم نامه آنقدر مهم و محرمانه ست که مي بايست هر طور شده آن را تحويلم دهند. چهره ها شان برافروخته شده بود. زبانه های خشم را در اعماق ِ چشمانشان مي ديدم. ترسيده بودم. گُر گرفته بودم از گرما، شر شر عرق مي ريختم. با موبايل ها شان صحبت مي کردند، مرموزانه پچ و پچ مي کردند، و بعد شنيدم که يکي شان گفت:«بازنکني مي شکنيم در رو!»پس نامه مي بايست خيلي محرمانه مي بود که پستچي ها اينطور تقلا مي کردند تا آن را تحويلم دهند!اما کسي خانه مان نبود جز من. ياد گرگ ِ پشت ِ در خانه ی شنگول و منگول افتادم. ازشان خواستم نامه را از زير در بياندازند توي خانه تا بتوانم بخوانمش و بعد در را باز کنم، قبول نکردند، در را شکستند و آمدند داخل خانه. يکي شان يقه ام را در مشتش گرفت، نزديک بود مشت ديگرش چانه ام را داغان کند، که خدا رحم کرد و مرد ِ پستچي يقه ام را ول کرد و همراه ِ مردان ِ ته ريش دار ِ ديگر رفت و به زير و رو کردن وسايل اتاقم مشغول شد.مادرم که از پاي منبر آخوند امامزاده ی سر کوچه مان بر مي گشت، مردان ِ ته ريش داري که مثل مور و ملخ ريخته بودند توي خانه مان را که ديد، پس افتاد و غش کرد.نيم ساعت بعد تمام وسايل ِ شخصي ام که توي گوني هاي خالي برنج ريخته شده بود، وسط اتاق انباشته شده بود. مرد ِ پستچي ليستي که از وسايلم تهيه کرده بود را جلويم گذاشت تا پايش امضا بگذارم؛ "کيس کامپيوتر، موبايل، رسيور، مقادير زيادي کتاب و دست نوشته هاي ضد انقلاب و ..."نمي دانم در آن فرصت کوتاه پستچي ها چطور به ضد انقلاب بودن ِ کتاب ها و نوشته هايم پي برده بودند؟بر سر ضد انقلاب بودن يا نبودن کتاب ها و نوشته هايم که چانه زدم، پستچي ها راضي شدند کلمه ی "و يا غير قانوني" را جلوي کلمه ی "ضد انقلاب" اضافه کنند.کارشان که تمام شد، کيس کامپيوتر را به دستم دادند، از پله های آپارتمان پايين آمديم و در حالي که اشک از پهناي صورت مادرم جاري بود سوار ماشين شان شدم و آمدم اينجا که تو هستي "ح"."«خوابيدي؟»«نمي تونم، نمي شه، قرص ها ديگه اثری نداره، بايد بيشترش کنند، اينجوري دارم دوباره برمي گردم به حال و روز ِ اولم، کار دست خودم مي دم ها، برو بهشون بگو اينو!»«تازگي ها به خودت نگاه کردي؟ بيا، اين بشقاب رو بگير خودت رو نگاه کن، ببين پای چشمهات چال افتاده، تو سفيدي ِ چشمهات لکه های خون جمع شده. اصلا بذار باهات روراست باشم، داری کم کم شبيه عَمَلی ها مي شي! هيکلت آب شده. خدا نکنه همسرت اينشکلي ببينتت. پس مي افته ها! نخور اين کوفتي هارو مشت مشت!»اينجوري که نصيحتش مي کنم و سرکوفتش مي زنم تا شايد دست بکشد از خوردن قرص هاي روانگرداني که برايش تجويز کرده اند، کفرش در مي آيد:«لعنت به تو! اگه اون شب سر و صدا نمي کردي همه چيز تمام شده بود و ازين جهنم دره خلاص شده بودم و تو هم از شر ِ من، مي فهمي؟ مي دونم که نمي فهمي و تو نمي دوني چقدر لذت بخشه وقتي که ببيني خون ِ گرم از رگ بيرون مي پاشه و آدم مي تونه توي سرخيش بدون دلهره به خواب بره و درست در همين لحظه که حباب های سرخ رنگ خون نرم ِ نرم از شکاف ِ مچ دست سرازير مي شه، چشم ها به روي دنيای تازه ای باز مي شه که توش ديگه آدم ها مجبور نيستن روی صندلی های چوبی ِ اتاق های بازپرسی بشينن و شر شر عرق بريزن و از زير ِ چشم بندهای سياه ِ خفقان آور جلوی علامت سوال های قرمز ِ ورقه هاي سربرگ دار ِ بازپرسی کلمه های خسته و کوفته و تکراری بنويسن، تا شايد اميدوارانه برگردن به سلول، که شايد پس از چند روز، بازپرس ها لطف کنن بذارن به خونه تلفن بزنن و صدای همسرشون رو بشنون تا کمي از درد هاشون کاسته بشه – که البته اينطوری نمي شه! تازه اونها وقتي به خونه هاشون تلفن مي کنن با يه دنيا غم دوباره برمي گردن توی سلول و اينبار ديگه بايد بِرَن سراغ راهي که براي هميشه درد ها رو به خاک بسپرن.»«پس اينجوری همسرت رو مي پرستي؟»«گمشو لعنتي!»«بذار منظورم رو توضيح بدم. ببين رفيق، فرض کن، فقط فرض کن، بجای تو، همسرت در شرايطي بود که تو حالا توش هستي. آره، مي خوام بگم که به جاي آقاي "ح" که تو هستي، خانم "م" همون شب ِ اول به خونه نمي رفت، چادر سورمه اي زندانيان ِ زن بازداشتگاه رو روی سرش مي انداخت، از دالانهاي تنگ و تاريک مي گذشت، از پله هايي که با موزائيک هاي چرک پوشيده شده بالا مي رفت، به درون سلول مي خزيد و چون هفت هشت نفر از اعضای خانواده ش رو دستگير کرده بودن، مجبور مي شد بِره بنشينه توی اتاق های سبز ِ بازپرسي و به کارهاي انجام نداده ش هم اعتراف کند، تا خانواده ش برگردن به خونه. و خانم "م" آشفته و بي رمق، در حالي که زير فشار های روحي و رواني خرد مي شد، به سلولش در طبقه ی بالای همين بندی که تو توش هستي برمي گشت و تنها مي موند، روزها مي گذشت، اون آزاد نمي شد، جونش به لبش مي رسيد، با ديوار ها حرف مي زد، صدايي از ديوارها به گوششش نمي رسيد، بي تاب مي شد، ضجه مي زد، و به اين نتيجه مي رسيد که توان تحمل فشارهای روحی و روانی ِ بازپرسی ها رو نداره، زندگي رو تموم شده مي ديد و مي رفت سراغ يک راه ديگه، يعني همون راهي که تو رفتي؛ که بره وسيله اي پيدا کنه که خودش رو خلاص کنه! و شايد مثل تو يه قاشق که از فلز ِ خشک (روحي) درست شده باشه پيدا مي کرد و به ذهنش مي رسيد که اونو با لبه ی بشقاب و لبه ی در ِ فولادی ِ سلولش تيز کنه که بتونه اونو توی گوشت ِ دستش فرو ببره و رگ و پی ش رو پاره کنه و خون سرخ توی صورتش بپاشه و ... مي خوای بازم جلوتر برم و مثل تو تعريف کنم که در اون لحظه خانم "م" به چه چيزي فکر می کرد و چی مي شد يا بسه؟ آره، بسه ديگه، می بينم که چشمات خيس شده و توی گلوت يک گوله ی بزرگ ِ بغض گير کرده که هر لحظه ممکنه بترکه، هان؟ داری ناخن هاتو می جوی، بي قراري، منظورم همين بود رفيق، ديدي طاقت نداری ببيني که همسرت مي خواسته خودش رو از اين جهنم دره خلاص کنه و اينطوری تو رو هم تنها بذاره، و می دونم اگه خانم "م" بجای تو زنداني بود و به اون مرحله مي رسيد که مي خواست خودش رو خلاص کنه، تو بهش التماس می کردی که اين کارو نکنه و باور داشته باشه که شبهای سياه ِ خفقان آور يک روز تمام خواهد شد، و اينکه برات بمونه، درسته؟«نه، درست نيست! من مي دونم که اون – اگر جای من مي بود- چه رنجی می کشيد. به خودم اجازه نمی دادم بذارم همسرم – که می پرستمش- کنج سلولش کز کنه و به رنج کشيدنش ادامه بده.»"ح" به راستي زده به سرش، مي فهمم که دوباره دارد دنبال راهی مي گردد براي خودکشي. تمام جمله هايش بوی مرگ مي دهد. البته من خوب درکش مي کنم، شايد به اين خاطر که سال گذشته خودم چنين حال و روزي داشته بودم و تا مرز نيستي پيش رفته بودم، و مي دانم که او حالا آدم خطرناکی هست که مي تواند کار دست خودش بدهد. به همين خاطر به او اميد مي دهم، روزهاي خوش گذشته اش را به يادش مي آورم، همسرش را که مي پرستدش، مادرش را که پير و عليل شده و تنها مانده، خواهرزاده اش را – که خودش مي گويد ديوانه اش است-، همه شان را يکي يکي به خاطرش مي آورم تا از احساس پوچي درش بياورم و به ادامه ی زندگي اميدوارش کنم، اما او در بد مخمصه ای گير افتاده. مهر باطل کوبيدن روی صفحات قرآن کم جرمی نيست!این روزها درد خودم فراموشم شده، کارم شده غصه خوردن برای "ح". تقريبا تمام ساعات روز و حتي شب ها تا صبح مي نشينم ور دل اش تا احساس تنهایی نکند و جانش به لبش نرسد، اما مگر مي شود؟شب هنگام نگهبان مي آيد، از دريچه ی در تو را چشم مي اندازد، "ح" را مي بيند که دست و پايش درهم رفته و روی زمين به خودش مي پيچد و ناله مي کند و من را مي بيند که کنجي نشسته ام، زانوهايم را به بغل گرفته ام و به "ح" زل زده ام و از چشمانم مثل باران اشک مي ريزد. به نگهبان التماس مي کنم که "ح" را ببرد پيش روانپزشک، چند دقيقه بعد افسر نگهبان مي آيد، "ح" را مي برد بيرون، نيم ساعت بعد "ح" را به سلول برمي گردانند. برايش "فلوکسيتين" و چندين قرص روانگردان و خواب آور ديگر مي آورند تا آرام بگيرد. "ح" قرص ها را مي بلعد و به زير پتوهاي چرکش مي خزد.***پاييز از راه مي رسد، از منفذها تو مي آيد. اين صدايي که مي شنوم صدای زوزه ی باد است که ميان برگ درختان باغ های اطراف ساختمان بازداشتگاه به خودش مي پيچد و از شکاف ها تو مي آيد."ح" را از پيش ام برده اند، نمي دانم به کجا. آمدند که ببرندش، در آغوشم کشيد و سخت گريست. باورش نمي شد دارد مي رود جای ديگر، هر جا بجز اينجا در بازداشتگاه – که اسمش را گذاشته بود "جهنم دره"-. اما او رفت، به او گفته بودم که خواهد رفت. حالا جوانکی به نام "م.ا" را آورده اند اينجا، توی سلول کوچک ام."ح" را که از سلولم مي بردند، از نگهبان کاغذ و قلم گرفتم و برای رئيس بازداشتگاه نامه نوشتم و درخواست کردم که در سلول ام تنها بمانم، اما چند ساعت بعد از تحويل نامه، در ِ سلولم باز شد و "م.ا" آمد داخل: بيست و هفت هشت ساله، با پوستي به رنگ شکلات، با چشمان درشت و ابروهای بلند ِ سياه."م.ا" وقتی مي خندد دندانهای به شدت سفيدش برجسته ترين جزء صورتش مي شود. نيم ِ بيشتر تن ِ سوخته اش با شلوار پرچين ِ کردی – افغانی اش پوشيده شده است. کلمات فارسی را به درستی بيان نمي کند. ازش مي پرسم: «اهل کجايي؟»«اهل بلوچستان، از قوم مير بلوچ زهي م.»«از کجا آوردنت اينجا؟»مکث می کند، می فهمم که ترديد دارد جوابم را بدهد، اما بلاخره مي گويد: «تا همين هفته ی پيش در گوانتانامو زندانی بودم. امريکايي ها تحوليم دادن به افغانستان، اونجا ايراني ها تحويلم گرفتن و همراه ِ صليب سرخ اومديم تهران، يکراست آوردنم اينجا.»تعجب مي کنم، چشمانم از حدقه بيرون مي زند، لقمه را از دهانم بيرون مي کشم.«مگه چه کاره ای تو؟ گوانتانامو رفته بوی چی کار؟»«ماجراش مفصله، حدود چهار سال پيش وقتی رفته بودم افغانستان تا در کنار برادرهای طالبان با سربازان کفار بجنگم دستگیر شدم.»به سربازان امريکايي مي گويد "کفار". جدل نمي کنم با او تا حرفش را بزند."رمضان سال 1380 بود. امريکاييهای خبيث حمله کرده بودند به خاک برادرهای افغان. يک روز ظهر ايستاده بوديم برای نماز، همه مان را دستگير کردند.- بعد ها فهميديم که نيروهاي ژنرال دوسدم هر کداممان را پنج هزار دلار فروخته بودند به خبيث ها. چهار ماه در شمال افغانستان زندانی بودم. يک روز صبح همه مان را سوار هواپيما کردند و بردند به جايي که بعد ها فهميديم گوانتاناموست. سه سال و نيم آنجا زنداني بودم. هفته ی پيش آزادم کردند و آوردنم اينجا. ايراني ها گفته بودند چند روزي مهمان شان هستم تا آزمايش پزشکي بشوم، اما نمي دانم چرا بجای پزشک بازپرس ها مي آيند سراغم و مي خواهند بدانند که آيا به آمريکايي ها اطلاعات داده ام يانه. بهشان مي گويم که برادرها! چه مي گوييد شما؟ برای اسلام جنگيدم من!"و تکه تکه برايم تعريف مي کند که در گوانتانامو چه مي کرده: از همسايه ی عرب اش ياد گرفته قرآن را صحيح بخواند و از بَرَش کند، از همسايه ی پاکستانی اش ياد گرفته به انگليسي صحبت کند، در شورش های دسته جمعی زندانيان تندرو شرکت مي کرده، مثل آنها ليوانش را پر از شاش مي کرده و مي پاشيده توی صورت نگهبان های امريکايي و به همين خاطر منتقلش مي کردند به سلول بسته ی درجه دو که آنجا زندانی ها فقط حق دارند شورت به تن داشته باشند، به سرش زده و ادای ديوانه ها را درآورده تا آزادش کنند؛ مثلا يکبار نقش زورو را بازي کرده، ريش صليب گونه گذاشته، روي ديواره ی سلولش تصاوير تخيلي ِ وهم انگيز چسبانده، پرچم زورو را در کنار پرچم امريکا به فنس سلولش آويزان کرده، با کاغذ تلفن موبايل درست کرده و با نگهبان ها تلفني صحبت کرده، بردنش پيش روانپزشک، اما آنها فهميده اند که دارد دروغ مي گويد، به زندگي عادی اش بازگشته، برخوردش با نگهبان ها مودبانه شده، بعضي شب ها نگهبان قايمکی برايش يک ليوان قهوه مي آورده، ماژيک براي نقاشي مي آورده، و يک شب که با يک نگهبان زن امريکايي از پشت فنس ها ورق بازی می کرده، نگهبان ازش پرسيده که چگونه با زن اش عشق بازی مي کرده و برايش تعريف مي کند که امريکايي ها چگونه عشق بازي مي کنند و اينگونه تفاوت ها و کيفيت هاي عشق بازي شان را مي فهمند و مي خندند."م.ا" در همه ی شرايط عقيده ها و باورهايش را به زبان مي آورد، دندان روی جگر مي گذارم و تحملش مي کنم. اغلب ساکت مي مانم و فقط گوش مي دهم ببينم چگونه مي انديشد. باورهايش تندروانه و خارج از چارچوب منطق است. تحليل هايش را با احاديث و آيات قرآن درهم مي آميزد و به خوردم مي دهد. از مرگ انسانهای بي گناه در توفان کاترينا که باخبر مي شود خوشحال مي شود، مي گويد همه ی امريکايي ها خبيث اند و خبيث ها به فرمان خداوند کشته مي شوند. خوشحالي اش را در مشت گره شده اش مي بينم، به خودم فشار مي آورم که جوابش را ندهم، نمي شود، طاقت نمي آورم، با او جدل مي کنم، زلزله ی بم را به خاطرش مي آورم، ازش بي خبر است، پس برايش تعريف مي کنم که چگونه انسانهای بي گناه ِ بمي زير آوارها ماندند و مردند، اما او اين زلزه را هم به خشم خداوند نسبت مي دهد، کفرم مي گيرد و مي گويم به خدايش کافرم، چشمهايش از حدقه بيرون مي زند، ابروهاي کلفتش در هم مي رود، خشمگين مي شود، طاقت نمي آورد، فحشم مي دهد و مي گويد: «تو کافري!»ترس برم مي دارد که نکند در خواب خفه ام کند، مي خزم زير پتو، تا صبح بيدار مي مانم. صبح که مي شود دوباره از نگهبان کاغذ و قلم مي گيرم، براي رئيس بازداشتگاه نامه مي نويسم و درخواست مي کنم که به سلول انفرادی منتقل شوم.***... و ده روز بعد "م.ا" آزاد مي شود. وقتي او مي رود، دوباره از نگهبان کاغذ و قلم مي گيرم، براي رئيس بازداشتگاه نامه مي نويسم و تقاضا مي کنم که بگذارد تنها بمانم در سلول. و اينبار با درخواستم موافقت مي شود و تنها مي مانم. شايد فهميده اند که داشتم زجر مي کشيدم و دلشان به حالم سوخته که گذاشته اند حداقل تنها بمانم تا آرامش داشته باشم!روزها از پي هم مي گذرند، اما نمي دانم چرا نمي گذارند برگردم به خانه. ديگر اينجا همه چيز برايم عادي شده. خيلي وقت ها يادم مي رود که زنداني هستم، جوري که فکر مي کنم به نگهباني استخدامم کرده اند، آنهم ناخواسته و به اجبار. وظيفه دارم که از فضای داخلی سلول ام مراقبت کنم تا آسيبی –مثلا- به در و ديوار ها نرسد و يا کسی از پنجره تو نيايد و امنيت بازداشتگاه را به هم نزد. فرقم با آدم هايي که پشت ِ در ِ سلول قدم مي زنند اينست که هيچوقت شيفت کاری ام تمام نمي شود و کسی جايگزينم نمي شود. جای خواب که دارم، قضا هم برايم مي آورند، و اگر لباسم چرک بشود، برايم پودر مي آورند تا بروم حمام بشورمش. اما پس چرا لباس هايي که به تنم کرده اند شبيه لباس زندانی هايي ست که وقتی برای رفتن به توالت از سلول هاشان بيرون مي آيند، از شکاف ِ پنجره مي بينمشان. درست شبيه من، در ِ سلولشان باز مي شود، چشم بند به چشم، طول کاريدور را طي مي کنند، داخل توالت مي شوند، در پشت سرشان قفل مي شود و کارشان که تمام شد قفل در باز مي شود و از همان راهي که رفته بودند برمي گردند و به درون سلول هاشان می خزند و در پشت سرشان قفل مي شود.***زمان ها را از دست داده ام، فراموش کرده ام کِی صبح مي شود، کِی شب. اما حالا من اجازه دارم نيم ساعت توی حياط هواخوری، لاي چهار تا ديوار ده متري، زير ميله هاي فولادين ِ سقف ِ سيار راه بروم و يا اگر دلم خواست بدوم و به توپ شوت بزنم و حتي روي صندلی چوبی بنشينم، صندلی را به عقب هل بدهم تا روي دو پايه اش به ديوار کمر بزند و در اين حالت به حرکت ابرهای باردار خيره مي شوم.و مي روم مي ايستم وسط حياط. ميله های سقف، اينجا، درست در اين نقطه از هم جدا افتاده و مي شود قسمتي از آسمان را بدون حصار داد. اسم اين نقطه از زمين بازداشتگاه را مي گذارم منطقه ی آزادی، که زندانی ها مي توانند قسمتي از آسمان را بدون حصار ببينند.ابرهای سپيد باردار تمام سطح آسمان را پوشانده. چشمانم که به تاريکی سلول عادت کرده، زير نور خورشيدی که پشت ابرها پنهان شده بسته مي شود. سماجت مي کنم و چشمانم را به نور طبيعي عادت مي دهم و دکل ِ سبزی را که از ميان شاخ و برگ درختان سروی که آن دورترها از پشت ديواره ی بلندی سر برافراشته مي يابم. مردي را می بينم کلاه بسر، روی دکل ايستاده و به دور دست ها چشم دوخته. او بايد سرباز ِ ديده بان زندان باشد. برايش دست تکان مي دهم، او کلاهش را از سرش بر مي دارد و توي هوا تکان مي دهد. نمي دانم به من اشاره مي کند يا نه؟نقطه های سياه از پشت توده های مه در زاويه ی ديدم درشت و درشت تر مي شوند. کلاغ های سياه اند آنها، که روی ميله ها مي نشينند و به من خيره مي شوند، جوری که انگار مي خواهند چيزي بگويند.غبار غليظي از جداره ها تو مي آيد، دکل سبز ميان توده های دودآلود مه غرق مي شود. زير نگاه سنگين کلاغ های سياه، دست به سينه به آرامی راه مي روم و موزائيک های کف حياط را مي شمارم. 523 قطعه ی بهم چسبيده ی چرک و فرسوده. به ديوارها خيره مي شوم، کنج ديوار پيغام چند زندانی حک شده. صاحب يکي از پيغام ها را مي شناسم، که نوشته: سلام ]...[ ، حکم گرفتم. زنده باد آزادی. و اينچنين مي فهمم که او هم بايد هنوز اينجا باشد، در يکي از سلول های بند کناري ام، و شايد هم کمي دورتر، در بندهای زيرين ساختمان.وقتم تمام مي شود. کلاغ ها همچنان نظاره ام مي کنند. در ِ حياط باز مي شود، به سلول باز مي گردم، چشمانم که زير نور طبيعي تنگ شده دوباره در تاريکي فرو مي غلتد.***سه ماه، همه ی فصل تابستان! نمي دانم زود گذشت يا دير، ديگر حس اش نمي کنم گذشته ها را. ياد گرفته ام با لحظه ها جلو بروم و زندگی کنم. ياد گرفته ام که عادت کنم، به همه چيز، و دروغ بگويم، به خودم، به خانواده ام؛ مثلا وقتی تلفن مي زنم به خانه، مي گويم که حالم خوب است، هيچ جايم درد نمي کند، غذاهاي خوب مي خورم، خوب مي نوشم، راحت مي خوابم، احساس تنهايي نمي کنم، در يک اتاق ِ پنجاه نفري محبوسم، مي گويم، مي خندم، هر روز حمام مي روم، استخر مي روم و ...و ياد گرفته ام که از تنهايي لذت ببرم، در افکارم غوطه ور شوم، در تخيلم به کائنات سر بزنم، به سرزمين ها، آسمان ها، ستاره ها، کهکشان ها، به راز خلقت فکر کنم، و حتي دور تر بروم، به آنسوي ديوار پلانک، خداوند، که نمي بينمش، اما حس اش مي کنم، که کنارم نشسته و دارد مي پايدم.پنجره ی سلولم بسته است، اما ظهر ها باريکه ای از نور خورشيد از روزنه ها مي گذرد و روی صورتم مي افتاد. زمان که مي گذرد، باريکه ی نور ِ گرم روی صورتم راه مي رود و من همراه ِ حرکت ِ نور از بستر برمي خيزم و در زاويه ی تابش نور حرکت مي کنم. نمي خواهم از دستش بدهم.عصر ها باريکه ی نور راهش را مي کشد و مي رود جای ديگر. تنم را از تعفن پتوها جدا مي کنم و راه مي روم؛ سه قدم به جلو، سه قدم به عقب، و اين راه را بارها طي مي کنم. غروب مي شود، هوا تاريک مي شود، نه تاريک ِ تاريک، بلکه جوری که دل آدم مي گيرد، و در اين حالت ترجيح مي دهم چشمانم را ببندم تا هوا تاريک ِ تاريک شود و صدای جيرجيرک را بشنوم. نمي دانم چند شب است از کجا پيدايش شده، اما همين نزديکي هاست، لانه کرده.باد ِ پاييزی از شکاف ها تو مي آيد. از پشت تپه ها مي آيد اين باد، مي شناسمش. شب ها رطوبت شهر را تو سلولم مي پاشد، عطر نفس های گرم مردم را.وقتي هوا تاريک مي شود، بادهای شبانه دانه های درشت باران را به پنجره مي کوبد. چند قطره باران به سختی در روزنه ها و شکاف ها می خزند و تو مي آيند و روی سقف صف می کشند و آرام، در تاريکی، در هوا به رقص در می آيند و روی زمين سرد سلول مي غلتند. اين صدای زندگي ست که مي شنومش. با ضرب آهنگ باران چشمانم از طراوت خيس مي شود، لب هايم مرتعش مي شود و طعم شيرين ِ سروده های سبز ِ زندگی زير زبانم مي شکفَت. به روزنه ای که قطره ها را از ميان خود عبور مي دهد خيره مي مانم، ترانه هايي که به خاطرم مانده را زير لب زمزمه مي کنم، همسايه ام به ديوار مشت مي کوبد، يعني او هم دارد صدای ترانه هايم را مي شنود، و اينچنين در جشن باران همراهی ام مي کند.باران تند مي بارد، مثل تيغ. سلولم پر مي شود از رطوبت. و من مي شنوم، صدای نرم دختری را، آن دورترها، دارد رباعيات خيام را زمزمه مي کند:چون حاصل آدمي در اين شورستانجز خوردن غصه نيست تا کندن جانخرم دل آنکه زين جهان زود برفتآسوده کسي که خود نيامد به جهان-
اين مطلب در شماره Friday, December 02, 2005 نشریه نیمروز چاپ لندن منتشر شده است.

سلول شماره 57

وقتي سکوتِ محض، سلولم را تسخير مي کند، درست همان لحظه اي که من هم به پوچي مي رسم، شکست مي خورم و به مرگ مي انديشم، صداي سرفه هايي که از گلوي بيمار پيرمردِ فرتوتي که گمانم در انتهاي کاريدور محبوس شده، حقيقتِ زنده بودن را دوباره به يادم مي اندازد. يعني کسي هست که دارد سرفه مي کند. پس ميان خروارها سکوت و نيستي، کسي هست که هنوز نفس مي کشد، حتي با گلوي بيمار و چرين.و شايد او هم مثل من به روشناييِ آنطرفِ روزنه هاي بالاي در سلول چشم مي دوزد و در تمام طول روز گوشهايش تيز مي ماند تا صداي نفس ها را بشنود و صداي پاي نگهبان را هم.نفس هايم که کند مي شود، درست همان لحظه اي که انگار سلولم از هوا خالي مي شود، از جا بلند مي شوم به کنار در مي روم، گوشهايم را لاي جداره ي در مي برم و صداي نفس هاي گرمِ مردانه را مي شنوم. توي سلول ها هنوز زندگي جريان دارد.آحرين بار که براي بازجويي از سلول خارج شدم گقتند:«تو مرده اي!». اما انگار هنوز مي توانم صداي نفس نفس زدنم را بشنوم. خيلي خفيف و دور.بعضي شب ها که پلکهايم سنگين مي شود، مي ترسم ديگر صداي نفس نفس زدنم را نشنوم، چشم هايم را باز مي گذارم و بار ديگر کاشي هاي روي ديوار را از نو مي شمارم.چهار صد و سي و نه تا شده اند. ساعت ها به رگه هاي رنگي روي کاشي ها که اشکال هندسي مختلفي بوجود آورده اند خيره مي شوم. بعضي هاش شبيه حيواناتِ درنده هستند. يکي ش هم شبيه مردي ست که تير و کمانِ کشيده اي بر سينه دارد و آماده ي پرتاب کردنش است. درست رو به در سلول که نگهبان بازش مي کند.هنوز وقتي به پشت دراز مي کشم مي توانم از لاي توريِ فلزيِ بالاي در سلول، نور کم رمق سفيد را ببينم.در انتهاي امشب، نور سفيد را که خاموش کنند، درست سه ماهِ تمام مي شود که تنهاي تنها، کنج دو متري ام جا خوش کرده ام.از بس دراز کشيده ام پشتم زخم شده و مي سوزد. حس مي کنم استخوانهاي کمرم به کف سلول چسبيده. حتي وقتي مي خواهم به پهلو برگردم استخوانهاي پهلوي نشيمنگاهم تير مي کشد. قرار است فردا بروم پيش پاسدار - پزشکِ زندان براي زخم هاي پشتم پماد بگيرم.ماه پيش که براي گرفتن پماد زخم و عفونت، پيش پاسدار – پزشک زندان رفتم، خواست جاي زخم ها را ببيند تا پماد بدهد. نشانش ندادم و به سلول برگشتم. حالا بجز زخم ها، دمل هاي درشتِ خوني هم روي بدنم رشد کرده اند. هر وقت از اين پشت به آن پشت مي شوم يکي از دملها سر باز مي کند و لباسم را خوني مي کند. فردا هر طور که شده باشد زخم ها را به پاسدار – پزشک نشان مي دهم و پماد مي گيرم.گمانم از وقتي اعتصاب غذا کرده ام، بيست کيلو لاغر شده ام. گوشتي به تنم نمانده که روي استخوانهايم را بپوشاند. با اين وجود از وقتي غذا نمي خورم ساعت هاي کمتري از تنهايي و سکوت رنج مي کشم.وقتي پا مي شوم سرم گيج مي رود، مي خورم به در و ديوار سلول، مي افتم روي زمين و ساعت ها بي هوش مي مانم تا وقت دست نماز، نگهبان مي آيد، قفل پر سر و صداي درِ سلول را مي چرخاند و چشم بند خاکستري را به طرفم پرت مي کند و مي بيند که از روي زمين بلند شده ام و به در و ديوار خيره شده ام. درست مثل روز اول که به سلول آمده بودم و همه چيز حتي در و ديوار ها برايم تازگي داشت.از وقتي اعتصاب غذا کرده ام درِ سلولم کمتر باز و بسته مي شود. مي دانند صبحانه و ناهار و شام نمي گيرم. هواخوري نمي روم و با اين وضعيت، توالت هم ديگر معني ندارد. هر چند که دلم براي توالت تنگ شده. هر وقت ظرف غذايم را توي دستشويي مي شستم سرم بالا بود و از زير توريِ بالاي ديوار، آسمانِ آفتابيِ ساعتِ يک و نيم بعد اظهر را تماشا مي کردم و مي گذاشتم پرتو کم رمقي از خورشيد صورتم را نوازش دهد و براي چند لحظه ي کوتاه هم که شده بود، زندان را فراموش مي کردم.بايد کاري کنم که ديگر براي دست نماز هم سراغم نيايند. من که نماز نمي خوانم. پس مجبور نيستم هر روز دست و بالم را خيس کنم تا خواب از سرم بپرد. آنوقت مجبور مي شوم کنج دو متري ام کز کنم و هي زير لب زر بزنم و به چهره ي مردي که توي اتاق بازجويي مي آيد و فلسفه ي زندگي را برايم مرور مي کند فکر کنم. طفلکي دوست دارد بداند چطوري با دوست دختر هايم آشنا شده ام.يک بار که خواستم از چگونگي رابطه هايم به وجد بيايد تا شايد بگذارد بروم خانه، چندين صفحه داستان عاشقانه برايش نوشتم. وقتي مي خواند حس مي کردم دارد کيف مي کند. توي دلم به ريشش مي خنديدم. هر چند که هر وقت خواستم صورتش را در ذهنم بازسازي کنم ريش نداشت.چند روزي ست هواي سلولم سرد تر شده. پتو هم گرمم نمي کند. گمانم زمستان از راه رسيده است. شب ها لرزشِ بدنم را حس مي کنم. گاهي هر دو دستم با هم مي لرزند و گاهي پاهايم هم همراهي شان مي کنند.بعضي وقت ها همانطور که دراز مي کشم و به روزنه هاي روشنِ بالاي در سلول خيره مي شوم، سعي مي کنم با تمام قدرت جلوي لرزش بدنم را بگيرم. تمرکز مي کنم و خودم را کنار شعله هاي يک شومينه ي آجري فرض مي کنم و سعي مي کنم از حرارتِ آتشِ ساختگي گرمم شود. اما اين گرما فقط براي چند ثانيه بوجود مي آيد و خيلي زود شروع به لرزيدن مي کنم و دوباره به روزنه هاي روشنِ بالاي در خيره مي شوم و اينبار سعي مي کنم در افکار غرق شوم تا لرزش بدنم را فراموش کنم اما نمي شود.چند بار خواستم موقع باز شدن در سلول، از يکي از نگهبانها بخواهم که برايم چند تا پتوي اضافه بياورد، اما هر بار که درِ سلولم باز شد، همان نگهباني که از من خوشش نمي آيد سراغم آمد، منصرف شدم و چيزي نگفتم.دلم براي بعضي هاشان مي سوزد. مجبورند ساعت ها در جوار آدم هاي بيگناهي که به زنجير کشيده شده اند بمانند، صداي شکنجه شدنشان را بشنوند و شب ها با صداي نفس نفس زدنِ زنداني هاي به تنگ آمده اي که انگار توي سلولشان دارند خفه مي شوند، به خواب بروند. شايد مثل ما در خواب کابوس هم مي بينند.همين ديشب بود. يکي از نگهبانها که جوانک درشت هيکلي ست، داشت داد و بي داد مي کرد. گمانم توي سلولِ اول که هميشه درش باز است و پتو هاي تر و تميزِ زيادي آنجا روي هم تل انبار شده، مي خوابد. چون صدايش شفاف و نزديک، توي بند پيچيده بود.خيلي هاشان آدم هاي غمگيني هستند. وقتي از دريچه ي سلول نگاهم مي کنند، توي چشمانشان مي خوانم که دارند برايم قُصه مي خورند. اما به زبان نمي آورند. آدم هاي بيچاره! آنقدر اينجا مانده اند که مثل ما به رنگ هاي خاکستري و ماتِ در و ديوار هاي زندان عادت کرده اند. اينجا رنگ ها بوي زندان را مي دهند. انگار فقط براي ساختمان زندان با هم ترکيب شده اند.چند روز پيش با يکي از سر نگهبانها که آدم خشن و سر سپرده اي ست دعوايم شد. صورتم را در هم انداختم. طوري که انگار حالم ازش بهم مي خورد. اخم کرد و رفت و ديگر پيدايش نشد.يکي از نگهبانها که پير مردِ ريش سفيدي ست از همه شان مهربان تر است. روز اول که آمدم اينجا، ديد سنم کم است، دلداري ام داد و گفت:«همه چي درست ميشه پسرم. توکلت به خدا».اوايل توکلم به خدا بود. دلم مي خواست جواب اينهمه ظلم را بدهد. اما حالا ديگر نماز نمي خوانم. قرآن و مفاتيح ام را هم پس داده ام. بدردم نخورد. پرونده ام بسته شده اما آزادم نمي کنند. حتي به بندِ عمومي هم منتقل نشده ام! ملاقات ندارم. حتي نمي گذارند به خانه مان تلفن بزنم. حتما مادرم تا حالا دق مرگ شده. بيگناه نگه ام داشته اند اينجا. پس خدا چه مي کند؟ چرا نجاتم نمي دهد؟ کم کم دارم کافر مي شوم. فحش مي دهم، هرس مي خورم و راه مي روم؛ دو قدم به جلو، دو قدم به عقب. آنقدر راه مي روم که پاهايم خسته مي شود اما باز هم راه مي روم و بلند بلند با خودم حرف مي زنم. خاطره هايم را به ياد مي آورم و از ته دل قاه قاه مي خندم و حتي گريه مي کنم، طوري که همسايه ها صدايم را نشنوند.وقتي مي نشينم انگار دوباره به سلولم بر مي گردم، فضا سنگين مي شود. ديوار ها به بدنم نزديک تر مي شوند. سقف سلول کوتاه تر مي شود. هوا کم مي شود. به سختي نفس مي کشم. نفس نفس مي زنم. انگار دارم خفه مي شوم. بلند مي شوم و دوباره راه مي روم و مثل ديوانه ها مي خندم.بعضي وقت ها همانطور که راه مي روم، شعر مي گويم و به خاطر مي سپارمش:باران، بارش، باريدن غمگين به خود خنديدن برف، بارش، باريدن سرماي سلولِ من زمستون از راه رسيد تمامِ روز لرزيدن شب هاي تاريک و سرداز تنهايي ترسيدن زمانِ تحويل سالدر غم خود رقصيدن صداي پاي نگهبان مي آيد. گمانم وقت خاموش شدنِ نور هاي کم رمق فرا رسيده است. پس ساعت به 10 رسيده است. صداي پاي نگهبان نزديک و نزديک تر مي شود. صداي نفس هاي سردش را هم مي شنوم. ايستاد! درست کنار کليد هاي برق که با سلول من فاصله اي ندارد. نورهاي کم رمق، يکي يکي خاموش مي شوند و نور سفيد پشتِ روزنه هاي بالاي در سلول من هم.پس امشب هم مي مانم اينجا. باز هم فردا را اينجا خواهم ديد. شب بخير نفس هاي گرمِ مردانه ي همسايه هاي دور.

۱۳۸۲ آبان ۲۷, سه‌شنبه

دادگاه 26

شعبه 26 دادگاه انقلاب. پس از سال ها زندان، دوباره در تودرهای اتاقهایش پا می گذارم. اینبار آرام تر، روان تر، نرم قدم بر می دارم روی موزائیک های چرک اتاق هایش، با طمانینه، بی آنکه طمعی در نگاهم باشد برای دید زدن های دزدکی از لای درهای نیمه باز و روی پرونده های پهن ِ روی میز ِ منشی و توی صورت آدم های زمخت و نامفهوم ِ پشت میز های پر از پرونده. قلبم آرام می زند، درست مثل اولین لحظه ای که در ِ سلول 209 باز می شود و من داخل می شوم و در پشت سرم بسته می شود و من آرام می شوم و در خود فرو می روم و ارتعاش قلبم می ايستد.اما پیشترها اینطور نبود. قلبم تند تر می زد. از هیجان ِ ناشی از ترس برافروخته می شدم، گلویم موقع حرف زدن با منشی ها می گرفت و به تته پته می افتادم، اما همان موقع ها هم می توانستم خودم را جمع و جور کنم و گلویم را صاف کنم و تند تند جواب بدهم به سوال هایشان. پیشترها طور ِ دیگری بود اما. مردی پشت یکی از همین میزها می نشست به نام "سید". مردی فراتر از قانون، تهی از اخلاق و انسانیت، با قلبی انباشته از شقاوت.اولین باری که سیلی محکمی از او صورتم را سرخ کرد هنوز نوجوان بودم، مدرسه می رفتم، با کیف و کتاب آورده بودنم بازداشتگاه، با موهای ژل زده و شلوار جین سنگ شور در برابر منشی ایستادم، در چشم های درشت و برافروخته اش خیره ماندم، اما نتوانستم نام 12 امام شیعیان را از بَر بگویم، به همین خاطر او دست سنگین و گوشت آلودش را توی هوا چرخاند و محکم کوبیدش توی صورتم. اما حالا نه تنها نام 12 امام شیعیان را از بَر کرده ام بلکه نام تمامی نوادگان پیامبران و امامان همه ی مذاهب جهان را حفظ کرده ام تا دیگر کسی در دادگاه انقلاب نتواند به صورتم سیلی بزند.نمی دانم به خاطر از بَر نبودن نام 12 امام شیعیان بود که چندین ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه 240 زندان اوین محبوس ماندم یا شرکت در تظاهراتی به مناسبت اولین سالگرد خیزش دانشجویان در کوی دانشگاه تهران!اما این پایان داستان نبود. سال بعد از آن ماجرا، نمی دانم چه شد که چند مرد هیکل گنده ی لباس شخصی ِ چفیه به گردن حلقه کرده، درست مقابل در ِ مسجد فخرآور – که محل برگزاری مراسم یادبود شادروانان داریوش و پروانه فروهر، رهبران حزب ملت ایران بود – مچ دستم را گرفتند و انداختندم داخل نیسان پاترولی که توی کوچه ی مقابل مسجد پارک شده بود. پنجشنبه بود. باید تا شنبه توی سلول کوچکی در داخل یک پادگان نظامی متعلق به سپاه پاسدارن می ماندم تا روز شنبه فرا می رسید تا دادگاه انقلاب کارش را از سر می گرفت.صبح روز شنبه 3 آذر ماه سال 1380 در حالی که از فرط گرسنگی و بی خوابی رمقی در بدن نداشتم، چشم بند را که از چشمانم باز کردند، چشمم به "سید" افتاد که پشت میزش نشسته بود. سرش را از روی پرونده ای که روی میزش پهن بود بلند کرد و با نفرت نگاهم کرد و فحشم داد و برگه ی بازداشت موقت را به امضایم رساند!و اینبار" سید" من را روانه ی بازداشتگاه 59 سپاه کرد. زندانی که آن روزها پر شده بود از زندانی های ملی مذهبی و دانشجویان معترض و آزادیخواه. و اینبار نمی دانم به چه جرمی 3 ماه آزگار در سلول انفرادی بازداشتگاه 59 سپاه محبوس ماندم، به تنهایی و سختی. وقتی در یک غروب وهم انگیز در میدان هفتم تیر چشم بند از چشمانم کنده شد و از خودروی نظامی پیاده ام کردند دریافتم که رهایم کرده اند. آزادی به سبک 59 سپاه در وسط خیابان های تهران! با ظاهری پریشان به خانه رسیدم. 6 روز گذشت. و اینبار تلفنی به شعبه ی 26 دادگاه انقلاب احضار شدم. و باز "سید" را دیدم. آرام بود و می خندید. اینبار فحشم نداد اما برای اینکه بیشتر له ام کند، همراهم آمد به سلمانی ِ زیرزمین دادگاه انقلاب و تراشیدن موهای سرم را – که دستورش را خودش صادر کرده بود – به نظاره نشست. و باز به 59 سپاه منتقلم کرد. به همان سلولی که پیرمردی در آنسوی دیوارش در انتظار ضربه های هدفمند ِ مشتم بود. و مشت کوبیدم و باز مشت کوبیدم، پیرمرد رفت، رهایش کردند، من ماندم و دیواره هایی که من را در خود فرو می برد.پاسدار بازجوها - که پرونده ساز ِ آن روزهای فعالین سیاسی مخالف و منتقد بودند- به دادگاه گزارش داده بودند که من پس از آزادی از بازداشتگاه با چند رسانه ی فارسی زبان از جمله بخش فارسی رادیو امریکا و رادیو 24 ساعته لس آنجلس (رادیو صدای ایران) مصاحبه کرده بودم. اشاره شان بی ربط نبود. پس از آزادی از بازداشتگاه حرف زده بودم. حرف هایی که نباید می زدم. باید و نبایدها را پاسدار بازجو ها تعیین کرده بودند. من به باید و نباید هایی که برایم تعیین شده بود احترام نگذاشته بودم و حرف زده بودم و در مصاحبه ها آنچه که در بازداشتگاه سپاه بر من روا شده بود را بیان کرده بودم. بازگشتم به زندان؛ خودم خواستم این را.سال بعد که "سید" را دیدم، حکم 5 سال زندان تعزیری روی میزش در انتظارم بود. این حکم پسوند نانوشته ی دیگری هم داشت که "سید" به بیانش پرداخت؛ (...) تهدید به تجاوز جنسی در زندان! چرا جوابش را ندادم؟ می توانستم توی صورتش تف بی اندازم، اما این کار را نکردم. نمی دانم چرا؟و حالا دیگر او را نمی بینم که با دمپایی پلاستیکی در تودرتوی اتاق ها راه برود و یا پشت میز بنشیند و فحش بدهد و توی صورت متهمین سیاسی ِ جوان سیلی بزند و یا حتی قاشق بدهد دست یکی شان که برود داخل توالت دادگاه مدفوع خودش را به دهان ببرد تا آزاد شود.و دیگر دلهره به سراغم نمی آید. قاضی پرونده ام را ورق می زند:- اتهام شما اقدام علیه امنیت ...