Monday، June 15، 2009
Tuesday، May 26، 2009
برای بهروز
Monday، May 25، 2009
صبر نکنیم تا نیست شود
بهروز جاوید تهرانی یکی از بازماندگان جریان هجدهم تیر ۷۸ است. او هم مانند دیگر دستگیر شدگان نظیر احمد باطبی و کیانوش سنجری (اشتباه رادیو زمانه؛ من در جریان اعتراضات 18 تیر 78 بازداشت نشدم بلکه بازداشت نخستین ام در سالگرد آن جنبش بود) و اکبر محمدی از همان ابتدا زندانی شد. بهروز پس از آنکه چهار سال زندان را گذراند و بیرون آمد، اینک دوباره در زندان به سر میبرد.
بارها بهروز جاوید تهرانی در زندان به شرایط زندانیها اعتراض کرده است. اما این روزها شنیده میشود شرایط جسمی و روحی این زندانی در زندان رجایی شهر مناسب نیست. برخی از منتقدان اشاره میکنند که سازمانهای حقوق بشری داخل و خارج چنان که بایسته و شایسته رسیدگی به وضعیت اوست، با حساسیت به وضعیت و شرایط این زندانی نگاه نمیکنند.
کیانوش سنجری که یک دوره سخنگوی جبههی متحد دانشجویی بوده است و اکنون عضو جبههی دموکراتیک ایران و همچنین از سال ۸۶ مسئولیت سخنگویی انجمن زندانیان سیاسی را که توسط شماری از زندانیان سیاسی ایران تشکیل شده بر عهده دارد در مورد بهروز جاوید تهرانی چنین اشاره میکند:
متأسفانه به طور پیاپی از زندان رجایی شهر که یکی از زندانهایی است که به تبعیدگاه معروف شده، اخباری به گوش ما میرسد که او را آزار و شکنجه میدهند و اخیراً هم خبری منتشر شد در مورد تلفن دوستان او از زندان رجایی شهر و گفتند که در کریدورهای تنگ و تاریک این زندان و در یک منطقه از این زندان که معروف به بند آخر خطیها شده و به آن میگویند «سگدونی» دارد کتک میخورد، جاوید تهرانی اعتصاب غذا کرده و حدود ۱۵ روز است که در حال اعتصاب غذا به سر میبرد. ولی متأسفانه اخبار مربوط به بهروز جاوید تهرانی مورد توجه قرار نگرفته است.
توضیحی در مورد بهروز بدهم. بهروز ابتدا در تظاهرات دانشجویی ۱۸ تیرماه سال ۷۸ بازداشت شد و پس از چهار سال از زندان آزاد شد و پس از آنکه متأسفانه مادرش فوت کرد و حتا قبل از آن هم به ایشان مرخصی داده نشد.
با ایشان در جبهه متحد دانشجویی همکاری داشتم در تجمعات مختلفی شرکت داشت که در یکی از این تجمعات همراه ما که تجمعی بود در حمایت از زندانیان سیاسی و خانوادههایشان که در برابر دفتر سازمان ملل در تهران برگزار شد، بازداشت شد. بعد از چند هفته دوباره با وثیقه آزاد شد.
در یک تجمع دیگر که برای همین منظور در برابر دفتر سازمان ملل برگزار شده بود، ایشان مجدداً بازداشت شده بود که در بازداشتگاه ایشان را متهم به همکاری با گروههای اپوزیسیون و همینطور جبههی دموکراتیک ایران کرده و به حدود چهار سال زندان محکوم شدند.
متأسفانه در آن مقطع که من هم به دلایلی در بازداشتگاه ۲۰۹ به سر میبردم شاهد بودم که یکی از بازجویان ایشان را مورد شکنجه قرار میداد. به طوری که آقای جاوید تهرانی در کریدور پشت سر من فریاد میزد و مرتب با مشت به در میکوبید و بازجوی خودش را صدا میزد.
از شکنجههایی که شده بود سخن میراند و حتا وقتی آزاد شد تلفنی به من گفت که پزشکی قانونی هم شکنجه روی او را تایید کرده است. اما قاضی حداد، رییس سابق شعبهی ۲۶ و معاون کنونی دادستانی تهران مجدداً بهروز جاوید تهرانی را با اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق متهم کرد.
این کذب محض است و فعالیتهای بهروز جاوید تهرانی کاملاً روشن و شفاف و در دفاع از زندانیان سیاسی در ایران بوده. چرا که خودش چهار سال با این عنوان در زندان به سر میبرد و متأسفانه برای آزار رساندن بیشتر بهروز جاوید تهرانی را به زندان رجایی شهر منتقل و بهتر است بگوییم تبعید کردند.
همان کاری که با منصور اسانلو انجام دادند. با وجود آنکه آقای اسانلو عمل چشم انجام داده که نیمه کاره مانده است. همچنین دیسک کمر دارد. اما برای این که به او آزار بیشتری وارد کنند ایشان را به زندان رجایی شهر منتقل کردند.
متأسفانه در آن زندان هم بهداشت، امنیت و آسایش وجود ندارد و مأمورین زندان در یک فضای بیقانون مطلق هر طور که فکر میکنند با خشونت آمیزترین روشها با زندانیان برخورد میکنند. حتا شنیدهایم که دست و پای بهروز جاوید تهرانی را هم بسته بودند.
با وجود آنکه او در اعتصاب غذا به سر میبرد او را در سلول انفرادی انداخته بودند و اجازهی تماس با خانواده و وکیل هم ندارد و یکی از موارد دیگری که به بهروز مربوط میشود این است که بعد از سه سال و نیم اجازهی تماس با وکیل مدافع به او داده نمیشود تا این وکیل برود و پرونده را بررسی کند و ببیند که چه موارد تخلفی در پروندهی بهروز وجود دارد.
جاوید تهرانی در خردادماه ۸۴ در منزلش در تهران بازداشت شد. از سوی دادگاه بدوی به اتهام عضویت در گروه جبههی دموکراتیک ایران و توهین به رهبری به هفت سال حبس تعزیری محکوم شد که این حکم در دادگاه تجدید نظر به چهار سال تقلیل یافت.
نگهداری وی در زندان رجایی شهر در صورتی اجرا میشود که مطابق قانون محل نگهداری متهم باید با محل وقوع جرم و یا محل سکونت وی منطبق باشد. اما دستگاه قضایی بدون هیچگونه توجیه قانونی وی را به زندان رجایی شهر که محل نگهداری مجرمین خطرناک است تبعید کرده است.
بهروز جاوید تهرانی که ابتدا به دنبال ماجرای حملهی کوی دانشگاه در هجدهم تیر ۷۸ به زندان افتاده بود بعد از آن با سپردن وثیقه آزاد شد اما دوباره به زندان فرا خوانده شد. در مردادماه سال ۸۴ (زمان دستگیری بهروز) کامبیز جاوید تهرانی، نحوهی دستگیری و وضعیت برادرش را به رادیو آمریکا اینگونه توضیح میدهد:
آخرین باری که به ملاقات ایشان رفتم هفتهی پیش بود. خبر دارم به خاطر اعتراضی که شب قبل به مسئولان بندشان از داخل انفرادی کردند مسئول بند، کپسوول آتشنشانی را به صورت ایشان خالی کردند. که ایشان به مدت نیم ساعت کف سلول انفرادی حالت خفقان داشتند و با وجود سر و صدایی که میکرد که در را باز کنند تا از آن حالت در بیاید هیچ توجهای به او نشده بود و به گفتهی خودشان در حال مرگ بودند.
صبح روز بعد و قبل از اینکه ما به ملاقات ایشان برویم ایشان را به زور به حمام فرستاده بودند که گردهای کپسول آتشنشانی که بر سر و صورت و بدن ایشان بود، پاک شود. ظاهراً اینبار قضیه برایشان بغرنجتر شده و ما هم از اول این احساس را داشتیم و دو ماه است که ایشان زندان هستند، تقریباً خبری از ایشان نداشتیم. حتا اسم ایشان هم در بند ۲۰۹ وارد لیست نشده است.
بهروز گفته است که ظاهراً میخواهند ایشان را به زندانی در یکی از شهرستانها تبعید کنند. خودشان هم میگویند اتهامی که اینبار برای ایشان درست کردهاند اتهام ارتباط با گروهک مجاهدین است. در صورتی که او علیه گروهک مجاهدین اقداماتی کرده، صحبتهایی کرده و مقالاتی نوشتهاند.
کیانوش سنجری در جایی نوشته بود: «کاش بهروز جاوید تهرانی نیز پاسپورت آمریکایی داشت.» او که پس از آزادی رکسانا صابری این نوشته را منتشر کرد، اشاره میکند:
دوست قدیمیام بهروز جاوید تهرانی که نزدیک به یک سوم از بهترین سالهای جوانیاش را در زندانهای مختلف همچون اوین، توحید و رجایی شهر کرج گذرانده است این روزها باید در تبعیدگاه رجاییشهر به طور پیاپی مورد آزار و اذیت و شکنجههای روحی و روانی و جسمی قرار گیرد.
اخبار مربوط به اعتصاب غذای او در بحبوحهی ماجرای بازداشت و آزادی رکسانا صابری رنگ باخت و اخبار مربوط به کتک خوردنش توسط مقامات زندان رجایی شهر نیز که در لابه لای ماجراهای انتخابات ریاست جمهوری دارد مورد بیمهری و بیتوجهی مسئولان و فعالان و سازمانهای مدافع حقوق بشری قرار میگیرد.
آری ای انسانها این روزها بهروز در بخشی از کریدورهای تنگ و تاریک رجایی شهر که به بند «آخر خطیها» معروف است کتک میخورد و صدایش به جایی نمیرسد. چون او نه پاسپورت آمریکایی دارد و نه زندانی خودی محسوب میشود.
قبل از آزادی خانم رکسانا صابری شاهد بودیم که ریس جمهوری دستور داد که حقوق وی رعایت شود. این پیام نشان میداد که شهروندان ایرانی برای مقامات ایرانی دارای اهمیت نیستند و آنهایی که دارای پاسپورت آمریکایی باشند گویا اهمیتشان، جانشان مورد احترام بیشتری قرار دارد.
پس از آن بین فعالان حقوق بشر به طعنه و به مضحکه از ادبیاتی استفاده میشود که کاش این زندانیان هم دارای پاسپورت آمریکایی بودند تا هر چه زودتر از زندان آزاد میشدند.اما در مورد بهروز جالب اینجاست که من ادعا میکنم نه تنها کاش ایشان دارای پاسپورت آمریکایی بود بلکه حداقل کاش یک زندانی خودی محسوب میشد.
وکیلی کارش را پیگیری میکرد و این وکیل به دادگاهی سر میزد و در رسانهها از وضعیت بهروز سخن میگفت. ولی متأسفانه بهروز جزو زندانیان غیر خودی محسوب میشود که کمتر مورد توجه محافل حقوق بشری، سازمانهای مدافع حقوق بشر بینالمللی قرار میگیرند که مثلاً برای خانم رکسانا صابری اعتصاب غذا میکردند اما گویا سرنوشت بهروز برای آنها کم اهمیتتر است.
آخرین نامهی بهروز تهرانی از زندان رجایی شهر کرج اشاره به وضعیت بد این زندانی دارد که چند سال پس از هجدهم تیر ۷۸ را در زندان سپری کرده است. او در جایی می نویسد:
امروز سهشنبه هفدهم فروردین ۸۸ خورشیدی با رفتار غیر انسانی مأمورین سالن ملاقات با خواهر بنده دیگر صبرم لبریز شد. مأمورین نه تنها مرا به شدت و به طرز توهینآمیزی بازرسی کرده و کوچکترین تکه کاغذ و حتا شماره تلفن را از من گرفتند همین کار را به طرز بسیار توهینآمیزتر با خواهر من کردند.
مأمورین سالن ملاقات بدترین رفتاری را که میشد با خانوادهی من که برای ملاقات آمده بودند اعمال کردند. مسئولان سالن ملاقات برای لجبازی فقط سه دقیقه فرصت صحبت به من دادند. خواهر من پس از یک ماه موفق شد از تهران به کرج بیاید و فقط سه دقیقه با من حرف بزند.
اعتراض من و خانوادهام چیزی جز خشونت بیشتر را در پی نداشت. البته این مسأله از مدیریت و مقامات بالای زندان دستور داده شده بود. مدتهاست که دیگر به بیماری من در بهداری زندان رسیدگی نمیشود.
بیماری که بر اثر شکنجههای وزارت اطلاعات بر من عارض شده و بهداری زندان رجایی شهر از درمان آنچه به امآرای (MRI) و خروج از زندان نیاز است، خودداری میکند. بیماری که بر اثر ضربه به سر من و آسیب دیدگی مخچه اکنون پنجاه درصد از بینایی من را از بین برده است. امروز رییس سالن ملاقات، در حضور خانوادهام گفت «ضد انقلاب عوضی تو را هم میفرستیم پیش رفیقت ساران.»
کیانوش سنجری اشاره میکند:
فکر میکنم این سازمانها به پیگیری وضعیت همهی زندانیان سیاسی علاقه دارند اما آنطور که خودم به عنوان یک زندانی سیاسی تجربه کردم وقتی یک زندانی گمنام باشد و عضو گروه و دستهای نباشد و به جناحی وابستگی نداشته باشد متأسفانه اخبارش کمتر مورد توجه قرار میگیرد و در گذشته هم شاهد بودیم در زندانها امیر ساران و ولیالله فیض مهدوی در زندان رجایی شهر جان باختند و بعد ما در بیرون نوحهسرایی کردیم.
در زندان اوین وبلاگنویسی به نام امیدرضا میرصیافی یا دانشجویی به نام اکبر محمدی جان باختند که متأسفانه قبل از اینکه این اتفاق بیافتد ما کمتر نسبت به سلامت جانشان صحبت میکردیم.
از این رو است که این تجربه زنگ خطری در برابر ما است که باید ما را وادار کند که نسبت به سرنوشت این زندانی گمنام حساستر باشیم. حالا چه برسد به اینکه در شهرستانها، در کردستان ایران در اهواز و جاهای مختلف زندانیانی هستند که اصلاً ما از آنها باخبر نیستیم و متأسفانه به طور کلی اصلاً نام آنها را هم نمیدانیم.
Saturday، May 23، 2009
بهروز را آزاد کنید!
خوشبختانه تلاش همه ی دوستان بهروز جاوید تهرانی برای پژواک مظلومیت این زندانی غیر خودی و فراموش شده در تبعیدگاه رجایی شهر کرج ثمر داد و سازمان دیدبان حقوق بشر را واداشت بیانیه ای صادر کند و از دولت ایران بخواهد "هر چه زودتر بهروز جاوید تهرانی زندانی سیاسی بیمار و فعال حقوق بشر را که برای اولین بار در جریان تظاهرات وسیع دانشجویی سال 1999 /1378 دستگیر شد، آزاد و نسبت به دسترسی او به مراقبت های پزشکی اطمینان حاصل کند."اما از آنجایی که پیش از این، چند زندانی سیاسی از جمله امیر حشمت ساران و ولی الله فیض مهدوی در رجایی شهر و امیدرضا میرصیافی و اکبر محمدی در زندان اوین به طرزی مشکوک و رازآلود جان دادند و این وقایع در نزد مقامات مسئول در قوه قضائیه و سازمان زندان ها که مسئول حفظ امنیت و بهداشت و سلامت زندانیان هستند بی اهمیت جلوه کرد و نه مقامی از کار برکنار و نه به ماموری تذکر داده شد و در یک کلام کک کسی از آقایان حکومتگران نگزید!، ما باید همچنان نگران و چشم به راه خبر سلامتی بهروز و اتفاقاتی آینده باشیم و نگذاریم این زندانی مظلوم و رنج کشیده از یادها برود.
+ گفتگوی رادیو فرانسه با دوست خوبم شیوا نظرآهاری درباره وضعیت بحرانی بهروز را از اینجا بخوانید و از اینجا بشنوید.
+ گفتگو رادیو فردا با کیوان رفیعی در همین رابطه را اینجا بخواند.
+ گزارش بی بی سی را هم در این باره در اینجا بخوایند.
+ پتیشنی که توسط خانم رویا تیموری برای آزادی بهروز برپا شده است. امضا کنید
گزارش سازمان دیدبان حقوق بشر درباره وضعیت وخیم بهروز جاوید تهرانی:
جان زندانی سیاسی در خطر است
(نیویورک، 23 مه 2009/ 2 خرداد 1388) - دیده بان حقوق بشر امروز اعلام کرد دولت ایران باید هر چه زودتر بهروز جاوید تهرانی زندانی سیاسی بیمار و فعال حقوق بشر را که برای اولین بار در جریان تظاهرات وسیع دانشجویی سال 1999 /1378 دستگیر شد، آزاد و نسبت به دسترسی او به مراقبت های پزشکی اطمینان حاصل کند. جاوید تهرانی که از سال 2005 / 1384همچنان در بند بوده در اعتصاب غذاست و از بیماری های ناشی از شکنجه های طولانی در رنج است.
جاوید تهرانی که یک فعال دانشجویی و از مدافعان پیش رو در زمینه حقوق زندانیان سیاسی و خانواده هایشان است، دهسال گذشته بین زندان و بیرون بسر برده است. او در حال حاضر با دست و پای بسته در بند "سگدانی" زندان بدنام گوهر دشت در شهر کرج واقع در شمال تهران بسر می برد. سارا لی ویتسون مدیر بخش خاورمیانه دیده بان حقوق بشر می گوید: "بهروز جاوید تهرانی که بیماری وخیمی دارد به خاطر دگراندیشی سیاسی صلح آمیز و حمایت از حقوق بشر در زندان است." وی می افزاید: "او هرگز نمی بایست دستگیر می شد و اگر آزاد نشود احتمالا در زندان جان خواهد داد."
جاوید تهرانی که 29 سال دارد از سال 2005 /1384 تاکنون به وکیل هرگز دسترسی نداشته و با خانواده اش نیز تماس محدودی داشته است. با وجود آنکه پزشک قانونی در سال 2006 /1385 شکنجه شدن جاوید تهرانی را در زندان تایید کرده، به او اجازه داده نشده تا از مراقبت های پزشکی مورد نیاز برخوردار شود. کبودی و زخم های تازه بر بدن و نیز از دست دادن 50 درصد از بینایی اش به دلیل جراحت هایی که بازجویانش به سر او وارد کرده اند از جمله بیماری ها و دردهای وی است. به گفته کیانوش سنجری دوست جاوید تهرانی و فعال حقوق بشر که برای مدتی با او در زندان اوین بسر برده، مسئولین در طی اعتصاب غذای 18 روزه او امکانات پزشکی کافی در اختیارش قرار نداده اند.
مقام های ایرانی جاوید تهرانی را نخست در 9 ژوئیه 1999 /18 تیر 1378 هنگامیکه 19 سال داشت و در تظاهرات دانشجویی که سراسر کشور را در بر گرفت شرکت کرد دستگیر کردند. او به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" به هشت سال زندان محکوم شد. پس از گذراندن چهار سال از دوران محکومیتش، خواهرش در تماس تلفنی با او خبر از فوت مادرش داد. اما قوه قضائیه ایران به وی اجازه شرکت در تدفین مادرش را نداد. حکم او مدتی بعد کاهش پیدا کرد و وی اواخر سال 2003 /1382 آزاد شد. او در سال 2004 /1383 دو بار دستگیر شد و هر دو بار به دلیل اعتراض به حقوق زندانیان سیاسی و خانواده های آنها در مقابل دفاتر سازمان ملل متحد در تهران. کیانوش سنجری به دیده بان حقوق بشر گفته است مسئولین زندان جاوید تهرانی را در بند 209 زندان اوین بازجویی و شکنجه کردند. سنجری به دلیل نزدیکی سلولش به سلول جاوید تهرانی و نیز داشتن بازجوی مشترکی که به نام سعید شیخان شناخته می شد از شکنجه وی در زندان مطلع شد.
در سال 2005 /1384 و پیش از انتخابات ریاست جمهوری که به پیروزی محمود احمدی نژاد منجر شد، جاوید تهرانی و عده ای دیگر در سازمانی بنام جبهه دمکراتیک ایران در اعتراض به فقدان شفافیت و دمکراسی انتخابات ایران دست به فعالیت هایی همچون نصب پوستر، توزیع بیانیه و نگارش شعارهای سیاسی بر روی دیوار زدند. این گروه همچنین برای کمک به خانواده های زندانیان سیاسی پول جمع آوری کرد و فیلم های کوتاهی حاوی مصاحبه با این خانواده ها ساخت. جاوید تهرانی پس از مصاحبه با اکبر محمدی در دوران آزادی موقتی او و درست پیش از مرگ مشکوکش در جریان اعتصاب غذا در زندان (http://www.hrw.org/en/news/2006/08/02/iran-imprisoned-dissident-dies-custody) مجددا در سال 2005 /1384 دستگیر شد. به گفته سنجری مقام های زندان حساسیت ویژه ای به این مصاحبه نشان داده و در طی بازجویی های هر دوی آنها مکررا آن را مطرح کردند.
قاضی حسن زارع دهنوی رئیس شعبه 26 دادگاه انقلاب تهران که به قاضی حداد مشهور است جاوید تهرانی را برای عضویت در یک سازمان "غیرقانونی" (جبهه دمکراتیک ایران) که "علیه امنیت حکومت اقدام می کند" به چهار سال زندان و برای "اهانت به رهبر و نظام" به 40 ضربه شلاق و به اتهام عضویت در سازمان مجاهدین خلق به سه سال و نیم زندان محکوم کرد. به گفته سنجری این اتهام ها ساخته بازجو شیخان بود که به خاطر اختلافات شخصی قاضی حداد تشدید هم شد. قاضی حداد همانی است که بعدها رکسانا صابری روزنامه نگار ایرانی-آمریکایی را به اتهام جاسوسی به هشت سال زندان محکوم کرد.
دادگاه تجدید نظیر محکومیت جاوید تهرانی به خاطر اتهام عضویت در سازمان مجاهدین خلق را به مدت شش ماه کاهش داد. جاوید تهرانی نیمی از محکومیت سال 2005 /1384 خود را سپری کرده است. بیشتر زندانیان در ایران پس از گذراندن نیمی از محکومیت خود می توانند مشمول آزادی شوند. اما او از سال 2005 /1384 تاکنون حتی از یک روز آزادی موقتی متعارف هم برخوردار نشده است. دیده بان حقوق بشر نگران است که جان جاوید تهرانی در خطر فوری باشد. این درحالیست که چند زندانی سیاسی از جمله امیر حشمت ساران در مارس 2009 /اسفند 1387 بطور مشکوکی در زندان گوهردشت (که به رجایی شهر هم معروف است) جان باخت. (http://www.hrw.org/en/news/2009/03/19/iran-investigate-death-political-prisoner)
گوهر دشت یکی از اماکن اصلی اعدام های دسته جمعی هزاران زندان سیاسی در سال 1988 /1367 است.
ویتسون می گوید: "گوهر دشت در بین زندانیان سیاسی ایران به "سگدانی" معروف است زیرا زندانیان برای مردن به آنجا فرستاده می شوند." وی می افزاید: "ایران قانونا موظف به تامین امنیت و سلامت همه زندانیان سیاسی است. اما نتایج مرگبار گذشته حاکی از این است که این کشور همواره در این زمینه کوتاهی کرده است."
دیده بان حقوق بشر از مقام های ایران مصرانه می خواهد جاوید تهرانی را فورا آزاد کنند و به آزار و اذیت منتقدان و دگراندیشان مسالمت آمیز پایان دهند.
Wednesday، May 20، 2009
بهروز جاوید تهرانی را دریابید!

آری ای انسان ها! این روزها بهروز در بخشی از کاریدورهای تنگ و تاریک رجایی شهر که به بند آخر خطی ها و سگ دونی معروف است کتک می خورد و صدایش بجایی نمی رسد؛ چون او نه پاسپورت آمریکایی دارد و نه زندانی خودی محسوب می شود!
دوستان بهروز تلفنی خبر داده اند که جان بهروز در خطر است، کاری کنید! آنها اطلاع داده اند بهروز را در حالی که دست و پا و چشمانش بسته شده بود، کتک زده اند و شکنجه کرده اند به طوری که آثار زخم و کبودی بر اندامش دیده می شود! نام برخی از آمران و ماموران زندان که در این قضیه نقش داشته اند نیز ذکر شده است: علی محمدی معاون رئیس زندان، کرمانی رئیس حفاظت و اطلاعات، نبی الله فرج نژاد معاون حفاظت اطلاعات و ماموری به نام خادم! این آخری را خوب می شناسیم؛ دست بزن دارد، فحش خواهر و مادر می دهد و عربده می کشد و برای ایجاد رعب و وحشت در بین ده ها زندانی سیاسی ای که از زندان های مختلف به رجایی شهر تبعید شده اند ادعا می کند که در سال های نه چندان دور هم ردیف جلادانی همچون لاجوردی آدم ها را معدوم و سربه نیست کرده است!
دارم فکر می کنم آیا به این خاطر که هر روز داریم اخبار مربوط به بازداشت مخالفان و معترضان حکومت و شکنجه این یا آن زندانی سیاسی را می خوانیم و می شنویم، دیگر رغبتی برای پیگیری و واکنش جدی به وضعیت این قبیل از زندانیان غیرخودی نداریم یا به راستی دیگر سرنوشت آنها برایمان بی اهمیت شده و فراموششان کرده ایم؟
دوستی به طعنه می گفت کاش بهروز هم پاسپورت امریکایی داشت تا رسانه ها برایش جنجال به راه می انداختند، گزارشگران بدون مرز برایش اعتصاب غذا برپا می کرد و رئیس جمهور از قوه قضاییه درخواست می کرد تا حقوق اش رعایت شود، من در پاسخ گفتم کاش لااقل بهروز زندانی غیرخودی محسوب نمی شد تا یک وکیلی چیزی پیدا می شد و می رفت به او کمک می کرد تا شاید می توانست پس از 4 سال برای چند روزی هم که شده، مانند بسیاری از زندانیان سیاسی به مرخصی بیاید؛ آخر این جوان الان نه – ده سالی شده که در زندان جا مانده است و کسی به دادش نمی رسد و وزارت اطلاعات و مخصوصا بازجویی به نام "شیخان" دارد مستقیما روی پرونده وی اثر منفی می گذارد! این آقای شیخان را من خوب به یاد دارم. او در سال 1384 بازجوی من هم بود. من را شکنجه نکرد اما بهروز را آنطور که خودش می گفت بسیار آزار داده بود. آنطور که شنیده ام و برخی از زندانیان قدیمی تر در زندان اوین برایم تعریف می کردند، شیخان بازجوی قدیمی مربوط به پرونده های مجاهدین بوده و اکنون که دادستانی تهران سعی دارد هر کسی که بازداشت می کند را به ارتباط با این سازمان ربط بدهد و برایش پرونده جعلی ساخته و پرداخته کند، از این بازجو استفاده می برد. پس از آزادی ام از زندان، بهروز که پس از یک دوره سخت بازجویی همراه با شکنجه توسط شیخان به زندان رجایی شهر منتقل شده بود، تلفنی برایم تعریف کرد که بر اثر شکنجه ها در بازداشتگاه از هوش رفته و دچار بیماری شده و حتا کارش به پزشکی قانونی کشیده بود و می گفت که پزشکی قانونی هم شکنجه شدن اش را تایید کرده بود اما با این حال قاضی حداد که با بهروز از زمان ریاستش در شعبه 26 دادگاه انقلاب آشنا بود، این بار در جایگاه معاون امنیتی دادستان تهران، او را به ادامه سپری کردن زندان مربوط به پرونده کوی دانشگاه – که بهروز در آن پرونده به 8 سال زندان محکوم شده بود اما در پی فوت تنها غمخوارش، مادرش، پس ازسپری کردن بیش از 4 سال زندان آزاد شد – و نیز شلاق محکوم کرد.
اتهامی که حداد بر اساس آن برای بهروز حکم شلاق صادر کرد، توهین به رهبران نظام در سلول انفرادی بازداشتگاه 209 بود. به خاطر می آورم آن روزهای سخت تابستان سال 1384 را که احمدی نژاد تازه به قدرت رسیده بود و بازجوهای بازداشتگاه 209 دیگر به جای سیلی مشت بر صورت متهمان می کوفتند! در آن روزها بهروز که توسط شیخان شکنجه شده بود (و آنطور که متوجه شدم گویا شیخان او را فریب داده اما از آزادی اش جلوگیری کرده بود) در سلول انفرادی کاریدور کناری سلول من، معترضانه هر روز ساعت ها با مشت به در می کوفت و به عوض شکنجه هایی که شده بود، سرتا پای حکومت و رهبرانش را ...
وقتی می اندیشم که بهروز که بازمانده ی پرونده کوی دانشگاه در زندان است، به راستی بدون دلیل و اتهام، نزدیک به یک سوم از بهترین سال های شادابی و جوانی اش را در زندان گذرانده و حتی از ابتدایی ترین حقوق مربوط به زندانیان مانند مرخصی بی بهره بوده، غمگین می شوم و به خاطر می آورم اکبر محمدی و امیر ساران و ابراهیم لطف اللهی و ولی الله فیض مهدوی و امید رضا میرصیافی را که پس از آنکه جانشان را در زندان گرفتند، در بیرون از زندان شروع کردیم به نالیدن و مداحه سرایی! و اینگونه است که احساس خطر می کنم نسبت به سلامت جان بهروز و زندانیانی همانند او که اکنون نیازمند توجه و پیگیری و حمایت هستند و نه فردایی دیرتر از امروز!
زندانیان در رجایی شهر در بی قانونی مطلق بسر می برند. در آنجا امنیت وجود ندارد، بهداشت نیست، درمان معنا ندارد. مواد مخدر بی داد می کند. زندانی های خطرناک همدیگر را با چاقو زخمی می کنند، در گذشته نیز مواردی بود که زندانیان سیاسی به دست زندانیان خطرناک مجروح شده بودند. پیشانی دکتر فرزاد حمیدی را با فلاسک چای شکافته بودند. از مهرداد لهراسبی باجگیری کرده بودند. ارژنگ داوودی را به مرگ تهدید کرده بودند. امیر ساران و ولی الله فیض مهدوی در همین زندان به طرزی مشکوک جان دادند. کاش یک دانشجویی پیدا شود که در جلسات کاندیداهای انتخابات در مورد وضعیت بهروز و سایر زندانیان سیاسی غیر خودی و گمنام حرفی بزند. کاش یک خبرنگاری پیدا شود که در جلسات هفتگی سخنگوی قوه قضاییه در این باره از او سوالی بپرسد؛ از او بپرسد با جوانی 19 ساله در اوج آرزوهایش چه کرده اند که اینگونه به فغان آمده است:
" در تیرماه 1378 من یک نوجوان 19 ساله بودم که مانند همه دانشجویان دیگر آرزویی جز بهترینها را برای وطن عزیزم و مردمانش نداشتم. دوست داشتم همه مردم دنیا ایرانی را به چشم بهترین نگاه کنند. همه ما جوانان آرزو داشتیم آزاد باشیم و بر سرنوشت خودمان حاکم شویم و این را حق مسلم هر انسانی میدانستیم . در آن سن و سال فکر میکردم مملکتی که پدرانمان تحویلمان داده اند با همه مشکلاتش به ما تعلق دارد و ما میتوانیم آن را بازسازی کنیم. اما در شب 18 تیر همه این تصورات از بین رفت. در آن شب کوچکترین تجمع و اعتراض دوستانم در کوی دانشگاه را با گلوله، چماق، زنجیر و گاز اشک آور پاسخ دادند. همکلاسی هایم را از پشت بام به پائین پرتاب کردند و دوستانم را با گلوله پرپر کردند. وقتی که ما در اعتراض به این جنایت رژیم که آن را به غلط منتخب خود میدانستیم، دست به تظاهرات آرام زدیم، بسیجی ها و انصار حزب الله به وحشیانه ترین روشها ما را سرکوب نمودند. هنوز هم چهره معصوم دختر دانشجویی را که به ضربات چاقوی سه بسیجی بشدت مجروح شده بود، همچنین تصویر دانشجوی دیگری که چشمانش توسط بسیجی ها از حدقه درآمده بود، بخاطر دارم. هنوز هم شبها خواب آن زنی را میبینم که با زنجیر کتک میخورد و از صورتش خون فواره میزد. هنوز هم طعم گاز اشک آور، باتوم، مشت و لگد را خوب به خاطر دارم. زمانی که من را دستگیر کردند رکیکترین فحشها را به من دادند و وقتی که اعتراض نمودم توسط ده بسیجی به مدت پانزده دقیقه به وحشیانه ترین شکل ممکن کتک میخوردم. طعمش را خوب به خاطر دارم. وقتی که برای اولین بار در سن 19 سالگی من را به بازداشتگاه مخوف اطلاعات (209) بردند و با چشمبند موقع رفتن زانوانم از ترس میلرزید. هر ماموری که میرسید مشتی، لگدی، سیلی و یا حداقل فحشی میداد و میرفت. طعمش را خوب به خاطر دارم. آری بازجویی های همراه با سیلی، لگد و فحش را، حتی آن موقعی که بازجو اسلحه کمری خود را در دهان من فرو کرده بود و میخواست به زور من را وادار کند تا اقرار به ناکرده ها نمایم خوب به خاطر می آورم. ماهها سلول انفرادی و بعد یک جلسه چند دقیقه ای دادگاه بدون حق داشتن وکیل، در نهایت حبسی که حتی تصورش را هم نمیکردم. مادر بیرون دادگاه گریه میکرد و بازهم زانوانم میلرزید. خودم نیز وقتی اشکهای مادر را دیدم گریه ام گرفت . آری خوب به خاطر دارم... چهار سال را در زندان در بین قاتلین و اشرار و زندانبانان قواد سپری کردم بدون آنکه مسئولین زندان اجازه یک روز مرخصی را به من بدهند. تا اینکه روزی خواهرم با گریه خبر فوت مادر را از پشت تلفن به من داد. باز هم گریه کردم و زانوانم لرزید، آری خوب به خاطر دارم. مسئولین زندان حتی حاضر نشدند برای تشیع جنازه مادرم چند ساعتی به من مرخصی بدهند." (بخشی از رنجنامه ی بهروز جاوید تهرانی)
به راستی آیا این همه آزار و اذیت و غم و غصه و محرومیت حق بهروز جاوید تهرانی است؟
Sunday، April 5، 2009
شکنجه سفید
«شکنجهی سفید»
رادیو زمانه، پژمان اکبرزاده:
کیانوش سنجری برای نخستین بار در سن هفده سالگی در جریان تظاهرات دانشجویی در سالگرد واقعهی هیجده تیر ۱۳۷۸ و ماجرای کوی دانشگاه تهران، دستگیر شد و چند ماه در بازداشت انفرادی بهسر برد.
او در این گفتگو به نحوهی بازداشت و شرایطاش در زندان، میپردازد و به موضوعی به نام «شکنجهی سفید» اشاره میکند.
در کشورهای دیگر «شکنجهی سفید» به شکنجهای به وسیلهی رنگ سفید اطلاق میشده است، رنگ سفید، غذای سفید، لباسهای سفید، دیوارهای سفید و کلا شرایطی که به وسیلهی رنگ سفید، یک شکنجهی روانی به متهم وارد شود.
اما در ایران، برخلاف کشورهای دیگر، این شکنجه به وسیلهی رنگ سفید اعمال نمیشود و منظور از شکنجهی سفید بیشتر شکنجهای است که شاید از لحاظ جسمی، آسیبی به جسم متهم وارد نشود، یعنی طوری شکنجهاش نکنند که بدنش مجروح شود، اما روح و روان متهم در سلولهای انفرادی تحت تاثیر و تحت فشار قرار میگیرد.
مشخصا، متهم را در سلول انفرادی میاندازند. در بازداشتگاه ۲۰۹، ۲۴۰ و پیشترها در بازداشتگاه ۵۹ یا ۳۲۵ سپاه که من تمام اینها را تجربه کردهام. رنگ سفید کاربردی در درو دیوارها، غذا و یا لباس، نداشته است.
بلکه خلایی است که زندانی در آن خلاء قرار میگیرد و برای چندین ماه دور از خانواده، بدون دسترسی به وکیل، تلفن، روزنامه، کتاب و یا دیگر زندانیان، در آن سلول انفرادی کوچک، تحت فشار و بازجویی قرار میگیرد.
بازجو به او اطلاعات غلط میدهد؛ مثلا از وضعیت جسمی بد خانوادهاش میگوید و این که یا مادرش سکته کرده، پدرش سرطان گرفته، به بیمارستان رفتهاند یا بازداشت شدهاند. یا این که دوستان متهم بازداشت شدهاند، یا بر علیه متهم اعترافاتی گرفته شده که تماما کذب محض است.
مثلا، خاطرم هست، در مورد زندانیان ملی مذهبی در زندان ۵۹ سپاه، حتا روزنامهها را چاپ کرده بودند. روزنامهی جعلی کیهان را چاپ کرده بودند و در آن خبر اعترافات بقیهی دوستان آن متهم را درج کرده بودند. یا این که صدور حکمی سنگین برای زندانی را به دروغ مطرح کرده بودند.
اینها فشارهای روحی و روانی است که در ایران به یک زندانی اعمال میشود.
دانشجویانی که اخیراً بازداشت شدهاند، به مدت چندین ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه ۲۰۹ نگهداری میشدند و شب تا صبح بازجویی میشوند.
تمام این مسایل، یک شکنجهی روحی و روانی اعمال میکند که در ایران به آن «شکنجهی نرم» یا «شکنجهی سفید» گفته میشود.
شما خودتان چند روز گرفتار این نوع شکنجه بودید؟
نه ماه از مدت دو سال زندانی بودنم در سلولهای انفرادی بازداشتگاههایی مانند ۲۰۹، ۵۹ و ۳۲۵ سپاه، ۲۴۰ و چند بازداشتگاه دیگر گذشت.
در یک دوره که صد و یازده روز پشت هم در زندان ۲۰۹ بودم و سه ماه در بازداشتگاه ۵۹ سپاه، احساس میکنم آن سه ماهی که در سلول انفرادی بسیار کوچک بازداشتگاه ۵۹ سپاه بودم، روشهایی که استفاده میشد و شرایطی که در آن قرار گرفته بودم، در یک سلول انفرادی بسیار بسیار کوچک، به مثابهی شکنجهی نرم، شکنجهی روانی، فکری و هرچه که اسم آن را بتوان گذاشت، وجود داشت.
قد من حدود یک متر و نود و سه چهار سانتیمتر است، وقتی در سلول ۵۹ سپاه دراز میکشیدم پایام به در آهنی سلول برخورد میکرد. به صورت قطری دراز میکشیدم تا بتوانم در سلول خودم، مقداری شرایط راحتتری داشته باشم.

کیانوش سنجری
در انتهای کار، حدود یک ماه بازجو به سراغ من نیامد. نامه مینوشتم به رییس زندان که اگر واقعا برای بازجویی در این بازداشتگاه نگه داشته شدهام، چرا از من بازجویی نمیشود. اگر بازجوییام تمام شده، چرا از این زندان بیرون فرستاده نمیشوم و به بند عمومی منتقل نمیشوم.
میخواهم بگویم که گاهگدار، زندانی در این سلولهای انفرادی آرزوی مرگ میکند و حتا آرزوی این که او را بیرون ببرند و شکنجهاش کنند، یعنی کتکاش بزنند، ولی در سلول انفرادی نماند. چون نمیداند تا چه مدت، چند ماه، چند هفته، قرار است در این سلول باقی بماند.
این شرایطی است که من تجربه کردهام و آزارم میداد، احتمالا دیگر متهمین را هم آزار میداد.
طی مدتی که گرفتار این نوع شکنجه بودید، برای مقابله با این شرایطی که برایتان بهوجود آمده بود، چهکار میکردید؟
معمولا، استقامت زندانی و پایداری بر سر عقایدش و برحق بودن ارزشهایی که در درون او بوده و به خاطرش فعالیت کرده و به زندان آمده، به نظر من، تنها عاملی است که باعث میشود متهم در این بازداشتگاه، در این سلول، تحت این شرایط، مقاوم بماند. وگرنه راه دیگری، من تجربه نکردم.
در سلول انفرادی کار نمیتوان کرد، مگر این که آدم دراز بکشد یا بلند شود، یک قدم جلو بگذارد، سه قدم برگردد، غذا بخورد، به دستشویی برود و برگردد و فکر کند. فکر کردن بیشترین ساعات روزگار زندانی در بازداشتگاه را به خود اختصاص میدهد.
ممکن است همین فکر کردن باعث شود روح و روان متهم تا حدی آسیب ببیند که اصلا از باورهای خود دست بکشد و یا بیشتر باورمند عقاید خود باشد و احساس کند چقدر در برابر بازجوی خود برحق است.
چرا که دیروز به بازجویی رفته و دیده است که بازجو در بازجویی از چه استدلالهای غلط، سست و بیپایهای، برخوردار بوده و چگونه سعی میکردند با کتک زدن، با فحش دادن، با تحقیر کردن شخصیتاش را بشکنند. حتا با توهین به خانوادهاش، به مادرش، به نوع حجاب مادرش، به نوع رفتار خانوادهی دوستانش. آنچه که من در زندان ۵۹ سپاه تجربه کردم.
در آنجا، از همین شیوهها برای تخریب شخصیت متهمین استفاده میشد. یعنی در بازجوییها میگفتند، دیدی پسرها یا دخترهای فلان دوستات چگونه هستند و چطوری رفت و آمد میکنند. یا در مورد مادر من، مسایلی را مطرح میکردند که واقعا، به من برخورنده بود. این شکل سوالها، این شکل صحبت کردنها و تلقی آنها که چقدر این نوع فکر و این نوع بازجوییها سست و منحط بود.
این شرایط اطلاعات سپاه در زندان ۵۹ سپاه بود. زمانی که سازمان اطلاعات موازی، متهمین را در اختیار میگرفت، توسط شعبهی بیست و ششم دادگاه انقلاب که آن زمان آقای حداد رییس آن بود و سید مجید پورسیف معاون او.
در طول ساعات روز، در آن سلول انفرادی، آیا هیچ کتاب یا روزنامهای هم در دسترس شما بود؟
خیر، نبود. در زندان ۵۹ سپاه که من بودم، به هیچ عنوان هیچ جریده و روزنامه یا کتابی به زندانی نمیدادند. ولی در زندان ۲۰۹ وقتی که بازجوییام تمام شد، در یک نوبت، به من اجازه دادند که از کتاب استفاده کنم. کتابهای بازداشتگاه ۲۰۹ عموماً کتابهای فلسفهی اسلامی یا تاریخ مورد قبول و پذیرش جمهوری اسلامی بود.
خودتان حق نداشتید، کتابهایی را که میخواهید، خانواده برایتان بیاورد؟
چرا. در یک نوبت، این شانس را داشتم و این اجازه را به من دادند که مادرم برایام کتاب بیاورد و من ده پانزده روز، روزگار خیلی خوشی را با کتابهایی که مادرم برایام آورده بود داشتم.
شرایطی بود که بازجوییهایام تمام شده بود، از یک آرامش نسبی برخوردار شده بودم. بعد از دو ماه ، دو ماه و نیم فشار، بازجویی و سلول انفرادی، وقتی کتاب آمد، انگار که از جهنم گام گذاشتم به بهشت، با کتابهایی که داشتم.
مثلا یادم هست، «ابله» داستایوسکی یا «پرندهی خارزار»، آخرین داستان پائولو کولیو را توانستم در سلول انفرادیام داشته باشم و از خواندن آنها بسیار بسیار لذت میبردم. چرا که از ساعت هفت صبح تا دوازده شب من را پر میکرد. در ساعات سلولهای انفرادی.
بقیهی روزهای دیگر که در سلول انفرادی بودید، اصلا روز چطوری سپری میشد؟
متاسفانه، خیلی غمبار. اما در یک دوره، مثلا، صداهای بازجویی را میشنوی و با آن زندگی میکنی.
آخرین بار که بازداشت شدم، در زندان ۲۰۹ وزارت اطلاعات بودم، به این اتهام بازداشت شدم که در گردهمایی آیتالله بروجردی و یارانش، شرکت کرده بودم. گلچین کرده بودند و حدود چهارصد تا پانصد نفر از این آقایان و خانمها را به بازداشتگاه ۲۰۹ آورده بودند.
باورتان نمیشود وقتی شب میشد و پنکهها از کار میافتاد و آرامشی نسبی در کریدورهای بند ۲۰۹ حاکم میشد، میتوانستی گوش تیز کنی و از لای در صدای بازجوییهایی که در سلولهای بازجویی نزدیک به کریدورهای ما صورت میپذیرفت را بشنوی. واقعا هم تکاندهنده بود، شنیدن صدای بازجوییها.
مثلا، خانمی را میبردند که از نوع سوالها مشخص بود این خانم در رابطه با همین آیتالله بروجردی بازداشت شده، طوری که با او برخورد میکردند، به صورتاش سیلی میزدند، به او توهین میکردند و تحقیرش میکردند.
شما کاملا واضح میشنیدید که چه میگفتند؟
ده تا کریدور که در هر کدام چهار یا هشت سلول انفرادی وجود داشت. در برخی از این کریدورها، دیوارها و تیغهها را برداشتهاند و آن را به اصطلاح «سوئیت» کردهاند و سلول بزرگتر شده بود. ده کریدور را در نظر بگیرید، کنار همدیگر، به موازات همدیگر و کریدوری هست که کل این کریدورها را قطع میکند و در رأس همهی این کریدورهاست.
در این کریدور سلولهای بازجویی قرار دارد و سلولهای زندان خیلی نزدیک است. میشود در سکوت شبانگاهان صدای بازجوییها را خیلی بهندرت شنید.
البته وسط آن سه تا نقطه هم میآید، چیزهایی را میشنوی، چیزهایی را هم نمیشنوی، مفهوم نیست. ولی بهطور کلی میفهمی که زنی دارد بازجویی میشود، دارند سیلی توی گوشاش میزنند، دارد گریه میکند، دارد جیغ میکشد، به او فحش میدهند، بعضی وقتها صدا بالا میرود، بعضی وقتها صدا پایین میآید.
ما آنجا ساعت نداشتیم و فکر میکردیم ساعت سه نیمه شب آن متهم دارد بازجویی میشود و ما با صدای این بازجوییها شاید به خواب میرفتیم، بعد از سه ساعت.
من در کنار در نشسته بودم، تکیه داده بودم به در آهنی سلول و شاید اینطور میشد که ساعتها با این صدا همراهی میکردم.

