۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه

ساعت پنج، میدان هفت تیر

ساعت پنج بعد از ظهر است. همه دوستان به موقع آمده اند. شمیم، منا، ژیلا، مریم، حامد، نیما. حامد با دو خواهرش. منا با مادرش. 8 مارس هم آمده بودند، امروز هم. یکی از خواهرهای حامد عضو گروه هماهنگ کننده تجمع اعتراضی ِ امروز زنان است. به او می گویم در بیانیه گروه هماهنگ کننده نوشته بودید این تجمع را نباید سیاسی قلمداد کرد. و پرسیده بودید خواسته های ابتدایی زنان با کدام پایه ی اساسی نظام در تضاد است که اینگونه با مخالفت مواجه می شود؟ جوابش ساده ست. با اسلام! همین باعث می شود این تجمع سیاسی قلمداد بشود . از سوی حکومت سرکوب بشود، که دارد می شود، نگاه کن، ببین آن دختر جوان را چطور دارند کتک می زنند این خانم پلیس های چماق دار!دست یک زن در میان جمعیتی که در وسط میدان کیپ تا کیپ ایستاده اند بالا می رود و مشتی کاغذ اعلامیه روی سر جمعیت در هوا پراکنده می شود. از آنطرف میدان چند مرد لباس شخصی ِ ریشو با چهره های برافروخته می دوند به طرف آن دستی که بالا رفت. صاحب آن دستِ شجاع که حالا می توانم بهتر ببینمش، دختر جوان ِ زیبارویی ست که مردان ِ لباس شخصی محاصره اش کردند. او جیغ می کشد. دارند می کشندش روی زمین. روسری اش باز می شود، اما هنوز دارند می کشندش روی زمین. دختر جوان فریاد می کشد و مقاومت می کند، اما همچنان روی زمین کشیده می شود. دستان دختر به زمین چنگ می اندازد، اما ماموران بی رحم هنوز دارند او را روی زمین می کشانند تا ببرند بیاندازندش داخل ماشین سفید رنگ پلیس که کنار خیابان پارک شده و زنان و دختران جوان شجاع و عدالت خواه را در خود جای داده. دختر جوان ضجه می زند، خانم پلیس ها به کمک مردان لباس شخصی می آیند، دختر را دوره می کنند. مردان رهگذر که تعدادشان کمتر از زنان نیست با چشم های از حدقه بیرون زده، آنطرف نرده های خیابان به تماشای این صحنه ایستاده اند اما انگاری آنها می ترسند برای کمک به طرف آن دختر جوان بروند، شاید به این خاطر که لحظه ای پیش دیدند، مشت محکم ِ مرد حزب الهی را، که چانه ی پسر جوان ِ بلند قامتی که برای کمک به دختر از صف تماشاگران جدا شده بود را، نشانه رفت و آن پسر را نقش بر زمین کرد. خانم های پلیس باتون به دست، آن دختر جوان را که روسری آبی اش به گردنش حلقه شده بود از روی زمین بلند می کنند و با خود می برند. زن ها دادشان در می آید: وحشی ها! وحشی ها! وحشی ها! مرد های تماشاگر آنطرف نرده ها هم بالاخره صدایشان در می آید: ولش کن! ولش کن! ولش کن!اما آن دختر جوان حالا داخل ماشین سفید رنگ پلیس نشسته، کنار ده ها زن دیگر از پشت شیشه دارند به درگیری های وسط خیابان نگاه می کنند. کمی آنطرف تر در پیاده رو گروهی از زنان که در بین شان فعالین سرشناس و با سابقه ی مدافع حقوق زنان را هم می بینم، در برابر تهدید های پلیس مقاومت می کنند و از جایی که ایستاده اند تکان نمی خورند. خانم پلیس ها که در زیر آفتاب سوزان زیر چادر های سیاه که زمین را جارو می کند، شر شر عرق می ریزند، از مینی بوس های پلیس پیاده می شوند و به دستور یک مرد چاق که به گمانم باید فرمانده شان باشد به طرف زنان تجمع کننده می دوند و باتون های شان را مانند شمشیر از غلاف چادرها بیرون می کشند و به سر و دست همجنسان خود فرود می آورند. اما دختر ها مقاومت می کنند و به خانم پلیس ها دری وری می گویند: "پس دلت می خواد شوهرت دو تا زن بگیره!"به چهره زنان سیاه پوش پلیس خیره می شوم. می خواهم ببینم آیا می توانم ببینم همان خشم و نفرت و کینه و شقاوتی که در چهره ی ماموران مرد لباس شخصی و پلیس های امنیتی دیده ام را در زوایای چهره ی آنها نیز بیابم یا نه. اما به غیر از بعضی ها که مانند مردهاشان شده اند، زمخت و خشم آلود عینهو طلبکارها! خیلی هاشان دختران معصومی هستند با همان ظرافت زنانه و نگاه نرم و محجوب، که وقتی متوجه ام می شوند به آنها زُل زده ام، نگاهشان را از من می دزدند و سرشان را پایین می اندازند و مشغول کار خودشان می شوند. حتی بعضی هاشان را می بینم که از رویارویی با زنان تجمع کننده خجالت می کشند. آدم دلش برای این ها که اسیر دست مرد هاشان شده اند می سوزد. مانند همین مرد چاق عینکی که میانشان بالا و پایین می رود. او به خانم پلیس ها که در زیر چادر های بلند و سیاه خیس عرق شده اند دستور می دهد که چه کسی را بگیرند، چه کسی را بزنند و چه کسی را دستگیر کنند بیاندازندش داخل ماشین های سفید رنگ پلیس.ساعت زمان پایان مراسم را نشان می دهد. چهار پنج خودروی بزرگ پلیس ده ها زن شرکت کننده در مراسم پرتنش امروز را در خود جای داده است. در چشمان این زنان شجاع و معترض غرور و شادی موج می زند. ماشین های بزرگ پلیس به حرکت در می آیند و زنان و دختران جوان را از میان جمعیت دور می کنند.خدایا کجا می برندشان؟ این سوال دوستانشان است. آنها دختران جوانی هستند که حلقه های اشک را بدرقه ی دوستان بازداشت شده شان می کنند. آنها هرچند مغموم از بازداشت دوستان خود، اما مغرور از حضور در این آوردگاه پرتنش زنانه هستند. آنها اسامی دوستان بازداشت شده شان را مرور می کنند تا کسی از قلم نیفتد: مریم، معصومه، سهیلا سیادتی، لیلا. این آخری دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک است. دوستانش دیده اند که او را بدجوری کتک می زدند تا تسلیم شود و به داخل ماشین پلیس سوار شود. مهندس موسوی را هم همینطور. او را هم دیده اند که کتک می زدند.پلیس جمعیت را هل می دهد تا پراکنده شوند. برخی ها شادمان از پیروزی راه خانه را در پیش می گیرند، مانند سمانه خانم که با چهار تا دخترش آمده به این تجمع. او به دوستانش می گوید: "ما پیروز شدیم. ساعت شش شده، مراسم تمومه!". اما گروه هایی از دختران و پسران جوان مدافع حقوق زنان در گوشه و کنار میدان همچنان ایستاده اند و در برابر تهدید های ماموران زن و مرد مقاومت می کنند. گارد ضد شورش از ماشین های پلیس پیاده می شوند و به طرف مردم هجوم می آورند. زنان فریاد می کشند. خانم پلیس های سیاه پوش به دنبال آنها می دوند تا شکارشان کنند. باتون یک خانم پلیس در هوا می چرخد و زنی را نشانه می رود. باتون به مچ دست زن ِ معترض کوبیده می شود. زن دادش می رود به هوا، می افتد کف ِ پیاده رو. چند زن به طرفش می دوند و از روی زمین بلندش می کنند و با خود می برندش. و اما کمی آنطرف تر، خانم پلیس ِ میان سال ِ فربه ی باتون به دست، دارد می دود که یکهو پایش گیر می کند به چادر بلندش و پخش زمین می شود. هو اَش می کنند مردم. خانم پلیس خودش را جمع و جور می کند و در سیاهی چادرها گُم می شود.به سوی دیگر میدان می روم. اینجا لباس شخصی ها دو پسر جوان را محاصره کرده اند. در بین محاصره کنندگان چشمم به بازجوهایم می افتد. آنها را سال گذشته توی اتاق های بازپرسی بازداشتگاه اطلاعات دیده بودم، و حالا اینجا میان مردم ِ معترض. معلوم می شود آنها شخصا می آیند اینجور جاها تا از نزدیک بر روند بازداشت افراد نظارت کنند!دو پسر جوان را به زور به داخل تاکسی زرد رنگی سوار می کنند و از محل دور می شوند.هوا رو به تاریکی می رود. جمعیت رفته رفته پراکنده می شوند. در ضلع غربی میدان سردار طلایی فرمانده نیروی انتظامی از ماشین اش پیاده می شود و به میان یک گروه از نیروهایش می رود. آنها در پایان یک روز کاری ِ پر تنش مشغول استراحت هستند. گروهی از رهگذران به گرد او جمع می شوند. نزدیک تر می روم. آقای طلایی لبخند زنان با آنها گپ می زند. انگار نه انگار که عصر امروز در این میدان اتفاقی افتاده است. او آرام و با طمانینه به صحبت های یک جوان گوش می دهد. جلوتر می روم و از او می پرسم آقای طلایی آیا شما می دانید نیروهای تحت امرتان امروز چطوری با خانم ها برخورد می کردند؟ اما او خونسرد و بی تفاوت می گوید طوری نیست، مشکل خاصی پیش نیامده، نیروی انتظامی حافظ امنیت مردم است! اما برخلاف حرف او، امروز زنان ایرانی بدست حافظان امنیت کتک خوردند و خیلی هاشان به زندان منتقل شدند. ظاهر شدن این فرمانده نیروی انتظامی در اینجا بیشتر شبیه نمایش تبلیغاتی می ماند. با دیدن این نمایش لج آدم درمی آید.هوا تاریکِ تاریک می شود. زنان سیاه پوش پلیس در کنار خیابان مشغول نوشیدن آب و دوغ و نوشابه هستند. فرمانده شان، همان مرد چاق هنوز در بینشان پرسه می زند و آخرین سفارشات و دستورات را به آنها می دهد.به طرف یکی از زنان پلیس می روم و خودم را برادر ِ از همه جا بی خبر ِ یک دختر بازداشت شده جا می زنم. از او که دختر جوانی ست می پرسم آیا می داند دخترانی که امروز بازداشت کرده اند را کجا برده اند؟ او پاسخ می دهد: "به خدا من نمی دونم".با این لحن ِ دردمندانه انگاری می خواهد به من بفهماند که او بی تقصیر است. با نگاه به چشمان معصوم و مهربان او، می شود فهمید که احساس شرمساری می کند.مرد چاق دستور حرکت می دهد. زنان سیاه پوش سوار ماشین ها می شوند. ماشین ها حرکت می کنند. یک زن را می بینم که در حالی که اشک می ریزد خودش را به جمع ما می رساند. دنبال دخترش می گردد." دخترم روسری آبی به سرش بود. مانتوشم آبی بود".خدای من! به این زن چه بگویم؟ چطور به او توضیح بدهم که دیدم دخترش را که داشت کتک می خورد، که روسری آبی اش از سرش جدا شده بود، که روز زمین می کشاندنش، که جیغ می کشید کمک می خواست، به زمین چنگ می انداخت، که نتوانستم کاری بکنم، که مشتی از دور به چانه ام کوفت و نقش بر زمینم کرد، که بردنش، که حالا باید کنج سلول تاریک و تنگی نشسته باشد، که حالا باید روی صندلی بازجویی بنشیند و از زیر چشم بند خاکستری اش در انتهای همه ی پاسخ هایی که به همه ی سوالات توی ورقه های بازجویی داده است امضا بگذارد. چطور بگویم این ها را به این زن ِ گریان؟دختر روسری آبی امروز آمده بود اینجا تا بگوید من انسانم، شهروند این سرزمین، من حق دارم، حقم را می خواهم. اما حق او را با چماق پاسخ دادند.با مادر گریان ِ دختر ِ روسری آبی راه می افتیم توی شهر پی ِ دخترش، اما ...

6 سال زندان به خاطر ارتباط با تلويزيون فارسي زبان

هم سلول سابق ام "حميد رضا محمدي" به 6 سال زندان تعزيري محكوم شد. او پس از يك سال و نيم بازداشت موقت - كه 6 ماه از اين مدت را در بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات بسر برده – در روز شنبه 30 خرداد ماه به شعبه 13 دادگاه انقلاب احضار شد و به 6 سال زندان محكوم گشت.شعبه 13 دادگاه انقلاب حميد رضا محمدي را با استناد به ماده 499 كه به عضويت افراد در گروه هاي غير قانوني مربوط مي شود به اشد مجازات (5 سال زندان) و همچنين با استناد به ماده 500 اين قانون كه به تبليغ بر عليه نظام جمهوري اسلامي مربوط مي شود، باز هم به اشد مجازات (1 سال زندان) محكوم كرده است.به نظر مي رسد تعيين اشد مجازات براي اين زنداني سياسي با نظر مستقيم بازجويان وزارت اطلاعات صورت پذيرفته است.حميد رضا محمدي اسفند ماه سال 83 توسط ماموران وزارت اطلاعات در منزل مسكوني اش در تهران بازداشت شد و به مدت 6 ماه در بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات در زندان اوين محبوس ماند. حميد رضا در طي اين مدت به دليل فشارهاي روحي و رواني كه بر او وارد شده بود 2 بار دست به خودكشي زد، كه هر دو بار با سر رسيدن نگهبان هاي بازداشتگاه جان سالم بدر برد.گفتني است حميد رضا محمدي را به دليل ارتباط با فرود فولادوند، گرداننده ي يك تلويزيون فارسي زبان برون مرزي بازداشت كرده اند.او هم اكنون در بند 350 زندان اوين بسر مي برد

رفراندوم خواهی

متاسفانه به دلیل مشکلات مربوط به خطوط تلفن همراه و همچنین عدم دسترسی به اینترنت نتوانستم در جلسه روز ۲۲ آوریل اعضای شورای عالی مشورتی جنبش رفراندوم حضور داشته باشم. از این رو – و با درخواست گردانندگان آن جلسه – در این نوشتار به بیان نظرات و دیدگاه هایم در رابطه با جنبش رفراندوم خواهی و مسائل مرتبط با آن می پردازم.
همانطور که در پاسخ کوتاه به اطلاعیه اخیر جمعی از دعوت کنندگان متن اولیه فراخوان رفراندوم – که در انتقاد به تشکیل شورای عالی مشورتی جنبش رفراندوم صادر شده بود – یادآور شده بودم، اینجانب نیز به لزوم مشارکت گسترده و فراگیر علائق مختلف سیاسی وطن دوست، تحول خواه و دمکرات برای عبور جنبش رفراندوم از بعد گفتمانی به شکل سازمانی و تمهید مقدمات برای بروز پتانسیل جنبشی آن و همچنین لزوم برخاستن رهبری سازمانی این جنبش از بطن مردم معتقد هستم و آرزومندم که همه کوشندگان دمکراسی در ایران که به رفراندوم به عنوان شیوه ای برای گذار مسالمت آمیز از استبداد به دمکراسی معتقد هستند و در صفوف رفراندوم خواهان جای دارند با در نظر گرفتن شرایط خطیر و بحرانی ایران ، برای فراهم شدن بستر مناسب برای حضور و مشارکت همگانی آزادیخواهان و دمکراسی طلبان در جنبش رفراندوم خواهی بکوشند.
بر این باورهستم که گسست بین تشکیلات جنبش رفراندوم با کوشندگان سیاسی دمکراسی خواه باورمند به رفراندوم در ایران و عدم حضور و مشارکت فکری و عملی نیروهای داخلی در تشکیلات و سازمان های برخاسته از جنبش رفراندوم – به هر دلیلی که باشد – روند بروز پتانسیل جنبشی رفراندوم خواهی در ایران را مسکوت باقی خواهد گذاشت . چرا که این نیروهای سیاسی داخلی هستند که با توده های مردم معترض و آزادیخواه در ارتباط بوده و می توانند رهبری صفوف جنبشی های اعتراضی را بدست گیرند (امری که تاکنون مشاهده نشده است).
از سوی دیگر مسئله برخاستن رهبری سازمانی جنبش های آزادیخواهانه و تحول طلبانه همچون جنبش رفراندوم، از دل جامعه و بطن مردم – که در اطلاعیه اخیر جمعی از دعوت کنندگان متن اولیه فراخوان رفراندوم به آن اشاره شده بود – نباید به این معنی باشد که دیگر لازم نیست اپوزیسیون ایرانی دمکراسی خواه و وفاداران و باورمندان به رفراندوم ، به تشکیل گروه های مشترک و متحد و منسجم و اتحاد عمل برای رفراندوم خواهی بپردازند. وجود اپوزیسیون مقتدر و یکپارچه در برون مرز به عنوان اهرم فشار بر حکومت خودکامه و سرکوبگر از آن جهت حائز اهمیت است که به دلیل شدت خفقان و استبداد در داخل، هیچ گروه سیاسی مخالف و حتی منتقد جدی رژیم مجالی برای عرض اندام و کوشش در جهت ایجاد همبستگی بین نیروها و گروه های دمکراسی خواه و باورمند به رفراندوم نیافته است.
عملکرد حکومت در سرکوب بی مهابای مخالفان سیاسی و افراد و گروه هایی که در طول سال های گذشته قصد ایجاد بستری برای مشارکت همگانی در امر دمکراسی و جنبش های اعتراضی را داشته بودند ، پرده بردارنده از این واقعیت تلخ است.
حشمت الله طبرزدی و فعالین دانشجویی مرتبط با او از جمله گروه هایی بودند که در اواخر دهه ۷۰ با تاسیس تشکلی به نام جبهه دمکراتیک ایران (که در ابتدا متشکل از چند گروه دانشجویی مستقل، سکولار و ملی گرا بود) رویای ایجاد بستری برای مشارکت همه شخصیت های سیاسی تحول خواه و احزاب مخالف و میهن دوست و طرفداران دمکراسی در جنبش های اعتراضی در ایران را در ذهن خود می پروراندند اما این رویا در فروردین ماه سال ۱٣٨۰ ، درست چند روز پس از عید نوروز در زیرغباری از گازهای اشک آور در فضای دفتر پلمپ شده ی آن جبهه در خیابان کارگر فروکش کرد و طبرزدی و یارانش در کشاکش گلنگدن های مردان سپاهی – امنیتی رژیم جمهوری اسلامی به سلول های تنگ و تاریک بازداشتگاه ۵۹ سپاه افکنده شدند.
زندان ۵۹ سپاه اما تنها پذیرای طبرزدی و یارانش که قصد داشتند بستری برای اتحاد همه آزادیخواهان در برابر استبداد بوجود آورند نبود بلکه پس از چندی، جمع کثیری از فعالین سیاسی ملی مذهبی که در ابعاد کوچکتر، در تلاش برای همبستگی بین روشنفکران دینی و باورمندان به آرمان ها و اندیشه های ملی مذهبیون بودند نیز به آن زندان افکنده شدند.
با صدور احکام سنگین زندان برای فعالین سیاسی و دانشجویی مخالف و حتی منتقد از سوی محاکم قضایی، همگان دریافتند که آستانه ی تحمل حکومت تا چه میزان پایین و تنگ است .
البته قصد ندارم بگویم حال که آستانه ی تحمل حکومت تا این حد پایین است پس در داخل ایران نمی شود در امر مبارزه کاری از پیش برد. چه اینکه با کمی شجاعت و ازخودگذشتگی ِ شخصیت های با نفوذ و مقبول و برخوردار از ما به ازاء اجتماعی، ایجاد صفوف جنبش های اعتراضی امر دشواری نیست.
مبارزه برای آزادی در ایرانِ امروز نیازمند پرداخت هزینه است. اما تاکنون تنها چند پولادمرد سیاسی در اعتراض به سرکوبگری های حکومت، برخاسته و پرچم مبارزه علیه استبداد را برافراشته و هزینه اش را نیز پرداخته اند. اما دیگران چه؟ همه تماشاگر بوده اند. تماشاگر شکنجه شدن هم کیشان خود.
در چنین فضایی است که وجود اپوزیسیون دمکرات و مقتدر برای پژواک دادن مبارزات جنبش های اعتراضی و آزادیخواهانه درون کشور و یاری رسانی به آن نمود پیدا می کند.
از سوی دیگر افراد و گروه هایی که باورمندانه به شعار رفراندوم به عنوان شیوه ای مسالمت جویانه برای گذار به دمکراسی در ایران و در جهت تحقق آن ، گروه های کاری تشکیل داده اند نباید به مصادره عنوان رفراندوم متهم شوند. چرا که رفراندوم خواهی به عنوان یک جنبش سیاسی و خواست عمومی ، متعلق به فرد و یا گروه خاصی نیست و همگان می توانند برای تحقق آن تلاش کرده و اجتماعات کاری تشکیل دهند.
از دیگر سوی در طول سال های اخیر با وجود موج های سهمگین سرکوب جامعه دگراندیش و آزادیخواه در ایران، ترورها، اعدام ها، شکنجه ها، صدور احکام سنگین زندان برای دگراندیشان و دگرباشان جامعه‏، اما برخی از احزاب و جریان های سیاسی اپوزیسیون باوفاداری بنیادگرایانه به اصول ایدئولوژیک و خط کشی ها و مرزبندی های مشخص خود با دیگران‏، حاضر به همگامی ، همبستگی و اتحاد عمل با دیگر دمکراسی خواهان نبوده و به همین دلیل تشکیل اپوزیسیون یکپارچه مسکوت مانده است. به نظر می رسد عدم شکل گیری اتحاد عمل در بین احزاب و سازمان های اپوزیسیون به این خاطر بوده است که اساساً برخی از جریان ها، به دمکراسی خواه بودنِ ِ طیف های دیگری از اپوزیسیون سوء ظن داشته و اصولاً در نظر آنها خط قرمزی برای دمکرا سی خواهی وجود داشته است. احساس می کنم تاریخ فعالیت های سیاسیِ گذشته ی برخی از افراد و جریان ها و یا نوع نگرش و اعتقادات قلبی و سیاسی آنها به گونه ای از نظام م ندی حکومتی برای ایران، در ترسیم چنین خط کشی های جدا کننده ای نقش داشته است.
با توجه به وجود چنین خط کش هایی است که به سختی می توان امید بست به اتحاد عمل بین همه جریان ها و س لائق سیاسی اپوزیسیون بر سر دمکراسی خواهی و سپس رفراندوم مداری!
صد البته باید برای ایجاد حداکثرها تلاش کرد. حضور و مشارکت همه سلائق سیاسی میهن دوست در جنبش رفراندوم آمال و آرزوی همه ماست. اما دنیای آرزوها با دنیای شرحه شرحه و پرتضاد اپوزیسیون ایرانی از جهنم تا بهشت فاصله دارد.
در چنین فضایی است که وفاق و همبستگی جمعی از کوشندگان سیاسی دمکراسی خواه ، خواه از طیف جمهوری خواهان و یا مشروطه طلبان، چپ یا راست، حول محور رفراندوم خواهی در جنبش رفراندوم نمود یافته است. به باور نویسنده این سطور، باید به افرادی که تاکنون توانسته اند با بی اعتنایی تحسین برانگیز به خط کشی ها و مرزبندی های تفرقه افکنانه حزبی و سازمانی، به یکدیگر نزدیک شده و برای اشاعه رفراندوم خواهی بکوشند، فرصت داد تا به فعالیت های خود وسعت دهند و بستری برای حضور دیگر افراد و جریان های سیاسی معتقد به رفراندوم را در جمع خود فراهم کنند.البته برای نیل به این منظور به مقداری شجاعت همراه با از خودگذشتگی نیاز است.
این شجاعت و از خودگذشتگی هم می تواند در افراد و نیروهای دافعه در روند شکل گیری اتحاد عمل نمود یابد و آنها را به کناره گیری ترغیب کند و نیز در بین افراد و احزابی که به طرز بنیادگرایانه ای به خصلت های ایدئولوژیک و تاریخ مصرف گذشته سازمانی خود وفادار مانده و حاضر به وفاق و همبستگی با سلائق سیاسی دیگر نیستند.
کیانوش سنجری

در پاسخ به اطلاعیه اخیر جمعی از دعوت کنندگان متن اولیه فراخوان رفراندوم

از آنجا که اینجانب نیز در بین اعضای شورای مشورتی جنبش رفراندوم حضور داشته و مورد خطاب اعلامیه اخیر جمعی از دعوت کنندگان متن اولیه فراخوان رفراندوم قرار گرفته ام لازم دانستم برای تنویر افکار عمومی توضیحاتی در خصوص نحوه ی حضور خود در جمع شورای مشورتی جنبش رفراندوم ارائه کنم.در پی انتشار متن فراخوان رفراندوم، اینجانب با اعتقاد کامل به رفراندوم به عنوان مسالمت جویانه ترین شیوه برای گذار به دمکراسی در ایران، در همان روزهای نخستین، امضای خود را در پای متن فراخوان رفراندوم گذارده و به حمایت از اين جنبش برخاستم.البته در سال گذشته مدتی در بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات در زندان اوین محبوس بودم و از تحولات درونی جنبش رفراندوم بدور ماندم. پس از آزادی از زندان به دعوت یکی از دوستان حاضر در جنبش رفراندوم به صورت تلفنی پیام کوتاهی در خصوص ضرورت حضور همه ی سلیقه های مختلف سیاسی و فعالین دمکراسی خواه در این جنبش برای شرکت کنندگان در کنگره بروکسل ارائه کردم.در پی برگزاری این کنگره، چند تن از اعضای محترم شورای اجرایی جنبش رفراندوم با من تماس گرفته و با بیان توضیحاتی در خصوص شکل گیری جمع مشورتی جنبش رفراندوم، خواستار حضور اینجانب در جمع مشورتی این جنبش شدند. من با کمال افتخار حضور در این جمع مشورتی را پذیرفته و اظهار امیدواری کردم برای اینکه بتوانم بازتاب دهنده ی نظرات کوشندگان سیاسی دمکراسی خواه و مبارزان آزادیخواه درون مرز در این جمع مشورتی شوم.با این توضیحات اتهام "به دست خود منصوب کردن ِ خویش" در شورای مشورتی جنبش رفراندوم را تکذیب می کنم.همچنین از اتهام تشکیل کنفدراسیون های دانشجویی یک یا دو نفره که در متن اطلاعیه اخیر جمعی از دعوت کنندگان متن اولیه فراخوان رفراندوم آمده است نیز بری هستم، چرا که این مسئله که پرسش و کنجکاوی اینجانب را نیز برانگیخته است هیچ ارتباطی با من نداشته و ندارد و متولیان این امر باید پاسخگوی آن باشند.خاطرنشان می کنم که اینجانب نیز با نظرات دوستان مبارز و ارجمند امضاکننده ی اطلاعیه اخیر در خصوص لزوم مشارکت گسترده و فراگیر علائق مختلف سیاسی وطن دوست و دمکرات در این جنبش و برخاستن رهبری سازمانی آن از دل جامعه و بطن مردم موافق هستم و صمیمانه آرزومند حضور و مشارکت امضا کنندگان اولیه فراخوان رفراندوم و همه آزادیخواهان و دمکراسی طلبان و میهن دوستان در ایجاد بستری مناسب برای این مشارکت همگانی هستم.بی شک حضور و مشارکت شخصیت های مبارز و زجر کشیده ای همچون دکتر ناصر زرافشان – که این جانب در ایام حبس در زندان اوین افتخار آشنایی و همزیستی با ایشان را داشته ام – و همچنین دانشجویان مستقل و دمکراتی که متن اولیه فراخوان رفراندوم را امضا نموده اند در اجتماعات اجرایی و مشورتی منبعث از جنبش رفراندوم خواهی، بیش از حضور این بنده ی ناتوان به سیر شکل گیری منطقی ابعاد تشکیلاتی و سازمانی این جنبش یاری خواهد کرد.به امید آن روزکیانوش سنجریسه شنبه، 29 فروردین 1385

لهراسبي، زنداني جامانده از آزادي

پيش تر نوشته بودم كه مهرداد لهراسبي، زنداني سياسي مرتبط با پرونده كوي دانشگاه تهران كه تاكنون بيش از شش سال است كه در زندان هاي مختلف ايام حبس ِ15 ساله اش را پشت سر گذاشته، از بيماري هاي سختي در رنج است. بهداري زندان به دليل عدم وجود امكانات كافي براي درمان، حكم به انتقال وي به بيمارستان ِ خارج از زندان را داده و مقامات مسئول در قوه قضاييه و قاضي ناظر بر زندان براي مرخصي استعلاجي مهرداد 200 ميليون تومان وثيقه صادر كرده اند. اما خانواده ي اين جوان زنداني تاكنون نتوانسته چنين مبلغي را تهيه كند و اينچنين، مهرداد لهراسبي پس از گذشت چند ماه از صدور قرار وثيقه همچنان در بند عادي زندان رجايي شهر كرج در كنار چند زنداني سياسي ديگر و البته تنگاتنگ با جمع كثيري از مجرمين آلوده به مواد مخدر و حتي زندانيان خطرناك جا مانده است.وضعيت بهداشت و امنيت در زندان رجايي شهر به حدي وخيم است كه زندانيان سياسي خود مي گويند در "تاتار خانه" ايام حبس شان را سر مي كنند!مهرداد لهراسبي، اين يكي از سه بازمانده ي پرونده ي كوي دانشگاه تهران در زندان، تاكنون چند بار به پزشكي قانوني منتقل شده و پزشكان اين مركز پزشكي متفق القول راي به عدم توانمندي مهرداد در تحمل زندان و شرايط سخت آن داده اند، اما متاسفانه مقامات زندان و دستگاه قضايي نه تنها تاكنون كوچكترين توجهي به اين مسئله نداشته اند بلكه مهرداد را از زندان اوين به "تبعيدگاه" رجايي شهر منتقل كرده اند تا به زعم خود، اين جوان مظلوم تحت فشارهاي روحي رواني بيشتري قرار بگيرد.به طور كل زندانيان سياسي در زندان رجايي شهر كرج به وضعيت نابسامان زندان و عدم وجود امكانات بهداشتي و عدم وجود امنيت جاني و عدم توجه مسئولان زندان به قانون تفكيك جرايم [كه قانون داخلي سازمان زندان هاست] و وجود زندانيان خطرناك مبتلا به ويروس HIV و هپاتيت معترض هستند. مهرداد و دوستانش در اين زندان در اعتراض به اين جوِ آلوده به وحشت بارها دست به اعتضاب غذا زده اند اما مسئولان زندان هيچگونه توجهي به اين اعتراضات و اعتصابات نكرده اند، و اينچنين است كه زندگي مهرداد در وحشت و دود ادامه پيدا كرده است.مهرداد مي گويد چندي پيش نمايندگاني از چند كشور خارجي براي بازديد به زندان رجايي شهر كرج آمده بودند اما مقامات زندان از تماس زندانيان سياسي و امنيتي با آنها جلوگيري كردند تا بي عدالتي هاي دستگاه قضايي و حقايق مربوط به وضعيت زندانيان به گوش بازديدكنندگان اروپايي نرسد.حال، مهرداد، اين جوان مظلوم و معترض كه در جريان حوادث كوي دانشگاه تهران بازداشت و در ابتدا توسط دادگاه انقلاب با حكم ناعادلانه ي "اعدام" روبرو شد و در طول اين سال ها وضعيت اش كمتر مورد توجه رسانه ها قرار گرفته، با قطع اميد از مساعدت مقامات و مجامع داخلي، از سازمان هاي مدافع حقوق بشر بين المللي طلب ياري و توجه كرده است. او خواسته است كه صداي مظلوميت اش را به گوش مدافعان حقوق بشر برسانيم. او سخت بيمار است. او نياز به معالجه دارد. من نمي دانم چه بايد كرد، اما مي دانم كه گوش مسوولان تاکنون بدهكار اين تظلم خواهي ها نبوده است...http://www.roozonline.com/02article/014917.shtml

حلق آويز شدن يك زنداني در سالن 3 زندان اوين

شنبه 19 فروردين ماه، آنگاه كه آفتاب غروب مي كند، جوان بيست و سه چهار ساله اي از اتاق 129 در سالن 3 زندان اوين خارج مي شود، به حمام مي رود، پنجره حمام را با لباس هايش مي پوشاند، با ملافه هايي كه به همراه داشت كلاف محكمي مي بافد، كلاف را به ميله هاي سقف حمام گره مي زند و اينچنين خودش را حلق آويز مي كند و جان مي سپارد.اين جوان بيست و سه چهار ساله "نادر نوري" نام داشت. منوچهر محمدي، دانشجوي زنداني پرونده ي كوي دانشگاه تهران كه چند روزي است از بند 350 كارگري به سالن 3 زندان اوين نقل مكان كرده مي گويد نادر نوري كه در اتاق او بسر مي برده، پس از متاركه از همسرش، به دليل عدم توانايي در پرداخت مهريه به همسرش به زندان افتاده و از بيماري هاي روحي و رواني در رنج بوده است.جالب است بدانيد كه حمام نمدار و تاريك سالن 3 زندان اوين - به طرز مرموزانه اي - تاريخ ديرينه اي در قطع اجزاء بدن و اقدام به خودكشي از سوي زندانيان نگون بخت در آن دارد.يك نمونه اش را به خاطر مي آورم؛ زنداني جواني كه در سال 1380 در همين حمام آلت تناسلي اش را با چاقو بريد!