+ سه سوء قصد و سه خودکشي در عرض 2 روز در زندان رجايي شهردر پايان هفته ي گذشته، بند يک زندان رجايي شهر محلي که چندين زنداني سياسي مخالف رژيم جمهوري اسلامي در آن بسر مي برند شاهد سه سوء قصد و سه خودکشي بود.در وقايع جداگانه در زندان رجايي شهر (گوهردشت سابق)، "سهراب کله سر"، "قادرخالصي" و "يونس يوسفي اسکو" در اتاقهاي خود مورد سوء قصد قرار گرفتند.حمله کنندگان به اين زندانيان از چاقو هاي دست ساز بهره برده و سهراب کله سر را از ناحيه صورت، قادر خالصي را از ناحيه چشم سمت چپ و يونس يوسفي اسکو را از ناحيه کتف تا بازو مجروح ساختند.بر طبق اين گزارش مديريت بند يک زندان رجاي شهر پس از بازگرداندن اين افراد از بهداري زندان، آنان را به بند يک منتقل کرده که اين اقدام، جو بند را متشنج نگه داشته و زمينه ي درگيري هاي بعدي را محيا ساخته است.همچنين سه جوان زنداني در همان بند به صورت دسته جمعي اقدام به خودکشي کردند.آقايان "حسين راسخ"، "علي زندي" و جوان مجهول الهويه ي ديگري با خوردن ده ها قرص "لارگاردين" و "سنوباربيتول" سعي در خاتمه دادن به رنج و اسارت کردند.فشار رواني حبس در شرايطي همچون شرايط طاقت فرساي بند يک زندان رجايي شهر کرج همراه با نااميدي در ادامه ي زندگي باعث شده است که تعداد زيادي از زندانيان تصميم به خودکشي بگيرند.زندان رجايي شهر کرج علي رغم داشتن بخش اعصاب و روان، به درمان اين جوانان افسرده که مبدل به بيماران روحي و رواني شده اند نپرداخته و تنها با تجويز قرص هاي روانگردان و آرام بخش آنها را دست بسر مي کند.+ قاتل کودکان پاکدشت در کنار زندانيان سياسي در زندان رجايي شهر کرجهمچنين از زندان رجايي شهر کرج گزارش شده است که "علي باقي" همدست بيجه در قتل هاي فجيع پاکدشت به بند يک زندان رجايي شهر کرج، محلي که چندين تن از زندانيان سياسي و امنيتي در آن بسر مي برند منتقل شده است.اين فرد که چندي پيش، از بازداشتگاه 240 قوه قضاييه در اوين به بند انفرادي رجايي شهر کرج منتقل شده بود، عصر روز پنجشنبه گذشته به بند يک زندان رجايي شهر کرج فرستاده شد.زندانيان زندان رجايي شهر خبر داده اند که علي باقي پس از ورود به سالن دو از بند يک زندان رجايي شهر مورد تهديد هاي ديگر زندانيان قرار گرفت که زندانبانان براي حفظ جان وي قبل از بسته شدن درب هاي بند يک، او را مجددا به بند مجرد (انفرادي) بازگرداندند.گفتني است بينا داراب زند، ارژنگ داوودي، امير ساران، دکتر فرزاد حميدي، مهرداد لهراسبي، جعفر اقدام، خالد حرداني، حجت زماني و چندين زنداني سياسي و امنيتي ديگر مخالف رژيم جمهوري اسلامي مدتي پيش از زندان اوين به زندان رجايي شهر کرج منتقل شدند و در حال حاضر در کنار زندانيان خطرناک و همچنين انواع و اقسام بيماري هاي مسري از جمله ايدز و هپاتيت، دوران حبس خود را سپري مي کنند اما با وجود تمامي نابساماني ها و درگيريهاي خونين بيشمار زندانيان عادي در سالن هاي مختلف زندان رجايي شهر و رخ دادن قتل ها و خودکشي هاي متعدد در آن زندان و حتي با وجود اقدام اعتراض آميز زندانيان سياسي و امنيتي به اعتصاب غذا، مسئولان سازمان زندانها و قوه قضاييه تاکنون از تفکيک زندانيان سياسي با ساير زندانيان در آن زندان خودداري کرده که اين امر موجبات نگراني عميق خانواده هاي بسياري از زندانيان سياسي را به دنبال داشته است.
۱۳۸۴ آبان ۲۷, جمعه
اعتراضات گسترده زندانيان سياسي در زندان اوين ؛ قفل درب ها شکسته شد
زندانيان سياسي در زندان امنيتي اوين به شرايط سخت و طاقت فرسايي که از سوي مسئولان زندان بر آنها تحميل شده است اعتراض کرده و با سردادن شعار و خواندن سرود ملي و شکستن قفل درب بند 350، به عملکرد غير انساني مسئولان زندان در نگهداري زندانيان سياسي معترض شدند.اعتراضات امروز زندانيان سياسي در زندان امنيتي اوين در حالي به وقوع پيوست که درب سالن و محل ورود و خروج زندانيان به حيات کوچک بند قفل شده و امکان دسترسي زندانيان به محل پخت و پز و تلفن و هواخوري عملا غير ممکن شده بود.بر اساس اين گزارش، در ساعت 2 بعداظهر "منوچهر محمدي" دانشجوي که از تيرماه سال 1378 تاکنون در زندان بسر مي برد در اعتراض به شرايط نابسامان بند، با فريادهاي خود خواستار رفع موانع غير انساني در محيط سالن شد که اين امر با حمايت ساير زندانيان بند 350 روبرو گشته و زندانيان پس از دادن التيماتوم يک ساعته و در پي آن عدم پاسخگويي مسئولان و عدم رفع موانع در سالن، با يورش به درب بند، قفل ها را شکستند و همگي به حيات هواخوري وارد شدند.اين اقدام که به مدت 2 ساعت به طول انجاميد باعث شد که مسئولان زندان از نيت خود در محدود کردن رفت و آمد زندانيان در محيط بند عقب نشيني کرده و به خواسته هاي اوليه و به حق زندانيان ناراضي تن در دهند.از زندان اوين گزارش شده است که در پي آرامش نسبي در بند 350، مسئولان حفاظت اطلاعات زندان و ارگانهاي امنيتي سازمان زندانها با احضار "منوچهر محمدي" به تهديد به تبعيد مجدد و اهانت به وي پرداخته اند که اين امر باعث شد ساير زندانيان به حمايت از اين زنداني سياسي – دانشجويي برخاسته و اظهار دارند که مسئوليت اعتراض به وضعيت نامساعد بند را جمعا مي پذيرند.گفتني است به دليل وجود حساسيت نسبت به احضار برخي از زندانيان سياسي از جمله منوچهر محمدي به دفتر حراست زندان در بين زندانيان ديگر و بيم مسئولان زندان از احتمال واکنش اعتراض آميز ساير زندانيان سياسي، صبح امروز در حالي که بسياري از زندانيان هنوز از خواب برنخاسته بودند، منوچهر محمدي را به بهانه ي مرخصي! از سالن خارج کرده و به حراست زندان منتقل نمودند که پس از آنکه ساير زندانيان از جريان انتقال وي باخبر شدند به پشت درب قفل شده ي بند رفته و خواستار بازگرداندن اين زنداني سياسي - دانشجويي به داخل بند شدند. در پي اين امر مسئولان زندان پس از تهديد منوچهر محمدي، براي آرام کردن جو سالن 350، وي را به بند بازگرداند.بر اساس اين گزارش مسئولان حراست زندان اوين، منوچهر محمدي را ايجاد کننده ي اين اعتراضات گسترده و آشوبگر خطاب کرده و وي را تهديد کرده اند که همچون 2 سال پيش، مجددا به زندان عادي در شهر قائمشهر تبعيد خواهد شد.اما زندانيان سياسي، بر خلاف مسئولان زندان که اعتراضات امروز را آشوب طلبي دانسته اند، اعتراضاتشان را حق طبيعي خود در زندان مي دانند.زندانيان سالن 350 گفته اند هر زمان که درب ها بسته شود و حقوق اوليه زندانيان در استفاده از هواخوري محدود گردد اعتراضات خود را ادامه خواهند داد.گفتني است در اعتراضات امروز زندانيان، علاوه بر شکستن قفل درب حياط، سرود ملي ايران سر داده شد. همچنين برخي از زندانيان فرياد سر مي دادند که "ما گوسفند نيستيم" که چنين رفتار غير انساني با ما صورت مي گيرد.اين اقدام و هواداري و همبستگي زندانيان بر فضاي پر تنش زندان اوين سايه انداخته و موقتا از اقدامات احتمالي مردان سازمان حراست زندان جلوگيري کرد.گفتني است با وجود رفع ممنوعيت استفاده از تلفن و استفاده از حياط هواخوري، وضعيت در بند 350 زندان اوين ناپايدار است و امکان هرگونه برخورد و تشنج در آن قابل پيش بيني است.همچنين قابل ذکر است که اخيرا مسئولان سازمان زندانهاي رژيم جمهوري اسلامي، با انتقال کليه ي زندانيان سياسي از بند 1 اندرزگاه شماره ي 7 به بند 350 کارگري زندان اوين، قصد متمرکز کردن زندانيان سياسي و امنيتي را در بند مذکور که در محل دورافتاده اي در زندان اوين قرار دارد نموده تا دسترسي به اين مردان سياسي و معترض و مخالف رژيم محدود و يا غير ممکن شود.پيش از اين نيز سازمان زندانها به درخواست مردان امنيتي و حراست زندان اوين، گروهي از زندانيان سياسي معترض آن زندان را به زندان رجايي شهر (گوهردشت سابق) تبعيد کرد و به اين طريق از تماس و ارتباط مستقيم آنها با ساير زندانيان ممانعت به عمل آورند.زندانيان سياسي در زندان اوين معتقدند که رژيم جمهوري اسلامي با جمع آوري و متمرکز کردن زندانيان، خود را در آستانه ي 18 تيرماه و همچنين انتخابات غير دمکراتيک رياست جمهوري، آماده ي پذيرش تعداد بيشتري از ناراضيان سياسي کرده است.سالن 1 اندرزگاه شماره 7، بند امنيتي 209 اطلاعات و همچنين بند 325 معروف به بند 2 سپاه، هر ساله پذيراي تعداد زيادي از مخالفان سياسي و جوانان و دانشجويان معترضي بوده است که در اجتماعات اعتراضي مختلف در ايران بازداشت مي شوند.
موج جديد سرکوب فعالين دانشجويي
در حالي که تنها دو ماه به برگزاري انتخابات غير دمکراتيک رياست جمهوري باقي مانده است فشار و سرکوب بر عليه فعالين جوان و تاثيرگذار جنبش دانشجويي مستقل و دمکرات در ايران روزافزون شده است.روزي نيست که دانشجويان و دانشگاهيان و حتي دنبال کنندگان اخبار مبارزات دمکراتيک در رسانه هاي خبري از شنيدن اخبار مربوط به احضار فعالين جوان و پرتلاش جنبش دانشجويي ِ طرفدار دمکراسي در ايران و يا صدور احکام انضباطي از سوي نهادهاي قضايي و امنيتي در درون و برون از دانشگاهها و مراکز آموزش عالي و انحلال انجمن هاي دانشجويي ِ فعال و دمکرات و در کل سرکوب و تحقير ِ اين پوياترين بدنه ي جامعه ي مدني به ستوه نيايند.به عنوان نمونه و به تازگي به اتهام تبليغ عليه نظام و اقدام عليه امنيت داخلي کشور در قالب صدور بيانيه هاي تحريم انتخابات مجلس هفتم، 10 نفر از اعضاي انجمن دانشگاه سيستان و بلوچستان به دادگاه انقلاب احضار شده اند که براي 4 نفر از آنان 4 سال حبس تعزيري صادر شده و نيز فشار زيادي بر دانشگاه براي اخراج آنها وارد آمده است.همچنين 4 نفر از اعضاي انجمن دانشجويان سهند تبريز نيز پس از ممنوعيت 1 ساله از تحصيل به تحمل 99 ماه حبس تعليقي محکوم شده انددر اين روزها علاوه بر احضار هاي پي در پي فعالين دانشجويي دمکرات از سوي محاکم انقلاب، نهادهاي امنيتي و قضايي وابسته به دفتر رهبري نيز با ايجاد جو امنيتي و تحت فشار قرار دادن دانشجويانِ پويا و عصيانگر و به طور مشخص دخالت در تصميم گيري هاي داخلي دانشگاهها، سعي کرده اند با کنترل فعاليت هاي روشنگرانه ي دانشجويان از ايجاد اعتراضات ملموس بر عليه نمايش انتخابات رياست جمهوري جلوگيري کنند و با برپايي همين جو امنيتي، تمامي فعاليت هاي سياسي در محيط هاي دانشجويي را تحت کنترل خود درآورند.اما با اين حال دانشجويان به عنوان نيروهاي تاثيرگذار اجتماعي به هر طريق ممکن کوشيده اند با روشنگري در خصوص مسئله ي انتخابات غير دمکراتيک و بازگو کردن عواقب شرکت احتمالي گروههاي ناآگاه دانشجويي در آن و حتي با رو کردن دست برخي از دانشجويان خودفروخته و وابسته به جناح هاي مختلف حکومتي که قصد سوء استفاده از نام جنبش دانشجويي براي پشتيباني از ستاد هاي انتخاباتي برخي از کانديدا ها را داشته اند، از تکرار اشتباهات گذشته بخش بزرگي از اين جنبش در حمايت کورکورانه از کانديداها و پشتيباني سياسي از آنها جلوگيري کنند.هشدار يکي از اعضاي شوراي مرکزي تحکيم وحدت به جناح هاي مختلف سياسي نسبت به سوء استفاده ي برخي از ستادهاي انتخاباتي وابسته به آنها از نام جنبش دانشجويي و همچنين بيانيه ي اخير اين دفتر در اعتراض به دروغ پراکني سراسري دستگاههاي تبليغاتي حاکميت در مورد آن دفتر نمونه ي بارز اين حرکت روشنگرانه به حساب مي آيد.تحکيم وحدت با اشاره به همين موج تازه ي سرکوب فعالين دانشجويي و صدور احکام انضباطي و انحلال انجمن هاي دانشجويي فعال، به پروژه سلب مشروعيت از اين تشکل دانشجويي با ساختن تشکل موازي در شيراز از سوي حکومت اشاره کرده و آن را بازيچه ي دست جناح ها و نهاد هاي وابسته به حکومت براي دروغ پردازي مي داند.اما به هر روي دانشجويان پويا و آگاه به خوبي مي دانند که با اوج گيري تحرکات روشنگرانه و اعتراضي شان بر عليه نمايش مضحک انتخابات، حاکميت نامشروع که پشتوانه اي جز قواي قهريه به خود نمي بيند، تلاش مي کند با سرکوب آرامش را در فضاي سياسي کشور براي برپايي تله تاتر انتصابات ايجاد کند.از اين روست که گفته هاي احمد جنتي مبني بر اجرا نشدن احکام اعدام برخي از زندانيان سياسي و امنيتي در جمهوري اسلامي قابل فهم مي شود.پس مي بايست بيم آن را داشت که چنين تهديداتي پس از انتخابات فرمايشي به واقيت مبدل گردد.
اعدام مخالفان سياسي، برگزاري انتخابات و مذاکرات هسته اي
احمد جنتي در نماز جمعه تهران گفته است جمهوري اسلامي به دليل حفظ مصلحت نظام از اعدام برخي از زندانيان خودداري کرده است. وي همچنين در يک تهديد آشکار گفته است در صورت به خطر افتادن امنيت نظام، جمهوري اسلامي مي بايست اين افراد را اعدام کند.به نظر مي رسد در شرايط فعلي، رژيم جمهوري اسلامي که از پشتوانه ي بين المللي و مشروعيت داخلي بي بهره مانده است خود را آنچنان در موضع ضعف مي بيند که براي حفظ مصلحت نظام و حفظ موجوديت غير مشروع خود هم که شده از اعدام هاي مرسومش چشم پوشيده است.رابطه ي سخنان احمد جنتي يعني بحث عدم اعدام برخي از زندانيان سياسي با مذاکرات هسته اي دولت ايران و کشورهاي اروپايي و همچنين رابطه ي اين سخنان با برگزاري انتخابات رياست جمهوري به روشني مشهود است.از يک سو جمهوري اسلامي براي مذاکرات في مابين خود با دولت هاي اروپايي نيازمند کمي سياست بازي به سبک "مصلحت نظام"ي اش است. يعني با وجود عشق ورزيدن به کشتار و اعدام و سرکوب و پديد آوردن جو خفقان در کشور، اما گفتگوي تمدن ها و گسترش مذاکرات سياسي و اقتصادي با دول اروپايي براي حفظ بقاي اين پيکره ي نيمه جان امريست ضروري.از ديگر سو جمهوري اسلامي براي برگزاري انتخابات رياست جمهوري نيازمند ايجاد آرامش در فضاي بحران زده ي سياسي کشور است تا بتواند با فراغ بال، تله تاتر انتخابات خود را در مقابل ديدگان خبرنگاران رسانه هاي مختلف جهان به روي صحنه بياورد.با درک چنين واقعيت هايي سخنان آقاي احمد جنتي قابل فهم مي شود اما از آنجايي که تئوري بسياري از سرکوبگري ها بر عليه دگرانديشان و دگرباشان جامعه از همين تريبونهاي نماز جمعه و يا ستون مقالات روزنامه هاي وابسته به واپسگرايان طرح ريزي شده است بيم آن مي رود که جمهوري اسلامي پس از برگزاري انتخابات رياست جمهوري و حتي اکتفا به آراء حداقلي هواداران خود، در يک اقدام خلاف موازين حقوق بشر، دست به اعدام هاي گسترده مخالفان سياسي اش بزند.حجت زماني، خالد حرداني، سعيد ماسوري و چند زنداني سياسي و امنيتي ديگر به همراه چندين نوجوان ديگر از جمله زندانياني هستند که در حال حاضر با خطر اعدام از سوي جمهوري اسلامي در زندانهاي ايران مواجه هستند.
سلول شماره 57
وقتي سکوتِ محض، سلولم را تسخير مي کند، درست همان لحظه اي که من هم به پوچي مي رسم، شکست مي خورم و به مرگ مي انديشم، صداي سرفه هايي که از گلوي بيمار پيرمردِ فرتوتي که گمانم در انتهاي کاريدور محبوس شده، حقيقتِ زنده بودن را دوباره به يادم مي اندازد. يعني کسي هست که دارد سرفه مي کند. پس ميان خروارها سکوت و نيستي، کسي هست که هنوز نفس مي کشد، حتي با گلوي بيمار و چرين.و شايد او هم مثل من به روشناييِ آنطرفِ روزنه هاي بالاي در سلول چشم مي دوزد و در تمام طول روز گوشهايش تيز مي ماند تا صداي نفس ها را بشنود و صداي پاي نگهبان را هم.نفس هايم که کند مي شود، درست همان لحظه اي که انگار سلولم از هوا خالي مي شود، از جا بلند مي شوم به کنار در مي روم، گوشهايم را لاي جداره ي در مي برم و صداي نفس هاي گرمِ مردانه را مي شنوم. توي سلول ها هنوز زندگي جريان دارد.آحرين بار که براي بازجويي از سلول خارج شدم گقتند:«تو مرده اي!». اما انگار هنوز مي توانم صداي نفس نفس زدنم را بشنوم. خيلي خفيف و دور.بعضي شب ها که پلکهايم سنگين مي شود، مي ترسم ديگر صداي نفس نفس زدنم را نشنوم، چشم هايم را باز مي گذارم و بار ديگر کاشي هاي روي ديوار را از نو مي شمارم.چهار صد و سي و نه تا شده اند. ساعت ها به رگه هاي رنگي روي کاشي ها که اشکال هندسي مختلفي بوجود آورده اند خيره مي شوم. بعضي هاش شبيه حيواناتِ درنده هستند. يکي ش هم شبيه مردي ست که تير و کمانِ کشيده اي بر سينه دارد و آماده ي پرتاب کردنش است. درست رو به در سلول که نگهبان بازش مي کند.هنوز وقتي به پشت دراز مي کشم مي توانم از لاي توريِ فلزيِ بالاي در سلول، نور کم رمق سفيد را ببينم.در انتهاي امشب، نور سفيد را که خاموش کنند، درست سه ماهِ تمام مي شود که تنهاي تنها، کنج دو متري ام جا خوش کرده ام.از بس دراز کشيده ام پشتم زخم شده و مي سوزد. حس مي کنم استخوانهاي کمرم به کف سلول چسبيده. حتي وقتي مي خواهم به پهلو برگردم استخوانهاي پهلوي نشيمنگاهم تير مي کشد. قرار است فردا بروم پيش پاسدار - پزشکِ زندان براي زخم هاي پشتم پماد بگيرم.ماه پيش که براي گرفتن پماد زخم و عفونت، پيش پاسدار – پزشک زندان رفتم، خواست جاي زخم ها را ببيند تا پماد بدهد. نشانش ندادم و به سلول برگشتم. حالا بجز زخم ها، دمل هاي درشتِ خوني هم روي بدنم رشد کرده اند. هر وقت از اين پشت به آن پشت مي شوم يکي از دملها سر باز مي کند و لباسم را خوني مي کند. فردا هر طور که شده باشد زخم ها را به پاسدار – پزشک نشان مي دهم و پماد مي گيرم.گمانم از وقتي اعتصاب غذا کرده ام، بيست کيلو لاغر شده ام. گوشتي به تنم نمانده که روي استخوانهايم را بپوشاند. با اين وجود از وقتي غذا نمي خورم ساعت هاي کمتري از تنهايي و سکوت رنج مي کشم.وقتي پا مي شوم سرم گيج مي رود، مي خورم به در و ديوار سلول، مي افتم روي زمين و ساعت ها بي هوش مي مانم تا وقت دست نماز، نگهبان مي آيد، قفل پر سر و صداي درِ سلول را مي چرخاند و چشم بند خاکستري را به طرفم پرت مي کند و مي بيند که از روي زمين بلند شده ام و به در و ديوار خيره شده ام. درست مثل روز اول که به سلول آمده بودم و همه چيز حتي در و ديوار ها برايم تازگي داشت.از وقتي اعتصاب غذا کرده ام درِ سلولم کمتر باز و بسته مي شود. مي دانند صبحانه و ناهار و شام نمي گيرم. هواخوري نمي روم و با اين وضعيت، توالت هم ديگر معني ندارد. هر چند که دلم براي توالت تنگ شده. هر وقت ظرف غذايم را توي دستشويي مي شستم سرم بالا بود و از زير توريِ بالاي ديوار، آسمانِ آفتابيِ ساعتِ يک و نيم بعد اظهر را تماشا مي کردم و مي گذاشتم پرتو کم رمقي از خورشيد صورتم را نوازش دهد و براي چند لحظه ي کوتاه هم که شده بود، زندان را فراموش مي کردم.بايد کاري کنم که ديگر براي دست نماز هم سراغم نيايند. من که نماز نمي خوانم. پس مجبور نيستم هر روز دست و بالم را خيس کنم تا خواب از سرم بپرد. آنوقت مجبور مي شوم کنج دو متري ام کز کنم و هي زير لب زر بزنم و به چهره ي مردي که توي اتاق بازجويي مي آيد و فلسفه ي زندگي را برايم مرور مي کند فکر کنم. طفلکي دوست دارد بداند چطوري با دوست دختر هايم آشنا شده ام.يک بار که خواستم از چگونگي رابطه هايم به وجد بيايد تا شايد بگذارد بروم خانه، چندين صفحه داستان عاشقانه برايش نوشتم. وقتي مي خواند حس مي کردم دارد کيف مي کند. توي دلم به ريشش مي خنديدم. هر چند که هر وقت خواستم صورتش را در ذهنم بازسازي کنم ريش نداشت.چند روزي ست هواي سلولم سرد تر شده. پتو هم گرمم نمي کند. گمانم زمستان از راه رسيده است. شب ها لرزشِ بدنم را حس مي کنم. گاهي هر دو دستم با هم مي لرزند و گاهي پاهايم هم همراهي شان مي کنند.بعضي وقت ها همانطور که دراز مي کشم و به روزنه هاي روشنِ بالاي در سلول خيره مي شوم، سعي مي کنم با تمام قدرت جلوي لرزش بدنم را بگيرم. تمرکز مي کنم و خودم را کنار شعله هاي يک شومينه ي آجري فرض مي کنم و سعي مي کنم از حرارتِ آتشِ ساختگي گرمم شود. اما اين گرما فقط براي چند ثانيه بوجود مي آيد و خيلي زود شروع به لرزيدن مي کنم و دوباره به روزنه هاي روشنِ بالاي در خيره مي شوم و اينبار سعي مي کنم در افکار غرق شوم تا لرزش بدنم را فراموش کنم اما نمي شود.چند بار خواستم موقع باز شدن در سلول، از يکي از نگهبانها بخواهم که برايم چند تا پتوي اضافه بياورد، اما هر بار که درِ سلولم باز شد، همان نگهباني که از من خوشش نمي آيد سراغم آمد، منصرف شدم و چيزي نگفتم.دلم براي بعضي هاشان مي سوزد. مجبورند ساعت ها در جوار آدم هاي بيگناهي که به زنجير کشيده شده اند بمانند، صداي شکنجه شدنشان را بشنوند و شب ها با صداي نفس نفس زدنِ زنداني هاي به تنگ آمده اي که انگار توي سلولشان دارند خفه مي شوند، به خواب بروند. شايد مثل ما در خواب کابوس هم مي بينند.همين ديشب بود. يکي از نگهبانها که جوانک درشت هيکلي ست، داشت داد و بي داد مي کرد. گمانم توي سلولِ اول که هميشه درش باز است و پتو هاي تر و تميزِ زيادي آنجا روي هم تل انبار شده، مي خوابد. چون صدايش شفاف و نزديک، توي بند پيچيده بود.خيلي هاشان آدم هاي غمگيني هستند. وقتي از دريچه ي سلول نگاهم مي کنند، توي چشمانشان مي خوانم که دارند برايم قُصه مي خورند. اما به زبان نمي آورند. آدم هاي بيچاره! آنقدر اينجا مانده اند که مثل ما به رنگ هاي خاکستري و ماتِ در و ديوار هاي زندان عادت کرده اند. اينجا رنگ ها بوي زندان را مي دهند. انگار فقط براي ساختمان زندان با هم ترکيب شده اند.چند روز پيش با يکي از سر نگهبانها که آدم خشن و سر سپرده اي ست دعوايم شد. صورتم را در هم انداختم. طوري که انگار حالم ازش بهم مي خورد. اخم کرد و رفت و ديگر پيدايش نشد.يکي از نگهبانها که پير مردِ ريش سفيدي ست از همه شان مهربان تر است. روز اول که آمدم اينجا، ديد سنم کم است، دلداري ام داد و گفت:«همه چي درست ميشه پسرم. توکلت به خدا».اوايل توکلم به خدا بود. دلم مي خواست جواب اينهمه ظلم را بدهد. اما حالا ديگر نماز نمي خوانم. قرآن و مفاتيح ام را هم پس داده ام. بدردم نخورد. پرونده ام بسته شده اما آزادم نمي کنند. حتي به بندِ عمومي هم منتقل نشده ام! ملاقات ندارم. حتي نمي گذارند به خانه مان تلفن بزنم. حتما مادرم تا حالا دق مرگ شده. بيگناه نگه ام داشته اند اينجا. پس خدا چه مي کند؟ چرا نجاتم نمي دهد؟ کم کم دارم کافر مي شوم. فحش مي دهم، هرس مي خورم و راه مي روم؛ دو قدم به جلو، دو قدم به عقب. آنقدر راه مي روم که پاهايم خسته مي شود اما باز هم راه مي روم و بلند بلند با خودم حرف مي زنم. خاطره هايم را به ياد مي آورم و از ته دل قاه قاه مي خندم و حتي گريه مي کنم، طوري که همسايه ها صدايم را نشنوند.وقتي مي نشينم انگار دوباره به سلولم بر مي گردم، فضا سنگين مي شود. ديوار ها به بدنم نزديک تر مي شوند. سقف سلول کوتاه تر مي شود. هوا کم مي شود. به سختي نفس مي کشم. نفس نفس مي زنم. انگار دارم خفه مي شوم. بلند مي شوم و دوباره راه مي روم و مثل ديوانه ها مي خندم.بعضي وقت ها همانطور که راه مي روم، شعر مي گويم و به خاطر مي سپارمش:باران، بارش، باريدن غمگين به خود خنديدن برف، بارش، باريدن سرماي سلولِ من زمستون از راه رسيد تمامِ روز لرزيدن شب هاي تاريک و سرداز تنهايي ترسيدن زمانِ تحويل سالدر غم خود رقصيدن صداي پاي نگهبان مي آيد. گمانم وقت خاموش شدنِ نور هاي کم رمق فرا رسيده است. پس ساعت به 10 رسيده است. صداي پاي نگهبان نزديک و نزديک تر مي شود. صداي نفس هاي سردش را هم مي شنوم. ايستاد! درست کنار کليد هاي برق که با سلول من فاصله اي ندارد. نورهاي کم رمق، يکي يکي خاموش مي شوند و نور سفيد پشتِ روزنه هاي بالاي در سلول من هم.پس امشب هم مي مانم اينجا. باز هم فردا را اينجا خواهم ديد. شب بخير نفس هاي گرمِ مردانه ي همسايه هاي دور.
داستان زندان رجايي شهر است! شنيده ايد؟
گاهي زندگي سخت مي شود. آدم نفسش بند مي آيد. انگار دارد خفه مي شود. آنهم ميان آدمهاي خموده و فِسرده اي که روزها مي خوابند و شب ها توي غبار غليظِ تلخ و تهو آور ترياک مي لولند و خمار مي خندند و خميازه مي کشند و در روشنايي اِِلمِنت هاي حلقه اي که سيخ هاي ترياک هم به رويش برافروخته شده، براي هم دري وري مي بافند و تند تند چاي مي نوشند و در فضاي بسته ي سلول ها، آتش به آتش سيگار روشن مي کنند و با گوشه ي لُنگي که حکم دستمال يزدي را دارد، عرق روي پيشاني شان را خشک مي کنند و آنقدر سرخوش مي شوند که در همان حالت خمودگي، چمباتمه به خواب مي روند و يا تا صبح توي کاريدور تلو تلو مي خورند و توي اتاق ها سَرک مي کشند تا اگر جايي بساطِ ديگري پهن بود، بنشينند و از نو تازه شوند تا صبح که بخوابند تا شب. نسيم مي گفت: «چطور نديدي؟» خوب، ديدم، اما نه اينطور! زندان اوين که بودم، بند سياسي داشت. دکتر و مهندس و وکيل دادگستري و دانشجو داشتيم، با چند نظامي از کار برکنار شده اي که يا اختلاس کرده بودند و يا جاسوسي. اينطور مي گفتند! فوتبال بود، واليبال بود. ورزشکار بوديم بيشتر مان. پيرمردمان که اميرانتظام بود، روزها دو ساعت توي حياطِ هواخوري پياده روي مي کرد، چه برسد به جوان تر ها. بوي ترياک مي آمد، اما نه خيلي زياد. آنهم از اتاق وکيل بندمان که مي گفتند پاسدار بوده. يک بار هم لوات داشتيم. مي گفتند طرف که اين کار را کرده، محافظِ يک آخوندِ پرنفوذ بوده. بي سر و صدا منتقلش کردند به بند مالي ها. لاتِ لاتِ بندمان خودمان بوديم که توي صورتِ وکيل بند غير انتخابي مان مي ايستاديم عربده مي کشيديم که چرا مثلا فلان ماجراي بند را مي برد زير هشت، مي گذارد روي ميز افسر نگهبان. همين. البته گه گاهي هم صداي عربده کشي هاي زندانيان اعدامي بند 4 را مي شنيديم که همديگر را شقه شقه مي کردند. از پشت ميله هاي بند مي ديديم سربازهاي گارد زندان با کلاه خود و باتون مي ريختند توي بندشان که تيزي کش ها را بگيرند و بزنند. البته همين تازگي ها شنيدم يکي که مي گويند سياسي ست، دوره افتاده توي بند 1 و چماق به دست گرفته و نوچه ي اسمال تيغ زن شده و زنداني هاي سياسي را کتک مي زند و برايشان پاپوش درست مي کند. حتي مي گويند انتقال بعضي از رفقايمان به زندان رجايي شهر توطئه ي اوست. نمي دانم والله. مي گويند ديگر. همه هم مي گويند! به نسيم گفتم: «چطور نشنيدي؟» خوب ديگر، همه آدم ها که نمي توانند از همه ي خبر هاي دنيا باخبر باشند. درست مثل من که نمي دانستم توي زندان رجايي شهر چه روزگار سياهي ست براي زنداني هاي سياسي، همين رفقاي خودمان که چند ماه پيش جلوي دفتر سازمان ملل دستگير شدند. طفلکي ها را با زن و بچه شان گرفتند و بردند انداختند توي سلول هاي انفرادي بند وزارت اطلاعات. يک ماه که گذشت بعضي هاشان را آزاد کردند و چند نفري را که حاضر نشدند کوتاه بيايند، منتقل کردند به زندان رجايي شهر کرج. آنها هنوز آنجا هستند. توي همان غبار تلخ و تهوآوري که زندگي را اندوهبار کرده است. چند روز پيش بود که يکي را آنجا کشتند. بدهکار بود. پول موادش را پس نداده بود. از بس زخمش عميق بود، تلف شد و مرد. - حاجي بيا بالا، باز کشته داديم! اين جمله اي بود که آن شب خيلي ها شنيدند. خيلي از همين آدم هاي خموده اي که شب ها از فرط سرخوشي چمباتمه به خواب مي روند، وقتي بدهکار مي شوند، در تاريکي محض سلول ها که چشم چشم را نمي بيند، با ضربه ي کاردِ نوچه هاي مواد فروش ها کشته مي شوند. بعضي هاشان ايدز و هپاتيت گرفته اند و از ترس انتقال به سلول هاي تاريک و نمناک، پيش پزشک نمي روند تا آزمايش نشوند و کسي نفهمد چه بلايي دارد به سرشان مي آيد. آنها کم کم در حال مرگ اند. به نسيم گفتم: «چطور نمي فهمند؟» خوب ديگر، شايد به صلاحشان نيست بفهمند چه تعداد زنداني توي زندانشان به هپاتيت و ايدز مبتلا هستند و دارند با مرگ تدريجي دست و پنجه نرم مي کنند و مي ميرند. رفقايمان همين جا هستند. همين جايي که هپاتيت هم دارد و ايدز! همين جايي که شب ها در غبار تلخ و تهور آور ترياک خاموش مي شود اما زنداني هاي سياسي از ترس فرو رفتن کارد هاي نامردانِ شب نشين به سر و سينه شان، تا صبح بيدار مي مانند و چشم ها را باز باز مي گذارند و گوش هايشان را تيز تيز مي کنند تا در تاريکي سلول ها صداي پاي مرگ آوران را بشنوند. نسيم مي گفت: «چطور نشنيدي؟» رفقاي ما هم آنجا هستند. بينا و مهرداد و خالد و امير و حجت و دکتر فرزاد. اعتصاب کرده بودند. غذا نمي خوردند. اعتراض داشتند که چرا بايد آنجا باشند. که چرا بايد از زنداني هاي خطرناک و مواد مخدر تفکيک نشوند. و چرا بايد شب ها بيدار بمانند تا کشته نشوند. نسيم مي گفت: «فرزاد هنوز در اعتصاب غذاست.» فرزاد را برده بودند پيش پزشک تا به زور به او سرنگ بزنند، اما نگذاشت. پدرش نگران بود. مي گفت: «مي خواهند پسرم را بکشند.» وقتي از ملاقات بر مي گشت، اشک پهناي صورتش را گرفته بود. قلبش هم گرفته بود. مي گفت: «گونه هاي فرزاد تو رفته بود، زير چشمانش گود افتاده بود و رنگش هم پريده بود.» مي گفت: «فرزاد داشت مي مرد!» نسيم مي گفت: «چطور نشنيدي؟»
اشتراک در:
پستها (Atom)

